سال ۱۹۷۴ خبری مانند بمب در عالم ترکيد. يک سرباز ژاپنی پيدا شد که سی سال تمام در کوه های يک جزيره در اطراف ژاپن بی خبر از پايان جنگ جهانی دوم در سنگر مانده بود. در آن زمان هر کس دستی به قلم داشت نکته ای در اين ماجرا ديد و نوشت. مشهورترين هم اظهار نظر ژان پل سارتر بت روشنفکری زمان بود که در مقدمه يکی از مقالات فلسفی اش درباره سرباز ژاپنی نوشت و از همان زمان "سرباز ژاپنی" در بعض زبان ها به کسانی گفته شد که سراپا اطاعتند هفته پيش خبر رسيده که دو سرباز ديگر ژاپنی پيدا شده اند در کوه های فليپين که شصت سال در سنگر خود مانده و حالا به اطلاعی که جنگلبانان روستاهای اطراف داده اند سفارت ژاپن کس فرستاده است تا به آن ها تامين دهد. نوشته شده که اين دو در تمام اين شصت سال نگران بوده اند که اگر از کوه به زير آيند با مجازات سختی از سوی دولت نظامی ژاپن روبرو شوند. چه بسا هفته ديگر افشا شود که کارمندان وزارت خارجه ژاپن با دادن تامينی به آن دو پيرمرد موفق شده اند تفنگ های قديمی را از دستشان بگيرند و از رنج شصت سال کشيک و پاسداری آرمانی که ديگر کسی بر سر آن نيست آسوده شوند. روستائيان گفته اند که اين دو پيرمرد را گاهی در زمستان ها ديده اند که برای يافتن غذا به پائین کوه می آيند. به افسانه می ماند و اصحاف کهف به ياد می آيد. اما مگر نه که انسان ديری است که دل از افسانه ها شسته چون باخبر شده است که هيچ افسانه ای را در عجب انگيزی تاب رقابت با واقعيت ها نيست. برای مردم امروز که لحظه ای اگر موبايلشان خط ندهد، اتومبيل ها از حرکت بمانند يا کامپيوتر بانک ها يا شرکت های هوائی از کار بيفتد، دنيا را به زير آمده می گيرند تصور شصت سال ماندن در بی خبری در باور نمی گنجد.آن دو پيرمرد چه می دانند که در لحظه ای غرور و ميليتاريسم ژاپنی، با سقوط آن دو تخم هسته ای در هيروشيما و ناکازاکی دود شد و در ويرانه هايش ژاپن ديگری سر برآورد که دوباره بر پا ايستاد و اين بار قدرتی ديگر شد و حالا آن منزلتی را که با گروه های انتحاری [کامياتزه] نتوانسته بود به دست آورد، به طفيل کار و ابتکار فراچنگ آورده و کرسی عضويت شورای امنيت را به منت تعارفش می کنند، بی جنگ و حتی بی داشتن ارتشی چنان. اين دو پيرمرد چگونه اين جهان را درک و باور کنند.اما زاويه ديگری هم وجود دارد. اقتدارگرايان همه جهان با شنيدن اين قصه آهی از نهاد برخواهند آورد. آن ها در آرزوی داشتن سربازانی چنينند، قانع، زبان بسته و سربه زير. اما ديگر کمياب است و بايد اقتدارطلبان اين تمنا به گور برند که آدم امروزی، در عصر اطلاعات و دانش، و در عصر گستردگی سئوال در سنگر- گورهای خود منتظر فرمان بمانند. انسان امروز در هر آرمانش که مشغول داری، هر چند که خودش را به نگهبانی خود بگماری، و هر روز به شعر و شعار تعصبش را آب دهی، باز هم خبر خواهد جست و خواهد يافت و آن گاه ديگر سرباز ژاپنی نخواهد ماند. اين دو نمونه را – حتی اگر باز هم باشند مانند آن ها در کوه ها – بايد به عنوان آخرين نسل از انسان های همه اطاعت و قبول به موزه سپرد. خوب که نگاه کنی، آن ها که انسان را به پای قدرت قربان می کنند – هر چه نام بر عمل خود بنهند – ديگر ايمن نيستند و حق دارند بترسند که دنيای امروز "سرباز ژاپنی" نمی سازد، ماموران عقيدتی جديد دير يا زود به حرف می آيند و در برابر دنيای ارتباطات برهنه می شوند. شصت سال نمی کشد که از کوه به زير می آيند و زبان می گشايند. غول چين، همان جا که اعضای محترم هيات موتلفه در اين سال ها بدان دلبستگی احساس می کنند و در هر فرصت در گوش تصميم سازان می خواندند که خوب الگوئی است، تا سال ها ديواری به دور خود کشيده، هر روزن بسته بود و يک چهارم مردم زمين را در شهر ممنوع خبری جا داده بود. و ما بی خبران هم گاه به مدحش زبان گشوديم اما امروز روز که پنجره ای کوچک گشوده، آن هم فقط به روی تجارت و صنعت و هنوز به تجارت اطلاعات ميدان نداده است، افسانه مائو و راه پيمائی افسانه ای، انقلاب فرهنگی اش دارد آب می شود. دور نيست ماه آينده با کتاب تازه ای که از جمع آوری شاهدان دست اول گردآوری شده جز هرزآبی از آن نماند. سی سال پيش که آن نمونه اول "سرباز ژاپنی" از کوه به زير آمد، هنوز نوعی آرمان خواهی در جوانان بود که باعث می شد با شگفتی و احترام آن سرباز را نگاه کنيم و درباره اش بنويسيم اما امروز جهانيان همين قدر توجه را هم از چنان نمونه ای دريغ داشته اند و جز به افسوس و تمسخر نگاهشان نمی کنند. در عصر فروريختن ديوارهای ذهنی، بر آب افتادن آرمان ها و کشف گورهای جمعی در زير هياهوها و غرورسازی ها، به دوران فاش شدن اين که آرمان های پرهياهو نحس بوده اند چرا که انسانی نبوده اند، جهان جای تقديس بی خبری و اطاعت صرف نيست. فهم اين که آدمی بودن خود بزرگ تر آرمان هاست و هيچ آرمانی را آن ارزش نيست که انسان قربانش شود؛ اقتدارجويان را حتی وقتی چين بزرگ را الگو گرفته باشند، به تنگی نفس دچار کرده است.در عصر برافتادن پرده از چهره مقدس آرمان ها، الگوها ديگرند و انسان ديگرست. حتی اگر هنوز باشند کسانی که حسرت دوران از دست رفته را بخورند
مسعود بهنود
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر