کل نماهای صفحه

یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴

جای خالی تو

ایستگاه مرکزی قطار شلوغ و درهم و برهم است. از موهاش اورا باز می شناسی، یکدست سفید و هنوز خوش حالت. روی نیمکت نشسته و سرگردان و هاج و واج بین مردمی که روبرویش می روند و می آیند و به هم تنه می زنند سرمی گرداند. یک ساک مسافرتی کنار دستش است و گوشه ی چمدان بزرگی را میان زانوهاش گرفته. از پشت به او نزدیک می شوی. دستت را روی شانه اش می گذاری و صداش می کنی. دستپاچه از جا بلند می شود و در آغوشت فرو می رود. آن بوی آشنا را که مثل خاک کهنه ی کوفته ی باران خورده، پناه دهنده است به درون می کشی. گونه ات را می بوسد، گردن، پیشانی و چشم هات را هم، و با سر انگشت ها چانه ات را نوازش می کند. چشم هاش مرطوبند و پوست دست هاش چروکیده و خشک است. کوتاه تر شده. تا سر شانه هات هم به زور می رسد. انگار نه انگار همان آدمی ست که از او می خواستی بغلت کند تا از آن فراز دنیا را ببینی و بی قیدانه قهقهه بزنی و آن هنگام که چنگ می انداختی تا سیگار را از دهانش بقاپی، با خنده ای در گوشه ی لب ها میان هوا نگاهت می داشت و تو در دست های گره دار او مثل بزغاله دست و پا می زدی . ادامه

سعید

هیچ نظری موجود نیست: