کل نماهای صفحه

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

گفتگو

!می گوید: افسوس
آدمیان سر به هوای این آبادی
در جستجوی ستاره بخت خویش
غافل از عکس ماه -
- در زلال برکه
بی راه کهکشان را
رصد می کنند
و من خیره به آسمان
هیچ نمی گویم

سعید

سه‌شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۴

آری زندگی سخت زیباست

و پیچیده نیز هم

وحید 8/6/84

به کجا چنین شتابان؟

نمی دانم اینهم فقط از عادات عجیب و غریب ما ایرانی هاست یا ملل دیگر هم به آن دچارهستند؟ بی تفاوتی به خانه و سینه چاک دادن در حفظ همسایه را می گویم !! وقتی طالبان بوداهای بامیان را تخریب کرد هر چه در توان داشتیم به کار بردیم تا اثبات کنیم که آنها عقب افتاده اند و هیچ نمی فهمند از ارزش آثار باستانی! خوب بد نیست یک نیم نگاهی هم به همین نزدیکی ها بکنیم. کجا و کدام سو می رویم فقط خدا می داند و بس

سعید

خلقت

خبرگزاری لس آنجلس تایمزگزارش کرده است که در کالیفرنیا گروهی به نمایندگی از مدارس مذهبی در این ایالت می خواهند از دانشگاه کالیفرنیا شکایت کنند. علت آنهم اختلاف بین موضوع خلقت در کتابهایی است که در این مدارس تدریس می شوند. در کتابهای درسی مدارس معمولی نظریه داروین تدریس می شود در حالی که درمدارس مذهبی بر اساس انجیل، نظریه خلقت انسان توسط خداوند و به طور مستقیم نه از نسل میمون. این دانشگاه این واحد درسی را از این دانش آموزان قبول نکرده و از ایشان می خواهد که واحد مذکور را که بر اساس داروینیسم است بگذرانند تا در این دانشگاه پذیرفته شوند. این خبر مرا یاد این جوک ماهی صفت انداخت که می گفت کشیشی درحال تدریس داستان خلقت به دانش آموزان بود که ناگهان دانش آموزی گفت که آقای کشیش! شما اشتباه می کنید چرا که پدر من که یک استاد علوم طبیعی است می گوید که ما از نسل میمون هستیم. کشیش با خونسردی تمام به او پاسخ می دهد که: پسرم! مسائل خانوادگی شما به ما مربوط نمی شود. به نظر من هم این داستان را باید همین طوری حل کرد اگر عده ای جدا علاقه مند هستند که از نسل میمون تلقی بشوند خوب بگذارید بشوند. راستی گفتم ماهی صفت یادم اومد که چند وقت پیش این بابا آمد تورنتو. البته من نه وقتش را داشتم و نه اصلا می شناختمش بنا بر این نرفتم برنامه اش را در کاباره رستوران هزار و یک شب ببینم. اما مطمئنا بعد از این اگر بیاد حتما می رم. جدا آدم جالبی است. یکی از دوستان یک سی دی از برنامه های ایرانش آورده بود که خیلی جالب بود. وقتی آمده بود یک عده از این آدمهای بیکار و بیعار که به شدت- البته به خیال خودشان و به سبک مبارزات دائی جان ناپلئون -  در حال مبارزه با جمهوری اسلامی هستند همه جا می گفتند که این بابا از بچه های اطلاعاته و از این چیزها و نباید برای دیدن برنامه اش بروید. خوب اینهم بخشی از فرهنگ ماست که از ملیتمان جدایی ناپذیره. حنیف مزروعی مطلب جالبی در این باره دارد که اگر دوست داشتید می توانید اینجا کلیک کنید و آن را بخوانید

سعید

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۴

به خاطر دلم ، ولم

چندی پیش وبسایت بی بی سی یک فراخوانی داشت درباره نوشته های پشت ماشینها خصوصا کامیونها به نام - ماشین نوشته ها: زبان مخفی راننده ها- و از خوانندگان درخواست کرده بود که نوشته های جالب پشت ماشینها را برایشان بفرستند. به دلیل آنکه سایت بی بی سی تا جایی که من می دانم در ایران فیلتر شده است پس عملا همه از لینک آن نمی تواند استفاده کنند. بنابر این خلاصه ای از این مجموعه را اینجا می گذارم. اگر کسی هم به هر دلیلی دسترسی به سایت دارد که می تواند از لینک های آن در انتهای متن استفاده کند
مسافرانی که در پس اين خودروهای منقش حرکت می کنند با چشم برداشتن از جاده و اطراف آن، کنجکاوانه اين ابيات و عبارات را می خوانند و از خواندن آن گاه مشعوف و گاه از سليقه ادبی خاص آن رنجيده می شوند.اين نوشته ها معمولا ريشه در موضوعات عاشقانه، عاطفی و يا مذهبی دارند
درب و داغون خودتی! / دنيا محل گذره / ما می گذريم ولی اون نمی گذره / کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت/ روی در باک بنزين يک اتوبوس نوشته بود: بخور نوش جون. مهمون خودم/ بر پشت تريلر نفتکش نوشته شده بود: علم بهتر است يا ثروت؟، هيچکدام فقط ذره ای معرفت / زندگي بدون عشق، مثل تنبان بدون كش است / به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار! / مواظب باش ای دلاور نمالی به بنز خاور / پشت کامیونی نوشته شده بود: همه از ما می ترسند ، ما از نيسان / تند رفتن که نشد مردی، عشق است که برگردی / چه بسا محرم با يک نقطه مجرم ميشود / در چاله چوله های عشقت شافنرم شکست / در افغانستان در عقب اکثر مينی بوس ها نوشته اند: آهسته برانيد، به سلامت برسانيد ، نی خود را به شفاخانه (بيمارستان) و زندان بکشانيد / چرخ قلبم رو با ميخ نگاهت پنچر نکن / من از عقرب نميترسم ولی از سوسک ميترسم، من از دشمن نميترسم ولی از دوست ميترسم / همه دارند کار و ما هم داريم کار، اين چه کاريست همه خوابند و ما بيدار / راديات قلب من از عشق تو جوش آمدست ، گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم / پشت يک ماشين حمل آشغال نوشته بود: از دست روزگار ناچارم / احتياط کن ، ازدواج نکن / بوسه مگر چيست ؟ فشار دولب ، اين که گنه نيست ! چه روز و چه شب / پشت يک کاميون در جاده ساوه نوشته بود: بوق نزن راننده خوابه / برگ از درخت خسته می شه ، پاييز بهانه است / ای کاش زندگی هم دنده عقب داشت / پشت يه ژيان نوشته بود "حالا که هر کی به هر کيه ، ما هم ماکسيما ايم / واسه همه لاتی واسه ما شکلاتی / به خاطر دلم ولم /

مجموعه ای از عکسهای خوانندگان از ماشین نوشته ها
مجموعه ای از عکسهای خوانندگان از ماشین نوشته ها

منبع : وبسایت بی بی سی

سعید

شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۴

شکایت به درگاه الهی

خدا این آقای هاشمی را برای ملت نگه دارد که بنیانگزار بسیاری از طرح های نو در ایران بوده و هنوز هم هستند. یکی از این موارد هم طرح شکایت ازتقلبات انتخاباتی در درگاه الهی و نه سیستم قضایی کشور است. این طرح ظاهرا با استقبال مسئولین سابق مثل مرحوم مغفور جنت مکان سید رضا زواره ای مواجه شده است چرا که ایشان هم در نامه خود به آقای جنتی درباره رد صلاحیت ایشان به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری (که الحق والانصاف به نظر من با توجه به پست های ایشان در سالهای گذشته این عمل به جوک قرن می ماند) ایشان هم با شرح داستان اتهامات وارده در نهایت می گوید که شکایت به درگاه الهی می برد. تصور کنید اگر همه مردم شروع به پیروی از این الگو کنند کم کم قوه قضائیه از بی کاری مفرط مجبور به تعطیل شدن است. شاید هم هاشمی زیرک به این طریق سعی کرد که از شر قوه قضائیه راحت شود

سعید

وبلاگ ساده تر از آب

اگر حوصله ندارید که خاطرات شان پن را به زبان اصلی آن (انگلیسی) بخوانید اما هنوز علاقه مند هستید که بدانید این آقا چی چی گفته می توانید اینجا کلیک کنید و ترجمه متون را بخوانید. اگر هم اصلا علاقه ای به این موضوع ندارید، شرمنده که وقتتان را گرفتم و این پست کوچولو را خواندید

سعید

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

ایرانیان سربلند

ظریفی می گفت ما مردم ایران خیلی پیچیده هستیم چرا که در طول تاریخ بسیار مورد حمله این و آن بوده ایم ولی هیچگاه مقاومت نکرده ایم بلکه خودمان را به نوعی با سیستم جدید وفق داده ایم. تنها زمانی که مردم کمی مقاومت کردند زمان حمله مغول ها بود در ناحیه شرقی ایران که با سرکوب شدید توسط مغولها این تجربه دیگر تکرار نشد. امیدوارم دوستان بازی سیاسی فربه سازی گروهی که از کنار نمایش دفاع مقدس، سایز دور کمرشان از بیشت و هشت  به چهل و هشت و شایدم پنجاه و هشت تغییر کرد را وارد این بحث نکنند. من نمی گویم که این دوست ما، درست می گوید یا اشتباه می کند اما معتقدم که چند دقیقه ای با خودتان فکر کنید و ببینید که آیا اینطور هست یا نه. وجدانا سعی کنید که حداقل با خودتان روراست باشید. به عنوان مثال نگاهی به تاریخ اسلام و حمله اعراب به ایران بیندازید. مطمئنا ایرانیان زرتشتی، آنقدر کرامات از اعراب مسلمان آنهم از نوع سرباز آن ندیدند که یک شبه عاشق و کشته مرده اسلام و مسلمانی بشوند و دیدیم که در طول زمان هم اسلام به سبک خودشان را بوجود آوردند و شیعه گری شد مدلی کاملا متفاوت از آنچه که به اسلام سنتی معروف است. البته شاید یک علت دیگر این تفاوت در آن باشد که اعراب اسلام را به عنوان یک فرهنگ پذیرفتند و آن را جایگزین فرهنگ زندگی قبیله ای و صحرا نشینی کردند اما ما آن را به ضرب شمشیر، فقط به عنوان یک مذهب در زندگی مان وارد کردیم و نه فرهنگ. در مورد حمله مغولها، با تمام محدودیتهایی که وجود داشت آنچه که در تاریخ نقل می شود بیانگر رنگ گرفتن و تاثیر پذیری آنها از ما است. اما از طرفی هم می بینیم که هیچ مقاومتی جز در ناحیه شرقی ایران در برابر آنها انجام نمی پذیرد و مقاومت شرق نشینان هم با بی مهری و عدم پشتیبانی باقی مردمان این سرزمین بزرگ با خشونت تمام سرکوب می شود. به نظر من اگربدون تعصب ملی یا مذهبی نگاهی دوباره به راهی که در تاریخ پشت سر گذاشته ایم بیندازیم پاسخ بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی که امروزه گریبانمان را گرفته است درمی یابیم و بهتر متوجه می شویم که تنها به پشتوانه رفتارهای ما است که سرزمینی که مهد فردوسی و سعدی و حافظ است امروز به بزرگترین خاک شاعر کش و نویسنده خفه کن تبدیل شده است. این ماییم که خط مشی حاکمانمان را معین می کنیم. باورکنیم که باید اول از خودمان شروع کنیم. خودمان را بشناسیم و جایگاه اجتماعی مان را در صفحه شطرنج جهان دربیابیم آنگاه می توانیم داعیه سربلند کردن نام ایران و ایرانی را در سرمان بپرورانیم

سعید

سادیسم و کامنت نویسی

ریشه یابی علل اینکه به عنوان یک ایرانی چه بودیم چه شد و یا که بودیم و حالا که هستیم به نظر من یکی از مهمترین مسائلی است که باید به آن پرداخته شود و صد البته که توسط آنهایی که دستی در علوم اجتماعی دارند و با تئوری های علمی قادر به تجزیه و تحلیل هستند نه مدل تحلیلی شمسی خانم و قدسی خانم که درمباحثات بعد از ظهرهای گرم تابستان روی پله جلو خانه بوجود آمده است. حالا چرا این موضوع را مطرح کردم یک علت مهمش آدمهای روانی و مریضی هستند که تقریبا در گوشه گوشه سرزمین پهناور و مجازی وبلاگها و وبسایتها وجود دارند و با کامنت های سادیستی شون که گاهی پر از دری وری و فحش های خواهر و مادر به این و آن است به نوعی تفریح می کنند. در وبسایتهای آدمهای معروف مخالف جمهوری اسلامی، نوع و سبک نگارش این کامنت ها و افشاگری های مدل کیهان، مشخص می کند که چه کسانی پشت داستان هستند. اما آنچه برای من جالب است آدمهایی هستند که به وبلاگهایی سر می زنند که جمعا شاید بیش از سی یا چهل مراجعه کننده در روز ندارند. من جز سادیسم دلیل دیگری پشت آن نمی بینم. در این بین عده ای هم هستند که ویترین خیلی آبرومندی داشته و برای خودشان وبلاگی هم دست و پا کرده اند و به این طریق سعی می کنند که بقیه را از سر کنجکاوی هم که شده به وبلاگ خودشان بیاورند. عموما این تیپ افراد قسمت کامنتهای وبلاگشان را هم می بندند. حالا بحث من این است که شاید کسانی مثل هادی یا شهاب یا بقیه دوستان که از علوم اجتماعی سر در می آورند، بتوانند مرا روشن کنند که چه دلیلی می تواند یک نفر را تا این سطح پایین بیاورد که برای آنکه در این دنیای بیکران مجازی حرفش را به گوش دیگران برساند فحاشی و توهین به دیگران را وسیله تبلیغاتی خود قرار می دهد. اخوی آمریکایی یک بار اشاره کرد که از ابراهیم نبوی درس جالبی گرفته و آنهم این است که به این تیپ آدمها کاملا بی محلی می کند تا فکر نکنند که علی آباد هم شهری است. اینهم برای خودش نظرجالبی است اما من جدا هنوز هم می خواهم بدانم چه چیزی منش مردم را تا به این حد پایین آورده است و چه چیزی این آدمیان مهمان نواز و دوست داشتنی را امروزه مانند گرگهای گرسنه در بیابان پر برف به جان هم انداخته است. دریغا آدمی از نسل سهراب چه آنکه فرزند رستم بود و چه آنکه معروف به سپهری در گوشه ای از گورستانی در گلستانه آرمیده

سعید

پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۴

خاطرات شان پن

چند وقت پیش دیدم که گوگل این امکان را دارد که شما موضوعی را به آن بدهید و هر چه خبر در مورد آن موضوع یا کلمه در اینترنت منتشر می شود را در ایمیلتان دریافت کنید. احتمالا طبق معمول من آخرین نفری هستم که از این موضوع خبردار شده ام اما در همین زمان کوتاه آنقدر خبردرباره کلمه "ایران" گرفته ام که فرصت نمی کنم حتی تیترهایشان را بخوانم. یکی از مطالب جالبی که این چند روزه من را مشغول خودش کرده خاطرات شان پن خبرنگار آمریکایی است که در زمان انتخابات به ایران رفته بود. این خاطرات قرار است در پنج قسمت چاپ بشود که تا امروز چهار قسمت آن چاپ شده است. اگر حوصله داشتید بد نیست وقت بگذارید و بخوانیدش چرا که سبک نگارش آن بسیار جالب است و خواندن درباره چیزهایی که شاید به چشم ما عادی می آیند و از دید یک آمریکایی با فرهنگی کاملا متفاوت، به نظرم تجربه بدی نیست. در زیر پاراگرافی از قسمت چهارم را گذاشته ام که کمی ایده بگیرید. در قسمت چهارم، شان پن که در حال فیلمبرداری از تظاهراتی در برابر دانشگاه تهران است از برخورد با یکی از ماموران اطلاعات می گوید
البته من می دانستم که دوربین یا چهره غربی من در چنین موقعیتی می تواند هر گونه عکس العملی را در پی داشته باشد. روی  صفحه مانیتور دوربینم بود که دیدمش بله خودش بود یکی از افرادی که باید از لباس شخصی های وزارت اطلاعات باشد. من متوجه نشدم چه چیزی را با فریاد به من می گفت اما متوجه شدم که از حضور من با دوربین در آنجا ناراحت بود. من بهش گفتم:"خبرنگار آمریکایی". او فریاد زد "دوربین نه! دوربین نه!". من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا حدی که می توانستم از چهره اش فیلم گرفتم. آنوقت بود که مثل تابلو خلقت اثر میکل آنژ، آن اتفاق افتاد: به من دست زد. من با خودم فکر کردم:" مگه دیوانه ای؟ حتی برای من گل نمی فرستی. من را می بری به سینما برای دیدن فیلم؟ و دست مرا می گیری؟ تو مادر... خوک! البته من این کلمات را بلند نگفتم. او ظاهرا یکی از اعضای بسیج – نظامیان تندرو داوطلب، در تهران - بود شاید هم یکی از اعضای وزارت اطلاعات (البته بعدا متوجه شدم که حدس دومم درست بود). شروع کردیم به کشمکش بر سر دوربین و من نمی دانستم که تا چه حد می توانم به این کارادامه دهم. در این بین کارت خبرنگاری ام را از جیبم درآوردم. طرف نمی دانست که با چه کسی دارد سر به سر می گذارد و مطمئن هستم که تا به امروز هم هنوز نمی داند و اهمیتی هم نمی دهد. هر چه بیشتر سعی در حفظ دوربین کردم بیشتر هم یکی از همکارانش از پشت به کمر و سرم ضربه زد. بنابراین من دوربین را ول کردم. و او مچ دستم را گرفت و مرا از توی جمعیت بیرون کشید. ... و ناگهان مریم – مترجم ما – پیداش شد و توضیح داد که من کی هستم. دستم را ول کرد و بدون بوسه شب بخیر، کارت و دوربینم را پس داد و از من خواست که فیلم برداری نکنم و دوربین را در جیبم بگذارم و رفت

روز اول
روز دوم
روز سوم
روز چهارم


سعید  

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

خانمها را نمی دانم اما آقایان حتما بخوانند

فراوانی قتل های خانوادگی در اخبار حوادث کشور، برای آنانکه پيگير مسايل اجتماعی ايران هستند، نشانه خوبی نيست. تنها در يک هفته گذشته، منابع خبری بيش از هشت مورد قتل خانوادگی را گزارش کردند، که اغلب موارد همسر کشی بوده است. بسياری ازمردم تصور می‌‌کنند، زنان به دليل وضعيت بدنی و خشونت جسمانی و جنسی که عليه آنان در خانه درجريان است، بيشترين تعداد مقتولان را تشکيل می‌دهند. اما اين تحقيق، با بررسی داده هايی از پانزده استان کشور، شرايط را به گونه ای ديگر توصيف کرد. تعداد زنان همسر کش نه تنها کمتر نبود، بلکه به طور معنا داری بيشتر بود. نود و پنج درصد زنان پس از قتل همسرانشان نه تنها پشيمان نبودند، بلکه در زمان بازجويی های بعدی اعلام کرده اند اگر زمان تکرار می شد باز هم اقدام به قتل همسرشان می کردند. اغلب مردان پس از اقدام به عمل منجر به قتل، با انتقال همسر خود به بيمارستان سعی در نجات او داشته‌اند، و بيش از يک چهارم از مردان همسر کش در زندانهای کشور، خود را به پليس معرفی کرده‌اند. ولی زنان معمولا بعد از قتل، خود را بی‌گناه دانسته‌اند و حتی پس از سال‌ها حبس، اقرار به قتل نمی‌کنند. شايد پديده شوهر کشی که در سالهای اخير شاهد آن در جامعه هستيم نمونه های برجسته واکنش های خشونت بار زنان قربانی نسبت به سلطه تاريخی مردان باشد. شايد زمان آن رسيده باشد، قانونگذاران با تجديد نظر درقوانين خانواده، و تلاش برای به رسميت شناختن حقوق زنان، برای سلامتی خانواده ها و حفظ جان مردان کاری کنند. مردانی که اينبار قربانی قانون ضد زنان هستند
منبع : خلاصه شده از مقاله ای در روز آنلاین
پی نوشت: حالا بعضی ها هی تبلیغ جنبش فمینیستی کنند. باش تا صبح دولتشان بدمد
سعید

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

Blogger for Word

من این مطلب را با کمک برنامه ای به نام بلاگر فور ورد* مستقیما درمایکروسافت ورد نوشته و منتشرش کردم. اگر شما هم می خواهید از دردسر کپی / پیست راحت بشوید اینجا کلیک کنید و آن را دانلود کنید. کار کردن با آن بسیار ساده است و دیگر نیازی به ورود به برنامه بلاگر هم ندارید
*Blogger for Word

سعید

آقا منم بازی

:بخشي از سوابق علمی (آموزشی، پژوهشی و تحقیقاتی) آقای صفار هرندی کاندیدای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی عبارتند از
الف) صدها سرمقاله ، يادداشت و گزارش تحليلي در روزنامه كيهان و برخي ديگر از نشريات
ب) ارائه درس در ده ها دوره آموزشي پيرامون جريان شناسي فرهنگي – مطبوعاتي و سياسي
پ) اجراي صدها جلسه سخنراني درباره مهم ترين مسائل فرهنگي اجتماعي كشور طي بیست سال گذشته

منبع: سایت خدمت

پی نوشت: منم زیاد حرف می زنم، آیا به نظر شما می تونم معاون وزیر بشم؟


سعید
شطرنج بازی قدرتمندان سده های امپراتوریهای کهن به یکی از اندیشمندانه ترین ورزشهای دهه های اخیر تبدیل شده است.باور همگانی آنست که خاستگاه نخست آن در هندوستان بوده است وبعدها به ایران راه یافت
منطق تاریخ بر جریان زندگی استوار است،یعنی هر کنش ویا فعالیتی که در طول تاریخ از سوی بشر انجام گرفته است در صورتیکه منطبق بر نیازها،توانمندیها،استعداد وامکانات نسل بشر باشد،پس از مدتی به عرصه
زندگی انسان راه می یابد.شطرنج نیز همانند موسیقی،تئاتر،نقاشی از انحصار طبقه مسلط اجتماعی خارج شد وتوسط طبقه متوسط قانونمند شد،رشد وگسترش یافت.چرا که سودمندی اش در زندگی فردی به اندازه ای
هست که در دوره انباشت سرمایه وتکثر تولید سرمایه داری به کالای مورد نیاز روشنفکران تبدیل شود.رسانه های ارتباطی فراگیر نیز در معرفی شطرنج نقش عمده ای داشته اند.اما در این بازی چه چیزی نهفته است که
برای عموم مردم قابل اعتناست وبرای عده ای جذاب یا برای شماری دیگرپیگیریش جالبست.برای اینکه کسی شطرنج باز خوبی تبدیل شود،تمرکز،قدرت استدلال به همراه ذهن ریاضی لازمه چون مغز درگیر فعالیت
گسترده میشود پس اکسیژن گیری وگردش خون مفید ،بسیار مهم است.ورزشهای چون کوهنوردی،شنا وراهپیمایی وتکنیکهای ذهنی ان ال پی ،تی ام ویوگا باعث میشود که فرد در موقعیت خوبی قرار بگیرد و به
اصطلاح روی فرم باشد.در این بازی هرکسی که نتواند چهار حرکت بعدی حریفش را پیش بینی کند شانس زیادی برای برد نداردواستراتژی بازی بستگی زیادی به خلق وخو ومقتضیات بازیگر دارد.اینکه استراتژی
دفاعی یا هجومی ویا ترکیبی(جنگ وگریز)باشد،تاکتیکهای گشایش وگسترش فرق میکند.با این وجود با توجه به اینکه حرکتهای مهره هامعین وتعریف شده است تنها جابجائی مهره هاست که برتری یکی بر دیگری رارقم
میزند.اولی از پیاده ها برای گشایش ومهیا کردن طرح اصلیش سود جسته،دومی پیاد ه ها را ابزاری مناسب برای آرایش دفاعی یافته وسومی نیز پیاده ها را به مثابه نخستین مهره های درگیر می بیند.یکی دراستفاده
از وزیر دیگری از اسب آن یکی از فیل یا رخ مهارت دارد.در سطح بالاتر بازیگر حرفه با توجه به قدرت وکارآمدی حریف به منظور تحت فشار قرار دادن وی در یک حرکت حذفی با قربانی کردن یک مهره که در
استراتژی بازیش جایگاه ارزنده ای ندارد یکی از مهره های اصلی او را از جریان بازی خارج کرده ویا حداقل قدرت مانورش را سلب میکند.اگر دو رقیب هم زور باشند واز پیش نتیجه نامعلوم باشد.بازی بیش از یک
دور داردوآن کسی برنده است که در زمان مناسب عقب نشینی کرده وبا آرایش دفاعی مناسب منتظر فاصله افتادن بین مهره های طرف مقابل در کنشی هدفمندانه بازی کند(همانطوری که در موسیقی اصیل پیش درآمد
وجود دارد،شنوندگان حرفه ای منتظر میمانند تا قطعه اصلی اجرا شود)در اینجا میگویند بازی تازه شروع شده است.به نظرم جامعه شناس میتواند همچون شطرنج باز باشد اگر بتواند خوب ببیند،توازن قوای واقعا
موجود جامعه را شناسائی کرده،مطالبات متراکم وپاسخ نیافته مردمش را،موضعگیریهای بین المللی ومنطقه ای وتاکتیکهای احزاب را باتوجه به خاستگاه فکری وآبشخور مادیشان را دنبال کند.توانائی پیش بینی کنشهای
عام اجتماعی نظیر انتخابات را پیدا کند(ارادت ویژه ای به زنده یاد دکتر امیر حسین آریانپور دارم که در همین مرداد دومین سالگشت خاموشی این جامعه شناس برجسته مردمی وآزاده بوده است).پیر بوردیو جامعه شناس اثر گذار وبرجسته فرانسوی که دو سه سالی اخیربا مرگش علاقمندان به دانش جامعه شناسی را متاسف کرد کتابی نوشته است که توسط مرتضی مردیها(نظريه کنش) ترجمه شده است.در این کتاب که بر اساس تحقیقات چندین ساله در فرانسه صورت گرفته ،از گذران اوقات فراغت طبقات اجتماعی ورابطه آن با فعالیتهای اجتماعی انتخاباتی وحتی نحوه انتخابگری چهره به چهره،همسر گزینی ودوست یابی میگوید.او توانست
روشن کند که چرا در یک دوره نامزد سوسالیستها و در دوره دیگر نامزد گلیستها رای میاورد(البته سیستم انتخابگری شهروند فرانسوی نه همه ساز وکارهای انتخابگری جامعه فرانسه)ما هم نیاز به آن داریم که با بررسی
علمی معلوم شود که شهروند ایرانی با چه سیستم انتخابگری رفسنجانی،خاتمی وااحمدي نژاد را برگزیده است.تاثیر قطبهای مسلط اجتماعی دراین انتخابها چقدر بوده است وآیا در همه این سه انتخاب حضور داشته یا نه؟
میدانید که برخی از مطالب در گفتگوها بیشتر وبهتر ارائه میشود .امیدوارم که دوستان عزیز با نوشتن نظر خودشان و اشاره به نکات مبهم این نوشته فرصت دوباره ای برای مطرح شدن این بحث فراهم بکنند
قربان شما هادی

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴

این تبعیدی ها

امروز در خبرها خواندم که آقای مهاجرانی در مقاله ای در روزنامه الشرق الاوسط گفته است که حاکمان ایران دچار توهم قدرت شده اند. خوب اینهم خود نظری است محترم، خصوصا از زبان یکی از مقامات بلند مرتبه که با بی رحمی تمام به حاشیه رانده شده است. البته حاشیه که چه عرض کنم از بد شانسی زیاد به لندن تبعید شده است. از روی کنجکاوی سری به وبسایت الشرق الاوسط زدم و این مجموعه کاریکاتور را دیدم که به نظرم بد نیست شما هم ببینید. اگر هم علاقه مند هستید که خبری درباره کمربند انسانی دانشجویان مشهدی که دور تاسیسات هسته ای نطنز تشکیل شد بخوانید اینجا کلیک کنید

سعید



...مثلا

:گفتند
,غروب سه شنبه, زمستان بود, هفتم دی
!تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی
گفتم:انکار نمی کنم


:گفتند
وصبح روز بعد, چیزی شبیه پرنده عاشق
!هم از بام خانه شما به جانب دریا برخاست
گفتم : انکار نمی کنم


:گفتند
,تو درجمع قلیلی ترانه مبهم, پی معنای دیگری
!مشتی واژه از کف آسمان چیدی
گفتم:انکار نمی کنم


:گفتند
!...تو !پدر سوخته پریشان! تو
عامل اعتماد آینه به آوای فانوسکی بر ایوان شب بودی
گفتم : انکار نمی کنم


:گفتند
,همگان می گویند تو بدگمان ترین مزاحم مظنونی
!دهان تو از عطر یک پیاله شیر لبریز است
گفتم : انکار نمی کنم


:گفتند
,حوالی یک تغزل تاریک ,یا شاید کنار حوض همسایه
.برای آن ماهی سرخ
!از کرانه دریا ترانه می خواندی
گفتم :انکار نمی کنم


:گفتند
از میان تمامی قبور, تو در پی گوری گمنام
!آهسته در آستین خویش می گریستی
گفتم : انکار نمی کنم


:گفتند
تو از گمان گلدانی خشک
!خبر به باغچه باران بردی
گفتم : انکار نمی کنم


: گفتند
,برای پیله خردی, ترانه از شکفتن فردا سرو ده ای
!تازه ترا در آینه ,به پچپچه دریا و دریچه دیده اند
گفتم : انکار نمی کنم


: گفتند
,به اتهام یک تغزل ممنوع
!هزار حرف تازه از تکلم شتیلا* تراشیده ای
گفتم : انکار نمی کنم


:گفتند
! بس است
گمان نمی کنم که در انکار عشق
تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟
گفتم : انکار نمی کنم


:گفتند
!بنویس
!بنویس که تقدیر نانوشته خویش را انکار نمی کنم
!نوشتم : انکار نمی کنم
:و همسرایانی غریب از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند
((!شاعران بزرگ ,گویا چنین زیسته اند))

سید علی صالحی

اردوگاهی در فلسطین*

وحید 28/5/84

! دریغا

"در پی "آرام" و "رها
- دو واژه گم شده ام -
خیره به آنجا که آسمان و دریا
به دیدار هم می آیند
- افق را می گویم -
قاصدک خیال را
در دستان مهربان باد رها کردم
زمان می گذرد ...
می یابم "دلتنگی" و "بی قراری" را
!دریغا
نه همنشینی از جنس خاک
نه هم صحبتی از جنس زمان

سعید

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴

کلیک

سعید

توقع و نارضایی دائمی ما

جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی

هموطن ما مثلا برای گذراندن یک تعطیلات دو هفته ای یا برای ادامه تحصیل
و یا یک ماموریت اداری به یک کشور غربی می رود اگر دفعه اولش باشد
که محصور می شود اگر سابقه ای داشته باشد فورا شروع به مقایسه هر پدیده ای
که به چشمش بخورد با مشابه آن در ایران می کند بدون آنکه در نظر بگیرد آن
وقتی که بزرگان ما در کاخ های خود مشغول سرسره بازی بودند این نیویورکی ها
و انگلیسی ها در عمق یکصد متری زمین مشغول کندن تونل و احداث قطارهای زیرزمینی
بودند آخر این چه توقعی است که دارید؟
این را برای اینکه یک کم امیدوار باشید عرض می کنم نه برای رفع مسئولیت مسئولین
به این آمارها دقت فرمایید آنها را از مقاله مندرج در شماره 68 روزنامه حیات نو برایتان
نقل کرده ام می گوید: در پایان دوره قاجاریه(حدود هشتاد سال پیش) در سراسر ایران5 دبیرستان
وجود داشت و 26 دبستان و این همه بنیه ی آموزش کشور بود یعنی چیزی حدود صفر و این
روند شروع به افزایش می کند تا بعد از بیست سال درصد کسانی که قادر به خواندن
و نوشتن باشند تا حد قابل قبولی بالا می آید ولی هنوز کشور برای جذب افرادی که
حداقل دارای تحصیلات ششم ابتدایی یرای دستگاه های دولتی در حال رشد باشند دچار
کمبود جدی می شود در سال 1330این کمبود تقریبا برطرف می شد ولی کمبود افرادی که
دارای تحصیلات سیکل باشند به چشم می خورد و این همین طور بالا می رود و به جایی می رسد
که در سال 1368 تنها سی هزار نفر از دانشگاههای ایرانی فارغ التحصیل می شوند و
پیش بینی می شود که در سال 1380 این رقم به سیصد هزار نفر برسد
حالا این فارغ التحصیل ها کار می خواهند مساله دارند مازاد بر نیاز و بدون
برنامه ریزی دقیق فارغ التحصیل شده اند آن مبحث دیگری است
ولی نفس رشد فکری تخصصی اجتماعی آن را که نمی توان نادیده گرفت همین مقاله
در مورد راه های ارتباطی کشور آورده است که:در سال پنجم سلطنت رضاشاه در سراسر
کشور حتی یک کیلومتر هم در این کشور راه آسفالت نداشتیم و حالا درسال 79 میزان
راه های قابل توجه کشور به حدود تقریبی 62000 کیلومتر رسیده است
من اینها را نمی گویم که برای مسئولینی که اینهمه جاده ساخته اند کف بزنید خیر می گویم
این روند رشد ما از کی شروع شده و در آن موقع که ما تازه به ابتدای راه افتادیم دیگران
فرسنگها از ما جلوتر بوده اند می گویم اینقدر از بخت بد و سیاه خود ننالید وضعتان با
این مقدار کاری که در روز انجام می دهید* به مراتب بهتر از آنست که باید باشد... بگذریم
______________________________________________________
طبق آمار سازمان ملل در سال 1998 میزان کار مفید کارکنان کشور ما در*
بخش اداری29 دقیقه و در بخش صنعتی 35 دقیقه در روز می باشد

وحید 27/5/84

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

قسمت سوم ما ایرانی های نازنین

قرار بود قسمت سوم مطالبم نظرات خودم باشه ولی این مطالب انقدر گویا هستن
که احتیاجی به ارائه دیدگاه خودم نمی بینم این مطالبی که در مورد این موضوع نوشتم
تمامش از کتابی به نام جامعه شناسی خودمانی نوشته آقای حسن نراقی بود
این کتاب فکر کنم الان از چاپ دهم هم گذشته باشه تواین کتاب خیلی خودمونی
جامعه ایران به نقد کشیده شده البته نویسنده خودش اقرار می کنه که خیلی تحت
تاثیر کتاب نجات( سال 1362خارج از ایران چاپ شده) آقای دکتر علی محمد ایزدی بوده
و از مطالب این کتاب خیلی استفاده کرده امیدوارم که مطالب مفیدی براتون بوده باشه


کتاب سازگاری ایرانی نوشته زنده یاد مهندس بازرگان
خیلی از درس خوانده ها تقصیر نابسامانی ها و عقب افتادگی ها را به گردن امثال
اسکندر اعراب چنگیز تیمور و بالاخره سیاست خارجی و استعمار قرن اخیر که تماما
از خارج وارد شده است می اندازند در قدیم نیز پای قسمت و تقدیر یا فلک غدار را
پیش می کشیدند در حالی که حوادث و عوامل خارجی چه آسمانی و چه انسانی اولا
برای همه ی ملت های دنیا بوده و هست و ثانیا با قبول این که موثر است تازه یک طرف
قضیه را تشکیل می دهد طرف دیگر قضیه که از تقابل و ترکیب یا عکس العمل آن با
... طرف اول سرنوشت شخص یا ملت را تعیین می نماید خود مردم اند

ادامه مطالب مربوط به خود آقای نراقی نویسنده کتاب می باشد
اگر صد بار حکومتت را از بیخ و بن عوض کنی اگر تمامی دشمنان فرضی و حقیقی
خارجی ات را از روی زمین محو کنی اگر تمامی افلاک و سماوات را به خدمت در
آوری تا ریشه ی مشکل را در خودمان خشک نکنیم تمامی این عوامل احتمالا مسکن هایی
خواهند بود و درد بعد از مدتی به نحو و شکل دیگری باز هم گریبانت را خواهد گرفت
هر کاری که می خواهی برای بهبود وضع اجتماعی مملکت و کشورت انجام بده اصلاحات
را هم دنبال کن ولی به موازات آن به مسائل درونی خودت هم بپرداز به گرفتاری های
روحی ات هم که به هر حال به آن دچار شده ای فکر کن
بسیاری از مسائل و مشکلات ما نیز به دنبال آن از صفحه زندگیمان محو خواهد شد
به جرات ادعا می کنم که وقوع هیچ کاستی جرم سوء مدیریت و حتی جنایت در جامعه ای
به صورت فراگیربه ظهور نمی رسد مگر آنکه بستر و زمینه ی آن در جامعه موجود باشد
اگر امروز فلان قاضی و یا فلان آیت ا... را که به زیاده روی در احکام اعدامی که صادر
کرده محکوم و طرد می کنیم فراموشمان نشود که همگی ما یا با تاییدمان یا با عدم اعتراضمان
و یا حداقل با سکوت معنی دارمان در صدور این احکام مشارکت داشته ایم و اگر شماتت
مجازات و توبیخ استحقاق کسی باشد همگی ما باید شامل این توبیخ باشیم خشونت های اول
انقلاب را به یاد بیاورید بگیر و ببندهای خودسرانه را به یاد بیاورید بیایید شجاعانه بپذیریم
که همگی مسئول آن بوده ایم ... از تعدا انگشت شمار و معدودی که صدای اعتراضشان
...
در میان آنهمه هیاهو و هیجان انقلابی ملت گم گشته بود بگذریم

شاید ادامه داشته باشه!؟
وحید 26/5/84

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

ما ایرانی ها

تکه هایی از کتاب سازگاری ایرانی نوشته مهندس بازرگان
تاریخ نگارش ؟133
ضمنا نباید فراموش کرد که روح ایرانی چندان خالص الهی و استوار بر پایه های
محکم تقوی و حق پرستی نبوده است در اشعار فارسی اسم خدا را زیاد می بینیم
و همین طور در همان ادبیات اسم می و معشوق را...در شدیدترین دورانهای تقدس
و تشیع و در دربارهای صفویه و قاجاریه به حداکثر شرابخواری و زن بازی و عیاشی
بر می خوریم سفاکی ای که صفویه به مردم و حتی به افراد خاندان خود می کردند
بی سابقه بوده است ... و البته خود را مروج تشیع و مخلص آستان ولایت می دانستند
پیاده از اصفهان تا مشهد می رفتند گنبد و بارگاه تعمیر می کردند مرحوم مجلسی را وسیله
دادند که آن دریای عظیم مجموعه روایات و اخبار را جمع کند ... ولی در مجلسشان به
نوشته مورخین و به شهادت گچ بری ها و نقاشی های موجود به جای گیلاس قدح شراب
خورانده می شد و شبهای جشن یک بازر قیصریه را با چراغانی و شراب و شیرینی پر از
زنهای مطرب و غیر مطرب طناز اختصاصا برای شاه قرق می کردند این دو گانگی روح
ایرانی یا جمع بین دیانت و معصیت شاید در هیچ ملتی اینچنین رایج نبوده
:وقتی صحبت از سر بقای سه هزار ساله ایران می شود میگوید
وقتی بنا نباشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود تا آخرین نفس نجنگد و بعد از
مغلوب شدن سرسختی و مخالفت نکند بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد
اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت
برای خلفای عباسی بسته دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند در مدح سلاطین
ترک چون سلطان محمد غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید غلام حلقه بگوش چنگیز و تیمور
و خدمتگذار و وزیر فرزندانش گردد یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده به هر کس و ناکس
تعظیم و خدمت کند دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از صفحه روزگار برداشته شود
سرسخت های یک دنده و اصولی ها هستند که در برابر مخالف و متجاوز می ایستند و به
جنگش می روند یا پیروز می شوند و یا احیانا شکست می خورند و وقتی شکست خوردند حریف
چون زمینه سازگاری نمی بیند و با مزاحمت و عدم اطاعت روبرو می شود از پا درشان
می آورد و نابودشان می کند
در حمله مغول دیدیم که شرق و شمال به علت مختصر مقاومت با خاک یکسان شد ولی
امرای فارس تسلیم شدند و سالم ماندند

کتاب خلقیات ما ایرانیان نوشته مرحوم جمالزاده
با همه قیافه که به خود می گیرند هیچ کاری دنیا را به جد نمی گیرند مگر در سه مورد مخصوص
یکی شکم و یکی کیسه و یکی تنبان وقتی پای این سه چیز به میان آید یوسف را به کلافی وخدا
را به خرمایی می فروشند چطور می خواهی دلم به حال این مردم دوز و کلکی مزاج نسوزد که
برای راه حل و فصل معضلات امور و مشکلات دنیا تنها به سه طریقه معتقدند که عبارتست از
سرهم بندی ماست مالی و روش مرضیه ساخت و پاخت این هر سه از مبتکرات فکر بدیع و از
کشفیات قریحه سرشار خودشان است و در این میدان الحق که گوی سبقت را از جهان و جهانیان ربوده اند
وحید 25/5/84

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴

شهادت طلبي از ديد روانشناسي


اين روزها نوشته جالبي ديدم در وبلاگ فرناز (امشاسپندان) با عنوان تصوير يك بنيادگرا، كه در مورد تحقيقات انجام شده بر اين موضوع بود كه علت اينكه كسي دست به خشونت و عمليات انتحاري ميزنه، چي هست. از خوندن اين نوشته كمي تعجب كردم ، چون خودم هم جزو كساني بودم كه فكر مي كردم فقر دليل اصلي تن دادن انسانها به اينكار هست. بر حسب تصادف (يا شايد هم چون به اين موضوع حساس شده بودم?) ، مقاله زير رو در اين مورد پيدا كردم، كه فكر مي كنم دونستنش بد نباشه...البته براي من هم روشن هست كه در اينجا تنها به مساله روانشناختي و جنبه فردي اين موضوع پرداخته شده، جداي تحليلات سياسي يا اجتماعي اين قضيه...

چگونه انسانهاي جوان تبديل به "فداييان" مي شوند؟ آيا آنها مبتلا به افسردگي شديد با ميل به خود كشي هستند؟ يا تحت فشار و ظلم شديد، از فرط نااميدي دست به اين كار مي زنند؟ تند روهاي مذهبي با ميل رسيدن به بهشت؟ اينها دليلهايي هستند كه معمولا عنوان مي شوند، ولي به طور كلي صدق نمي كنند.

آريل مراري ( Ariel Merari) ، روانشناس دانشگاه تل آويو، از سال 1983 اين موضوع را مورد تحقيق قرار داده است و به اين نتيجه رسيده است: " در بيشتر موارد، هيچ نشاني از عوامل خطرناكي مانند تغيير مداوم حالت روحي، اسكيزوفرني، مصرف مواد مخدر يا سابقه بيماري رواني با ميل به خودكشي ديده نمي شود" ( New Scientist, 15.05.2004 ) . اسكات آتران ( Scott Atran) ، انسانشناس دانشگاه ميشيگان در آناربور، در تحقيقات خود هيچ نشاني از سابقه بيماريهاي رواني در اين افراد پيدا نكرده است.
اين فرض كه فقر شديد مي تواند عامل روي آوردن به اين كار از روي نا اميدي باشد، از سوي كلاود بربي ( Claude Berrebi ) اقتصاد دان دانشگاه پرينستون رد شد. او زندگي تروريستهاي انتحاري سازمان جهاد را بين سالهاي 1980 تا 2003 مورد بررسي قرار داد ( Journal of Economic Perspectives, VOl. 17/4, 2004 ). تنها 13? آنها جزو طبقه فقير بودند ( با توجه به اينكه 32? از مردم فلسطين فقير محسوب مي شوند) و بيشتر از نيمي از آنها تحصيلات عاليه داشتند ( در مقايسه با حد متوسط تحصيلات در بين مردم فلسطين كه 15? است) .
همينطور تبعيضات اجتماعي يا رنجش سياسي كه معمولا از ان اسم برده مي شود نيز به تنهايي براي توضيح عمليات انتحاري (به عنوان مثال) تروريستهاي گروه القاعده كه بيشتر از طبقه متوسط عربستان سعودي يا مصر بر خاسته اند ، كافي نيست.
حتي عقيده تند مذهبي نيز به تنهايي توضيح دهنده نيست؛ به عنوان مثال گروه Tigers of Tamil ، عقايد ماركسيستي _ لنينيستي دارند و شديدا با مذهب مخالفند. البته از نظر موضع جهان بيني يك محدوديت وجود دارد. از نظر گوناراتنا ( Gunaratna) ، محقق موضوع تروريسم، انساني با ديد ماترياليستي غرب، خود فدايي نمي كند: " ماترياليستها ، تروريستهاي انتحاري خوبي نمي شوند!"?

اگر نه مذهب، نه فقر و نه بيماريهاي رواني دليل اصلي و توضيح دهنده براي اين امر هستند، پس چه چيزي انسانهاي ظاهرا سالم را به چنين عمل راديكالي مي كشاند؟ طبق آخرين تحقيقات كليد در دست سازمانها و گروههايي است كه اين افراد را جذب مي كنند. اين سازمانها بايد تنها از سه مرحله بگذرند: اول بايد يك حمايت كلي و عمومي براي ايده "خود فدايي" جلب شود و اين عمل به عنوان خدمت به جامعه معرفي شود. دوم بين افراد جوان كه در آنها ضعف هويتي وجود دارد و به دنبال يك عامل بيروني براي تكيه دادن هستند، جستجو شود. و در آخر مرحله "آموزش" فرا مي رسد ، كه در آن يك هويت اجتماعي اخلاقي يا عقيدتي، در خلا هاي هويت شخصي افرادچپانده مي شود. اين خلا ها به راحتي در موقعيتهايي از زندگي به وجود مي آيند كه شخص در آنها خود را تحقير شده يا نا اميد مي بيند ( تقريبا بين تمامي "شهيدان" فلسطيني ، يك ضربه شديد روحي در دوران كودكي پيدا شده است) و در چنين حالتي هدايت افراد به اين سو ، كار مشكلي نيست.

وقتي افراد از اين مراحل مي گذرند، راه برگشت تقريبا ناممكن يا بسيار مشكل است_خجالت و رسوايي براي آنها بسيار بزرگ است. اين " شهيدان زنده" از طرف گروه خود تنها زماني احترام دريافت مي كنند و تاييد مي شوند كه در عمل وفاداري خود را به گروه و اهدافش نشان دهند. اين "اجبار گروهي " را گروههاي تروريستي ديگري مانند IRA ( در ايرلند) نيز براي اهداف خود به كار مي گيرند. ظاهرا در شرايط مناسب!، هر كسي مي تواند تبديل به يك تروريست انتحاري شود.

نويسنده: والتر براون ( Walter Braun)
برگرفته از مجله "روانشناسي امروز" (Psychologie Heute)، سپتامبر 2004

پ.ن.:

هادي

شهردار نمونه

من امروز به نظرم یک کار مثبت برای مردم ایران انجام دادم و آن هم این بود که به وبسایت شهرداران جهان رفتم و به آقای احمدی نژاد به عنوان بهترین شهردار رای دادم. به این امید که ایشان مقام اول را کسب کنه و با خودش فکر کنه که شایدم بد نیست که برگرده سر کار قبلیش. ایشان یکی از شصت و پنج شهردار برگزیده دنیا است که با رای من و شما ممکن است که برگردد به شهرداری. راستی در این نظرخواهی از شما خواسته شده که دلیل خود را برای این انتخاب بنویسید. من نوشتم که چه دلیلی بهتر از آنکه بعد از رفتن ایشان از شهرداری همه آرزوی برگشت ایشان را دارند تا به جای کل ملت ایران فقط تهرانی ها از خدمات ایشان مستفیض شوند. یک کمی بیشتر فکر کنید

منبع خبر: خبرگزاری مهر

سعید

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

جمشید و ضحاک

امروز از آن روزهای خلوت بود که مشتری و پشت دری و به طور کلی دری وری کمتر داشتم. از طرفی هم همکارم مرخصی است پس کسی نیست که بیخ گوشم دائم و یک نفس حرف بزنه و حتی بهم اجازه نده که برم قرص سردرد بخورم. خداوکیلی همکار پرحرف داشتن هم زجری است ناگفتنی و نا شنیدنی. بگذریم، داشتم می گفتم که امروز خلوت بود و فرصت داشتم که یک کم وبگردی کنم. اما خیلی زود از وبگردی خسته شدم و تصمیم گرفتم که یک کم شاهنامه بخوانم. چندی پیش دوستی توصیه کرد که داستان پادشاهی جمشید و بعد از آن ضحاک را بخوانم. این دوست عزیز نگفته بود که چرا باید این قصه را به دیگر قصه ها ترجیح بدهم. وقتی شروع به خواندن کردم ابتدا تفاوتی آنچنان فاحش بین این داستان و داستان های دیگر ندیدم اما بعد از کمی جلو رفتن در داستان و خصوصا از بیت اول صفحه سوم بود که دلیل آن برایم روشن شد. شما هم دوست عزیز اگر وقت آزاد داری و حوصله شاهنامه خوانی هم داری بد نیست که قصه پادشاهی جمشید را بخوانی و آن را با آنچه امروزه بر ایران زمین می رود مقایسه کنی

سعید

اگر باقر خان زنده بود

خانم کدیور مطلبی دارد درباره گنجی با عنوان هوا بس ناجوانمردانه سرد است که بد نیست بخوانید. نکته ای که به نظر من جالب آمد کامنتی است که فردی به نام" سپاسی" گذاشته است و الحق یکی از بزرگترین معضلات امروز جامع ایرانی را به درستی نشانه رفته است. از آنجایی که امکان گذاشتن لینکش نبود مجبور شدم مطلب را عینا اینجا نقل کنم
سرکار خانم دکتر کدیور عزیز، سلام،انقلاب مشروطیت سزارین بچه ی ناقص الخلقه ای بود که آش تولدش را در سفارتخانه های روس و انگلیس می دادند و میهمانان آش شله قلمکار، روسوفیل ها و آنگلوفیل ها و ... بودند. چندتا از شگفت انگیزترین عکس های این انقلاب مربوط به همین آشخوران ها هستند. و اما در قرن بیست و یکم که هرلحظه معجزه ای علمی و فنی تازه ای دارد، همان به که عدو سبب خیر شود و کرور کرور از این علامه ها را بریزند دور.در روزگار ما علامه کسی است که سرم و واکس می سازد و قرص تب بر و بال هواپیما و همین کامپیوتر که وسیله ی ارتباط میان من و شما و دیگر مردم جهان است...و لاغیر!! از قرن نوزدهم برخی از سوء تفاهم ها به انقلاب مشهور شدند و هنوز سوء تفاهمی نداریم که بار مثبت داشته بوده باشد. از نمونه های غربی می توان از مرحوم علامه ناپلئون یاد کرد و از خاطرات سفر مسکو او. هیچ فکر کرده ایم که اگر انقلاب مشروطیت را نمی داشتیم چه چیزی کمتر از امروز می داشتیم؟ از نخستی دستاوردهای انقلاب مشروطیت تاسیس عدالتخانه بود و پیدایش مطبوعات و تاسیس زندان های قانونی. ادبیات دوران انقلاب مشروطیت را اگر بار هزاران الاغ بکنیم باز انبوهی چرند و پرند می ماند روی دستمان. مگر آنچه که پس از مشروطیت اتفاق افتاد برای اثبات نظر من کفایت نمی کند؟ دیروز موزه ای را در کنار آرامگاه مرحوم جنت مکان باقرخان افتتاح کردند. به خدا اگر این مرحوم امروز زنده می بود، اگر خود دست به خودکشی نمی زد، رسم بودن را به او می آموختند! من نخستین کسی بودم که در وجود آن یکی کاوه ی آهنگر هم تردید کردم و داستان را خوابی تعبیر شده پنداشتم. من مایوس نیستم و ترویج یاس نمی کنم. برعکس، امیدوارم و نهال امید می کارم. فقط می گویم برای کاشتن نهال فراموش کنیم علامه ها ی ملال آور را و رستاخیزها را.به رستاخیز کوچکی در درون خودمان بسنده کنیم که صد روزگار را کفایت می کند. اگر دست از طواف نمی توانیم کشیدن، کعبه ی درونمان هم نزدیک است و هم به باورمان نزدیک تر صاحب خانه هم که خودمان هستیم
با فروتنی
سپاسی

سعید

یک توضیح کوچولو

رامتین عزیز مطلبی نوشته است تحت عنوان "ما متمدنها" که من با تک تک جملاتش موافقم و عملا آن را در بیشتر محافل ایرانی تورنتو می بینم. اما از طرفی با ادامه مطلب توسط وحید، به نظرم آمد که ممکن است بعضی به این نتیجه برسند که منظور این است که ایرانی ها تماما این خصوصیات را دارند و تنها این ایرانی ها هستند که دچار این توهمات می باشند. اگر چه به نظر من این دو متن سعی در نقد ایرانی داشته اند اما این سوال را در ذهن ایجاد می کنند که آیا فقط ما ایرانی ها هستیم که به این معضل دچاریم؟ مطمئن هستم که بیشتر شما خواهید گفت البته که نه! به عنوان مثال عموم مصری ها اگر موضوع یک گفتگو کمی به سمت فرهنگ کشیده شود فورا به تمدن پنج هزار ساله شان اشاره می کنند و از طرف مقابل می پرسند که شما چند سال سابقه زندگی اجتماعی دارید؟ و یا جالبتر اینکه کما بیش تمام دانشمندان را مصری می دانند حتی فردی مثل ابوعلی سینا و استدلالشان کتب وی به زبان عربی و اسم او است. حالا شما سعی کن به ایشان حالی کنی که بابا جان! هزار سال پیش متاسفانه زبان علمی رایج در ایران عربی بوده است، مگر به خرجشان می رود؟ با چینی ها که صحبت می کنید با غرور از طب سنتی و ... که سابقه ای پنج هزار ساله دارد می گویند. ژاپنی ها و کره ای ها و اروپایی ها و شاید بشود گفت که تمام مردم دنیا هرکدام به نحوی چیزی برای گفتن دارند که خود را از دیگران برتر بدانند. به نظرم سمت و سوی این گفتار در نوشته رامتین و وحید فقط اشاره ای بود به ناپسند بودن این نوع اعتقاد و نه پایین آوردن فرهنگ ایرانی و بالابردن فرهنگ دیگران

سعید

I'm from IRAN

دوبیتی از قول قائم مقام فراهانی

آه از این قوم بی همت و بی دین
کرد ری, ترک خمسه و لر قزوین
عاجزومسکین هر چه دشمن و بدخواه
دشمن و بدخواه هر چه عاجز و مسکین

-----------------------------------------------------------------------------------
روزنامه شفق مورخ 6 شهریور 1311 شمسی نویسنده؟

پای بند هیچ یک از مکلفات اخلاقی نیستند...جز پر کردن و اطفای شهوات مشئوم از زندگی
چیزی نمی فهمند دروغ می گویند فریب می دهند مانند خاکشیر به هر مزاجی می سازند
در مقابل هر باری تسلیم می شوند و این کار را زبر و زرنگی می دانند از خود ,رای و اختیار
زیادی ندارند امروز از یک چیز تعریف می کنند و فردا با لحن زننده ای همان چیز را تکذیب می کنند
مبالغه و خوش آمد گویی را به جایی می رسانند که مقام فرشتگان را به یک نفر می دهند و لحظه ای
...بعد همان شخص را مجسمه وقاحت و جانشین ابلیس می خوانند
------------------------------------------------------------------------------------------------
قطعه شعری از فریدون توللی در دهه چهل

ترسم ,زفرط شعبده چندان ,خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کند
من ,رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو, ورنه خاک وطن بر سرت کند
گیرم, زدست چون تو, نخیزد خیانتی
خدمت مکن, که رنجه ,به صد کیفرت کنند
گر واکند حصار قزل قلعه لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو, با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز
دل برمنه که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده, در کف ضحاک و این گروه
خواهان, که باز, کاوه آهنگرت کتتد
----------------------------------------------------------------
گوشه ای از مقدمه کتاب نجات نوشته دکتر ایزدی در سال 1362

بدون من هم خوب بلدم خود و سایر هموطنانم را باهوشترین
پرکارترین مهربانترین اصیل ترین و تربیت شده ترین نژاد روی
زمین قلمداد کنم ایرانیان را از نژاد آریا با تمدن شش هزار ساله اش
انسانی ترین انسانهای روی کره زمین معرفی نمایم خوب بلدم بگویم
ما ایرانیان شجاعت شیر سخاوت حاتم و ... و ... چه داریم ولی می دانیم
که با استقبال از شعار و احتراز از شعور خود را غافل نموده و بعضی ها
را فریب داده ام و همچنین می دانم که با گفتن و عنوان کردن معایب اخلاقیمان
عده زیادی علی الخصوص آنهایی که در ذهنشان از ایران و ایرانی بتی ساخته اند
و به او عشق می ورزند ناراحت می شوند ولی با وجود تمام این می دانم ها ترجیح
می دهم که واقعیت را هر قدر تلخ عنوان کنم تا مصلحین به گفتار آیند و دست اندرکاران به حرکت

-----------------------------------------------------------------------------------
وحید 22/5/84

جمعه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۴

نامه ای به یک رئیس جمهور

یک پیام فوری از قلب ما به آقای جرج بوش
آقای رئیس جمهور عزیز
من این نامه را از طرف تمام مسیحیانی که در کشورهای اسلامی زندگی می کنند و از توحش و خطرهای اسلام در زمانهای گذشته و حال زجرکشیده و می کشند می نویسم. همانطور که شما و تمام دنیا می دانند توحش اسلام یک موضوع جدیدی نیست. همچنین تاریخ شاهد است درباره آنچه اسلام تا به حال در از بین بردن زندگی ها و فرهنگها و اقتصاد انجام داده است. اگر به تاریخ قرنهای گذشته نگاه کنیم ما به وضوح ردپای اسلام را در هر تخریبی در جهان می بینیم. آنچه که اسلام انجام داده است تخریب هر نوع زندگی موفق صلح جویانه است. ما با توجه به حادثه یازده سپتامر احتیاجی نداریم که به راه دوری برویم تا ببینیم چقدراز زندگی ها از بین رفت، چند خانواده از بین رفت و غمگین باقی ماند، و چند میلیارد دلار در این حمله از بین رفت؟ همانطوری که شما می دانید بیش از سه هزار نفر در این حادثه مردند. من ضد مسلمانها نیستم ولی علیه قوانین اسلامی هستم. من این موضوع را بر مبنای تاریخ اسلام و اعتقاد قبلی ام به اسلام می دانم. اکنون بعد از آنچه من درباره اسلام و تاریخ شرم آور آن می دانم، می توانم علیه آن باشم. من علیه مسلمانها نیستم اما معتقدم که مسلمانها باید روشن فکر بشوند و اطلاعاتی درباره آنچه اسلام می گوید و آنها را به آن جهت سوق می دهد داشته باشند. علت نوشتن این نامه این است که از طرف تعداد زیادی از آنهایی که از قوانین اسلامی رنج می برند می خواهم از شما به عنوان یک مسیحی معتقد و مهربان و عاقل که رهبری آمریکا را بر عهده دارد درخواست کنم که وسایل ازتباط جمعی را برای روشن شدن مردم آمریکا و خاورمیانه یا بهتر بگویم تمام جهان، به کار بگیرید. ما می خواهیم به آنها کمک کنیم تا حقیقت اسلام را چه بخشی که در تاریخ پنهان است و چه آنچه که باورهای آنهاست را بدانند. دلیل اینکه من این نامه را برای شما نوشته ام این است که من مایلم که دانشم را بر مبنای پیشینه خودم به عنوان یک مسلمان و تاریخ اسلام در اختیار شما بگذارم. من توانایی آن را دارم که از طریق وسایل ارتباط جمعی و کنفرانس هایی درباره اسلام، مردم را روشن کنم. من در کنفرانسها و کلیساها و اجتماعات متعددی شرکت و درباره تاریخ و واقعیت های اسلام سخنرانی کرده ام. تا به حال سخنان من به گوش عده کمی رسیده است و من علاقه مندم که تعداد بیشتری این سخنان را بشنوند ودر کوتاه مدت درک آمریکایی ها را نسبت به اسلام تصحیح کنم. تعداد زیادی مسلمان در آمریکا زندگی می کنند که سعی دارند با دادن اطلاعات غلط به مردم آمریکا چهره ای صلح آمیز از اسلام نشان دهند. ما احتیاج به پرده برداری از چهره واقعی اسلام داشته و مردم و اقتصاد را از زیان بیش از پیش ازدرک نادرست و پیروی کورکورانه از اسلام باید حفظ کنیم. من این پیام را برای شما بر اساس اعتمادم به درایت و قدرت رهبری شما در کنار دانش وسیع شما می نویسم. من معتقدم که شما یاری خواهید کرد تا کنفرانسی بزرگ به راه بیندازیم. من امیدوارم که با اندیشه های اسلامی بجنگید واز واقعیت اسلام پرده برداری کنید. از اینکه این افتخار را به من دادید که این پیام را برای شما بفرستم ممنونم و امیدوارم که شما به آن توجه بفرمایید. ما همگی به عقل و درایت و مهربانی و قدرت شما که کمک خواهد کرد که کار درست را در راهنمایی تمام دنیا و گشودن کتابهای بسته تاریخی برای آنها انجام دهیم، ایمان داریم. خداوند شما و آمریکا را حفظ کند
امضا: احمد مصطفی عباظا

پی نوشت: انگلیسی زبانها اصطلاحی به این مضمون دارند که به پیام آور شلیک نکن*. پس دوستان فحشها را به وبسایت ایشان حواله کنند نه به بنده که فقط راوی هستم. بد نیست بدانید که ایشان یکی از شخصیتهای بسیار معروف مصری است که در خانواده ای بسیار ثروتمند متولد شده است و چند سال پیش مدعی شد که مسیح را دیده و از آن به بعد تصمیم به افشای حقایق اسلام گرفته است. من فکر کردم که شاید برای بعضی جالب باشد. شاید هم نباشد
متن اصلی نامه به انگلیسی

Don’t shoot the messenger*

سعید

ما متمدنها

یادتون باشه شش هفت ماه پیش تیم ملی آلمان به ایران آمد و ملت فوتبال دوست گوش تا گوش استادیوم را پر کردند تا چشمشان به جمال سوپر استارهای بوندس لیگا روشن گردد پس از این بازی جنجال بزرگی در روزنامه های اروپایی برپاشد و حتی کار به جایی رسید که مطبوعات آلمانی خواستار شکایت مسئولین کشورشان به فیفا شدند و اما موضوع شکایت چه بود خیلی ساده طرفداران ایرانی تیم آلمان هنگام پخش سرود ملی این کشور دستشان را به سبک دوران نازیسم بالا برده بودند و ملت آلمان این مساله را توهین به خود قلمداد کرده بود القصه از سفارت ایران در برلین تا هاشمیان و مهدوی کیا همه دست به دست یکدیگر دادند تا به رسانه های آلمانی بفهمانند که عمل مردم ما ناشی از نا آگاهی آنها بوده و قصد توهین نداشته اند این خاطره را آوردم تا آنرا مقدمه بر مبحث نژادپرستی قرار دهم وقتی که پای صحبت ملت ایران مینشینی و بزرگترها از جنگ دول دوم سخن می گویند یکجورایی دلت برای عمو هیتلر میسوزه و فکر می کنی حقش این وسط پایمال شده بابا خبری نبوده که یک سری جهود این وسط مردن و همه هم متفق القولیم که جهود کمتر زندگی بهتر اما اگر از یک آلمانی راجع به جنگ بپرسی سعی می کند یک جورهایی موضوع را عوض کند زیرا در دنیای متمدن همه می دانند که نژاد مایه مباهات نیست البته وقتی که من می گویم همه دوستان این اجازه را به من بدهند که یک استثنا هم قائل بشوم و آنهم ملت ظفرنمون ایران است با خون پاک آریایی که البته این خون پاک آریایی هم مشکلی شده برایمان زیرا طبق آنچه پدرمان گفته اند ما نژادمان همسان ژرمنهاست حالا این که چرا کمی رنگمان برگشته حتما این بخشش تقصیر اعراب است بحث که به اینجا کشید بگذارید یک خاطره ای را برایتان نقل کنم سه چهار سال پیش بود که داشتم از ماهواره به برنامه علی پورتاش موسوم به ننه سلیمه نگاه می کردم مهمان برنامه هم احمد نبی زاده خواننده پاپ بود در حین برنامه ننه سلیمه گیرداد که آقای نبی زاده شما چرا موهات بوره و چشماتم آبیه ؟و اضافه کرد که معلوم نیست این حاصل حمله پرتغالیها بوده یا روسها بنده خدا نبی زاده هم برای اینکه قافیه را نبازد جواب داد که ننه سلیمه ایرانیهای اصیل همه چشم روشن و مو بور بوده اند و ما بعد از حمله عربها بود که رنگ پوستمان تیره شده و اما تیر خلاص جواب آخر ننه بود که گفت مادر به خاطر توجیه یک میلیون نفر شصت و نه میلیون نفر را ...نکن همگی به این صحبت خندیدیم هرچند که در پشت آن باورهای اکثریت مردمان ایران زمین قرار داشت باوری که می گوید ما قوم برتریم عرب را سوسمار خور می دانیم ترک را خر و افغان را عقب مانده و دزد واین باور آنچنان در وجودمان رسوخ کرده است که حتی زمانی که به خارج از ایران هم میاییم بازهم خودمان را تافته جدابافته میدانیم و سعی می کنیم به غربیها بقبولانیم که ما فرق می کنیم بدمان می آید که بگوییم نزدیک ترین زبان به زبان ما هندی است نه آلمانی نفرت داریم که بدانند خطمان عربی است و نژادمان از تیره و تبار ملت خاورمیانه است راستی خداوکیلی ابراهیم الجعفری عراقی بیشتر شبیه ماست یا گرهاد شرودر آلمانی؟ از رو هم نمی رویم و زمانی که آمریکاییها و کاناداییها می گویند که تفاوتی میان شما و دیگر ملتهای خاورمیانه نیست شروع می کنیم به تحقیر میزبانانمان و صد البته چون جراتش را نداریم که جلوی خودشان بگوییم در محافل ایرانی نطقمان باز می شود که اینها فرهنگ ندارند و احمقند و ایرانی فلان و بهمان است و هیچ وقت هم از خودمان نمی پرسیم که معنای فرهنگ چیست و زمانی که فرهنگ را معنا می کنیم نمی پرسیم که مصداقش در رفتارهای اجتماعی ما ایرانیان کجاست بحث میزبان را مطرح کردم یادم رفت که بگویم میزبانانمان در مقایسه با دیگر همشهریان خوش شانس هستند زیرا که خدا آن روز را نیاورد که ما در یک جمع ایرانی میهمانی از آسیای شرقی و یا میهمانی رنگین پوست داشته باشیم و آن هنگام است که تمام توانمان را به کار می گیریم تا شخصیت همشهری عرب یا هندیمان را در زیر سایه نژاد آریا له کنیم برایمان سخت است که باور کنیم آدمهای باهوشی نیستیم- برایم کامنت نگذارید که ما توی المپیاد مدال می آوریم زیرا آن مدالها به دلیل محدود بودن ماست جوان در دنیای خارج از ایران آنقدر دلبستگی به زندگی دارد تا مجبور نشود روزی دوازده ساعت درس بخواند وبه همین دلیل همان مدال آوران جوان در سنین بزرگسالی به دانشمندانی معمولی تبدیل می شوند و از طرف دیگر مگر چند درصد از هفتاد میلیون نفر ما قابلیت اینچنینی دارند- و اما امروز می بینم کهبدتر از بد شده ایم و این مرض نژاد پرستی در داخل مرزهای ایران نیز رخنه کرده و از چهار گوشه مملکت فریاد قومیت به گوش میرسد و صد البته این راهم اضافه کنم که حرف اکراد و اعراب را می فهمم که از نبود امکانات می نالند اما داستان آذریها که شصت درصد از کابینه را در اختیار دارند و نبض اقتصاد مملکت در دستشان است برایم کمی قریب است این سوژه قطعا بحث بیشتری را می طلبد و امیدورام که دوستان ما را از قلمشان بی بهره نگذارند رامتین

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۴

مغلطه

دوستان! من امروز راس ساعت دو بعد از ظهر بعد از سر زدن به کاپوچینو شماره دو به این نتیجه رسیدم که شخصا باید از آقای احمدی نژاد به دلیل تهمت هایی که به ایشان زده شد در رابطه با تقلب در انتخابات و ... عذر خواهی کنم. حالا ممکن است عده ای بگویند که من مگر چه کاره ام؟ بنده خوشبختانه نه سر پیازم نه ته پیاز حتی پوست پیاز هم نیستم اما دلم آتش گرفت وقتی نظراتی اینچنینی* را خواندم و متوجه شدم که جریان تفکر رئالیستی انقلابی نه تنها از بین نرفته که در طول این سالها صیقل هم خورده است. آقای دکتر شرمنده

لطفا کامنت ها را بخوانید*
سعید

مخملباف

در خبرها آمده بود که یکی از ستارگان قدیمی سینمای آلمان به نام وراچچوا به ایران آمده یا خواهد آمد تا فیلمی مستند درباره خانواده مخملباف فیلمساز ایرانی بسازد این ستاره سابق پیش تر نیز مستندهایی درباره چند چهره سیاسی ساخته است از جمله درباره ادوارد شواردنادزه وزیر خارجه اسبق شوروی و رئیس جمهور سابق گرجستان و هانس دیتریش گشنر وزیر خارجه سابق آلمان اینکه زندگی مخملباف از چه روی برای این مستند ساز جذاب است موضوع روشنی است مخملباف و خانواده اش یکی از خاص ترین خانواده های هنری در جهان امروز به حساب می آیند اما نکته در این است که مخملباف و خانواده اش اکنون در کجا هستند؟ تا آنجا که خبر داریم در ایران نیستند چندی پیش هم دفتر فیلمسازی او در ایران تعطیل شد شایعات فراوان است اما هیچکس به روشنی نمی گوید مخملباف و انواده اش کجا هستند ظاهرا آنها تن به یک تبعید خود خواسته داده اند دوستی که رابطه نزدیک و حرفه ای با این خانواده داشته و لابد دارد چندی پیش خبر داد که خود محسن و همسرش مرضیه مشکینی همچنان در هند به سر می برند تا آخرین ساخته اش را که درآن کشور فیلمبرداری شده سرو سامان بدهند میثم پسرش در لندن مشغول تحصیل است و دختر کوچکش حنا هم فعلا مقیم پاریس است و سمیرا هم گاهی به ایران می آید و به هرحال گویا فعلا قصد ندارند به ایران برگردندو ترجیح می دهند تا فرا رسیدن زمان مناسب در هر جای دیگری غیر از ایران نفس بکشند آیا این خود ویرانگری یک جور اعتراض است به وضع موجود؟ آیا یک جور بلند پروازی و نام جویی است؟ آیا این تصمیم قطعی است یا همچون دیگر تصمیمات مخملباف پس از مدتی بلا اثر می شود؟ هرچه هست فقدان مخملباف ها و بسیار کسان دیگر که رخت مهاجرت بر تن کرده اند برای جامعه فرهنگی و هنری ایران یک ضایعه است البته هستند کسانی که از این بابت بسیار شادمان خواهند بود

احمد طالبی نژاد مجله هفت

وحید 20/5/8/4


برای دوستم اگزوپری که در چهارده سالگی یتیم شد

هوشنگ مرادی کرمانی

باران

پدر شاده کوچولو که شب پیش مرده بود به خواب شازده آمد و گفت :قرص قلب مرا بده
شازده از خواب پرید دید شیشه قرص های روی میز است قرصی از شیشه در آورد گذاشت
کف دستش و تا قبرستان دوید دید پدرش زیر خاک خفته است دست زد روی خاک و گفت
قرص آوردم دهانت را باز کن پدر بلند شد و توی قبر نشست دست گذاشت روی قلبش
و نفس نفس زد لب هایش کبود بود دهانش را باز کرد شازده قرص انداخت توی دهان پدر
قرص روی زبان ماند و پایین نرفت. شازده کوچولو یادش افتاد که آب نیاورده قرص با
آب از گلوی پدر پایین می رفت
شازده به دنبال آب رفت هر چه گشت آب پیدا نکرد سرش را بالا گرفت و ازآسمان
آب خواست .باران خواست
هواپیمایی توی ابراها می پرید شازده کوچولو صدایش را بلند کرد : اوهوی ... آب
کجاست ؟ پدرم می خواهد قرصش را با آب بخورد
خلبان صدایش را شنید دور زد و برگشت و هواپیمایش را کنار شازده نشاند پیاده شد
لیوانی آب به او داد سوار هواپیمایش شد و پرواز کرد و تو آسمان ابری گم شد
شازده کوچولو صداش را بلند کرد : سپاسگذارم و پیش پدرش رفت زانو زدو گوشش را
به خاک چسباند صدای سرفه های پدر را شنید سرفه ها کم و کمتر شد و دیگر صدا نیامد شازده
تو دلش گفت : خوابید راحت خوابید
شازده کوچولو تشنه بود لیوان آب را سر کشید خوابش نمی برد کتاب خواند

وحید 19/5/84

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

گردش علمی

در دوران دانشجویی یکی از برنامه های جالب، گردش های علمی یک روزه بود که البته در دانشکده شیمی که بنده مشغول خدمت بودم این سنت حسنه خیلی رواج نداشت و کلا در دوره ما یکبار و آنهم به همت این بنده حقیر اتفاق افتاد. گردش علمی یک روزه ما به مجتمع فولاد مبارکه اصفهان بود که رئیس روابط عمومی آن نسبت خویشاوندی با ما دارد و هم ایشان بود که مقدمات آن را جور کرد. در مجموع روز خوبی بود و بسیار چیزها دیدیم و شنیدیم که برایمان جالب بود. از نکاتی که هنوز نمی توانم آن را فراموش کنم این بود که یکی از راهنماها به این موضوع اشاره کرد که این مجتمع ابتدا قرار بود که در بندرعباس ساخته بشود اما بعد از انقلاب و با توجه به نفوذ سیاسیون اصفهانی در هرم قدرت، تصمیم بر این گرفته شد که این کارخانه به اصفهان منتقل بشود. علت انتخاب بندر عباس این بود که انتقال قطعات کارخانه در هنگام ساخت و راه اندازی و انتقال محصولات آن بعد از راه اندازی از طریق دریا ساده تر و اقتصادی تر از هر راه دیگری است. هیچ کس به این واقعیت ها توجهی نکرد و جاده مخصوصی ساخته شد تا قطعات غول پیکرکارخانه که حملشان به اصفهان از طریق راه های موجود امکان پذیرنبود را به آنجا ببرند. این جابجایی باعث شد که هزینه ساخت این مجتمع تقریبا سه برابر آنچه برآورد شده بود تمام شود. خوب مهم نیست چرا که کسی از جیب باباش که برای مجتمع خرج نمی کرد وهمه این پول از جیب مردم همیشه در صحنه رفت. به هر حال مجتمع راه افتاد و سالها بعد که ما به دیدن آن رفتیم هنوز سود ده نبود چرا که می گفتند با توجه به هزینه های ساخت و نگهداری بهتر بود که نیازمان را وارد می کردیم. دیروز داشتم به گزارش مستقیم و زنده از فرود فضاپیمای دیسکاوری در شمال لس آنجلس گوش می کردم که یک دفعه یاد فولاد مبارکه افتادم. حالا شما فکر می کنید که اصلا ربطی به هم ندارند اما به نظر من چندان هم بی ربط نیستند چرا که فقط تلاش مدیریت ناسا در حفظ این فضا پیما و تلاش دربه درجه رفیع شهادت نرسیدن پرسنل آن، در مقایسه با پروژه فولاد مبارکه و دور ریختن پول یک کمی ایده به من میدهد که چرا بعضی ها دارند می روند مریخ و ما هنوزهم در عبور از کندوان مشکل داریم

سعید

فاطی خانم و جواد آقا و بمب هسته ای

به این وبلاگ سری بزنید بد نیست، به وبلاگ کوهپیمایی به صرف کاپوچینو امیدوار می شوید. راستی از پایین وبلاگ شروع به خواندن کنید تا داستان کاملا دستتون بیاد
بعد از خواندن مطالب وبلاگ فرهاد خان بد نیست یک کمی هم مطلب جدی بخوانید. اگر علاقه مند هستید که بدانید که چرا علیرغم تاکید ایران بر صلح آمیز بودن برنامه هسته ای هنوز کشور های غربی (یا به تعبیر آقا جواد لاریجانی: کشورهای وحشی اروپایی) نگران هستند می توانید اینجا کلیک کنید ووجدانا سعی کنید به خودتون مسلط باشید و کامنت نگذارید که این کشورهای وحشی غربی به فکر استثمار و ... اینجور حرفا هستند واین فقط بهانه ای است برای عقب نگه داشتن ما
سعید

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴


هفدهم مرداد مصادف بود با اولین سالگرد یا به قول خانم مریم از نوع <<آ>>سالگشت حسین پناهی
هشتم مرداد یه مراسم یابود در تاتر شهر برگزار شد که برایه دیدن عکسهایی از مراسم می تونین اینجا رو
کلیک کنید
این دوتا شعر رو هم از آخرین کتابش انتخاب کردم


شناسنامه
من حسین ام
پناهی ام
من حسینم پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
خودمو فکر می کنم
تا هستم جهان ارثیه بابامه
سلاماش, همه ی عشقاش, همه درداش, تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما
اگه دوست داری با من ببین یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار با تو بگم
سلامامونو عشقامونو دردامونو تنهائیامونو
!ها

سکوت
چه میهمانان بی دردسری هستند مرده گان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت

یادش گرامی روحش شاد

وحید18/5/84


هنوز لبخند بر لب دارد


لبخند بر لب داشت
گیسوان طلایی اش به رنگ گندمزار
در باد پیچ می خورند

جوابی نمی داد
فقط می پرسید
فقط می خواست
نامش را شازده کوچولو نهادیم
و از کودکی با او بزرگ شدیم
او که دلی ساده داشت
او که روزی آمد
و روزی ناپدید شد
اگر آدم بزرگ ها
همه شازده کوچولویی داشتند
دنیا چه زیبا می شد
و آب چه گوارا
ستاره چه خندان
سیاست چه پوچ
و پول چه مضحک جلوه می کرد
اما اطرافمان پر است
از شاهزاده کوچولوهای خندان
اگر نگاهشان کنیم
بشنویم صدای خنده هاشان را
اگر لحظه ای درنگ کنیم
اگر دیدیم یکی شان را
درنگ کنیم
و بکشیم آنچه را می خواهند
یک شاخه محبت
یک سبد مهربانی
یک سیب سرخ
!یک بغل همدردی
درک شان کنیم
احساس شان کنیم
بگذاریم قناری های کوچک ذهن ما آدم بزرگ ها
از زندان های تاریک
بیرون آیند
و با حس
و با شوق
با عاطفه همبازی شوند
بگذاریم شقایق پژمرده قلب ها
سرشان را بیرون بیاورند
و دلشان شاد شود
آدم بزرگ ها
چشم های تان را بشویید
عینک تیره روزمرگی
پول پرستی
عینک تیره خودخواهی را بردارید
بگذارید چشمان تان با نور
با عشق
!با گیسوان طلایی آشنا گردد
از قفس های تنهایی تان به در آیید
همدردی رابیازمایید
!و نیندیشید زندگی همین است
و آن ها هنوز لبخند بر لب دارند
و در کنار ما هستند
و شاهزاده کوچولو های زندگی ما
می آیند و می روند
و زندگی می کنند و زندگی می کنند
و ما فقط می گوییم
چرا جوابی نمی دهند؟
لحظه ای درنگ
آنگاه در می یابیم چرا
...آنها تنها یک شاخه گل می خواهند


غزاله صدر

وحید 17/5/84

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

ما مردمان ایران زمینیم

هيچ چيز در ايران عقبگرد نخواهد کرد. ما احمدی نژاد را هم با خود به جلو می بريم. ما برنده واقعی هستيم چنانکه برنده تمام سالهای انقلاب هم بوده ايم. زندگی ايرانی از شنبه به بعد همچنان ادامه خواهد داشت. اگر هاشمی را که می گفت هواپيمای اف 14 می خواهيم چه کنيم سياست آموختيم و اگر به مخملباف سينما ياد داديم و اگر آواز و موسيقی جوان پسند را به ساز و دهان خوانندگان تلويزيون گذاشتيم و گرد کرباسچی جمع شديم تا الگويی از تدبير مدينه بسازيم و دموکراسی را به امنيتی ها و بازجوهای سابق آموختيم و حجاب را به شکل خود در آورديم و هزاران کار کرده ديگر، باز هم می توانيم و خواهيم کرد. ما مردمی که مثل ماهی در آب تناقض زندگی می کنيم و مثل آب قصه سهراب و نوشدارو را روان ايم
بهرنگ* از دوستان قدیمی است که این روزها مشغول کتاب و دفتر و مشق در دانشگاه تورنتو است و وبلاگ قشنگی دارد
سعید

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

سمیرم

امروز نوای کمانچه کلهر مرا برد به آن دورها که سرزمین مادری اش می خوانیم. خاطره ای را به یادم آورد که سالها بود در کنج صندوقخانه خاطراتم گرد فراموشی بر آن نشسته بود. حدودا هشت نه سال پیش بود که با دختر عمه ام و شوهرش و چند تایی از دوستان ایشان قرار به سفری یک روزه گذاشتیم به "سمیرم" که ازشهرهای زیبا و خوش آب و هوای نزدیک اصفهان است. فصل بهار بود و شقایقها و لاله های وحشی تمام دشت را پر کرده بودند. با ماشین بخشی از راه را رفتیم و الباقی راه را پیاده در میان دشتهای شقایق و لاله تا محل سابق اطراق یکی از سران عشایر طی کردیم. طبیعت بکر و زیبایی بود و من هنوز جایی به زیبایی آنجا ندیده ام. دو تا از بچه های محلی که همراهمان بودند اهل ساز بودند. یکی تار می زد و دیگری کمانچه. هر دو ایشان سازهایشان را همراهشان آورده بودند. برای من که عاشق موسیقی سنتی بودم تجربه ای بود که به نظرم شاید یک بار در عمر هر کسی اتفاق می افتد. تمام روز به کباب و موسیقی گذشت و با تبحری که آن دو برادر در نواختن ساز داشتند گوشه ای ننواخته در دستگاه موسیقی باقی نماند. همه به نظر راضی بودند و کسی به چیزی اشاره ای نکرد. عصر که شد برگشتیم سمیرم اما به دلیل اشکالی که برای ماشین بوجود آمد مجبور شدیم که شب را بمانیم. دوباره همان بساط موسیقی سنتی بر پا شد تا دیر وقت که خوابیدیم فقط زدند و خواندیم. ناگفته نماند که در برگشت دوسه تا از بچه های محلی هم اضافه شدند که دف و نی می زدند و در کل جمعمان جمع شده بود. من تا به حال اینقدر در زندگی ام از یک گردش یک روزه لذت نبرده بودم. خلاصه شبمان روز شد و برگشتیم اصفهان. دیدم دختر عمه ام زیر لب غر می زند و شکایت می کند. من که باهاش اصلا رودربایستی نداشتم ازش پرسیدم موضوع چیه و از کی دلخوره اونم که از آن دسته آدمهای رک و راسته نه گذاشت و نه برداشت و گفت از همه بچه ها خصوصا تو!! من یک کمی جا خوردم و وقتی دلیلش را جویا شدم متوجه شدم که ما- منظورم اکیپ علاقه مندان موسیقی اصیل است-اصلا توجهی به این موضوع نکردیم که آیا همگی همان قدر به شنیدن این موسیقی مشتاقند که ما هستیم یا هستند کسانی که نه تنها لذتی نمی برند بلکه زجر هم می کشند. با دلخوری و تعجب گفتم:"خوب چرا چیزی نگفتید؟" گفتند که سعی کردند که خود را موافق نشان بدهند تا حال ما گرفته نشود. اما این عملشان درست برعکس نتیجه داد چرا که از آن لحظه به بعد هر گاه من یاد این خاطره می افتم چیزی از شیرینی آن روز به یاد نمی آورم و فقط حالم گرفته می شود و از طرفی آن گردش یک روزه اولین و آخرین در نوع خودش شد و با آنکه شرایط تجدید آن بود اما هیچکس حاضر نشد که تکرارش کند. خلاصه بی توجهی ما به اینکه علیرغم آنکه همگی خود را علاقه مند به موسیقی نشان می دهند شاید بعضی فقط تظاهر می کنند و سکوت اولیه و شکایت بعدی دختر عمه جان و شوهرش باعث شد که جمع ما از هم بپاشد و خاطره ای تلخ برای ما باقی بماند. همیشه آرزو دارم روزی این "سلام بر آداب لاجرم" جایش را به صداقت و رک گویی همراه با حفظ ادب بدهد. به امید آن روز

سعید

شوک آفتابه

يک نفر لب حوض مسجد شاه به شدت و با شلاپ شلوپ فراوان داشت وضو ميگرفت. گفتند چرا اينقدر سفت ميمالي؟ گفت ميخوام يک وضوئي بگيرم که چهل تا ...ز هم نتونه باطلش کنه
این مطلب را در وبسایت اصغر آقا دات کام دیدم، داستان "شوک آفتابه" که دکتر شریعتی در یکی از کتابهایش به آن اشاره می کند به یادم آمد. به نظرم در کل این تیپ داستانها و جوکها بیشتر اعتقادات عوام را هدف قرار می دهد که خود به نوعی مبارزه با این نوع تفکر می باشد. سخنرانی سروش در هفته گذشته و این جمله که "فکر نکنید هرکسی معمم است و روحانی است جزء خواص است نه اینطور نیست. اینها جزو عوام هستند منتها عوامی که گاهی امر بر خودش مشتبه می شود و گمان می کند عوام نیست و در جهل مرکب است ... " نیز جالب توجه است. در کنار آن می توان به سخنرانی آقای جنتی در نماز جمعه اشاره کرد که گفته است"در روايات نقل شده است كه كسي كه روز اول ماه رجب را روزه بگيرد به مدت يكسال از آتش جهنم دورمانده و موجبات دخول او در بهشت رضوان فراهم مي‌شود و عبادت در اين ماه اجر و پاداش بيشتري به همراه دارد." و این نکته که شما از این روایات برای ماه های شوال و رمضان و شبهای قدر و غیره هم کما بیش به همین فرم می بینید و می شنوید. از تمام اینها گذشته چیزی که برای من همیشه سوال بوده این است که آیا اصلا امکان این وجود دارد که زمانی در جامعه ای به طور کل از این نوع تفکر خلاص شویم یا نه؟ و یا اینکه چرا اصلا این نوع تفکر به طور نامحسوسی تبلیغ می شود؟ چه کسانی و به چه شکلی از این نوع تفکر نفع می برند؟ شاید در ظاهر پاسخ به این سوالات ساده باشد اما به نظرم اینطور نیست. به هر حال بد نیست که کسانی که از جامعه شناسی بیشتر سر در می آورند ودر این زمینه مطالعه دارند برای ما آن را بیشتر باز کنند

پی نوشت: من فقط به مثالهایی از ایران اشاره کردم که برای همه ملموس است. اینجا در تورنتو هم شما به نوعی این نوع تفکر را می بینید که البته میزان آن به نسبت، بسیار کمتر است

سعید

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

در حاشیه انتخابات

بالاخره حکومت 8 ساله آقایه خاتمی به پایان رسید و جناب احمدی نژاد با تنفیذ مقام
(معظم رهبری کارش رو شروع کرد (البته همانطوری که می دونید هنوز در مقدمات کاره


یکی از خبرهایه حاشیه ای که من قبل از انتخابات شنیدم که فکر می کنم برایه دوستان هم جالب باشه

همانطوریکه می دونید در انتخابات اصولا وزرا گرایش خاصی رو از خودشون نشون نمی دن
نه اینکه مطمئن باشن که اون هم در هر صورت ریسکه مثلا زمان انتخابات ساله 76 خیلی از وزرا
هاشمی از ناطق نوری حمایت کردن بعدش هم معلوم شد چی شد دیگه بیشترشون وزارتشون رو از
دست دادن این سری از انتخابات هم رقابت خیلی فشرده ای بود آقایه شریعتمداری وزیر محترم بازرگانی
خودشون عملا وارد کارزار نشدن ولی چهار تن از معاونین خودشون رو به ستاد انتخاباتی 4 کاندیدایی
که بیشترین شانس رو داشتن فرستادن 1.هاشمی رفسنجانی 2.قالیباف 3.دکتر معین 4. لاریجانی
این بنده خدا تو محاسبات و پیش بینی هایه خودش مثله همه مردم جایی رو برایه دکتر نذاشته بودن


ما به فردی رو داریم تو تاریخ معاصر کشورمون بنام میرزا علی اصغر خان اتابک
این بابا با 3 تا پادشاه قاجار در قبل و بعد از انقلاب مشروطیت کار کرد پیشه هر سه پادشاه
هم صدر اعظم بود (قابل توجه آقای شریعتمداری برایه آموزش بند بازی خواندن کتاب خاطرات
این بابا یادتون نره) مثلا یکی از کارایه جالبش این بود که وقتی ناصرالدین شاه در حرم عبدالعظیم
ترور شد جنازه اش را با نمایش این که هنوز زنده است توی درشکه گذاشت و آورد به کاخ
اولین کاری که کرد این شعر رو برایه مظفرالدین شاه فرستاد


چرا خون نگریم؟چرا خوش نخندم؟
که دریا فرو رفت و گوهر بر آمد


...خودمونیما شعر هم تبریک داره تسلیت داره خبر داره تثبیت شغل داره تملق داره

وحید 14/5/84

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۴

هنر نزد ایرانیان است و بس

اهل موسیقی خصوصا گیتار اینجا کلیک کنند. اگر فایده ای نبرید حداقل ضرر هم نمی کنید
سعید

نکیر و منکر

راستش را بخواهيد هنوز فاش نشده چونکه مأموران در حال تشخيص هويت نامبرده اند تا معلوم شود قاضي مقدس کشته شده يا قاضي مقدسي يا مسعود مقدسي يا قاضي حسن مقدس يا مسعود احمدي مقدس يا قاضي مقدس احمدي يا حاج حسن مقدس يا احمد قاضي مقدس همه نام ها نقل از «گويانيوز» سه شنبه غير از اين آخري که خودمان گيج شده بوديم، نوشتيم! در مملکتي که ...* ، اينهمه اسم براي يک قاضي کشته شده، نکير و منکر را هم به اشتباه مياندازد چه برسد به مأموران تشخيص تناول واجبي. همين زنده ياد مرحوم حاج قاضي حسن مقدس احمد مسعودي فرد مطلق را حکايت ميکنند که متهمي را محکوم ميکند که حسن فرزند تقي به اتهام اهانت به رهبر، حبس ابد! متهم ميگويد آقاي قاضي. تشابه اسمي است. من حسن فرزند تقي نيستم، من تقي فرزند حسنم. قاضي ميگويد: ميدانم. اگر خودش بودي که اعدام بودي
متهمي را به حبس ابد محکوم ميکند. متهم دهاتي بيسواد ميپرسد حبس ابد چند سال است؟ ميگويد تا وقتي عمرت به دنيا باشد. متهم التماس ميکند که ميشود کوتاهترش کنيد؟ قاضي ميگويد راه کوتاه تر کردنش اين است که الان اعدامت کنيم عمرت کوتاه شود. متهم بيچاره ميگويد نه آقاي قاضي. قربان دستت. همان حبس ابد را ده سال هم بکش رويش، اعداممان نکن
يک روز از زندان بازديد ميکرده. از زنداني ميپرسد چند سال محکومي؟ ميگويد ده سال. ميپرسد چکار کرده بودي؟ جواب ميدهد بي گناه بودم. قاضي ميگويد غير ممکن است. بي گناه را پنجسال بيشتر زندان نمي کنيم
شرمنده این قسمت قابل چاپ نبود*
سعید

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

شاه نوشت

راستی تا حالا فکر کرده اید که اگر ناصرالدین شاه وبلاگ نویسی می کرد، وبلاگش چه شکلی بود و چی می نوشت؟ بد نیست اینجا کلیک کنید و شاهنوشت یا همان وبلاگ ناصرالدین شاه را ببینید

سعید

موشه کاتساو

عشق وطن خیلی مهم است، حتی اگر این هموطن رئیس جمهور اسرائیل باشد. موشه کاتساو، موسی قصاب سابق، رئیس جمهور اسرائیل گفت : اسرائیل دشمن ایران نیست و من نمی توانم دلیل این خصومت را درک کنم. وی که متولد ایران است، گفت: به مردم این کشور و میراث فرهنگی آن بسیار علاقه دارم. وی در کمال مسالمت و برادری اعلام کرد: ایران بدون هیچ توجیهی دشمن سرسخت اسرائیل است. آگاهان پیش بینی کردند تا دو ماه دیگر انتخابات اسرائیل برگزار می شود و « ماموت آماتی ناجات» با رای سازماندهی شده موساد و ارتش اسرائیل رئیس جمهور این کشور می شود
سعید

مردم

همیشه از خواندن کتابهای تاریخی و رمان لذت برده ام. در زمینه تاریخ، تاریخ معاصر برایم جالب است. چند روز پیش چند تا مجله ایرانی برای ساناز گرفتم و رفتم داروخانه که با همکارام برم خانه. خانم همکارم با دیدن عکس شاه روی یکی از آن مجله ها با ذوق گفت من اینو می شناسم این شاه ایرانه. صحبتش را تصحیح کردم و گفتم شاه ایران بود!! خندید و گفت قبول اما راستی می توانی برام بگی که چرا بیرونش کردید؟ آدم خیلی بدی بود؟ قیافه احمقانه ای به خودم گرفتم و گفتم :" من چه می دونم، وقتی انقلاب شد من فقط هفت سالم بود!" گفت بزرگترها چی می گویند؟ گفتم: تفریبا نود درصد مردم یک جوری صجبت می کنند که فکر می کنی در آن سالها در ایران نبوده اند و یا همه اش به نفع شاه تظاهرات کرده اند. همه تقصیر را به گردن "مردم" می اندازند. حالا این "مردم" کی هستند فقط خدا می دونه شایدم نمی دونه. گفت بالاخره در این زمینه کتابی چیزی نوشته نشده؟ گفتم من زیاد دنبال این موضوع نبوده ام، نمی دانم. راستش یک کمی فکر کردم دیدم کتابی را به خاطر نمی آورم که بدون غرض نوشته شده باشد! حالا فرقی نمی کند بر ضد شاه یا در تایید او باشد. دیگه سوالی نکرد و من هم بحث را عوض کردم. رسیدم خانه و روزنامه را مرور کردم ببینم چرا اصلا عکس شاه را چاپ کرده؟ دیدم پنجم مرداد ماه مصادف با بیست و پنجمین سالمرگ آخرین شاه ایران بود و به همین بهانه چند خطی در رابطه با او نوشته بودند. از خودم پرسیدم چرا نمی شود کتابی نوشت و شاه را نقد کرد؟ مگر معتقد نیستند که او جز ظلم کار دیگری نکرد؟ پس علت نگرانی عده ای از انتشار کتابی که بدون غرض به این مقوله بپردازد در چیست؟ شاید ... بگذریم
سعید
با سلام در باره سوال سعيد يه اشاره كوتاه مي كنم تا بعدبصورت مفصل
بنويسم بورديو جامعه شناس ارزنده فرانسوي كه سال قبل فوت كرد كتابي
به اسم كنش متقابل داره كه حسين مرديها به فارسي ترجمه كرده در اين
كتاب به رفتار انتخاباتي مردم در همه جنبه ها اشاره ميكنه‘از جمله انتحاب شغل‘ همسر‘ليدر حزبي وكلا رفتار انتخاباتي هر كس به اوقات فراغت نز ديكي
بسياري داره‘شطرنج هم سركرمي وهم صحنه توازن ورويارويي است‘فعلا همين تا
در فرصت نزديك بيشتر توضيح ميدم
هادي

خنده

پانزده سال طول کشید تا فهمیدم استعداد نویسندگی ندارم اما دیگر نتوانستم
!ننویسم چون خیلی مشهور شده بودم

THE NEW YORKERرابرت بنچلی نقاد تاتر و فکاهی نویس فصلنامه

فرق من با این آقاهه اینه که از روز اول می دونستم که استعداد نویسندگی ندارم
ولی هادی منو اغفال کرد گفت بنویس درسته که مشهور نشدم ولی خب مجبورید تحملم کنید دیگه


دیروز صبح وقتی به وبلاگ مداد سیاه سر زدم دیدم تو لیست لینکهای دوستان
اولین وبلاگی که گذاشته کوهپیمایی به صرف کاپوچینوست یه جورایی دلم برایه
این دوست نادیده و ناشناسمون سوخت برای اینکه حتما از وبلاگ ما خوشش اومده
که تو لیست دوستانش گذاشته تا بهمون سر بزنه یه متنی رو تو وبلاگ گذاشتم قصدم
این نبود که سعید عذر خواهی کنه می خواستم این دوستمون اگه به وبلاگمون سر زد
علی رغم اینکه دیدگاه و نظراتش با ما نمی خونه فقط بدونه کسی قصد توهین کردن به اون رو نداشته

سعید کامنتهای قشنگی نذاشت چون قصدم از اون نوشته وا داشتن سعید به عذر خواهی نبود
ولی انصافا متن خوبی نوشت و تونست حق مطلب رو ادا کنه

مطلب بعدی برایه رامتین بود در دفاع از نوشته سعید که طنز بامزه ای بنظرم اومد
من که کلی حال کردم خیلی جالب بود فکر کنم اگه دو خط دیگه بیشتر می نوشت پایه
نمرود و فرعون و از همه مهمتر کالیگولا رو هم وسط می کشید


امروز دمه روزنامه فروشی ماهنامه گل آقا رو دیدم خریدم به خودم گفتم حالا که نمی تونم
دو خط طنز بنویسم حداقل دوتا مطلب انتخاب کنم تا یه کم بخندیم فکر کنم نیاز جامعه
ما به خندیدن خیلی بیشتر از نگرانی برایه سرنوشت آدمی مثله ... باشه بگذریم


...رئیس جمهور من خداحافظ

رئیس جمهور خاتمی در یک ضیافت شام با خبرنگاران خداحافظی کرد
نکته ای که در این ضیافت جالب بود این بود که خبرنگارن مرتب از
رئیس جمهور می پرسیدند بعد از اتمام دوره ریاست جمهوری اش کجا می ره
گویا 8 سال با خاتمی بودن حسابی به آنها خوش گذشته و آقای خاتمی باید تا
آخر عمرش هر جا که باشه هر هفته با این 300 خبرنگار جلسه داشته باشه

نیازمندی ها

مجلس طرحی داده که مهریه دختران از این پس بر اساس شغل پدران آنها تعیین می شود
به یک خانم دکتر زیبا, پولدار ,خانه دار و بی پدر نیازمندیم-

برایه حسن ختام یه دو بیتی از یکی از شعرای کلاسیک ایران براتون می ذارم شما بگید شاعرش کیه؟

نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب؟

شتر را چو شور و طرب در سر است
!اگر آدمی را نباشد, خر است


جسارتا شاعر آشکارا به خواننده توهین می کنه ولی خدا وکیلی راه در رو هم براش گذاشته
همیشه, شاد باشید و خندان


وحید 11/5/84

دختر ایرونی از نوع شایسته

براي اولين بار پس از انقلاب، دختر شايسته ايراني معرفي مي‌شود، فردا
در خیالم مسابقه دختر شایسته ایرانی را تجسم کردم ولی در این رابطه هرآنچه به نظرم رسید قابل نوشتن نبود و مطمئنم که اگر می نوشتم صدای خیلی ها را در می آورد پس آن را به عنوان جوک سال می پذیرم و بس

پی نوشت: حالا هی بعضی ها بگویند این آقای الف نون آدم بدی است. این هنوز نیامده ببین چه خبره

سعید

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۴

یگان ویژه

!!!به گزارش ايسنا، پليس، راننده فراري را در حال رانندگي و در حضور مسافران کشت
به گزارش ايسنا ماموران يگان ويژه روز دوشنبه در اتوبان کرج، راننده‌ي 22 ساله‌ي يك دستگاه خودرو پرايد را پس از آنکه به اعلام اخطار و توقف توجه نكرد، مورد اصابت گلوله قرار داده و کشتند. غير از راننده تعدادي مسافر در خودرو حضور داشتند كه ظاهرا با راننده هيچ نسبتي نداشته و فقط مسافر بوده‌اند

وقتی مامور یگان ویژه نمی داند که چطوری می شود یک راننده در حال رانندگی را بدون کشتنش از حرکت باز داشت، چه توقعی از غیر ویژه ها دارید؟ از فردا می توان خبر هایی از این دست شنید و تعجب هم نکرد

شنبه: کامیونی که از چراغ زرد عبور کرده بود و بدون توجه به اخطار پلیس همچنان در حال رانندگی بود با شلیک آر پی جی منهدم شد
یکشنبه: امروز راننده ای در محل پارک ممنوع ماشینش را پارک کرده بود و بعد از زخمی شدن توسط یگان ویژه که ساعتها در کمین نشسته بودند تا او برگردد، توانست بگریزد. به همین منظور جستجوی خانه به خانه درمحله ای در غرب تهران انجام گرفت و برادران یگان ویژه با از خودگذشتگی تمام به او تیر خلاص زدند
دوشنبه: امروز اتفاق خاصی نیفتاد چرا که تعطیلی رسمی نیروهای یگان را خانه نشین کرد
سه شنبه: موتورسواری که از پیاده رو رفت و آمد می کرد با اخطار پلیس ایستاد اما نیروهای متعهد ویژه که از این عمل او متعجب شده بودند آنقدر با باتوم به سرش کوبیدند که مرد، تا درس عبرتی برای دیگران باشد که بعد از این به اخطار پلیس توجهی نکرده و نایستند تا به ضرب گلوله بمیرند که طبیعتا راحتتر است از باتوم
چهارشنبه: امروز یگان ویژه روز سختی را داشت چرا که پس از اقدام ناموفق در از حرکت بازداشتن اتوبوس دو طبقه ای که توسط جوانی به منظور مسافر کشی ربوده شده بود، مجبور شدند که از نیروی هوایی کمک گرفته و با انداختن بمب، اتوبوس را منهدم کنند
پنجشنبه: ازامروز قرار است که با نصب یک سنگر درهر بیست کیلومتر در بزرگراه تهران – قم و مستقر کردن یک تک تیرانداز در آن از تعقیب و گریز بپرهیزند و در مصرف بنزین صرفه جویی کنند
جمعه: نیروهای متعهد ویژه امروز را به استراحت پرداخته و برای عملیات روز شنبه تجدید قوا می کنند

سعید

چی صدا کنم تو رو ؟

به نظر من کسی که در را ه آرمانش حتی حاظر است فرزندش را قربانی کند مرد بزرگی است و اگر امروز برخی به دنبال این مسئله هستند که جمهوری اسلامی چگونه توانست به قدرت برسد می توانند با خواندن همین چند خط جواب خودشان را بگیرند . اگر اژوزیسیون هم با آن همه ادعا می توانست چنین افراد فداکاری داشته باشد آنوقت شاید می توانستند سرشان را بالا بگیرند و مدام بازنده بناشند تا امروز مجبور شوند برای ادامه

... این و آن باشند

هیچ وقت دوست نداشته ام که در بین دو دوستی قرار بگیرم که برایم همانند برادر می مانند امااین دعوای قلمی اخیر باعث شد که علی رغم خواست قلبیم این کار را بکنم مبادا که خق کلام ضایع گردد

اولا باید توضیح بدهم که اشتباهات املایی از من نیست و من متن را کپی کرده ام. ثانیا باید گفت جمهوری اسلامی بر اساس" تا ابله در جهان است مفلس در نماند" پیروز شد و در حال حاضر اداره می شود. ثالثا من ابدا به قومیت این موجود عجیب الخلقه – حسنی – اشاره و توهین نکردم که به این آقای آذری برخورده و ایشان بهتر است که بدانند امروزه دنیا واژه دهکده جهانی را برای کره زمین به کار می برد و قبیله گرایی و تز "هرچه هم قبیله ای من گفت و انجام داد درست است و من باید از آن دفاع کنم " سالهاست که منسوخ شده است
اولین گلایه ام به وحید عزیز است که چرا مطلب سعید را درست نخوانده سعید هیچگاه این منتقد محترم را ابله خطاب نکرده بلکه تفکر آرمانگرایی را احمقانه خوانده زیرا که بر اساس نوشته این خواننده هیتلر و موسیلینی آدمهای به مراتب بزرگتری هستند زیرا که میلیونها نفر را فدای آرمانگرایی خود کرده اند من هم می گویم این تفکر اوج بلاهت است و اگر خواننده محترم نظر دیگری دارد می تواند آنرا ارائه دهد و مرا در بوته نقد خویش قرار
دهد.دوم اینکه خواننده محترم از موازنه اپوزیسیون و رژیم می گوید موازنه زمانی برنده و بازنده خواهد داشت که دو طرف از امکانات برابر بهره ببرند راستی شما کدام مخالفی را می یابید که از یک هزارم امکانات رسانه ای نظام بهره ببرد که حالا او را بازنده می خوانی؟
سوم اینکه راستی چرا نباید یاد بگیریم که با خودمان روراست باشیم ؟چند وقت پیش داشتم مسابقه فوتبال تیم نیوجرسی را نگاه می کردم یوری ژورکائف بسیار کند و سنگین بازی می کرد لاری کرنل معروفترین گزارشگر جهان از شبکه اسکای نه گذاشت و نه برداشت و گفت ژورکائف مانند یک خوک می دود هیچ کس اعتراضی نکرد چون راست می گفت این بخشی از فرهنگ اینجاست که مردمان تعارفات معمول ما را رعایت نمی کنند و برای بیان صفتها معمولا تندترینش را انتخاب می کنند مطمئنم پس از چهار سال زندگی در کانادا اگر کسی سعید را هم ابله خطاب کند کتک کاری را ه نمی افتد یا سعید طرف را مجاب می کند که اشتباه می کند و یا می پذیرد که رفتارش ابلهانه بوده اما نقل ما ایرانیان وصف دیگری است ما خودمان را باهوشترین ملت دنیا می دانیم اما جهانیان رتبه مارا در ضریب هوشی نود و هشتم می دانند –تایوان اول است کره جنوبی دوم- خودمان را با فرهنگترین می دانیم اما زمانی که من خودمان را با دیگران مقایسه می کنم می بینم یک پانصد سالی عقبم حالا اگر کسی به من گفت ایرانی فرهنگ اجتماعیش مزخرف است باید اعتراض کنم که چرا با من مودب نیستید یا اینکه بنشینم فکر کنم شاید طرف درست می گویدبه نظر من انتقادی که این خواننده مطرح کرده احمقانه است دلیلش را هم گفتم و دقیقا به دلیل وجود همین تفکر است که هر روز وضعمان بدتر از دیروز می شود حالا اگرشما فکر می کنید می توانید مرا نقد کنید و ابله بخوانیدم اگر هم با عالمانه خواندن نظرات این خواننده مشکل ما حل شود من این خواننده عزیزمون را آقای دکتر صدا می کنم تا دل همه را به دست آورده باشم رامتین

در پاسخ به سوال اخوی

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد. پائولو کوئیلو
شاید از امروز سعی کنم که به جمله فوق بیشتر فکر کنم و تا جای ممکن از پاسخ به دوستانم اگر ایرادی به نوشته های من دارند خودداری کنم مگر آنکه کسی برداشت توهین آمیز نسبت به خودش کرده باشد که در آنصورت فقط عذرخواهی خواهم کرد. این دومین باری است که از نوشته های من به غلط تعبیر توهین به شخص یا گروهی خاص می شود. به عقیده من بیشتر آن برمی گردد به عدم توجه به روحیات نویسنده. شاید بد نباشد شما هم بدانید که من دو فایل در کامپیوترم دارم که در یکی مطالبی را که در وبلاگ چاپ می کنم ذخیره می کنم و در دیگری مطالبی که فکر می کنم باید چاپ بشوند اما بنا به دلایلی از چاپشان خودداری می کنم. دو ماه پیش وبلاگی را طراحی کردم و حتی دو تا مطلب هم در آن چاپ کردم. منظورم از درست کردن این وبلاگ انتشار مطالبی بود که نمی خواستم با انتشارشان در وبلاگ کوهپیمایی به صرف کاپوچینو برای کسی در ایران دردسر درست کنم و می خواستم تمام مسئولیتش به عهده خودم باشد. اما از خیر کل داستان گذشتم چون حس کردم بهتر است که نظراتم را برای خودم نگه دارم و فقط با کسانی مثل رامتین که خارج از آن جوّ هستند گهگاهی مطرحشان کنم و به این طریق برای کسی دردسر سین جیم درست نکنم. در هر حال از تمام دوستان دیده و نادیده که تا به حال برداشتی توهین آمیز از نوشته های من داشته اند و یا من به مرادشان دهن کجی کردم معذرت می خواهم و سعی خواهم کرد که بیشتر از پیش دقت کنم

پی نوشت: راستی شماها برنامه عروسکی قلی و مادربزرگش را یادتونه؟ مادربزرگش همیشه می گفت: ننه قلی این یه ضرب المثله!! منم از ضرب المثل ها در نوشته هایم استفاده می کنم و تعبیرش را به خواننده وا می گذارم. پس لطفا یک کمی با دقت بیشتر بخوانید

با احترام / سعید

خرپشته

قصه خانم عبادي بر پشت بام بيمارستان ميلاد به همراه فرد ديگري كه مي خواستند با شاه كليد وارد طبقه يازدهم شوند، آنچنان كه كيهان مدعي است به يكي از شوخي‌هاي زننده در ايران بدل شده است. چرا وكيل مدافع كه عمدتاً هر لحظه كه بخواهد بتواند با موكلش تماس بگيرد از طريق غيرمتعارف و دزدكي به اتاق وي در بيمارستان نفوذ كند. اما به هر حال اينجا ايران است و آنچه در فيلم هاي تلويزيوني نشان داده مي شود براي ما جنبه بدآموزي پيدا كرده است. اما قصه مذكور مرا به ياد قصه مشابهي مي انداز كه چند سال پيش اتفاق افتاد. قضيه از اين قرار بود كه بعد از حصر آقاي منتظري عده اي دوستان ايشان از طريق منزل احمد آقا منتظري به پشت بام رفته و بعد از عبور از "خر پشته" از بالاي بام با آيت الله كه در حياط منزل خود مشغول قدم زدن بودند صحبت كردند. مسئولين قضايي به اين نكته پي بردند و خروجي "خر پشته" را با ورق آهن جوش زده و مسدود كردند. با فرا رسيدن فصل زمستان و در اثر بارش برف و باران سخت آن فصل، ناودان پشت بام خانه احمد آقا منتظري مسدود شد و سقف كاه گلي منزل او پر از آب شد و كم كم از داخل اتاق ها با طبله كردن سقف و ديوار از آب به داخل اتاق ها سرازير شد. خب، طبيعتاً لازم بود كه به پشت بام رفته و راه ناودان را باز كنند و آن را اندود نمايند. اما مسأله خيلي جدي تر از اين حرف ها بود، به طوري كه مقامات قضايي قم مي ترسيدند كه "خرپشته" را باز كنند. لذا احمد آقا منتظري نامه اي خطاب به آقاي خاتمي نوشت و تقاضاي رفع مانع كرد. اما قصه تمام نشد. آقاي خاتمي هم موضوع را به شورايعالي امنيت ملي برد تا در جلسه شورايعالي امنيت ملي ( با حضور سران سه قوه،‌ فرماندهان نظامي كشور و ...) درباره فك پلمپ "خر پشته" منزل آقاي احمد منتظري تصميم گيري شود. بالاخره تصميم گرفتند كه چند روزي براي مرمت پشت بام جواز بدهند، البته من نمي دانم اين مصوبه به تنفيذ رهبري هم رسيد يا نه؟ بله، اينجا ايران است و از اين وقايع خيلي اتفاق مي افتد. وقايعي اتفاق مي افتد كه قصه خانم عبادي كه اصل آن دروغ است، حتي اگر راست هم مي‌بود، انگشت كوچك آن هم نمي‌شد
سعید

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

چرا

سعید یه گوشه ای از خاطرات حسنی امام جمعه ارومیه رو تو وبلاگ گذاشته بود
برای این متن تیتری روانتخاب کرده بود که به نظر من خیلی جالب بود اگر من هم
می خواستم برای این مطلب تیتری انتخاب کنم همین تیتر رو می زدم
تا اینجا که مشکلی نیست دوست عزیزی که وبلاگ مداد سیاه رو داره
با کلی غلط املایی و بدون کوچکترین بی احترامی نسبت به این تیتر اعتراض می کنه
تکرار می کنم بدون کوچکترین بی احترامی
وقتی کامنت این دوستمون رو خوندم می خواستم تو وبلاگش براش کامنت بذارم
ولی فکر کردم دیدم بهتره سعید خودش جوابشو بده چون اون متنو نوشته حتما دلایل
قانع کننده ای برایه انتخاب این تیتر داره که بهتر از من می تونه توضیح بده
جوابیه سعید رو خوندم شاخ در آوردم واقعا سعید حق این بنده خدا این بود که ابله خطابش کنی
کجایه متنش بهت بی احترامی کرده بود که اینجوری جوابشو دادی
سعید جان فکر کن یه روز تو یه جمعی نشستی یه شخصی بر می گرده می گه شریعتی
آدم ... بود تو ناراحت می شی بدون کوچکترین بی احترامی به اون شخص جواب می دی که اینجور نبوده
اگر طرف مقابل ابله خطابت کنه چه احساسی بهت دست میده

وحید 10/5/84

!کورش! حرف نزن، فقط بخواب

:اوضاع مملکت دارد شاهکار می شود
برنده صلح نوبل متهم می شود به ورود غیرقانونی و دزدانه به بیمارستان
وکیل زهرا کاظمی متهم می شود به جاسوسی هسته ای
نماینده مجلس متهم به اعتیاد است
قاضی مملکت متهم به قتل خبرنگار است
رئیس شورای تشخیص مصلحت نظام متهم به نفت خواری است
رئیس هیات مذاکره هسته ای ایران متهم به اختلاس نفتی است
رئیس مجلس مملکت را به ایتالیا راه ندادند و در بلژیک مهمانی اش را لغو کردند
مهم ترین روحانی طرفدار رئیس جمهور جدید طرفدار عملیات انتحاری است
به رئیس جمهور منتخب مملکت ویزای آمریکا نمی دهند
ای کورش! آی داریوش! آی خشایارشاه! بخواب زیرا که ما هم خوابیدیم
سعید

خاتمی

شاید بعضی ها ندانند که در ایران بچه هایی وجود دارند که به دلیل آنکه مادرشان جرمی را مرتکب شده و به زندان افتاده است و کس دیگری را هم ندارند که از آنها نگهداری کند و یا شیرخوار هستند، با مادرشان در زندان زندگی می کنند. بعضی از این کودکان حتی در زندان به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند و تجسمی از دنیای بیرون ندارند. حالا اگرمن به عنوان یک آدم خیّر و بشر دوست بروم و این کودکان را با خودم ببرم پارک و ... و آنها مزه آزادی را بچشند و بعد از یک یا دو روز برشان گردانم به زندان و بدون آنکه قدرت آن را داشته باشم که به آنها آزادی بدهم یا از موقعیتی که دارند نجاتشان بدهم، به نظر شما آیا این کار، کار خوبی است؟ وقتی امیدی به زندگی در جای دیگری جز زندان برای ایشان نیست، چشاندن مزّه آزادی به آنها درست است؟ فکر نمی کنید که اگر من توانش را ندارم که از این موقعیتی که در آن هستند نجاتشان دهم بهتر است که این کار را به فرد دیگری که توان انجام آن را دارد بسپارم؟ یا اقلا بگذارم که این کودکان فکر کنند که همه همین طور زندگی می کنند که آنها زندگی می کنند!! شاید اینطوری زجر کمتری بکشند! تمام انتقاد من به آقای خاتمی در همین داستان خلاصه می شود و من شخصا این آدم را دوست دارم اما قبای ریاست جمهوری ایران را با وجود دیگر آقایان، بر تن ایشان گشاد می بینم. او نازنینی است که موثرترین پست را در زمان ریاستش بر کتابخانه ملی داشت. مردی بزرگ که برای سیاست ساخته نشده است و صادق تر از آن است که به بازی کثیف سیاست بپردازد. او باید سیاست را به آنهایی بسپارد که دستشان تا آرنج به خون مختاری ها و پوینده ها آغشته است ولی هنوز می توانند جلوی دوربین برای له شدن مورچه ای زیر پایشان اشک تمساح بریزند

سعید

مدال شجاعت

افکار ایشان با بقیه اصلاح طلبان ، ممکن است یک مقدار فرق داشته باشد. ایشان متین و آرام هستند. یزدی هم هستند دیگر. خانم زهرا اشراقی همسر سید محمد خاتمی
!آخرين موضع گيري محمد خاتمي، رئيس جمهور اصلاح طلب: گنجي خود مقصر است
فدراسيون جهاني تكواندو به خاتمي دان 8 اهدا كرد، ايلنا

به نظر من کار کار انگلیساست!! اصلا به نظر شما همسر ایشان بهتر از روحیات ایشان باخبرند یا فدراسیون جهانی لگد پرانی؟ به نظرم این دم آخری فقط خواستند که خرابش کنند. این سیّد همیشه خندان باید مدال شجاعت بگیرد

سعید

به زایشگاه پرشین خوش آمدید

سلام خوبان
شاید یادتون باشه شایدم یادتون نباشه ولی به هرحال جمعه عصر بود من جلوی تلویزیون نشسته بودم که ناگهان سارا بلند گفت وای بازم این آب زده بالا
بله اولین گاومون زائیده بود و فاضلاب خونمون گرفته بود خیلی دلم برای سارا سوخت آخه تازه کل خونه را تمیز کرده بود . با بابا و سارا سعی کردیم با انداختن شلنگ آب راه لوله را باز کنیم اما در همین لحظه دومین گاومون هم زائید و معلوم شد که چاره ای جز تماس با ممد آقا لوله کش نداریم
با ممد آقا که تماس گرفم تا گفتم سلام گفت باز لوله کرفته گفتم آره و ممد آقا مژده فارغ شدن سومین گامون را هم داد و گفت که شنبه بعد از ظهر ساعت شیش می تونم بیام خلاصه کار را تمام کردیم و در کمال خونسردی نشستیم
شنبه شد وبعد از ظهر سریع خودم را به خونه رسوندم و ممدآقا هم سر ساعت شیش اومد و سریع شروع به گند زدن به خونمون شدن از آشپزخونه فنر انداختن نشد از دستشویی انداختن نشد توالت فرنگی رو باز کردن دستشویی را هم همینطور و سینک ظرفشویی را هم باز کردن تابتونن از همجا با فشار آب تو لوله بندازن ولی باز هم نشد و بعد از یکی دو ساعت تلاش ممد آقا در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت که اینبار گاوتون زائیده نه یک قلو بلکه شیش قلو زائیده وخبر داد که کاری از دستش بر نمیاد و باید که بنا بیاد و زمین رو بشکافه بعد از رفتن ممد آقا سریع به آقا احمدی معمار باشی تلفن زدیم و جریان رو براش تعریف کردیم و اون هم در کمال صداقت گفت که هنگام ساخت زیرزمین می دونسته که این مشکل وجود داشته . او هم همچون ممد آقا باز هم مژده زائیدن گاوی دیگر را داد و گفت که به علت خرابی ماشینش که من نمی دونم چه ربطی به کار ما داشت یکشنبه نمی تواند که بیاید و دوشنبه می آید
دوشنبه صبح آقا احمدی آمد با اوس غلام و آقا عبداله و شروع کردن به کندن زمین به لوله که رسیدن قسمتی از آن را برداشتن و باز سعی در باز کردن لوله با آب کردن که نشد و پیشنهاد دادند که همراه با خبر فارغ شدن گاو بعدی دوباره ممد آقا لوله کش را احضار کرده و دستور دهیم که مجددا فنر بندازدساعت یازده بود که ممد آقا اومد و شروع کرد به انداختن فنر تو لوله و بالاخره کمی لوله باز شد اما گفت که این اساسی نیست و اگر می خوای که اساسی بشه باید که بزاری بقیه گاوهایت هم بزان و من هم قبول کردم و بدین صورت گوساله جدیدی به دنیا آمد و خبر داد که باید کف خونمو تا دو متر دیگه کنده شود و اوس غلام مشغول شد و ممد آقا هم رفت هنوز لحظاتی از رفتن ممد آقا نگذشته بود که ناگهان دیدیم ولی در اصل شنیدیم که از زمین بین حموم و راهرو صدا میاد به احمدی گفتم این صدای چیه و او هم با لبخندی همچون ممد آقا گفت یه گاو دیگه داره میزاد
بله اینبار لوله آب داغ که از حموم برای آشپزخونه می رفت ترکیده بود و اون هم باید عوض بشه
تا این لحظه نمی دونم چند تا از گاوام زائیدن ولی اوس غلام مشغول کاره و من فکر می کنم که چند تا زایمان دیگه تو راه داریم
لطف کنید و بگید به من که چند تا از گاوام زائیدن تا من بقیشون رو تا نزائیدن بکشم
خوش باشید
علی پرشین 10/5/84