به مناسبت گرامیداشت روز پدر نوشته ای از پاول آنکا را انتخاب کردم که اونو تقدیم می کنم به همه پدران عزیز
پدر هر روز مشغول کار بود،
می کوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند،
می کوشید تا غذایی برای خوردن و کفشی برای پوشیدن آماده سازد،
پدر هر شب مرا به اطاقم می برد، رختخوابم را مرتب میکرد و پس از آنکه دعایم را می خواندم، پیشانیم را می بوسید.
در تمام این سالها، سالهایی از اندوه و اشک هم بود که در تمام آنها ما، در کنار هم استوار بودیم.
زمانه ناسازگار بود و پدر شکست ناپذیر، و در تمام این دوران مادر را در کنار خود داشت.
بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت می گذشت و سالها پرواز کنان دور می شدند.
آنها سالخورده شدند و من نیز، حالا می فهمیدم که مادر رنجور است و از بیماری ناراحتی می کشد و این واقعیتی بود که پدر در اعماق وجود خود آنرا می دانست و مادر هم همینطور.
زمانیکه مادر رفت پدر در هم شکست و گریست و تنها توانست بگوید چرا او؟ خدایا مرا هم ببر!
پدر هرروز آنجا می نشست و در صندلی خود به خواب می رفت
او هرگز به اتاق مشترکشان نرفت، زیرا او دیگر آنجا نبود.
روزی پدر گفت " فرزندم از آنچه در تو می بینم شادمانم، به جهان قدم بگذار و زندگی خود را بساز، نگران من مباش که به تنهایی خو گرفته ام."
او می گفت که در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند،
چشمانش هنگام خداحافظی با من پر از غم بود.
اما حالا هر زمان که کودکانم را می بوسم،سخنان پدر در گوشم طنین انداز می شوند که می گفت
" کودکان در سرتاسر وجود تو زندگی می کنند بگذار بزرگ شوند، آنها هم روزی تو را ترک می کنند"
من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم، فرزندانم را می بوسم و آرزو می کنم که آنها هم مرا این چنین به یاد بیاورند
آه چقدر آرزو دارم که آنها روزی مرا این چنین به خاطر آورند.
ساناز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر