امروز هوا بارانی است. پارسا را که می گذارم مهد کودک، سوار اتوبوس می شوم. معمولا یک ساعت در راه هستم تا به محل کارم در دان تاون برسم. اما امروز به دلیل بارندگی مطمئنا یک نیم ساعتی بیشتر مهمان اتوبوسرانی هستم. بعد از سالها برای اولین بار تصمیم می گیرم خیلی ساده فقط از شیشه به بیرون نگاه کنم و روزنامه نخوانم. بخار روی شیشه را پاک می کنم. ماشینها در صفهای مرتب بین خطوط در حال حرکتند البته با سرعتی لاکپشتی. تلاش می کنم کمی دقیقتر و با حوصله بیشتر به آدمها و درختها و مغازه ها نگاه کنم. آخه توی این شهر همیشه در شتاب، سرعت همه چیز آنقدر بالاست که معمولا مثل زمانی که توی قطار سریع السیر نشسته ای ، فقط مناظری محو از اطرافت را می توانی در ذهن نگهداری. نمی دانم از کجا این فکر به ذهنم آمد اما یک لحظه دیدم به تمامی مشغول این ایده شده ام که فرق زندگی من این روزها با سالهای نه چندان دور گذشته در چیست؟ به سختی از شیشه که دوباره بخار گرفته است و از بیرون هم با قطرات باران تزئین شده است به بیرون نگاه می کنم و به همان سختی هم سعی می کنم که گذشته ها را به یاد آورم. هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر از پیش فقط خاطرات خوب به یادم می آیند. این هم یکی از زیبایی های ذهن آدمی است که فقط خوبی ها در آن باقی می مانند. اما به نظرم یک فرق عمده ای در زندگی روزمره من رخ داده است و آن هم این است که مبارزه روزانه برای بقا جایش را به مبارزه ای هدفمند برای آینده ای بهتر داده است. حالا اینکه چقدر در این مبارزه موفق بوده ام خود جای بحث دارد. به برگهای زرد که همه جا پخش شده اند نگاه می کنم و عابرانی که بی هیچ توجهی آنها را لگد کرده و در حالی که سعی می کنند یک توازنی بین خیس نشدن و حفظ چترشان در برابر باد برقرار کنند به سرعت در حال رفت و آمدند. باور کنید حتی یکی از صدتای آنها هم وقتی به مقصد می رسند برق طلایی برگها را به یاد نمی آورد. یاد شفیعی کدکنی می افتم و شعر به کجا چنین شتابان!؟ دلم می خواست پیاده شوم. به ساعتم نگاه می کنم. وقت دارم اما با پا دردی که دارم از خیر پیاده روی تا ایستگاه مترو می گذرم. دوباره از پنجره به بیرون نگاه می کنم و این بار ماشین هایی که معمولا تک سرنشین هم هستند نظرم را جلب می کنند. بیشتر آنها یک برگه ای یا روزنامه ای دستشون هست و تا فرصتی بدست می آورند شروع به مطالعه می کنند. از دیدن این منظره کلافه می شوم. یاد شازده کوچولو می افتم و قصه قرص آب که روزانه سی و چند دقیقه وقت برای ما صرفه جویی می کرد و جواب شازده به مرد: "من اگر سی دقیقه وقت داشته باشم آرام آرام به لب چشمه می روم...". کمی خوابم گرفته است. یک چرت دو سه دقیقه ای می زنم. به ایستگاه فینچ رسیده ام. از اتوبوس پیاده می شوم و سوار مترو می شوم. نیم ساعت باقی مانده راه را به روزنامه خواندن می گذرانم. آخه توی تونلهای زیر زمینی چیزی آنطرف پنجره پیدا نیست. ساعتم دوباره تند تند حرکت می کند. به مغازه که می رسم با خودم فکر می کنم که: دوباره روزی کاملا نو با داستانهایی کهنه شروع شد
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر