کل نماهای صفحه

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

راز طول عمر

اهالی اوکیناوا
اولین چیزی که در "یوشی اوکیوشیما" توجه شما را جلب می کند خنده اش است. خنده های او با لرزشی در ناحیه شکم شروع شده و به سمت شانه ها رفته و با صدایی شبیه "هی ها" از دهانش خارج شده و اتاق را مملو از لذتی خالص می کند. من اولین بار یوشی را پنج سال پیش در خانه اش در اوکیناوا دیدم و امروز همان خنده است که دوباره مرا به خانه چوبی او در روستای ساحلی اوگیمی برگرداند. او دراین بعد از ظهر بارانی در کیمونویی آبی رنگ خود را پوشانده است. موهایش را به سمت عقب شانه کرده و چشمانی سبز دارد. دستهای لطیفش روی پاهایش قرار دارند. کنار پاهای او دوستانش ستسوکو و ماتسو تاریا چهار زانو روی فرش نشسته اند و چای می نوشند. او از وفتی که آخرین بار او را دیده ام، کار جدیدی پیدا کرده است و یک بار تلاش کرده که از خانه فرار کند وبه خودش عطر می زند. این نوع رفتار از یک بانوی جوان انتظار می رود اما یوشی صد و سه سال دارد. وقتی که از او درباره عطر پرسیدم به شوخی گفت که دوست پسر جدیدی دارد و با دست دهانش را قبل از آنکه یکی از آن خنده های معروفش را سر بدهد، پوشاند. اهالی اوکیناوا با میانگین هفتاد و هشت سال برای مردان و هشتاد و شش سال برای زنان جزو مردمانی با طول عمر بالا به حساب می آیند. مهمتر از همه این است که معمولا این افراد سالهای پایانی عمرشان را در سلامتی و به دور از معلولیت و ناتوانی به سر می برند. کریگ ویلکاکس در مرکز مطالعات اوکیناوا می گوید: در مقایسه با آمریکایی ها اهالی اوکیناوا یک پنجم بیماریهای قلبی و یک چهارم سرطان سینه و یک سوم دچار دیمنشیا* می شوند. کلید موفقیتشان در چیست؟ ویلکاکس می گوید که مطمئنا "ایکیگای"** کمک زیادی به این موضوع می کند. ترجمه این لغت به این فرم در می آید: چیزی که به عمر شما ارزش زندگی می دهد. ویلکاکس می گوید: اهالی اوکیناوا حس قوی از هدفشان دارند که در برابر فشار و سختی ها و بیماری هایی مثل فشارخون مثل یک بافر عمل می کند. بسیاری از آنها به شبکه پشتیبانی تعلق دارند که از لحاظ مالی و اجتماعی و روحی در تمام زندگی کمکشان می کند. یک رژیم غذایی کم چرب نیز در این زمینه می تواند موثر باشد. ماکوتو سوزوکی از مرکز تحقیقات اوکیناوا می گوید که: یک کاسه پر از سبزیجات مخصوص اوکیناوا، توفو، سوپ میسو و یک کم ماهی یا گوشت، کالری کمتر و مواد غذایی بیشتری از یک همبرگر دارد. بیشتر اهالی اوکیناوا که پیش از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده و بزرگ شده اند معتقدند که به اندازه ای باید غذا خورد که هشتاد درصد معده تان پر شده باشد. از طرف دیگر آنها بیشتر مواد غذایی خود را خودشان می کارند. گرگ پلانتیکوف محقق در رشته داروهای گیاهی از دانشگاه مینسوتا می گوید: در یک نگاه، باغچه اهالی اوکیناوا مثل جعبه داروهای پیشگیری کننده از بیماری ها می باشد. سبزیجات و ادویه جات و میوه هایی مثل تربچه چینی، سیر، کلم، تره فرنگی، زردچوبه و گوجه فرنگی مجموعه ای هستند حاوی موادی که معمولا پیشگیری از ابتلا به سرطان می نمایند. در واقع این رژیم غذایی به دلیل دوران سختی است که این نسل پشت سر گذاشته اند. به عنوان مثال یوشی در فقر و با پای برهنه بزرگ شده است. خانواده اش از راه کاشتن سیب زمینی شیرین که بخش عمده غذای آنها را تشکیل می داد، گذران زندگی می کردند. برای جشن سال نو قصاب ده یک خوک می کشت و تمام روستائیان یک لفمه از آن می خوردند. در زمان جنگ جهانی دوم وقتی ناوهای آمریکایی در نزدیکی آنها پهلو گرفتند یوشی و ستسکو که شوهرانشان به جنگ رفته بودند با بچه هایشان به کوهستان گریختند. ستسکو تجربه بسیار وحشتناکی از گرسنگی را از آن زمان به یاد می آورد. امروزه یوشی صبح ساعت شش از خواب بیدار می شود، صبحانه مختصری که شامل شیر و موز و گوجه فرنگی است می خورد. او تا همین چند سال پیش قبل از آنکه کار جدیدش را پیدا کند تمام سبزیجاتش را در باغچه اش می کاشت. راه و روش زندگی او در این سالها عوض نشده اند؛ دعای صبح گاهی، چای با دوستان، ناهار با خانواده، یک چرت بعد ازظهر و یک ساعت گپ با دوستان در غروب و یک فنجان چای که مخلوطی است از چند نوع گیاه دارویی قبل از خواب که او معتقد است به خوابیدنش کمک می کند. به خانه یوشی بر می گردیم و در حالی که چای می خوریم دختر هفتاد و هشت ساله او کیکو به او می گوید که او بسیار خوشحال است که یوشی با او زندگی می کند. یوشی چندی پیش به دلیل مشاجره با دخترش سر موضوعی ساده از خانه قهر کرد و رفت و یکی از آشنایان او را در روستایی حدود شصت کیلومتر دورتر از محل زندگی اش پیدا کرد و به خانه بازگرداند. یوشی، ستسکو و ماتسو هرسه ناگهان سکوت می کنند. این سه تن حدود یک قرن است که اقبال و شادی و غمشان را با هم شریکند و به نظر می آید که بدون کلام با هم صحبت می کنند. از یوشی می پرسم که ایکیگای او چیست؟ دخترش می گوید: طول عمر زیاد. او باعث افتخار خانواده و روستای ما است و این روزها هنوز احساس می کند که باید زندگی کند اگرچه بسیار خسته است. من به یوشی نگاه می کنم تا جواب خود او را بگیرم. می گوید ایکیگای من دوستان من هستند. اگر آنها بمیرند من نمی دانم چرا باید زندگی کنم.

*Dementia
لطفا یکی از پزشک هایی که این وبلاگ را می خوانند اسم فارسی این بیماری را بگویند. اتفاقا من با این تیپ بیمارها که از لحاظ مغزی مشکل دارند کم و بیش سر و کار دارم اما معادل فارسی آن را نمی دانم

** Ikigai

منبع: مجله نشنال جئوگرافیک – اکتبر 2005
سعید

هیچ نظری موجود نیست: