کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

هنوز لبخند بر لب دارد


لبخند بر لب داشت
گیسوان طلایی اش به رنگ گندمزار
در باد پیچ می خورند

جوابی نمی داد
فقط می پرسید
فقط می خواست
نامش را شازده کوچولو نهادیم
و از کودکی با او بزرگ شدیم
او که دلی ساده داشت
او که روزی آمد
و روزی ناپدید شد
اگر آدم بزرگ ها
همه شازده کوچولویی داشتند
دنیا چه زیبا می شد
و آب چه گوارا
ستاره چه خندان
سیاست چه پوچ
و پول چه مضحک جلوه می کرد
اما اطرافمان پر است
از شاهزاده کوچولوهای خندان
اگر نگاهشان کنیم
بشنویم صدای خنده هاشان را
اگر لحظه ای درنگ کنیم
اگر دیدیم یکی شان را
درنگ کنیم
و بکشیم آنچه را می خواهند
یک شاخه محبت
یک سبد مهربانی
یک سیب سرخ
!یک بغل همدردی
درک شان کنیم
احساس شان کنیم
بگذاریم قناری های کوچک ذهن ما آدم بزرگ ها
از زندان های تاریک
بیرون آیند
و با حس
و با شوق
با عاطفه همبازی شوند
بگذاریم شقایق پژمرده قلب ها
سرشان را بیرون بیاورند
و دلشان شاد شود
آدم بزرگ ها
چشم های تان را بشویید
عینک تیره روزمرگی
پول پرستی
عینک تیره خودخواهی را بردارید
بگذارید چشمان تان با نور
با عشق
!با گیسوان طلایی آشنا گردد
از قفس های تنهایی تان به در آیید
همدردی رابیازمایید
!و نیندیشید زندگی همین است
و آن ها هنوز لبخند بر لب دارند
و در کنار ما هستند
و شاهزاده کوچولو های زندگی ما
می آیند و می روند
و زندگی می کنند و زندگی می کنند
و ما فقط می گوییم
چرا جوابی نمی دهند؟
لحظه ای درنگ
آنگاه در می یابیم چرا
...آنها تنها یک شاخه گل می خواهند


غزاله صدر

وحید 17/5/84

هیچ نظری موجود نیست: