یه بیت معروفی هست که حتما اون رو شنیدید اگر هم نشنیدید الان بشنوید
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست
سعدی تو کتاب بوستان یه حکایتی به همین مضمون داره جالبه حالشو داشتید بخونید
شبی کردی از درد پهلو نخفت
طبیب در آن ناحیت بود و گفت
از ین دست کو آب رز می خورد
عجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکان تیر تتار
به از ثقل ماکول ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمر نادان بر آید به هیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بمرد
چهل سال ازین رفت و زنده ست کرد
وحید 12/7/84
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر