کل نماهای صفحه

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴


...لحظه ای مکث نمود...خيره بالا را ديد
.کوه عجب نقشی داشت
...نفسی تازه نمود...جرعه ای آب چشید....دست بر گونه کشيد
...خيس از حمله باد......دست بر چشم نهاد
...چشم لبريز نگاه...دستها غرق سماع
......کوله بر دوش نهاد
...ديده بر ساعت کرد
...آه از دست زمان
....آه از دست زمان
...پس از آن فکری کرد
...دست بر انبان برد
.....ــ دست عجب دستی بود
...گرم از حس نياز
...گرم از شوق نماز
...تب عجب حسی بود
!!...مست آغوش نگاه
جست آن تير ولی...اين يکی آخری است
...آخرين تير کمان
...تير بر چله نهاد...چشم بر چشم گذاشت...لرزش دست ولی بار ديگر آمد
...دلش انگار افتاد
...آخر اين آخری است
...آخرين تير کمان
نویسنده : بهرام حقی
وحید 6/9/84

هیچ نظری موجود نیست: