کل نماهای صفحه

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۴

هنوز شب است

دیر زمانی است
که من میان آسمان خراشهای
سر به آسمان آرمیده
و شیروانی های خیس
از گریه عصرهای یکشنبه
این شهر پاییزی، گم شده ام
فانوس خاموش به دست
از شبهای سرد و
آشفته این کوچه های پیچ پیچ، می گذرم
شبحی راه گم کرده را می مانم
که در همهمه گفتگوهای باد و صنوبرهای باران خورده
همزاد دوران کودکی را می جوید
و من آشفته ام
و من خسته نه اما آزرده ام
و من تمام سیاهی این شب را
به ریه هایم فرو دادم
تا سپیدی سحر را ببینم
اما به هر سو که می نگری
هنوز شب است

سعید

هیچ نظری موجود نیست: