امروز نوای کمانچه کلهر مرا برد به آن دورها که سرزمین مادری اش می خوانیم. خاطره ای را به یادم آورد که سالها بود در کنج صندوقخانه خاطراتم گرد فراموشی بر آن نشسته بود. حدودا هشت نه سال پیش بود که با دختر عمه ام و شوهرش و چند تایی از دوستان ایشان قرار به سفری یک روزه گذاشتیم به "سمیرم" که ازشهرهای زیبا و خوش آب و هوای نزدیک اصفهان است. فصل بهار بود و شقایقها و لاله های وحشی تمام دشت را پر کرده بودند. با ماشین بخشی از راه را رفتیم و الباقی راه را پیاده در میان دشتهای شقایق و لاله تا محل سابق اطراق یکی از سران عشایر طی کردیم. طبیعت بکر و زیبایی بود و من هنوز جایی به زیبایی آنجا ندیده ام. دو تا از بچه های محلی که همراهمان بودند اهل ساز بودند. یکی تار می زد و دیگری کمانچه. هر دو ایشان سازهایشان را همراهشان آورده بودند. برای من که عاشق موسیقی سنتی بودم تجربه ای بود که به نظرم شاید یک بار در عمر هر کسی اتفاق می افتد. تمام روز به کباب و موسیقی گذشت و با تبحری که آن دو برادر در نواختن ساز داشتند گوشه ای ننواخته در دستگاه موسیقی باقی نماند. همه به نظر راضی بودند و کسی به چیزی اشاره ای نکرد. عصر که شد برگشتیم سمیرم اما به دلیل اشکالی که برای ماشین بوجود آمد مجبور شدیم که شب را بمانیم. دوباره همان بساط موسیقی سنتی بر پا شد تا دیر وقت که خوابیدیم فقط زدند و خواندیم. ناگفته نماند که در برگشت دوسه تا از بچه های محلی هم اضافه شدند که دف و نی می زدند و در کل جمعمان جمع شده بود. من تا به حال اینقدر در زندگی ام از یک گردش یک روزه لذت نبرده بودم. خلاصه شبمان روز شد و برگشتیم اصفهان. دیدم دختر عمه ام زیر لب غر می زند و شکایت می کند. من که باهاش اصلا رودربایستی نداشتم ازش پرسیدم موضوع چیه و از کی دلخوره اونم که از آن دسته آدمهای رک و راسته نه گذاشت و نه برداشت و گفت از همه بچه ها خصوصا تو!! من یک کمی جا خوردم و وقتی دلیلش را جویا شدم متوجه شدم که ما- منظورم اکیپ علاقه مندان موسیقی اصیل است-اصلا توجهی به این موضوع نکردیم که آیا همگی همان قدر به شنیدن این موسیقی مشتاقند که ما هستیم یا هستند کسانی که نه تنها لذتی نمی برند بلکه زجر هم می کشند. با دلخوری و تعجب گفتم:"خوب چرا چیزی نگفتید؟" گفتند که سعی کردند که خود را موافق نشان بدهند تا حال ما گرفته نشود. اما این عملشان درست برعکس نتیجه داد چرا که از آن لحظه به بعد هر گاه من یاد این خاطره می افتم چیزی از شیرینی آن روز به یاد نمی آورم و فقط حالم گرفته می شود و از طرفی آن گردش یک روزه اولین و آخرین در نوع خودش شد و با آنکه شرایط تجدید آن بود اما هیچکس حاضر نشد که تکرارش کند. خلاصه بی توجهی ما به اینکه علیرغم آنکه همگی خود را علاقه مند به موسیقی نشان می دهند شاید بعضی فقط تظاهر می کنند و سکوت اولیه و شکایت بعدی دختر عمه جان و شوهرش باعث شد که جمع ما از هم بپاشد و خاطره ای تلخ برای ما باقی بماند. همیشه آرزو دارم روزی این "سلام بر آداب لاجرم" جایش را به صداقت و رک گویی همراه با حفظ ادب بدهد. به امید آن روز
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر