دیر زمانی است
که من میان آسمان خراشهای
سر به آسمان آرمیده
و شیروانی های خیس
از گریه عصرهای یکشنبه
این شهر پاییزی، گم شده ام
فانوس خاموش به دست
از شبهای سرد و
آشفته این کوچه های پیچ پیچ، می گذرم
شبحی راه گم کرده را می مانم
که در همهمه گفتگوهای باد و صنوبرهای باران خورده
همزاد دوران کودکی را می جوید
و من آشفته ام
و من خسته نه اما آزرده ام
و من تمام سیاهی این شب را
به ریه هایم فرو دادم
تا سپیدی سحر را ببینم
اما به هر سو که می نگری
هنوز شب است
سعید
که من میان آسمان خراشهای
سر به آسمان آرمیده
و شیروانی های خیس
از گریه عصرهای یکشنبه
این شهر پاییزی، گم شده ام
فانوس خاموش به دست
از شبهای سرد و
آشفته این کوچه های پیچ پیچ، می گذرم
شبحی راه گم کرده را می مانم
که در همهمه گفتگوهای باد و صنوبرهای باران خورده
همزاد دوران کودکی را می جوید
و من آشفته ام
و من خسته نه اما آزرده ام
و من تمام سیاهی این شب را
به ریه هایم فرو دادم
تا سپیدی سحر را ببینم
اما به هر سو که می نگری
هنوز شب است
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر