کل نماهای صفحه

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

بریده جریده

در دوران دانشجویی یک رفیق شفیق داشتم* که در عصر وانفسای گیر آوردن روزنامه، آبونمان روزنامه همشهری بود و این خود غنیمتی بود برای من که هر روز برم اتاقش و یکی دو تا مطلب بخوانم! گهگاهی می دیدم که بخشی از یک صفحه جدا شده است. هروقت که از این دوست عزیز سوال می کردم که مطلبی را که جدا کرده به من نشان بدهد، می دیدم که مطلب درباره شهرستان کوچکی است که او از آنجا آمده بود. بعضی از آن مطالب به نظر من آنقدر پیش پا افتاده بودند که حتی ارزش خواندن نداشتند چه برسد به بریدن و نگه داشتن!! اما رفیق من نظر دیگری داشت و معتقد بود که همین که اسم این شهرستان کوچک در این روزنامه که در سطح کشور توزیع می شود مطرح شده است خودش مهم است. آن روزها هرچه کردم نتوانستم حس کنم چه می گوید. سالها گذشت و دست تقدیر مرا به گوشه ای شلوغ اما دنج در آنسوی اقیانوس انداخت و دیدم که حالا برای من هم به همان اندازه مهم است وقتی که اسم ایران را در روزنامه ای می بینم. اگرچه من این خبرها را جمع آوری نمی کنم اما هرجا نام ایران را می بینم خبر مربوط را می خوانم و باور کنید در بیشتر مواقع چیز تازه ای در آن جز تکرار آنچه که در وبسایت های خبری فارسی زبان خوانده ام نیست اما هنوز نمی توانم کلمه ایران را ببینم و از کنار آن بگذرم. شاید این احساس در اقلیت بودن است که وادارم می کند ببینم درباره کشور زادگاهم چه نوشته اند. شاید هم می خواهم بدانم آنها چگونه به من و وطنم نگاه می کنند. نمی دانم دقیقا علت آن چیست اما من شاید از معدود کسانی بودم که امروز صبح علیرغم آنکه به فوتبال علاقه ای ندارم، وقتی که گذارشگر ورزشی سی بی سی نیوز اسامی تیم های صعود کننده به جام جهانی را اعلام کرد از شنیدن اسم ایران احساس خوبی بهم دست داد. شاید بسیاری متوجه نشوند که چرا جوانی دو پرچم شیر و خورشید بر ماشینش نصب کرده بود و در تورنتو بالا و پایین می رفت اما من می دانم که احساس غرور می کند از این پیروزی و برایش هم مهم نیست که آیا آدمهای دور و برش اصلا می دانند که ایران کجاست؟ و چرا راهیابی تیم ملی اش به جام جهانی اینقدر مهم است

علت اینکه می گویم داشتم و نمی گویم دارم این است که در فراز و فرود کار و بازار گمش کردم و از او خبری ندارم *

سعید

هیچ نظری موجود نیست: