کل نماهای صفحه

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۴

شب گیر



مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب, چرائی گفت و خواب از سر گرفت
مرغ, وائی کرد, پر بگشود و بست
راه شب نشناخت ,در ظلمت نشست

من همان مرغ ام ,به ظلمت باژگون
نغمه اش وای, آب خوردش جوی خون
دانه اش در دام تزویر فلک
لانه بر گهواره ی جنبان شک

لانه می جنبد وز او ارکان مرغ
ژیغ ژیغ اش می خراشد جان مرغ

ای خدا! گر شک نبودی درمیان
کی چنین تاریک بود این خاک دان؟
گر نه تن زندان تردید آمدی
شب پر از فانوس خورشید آمدی

من همان مرغم که وای آواز او
سوز مایوسان همه از ساز او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب ,خوش از مرغی که در فریاد از اوست
گاه بالی می زند در قعر آن
گاه وائی می کشد از سوز جان

خود اگر شب سر خوش از وای اش نبود
لاجرم این بند بر پای اش نبود

وای اگر تابد به زندان بان ریش
آفتاب عشقی از محبوس خویش

من همان مرغ ام ,نه افزون ام نه کم
:قایقی سرگشته بر دریای غم
گر امیدم پیش راند یک نفس
روح دریای ام کشاند باز پس

گر امیدم وانهد با خویشتن
!مدفن دریای بی پایان و, من
ور به خود بازم نهد دریای پیر
!گو بیا, امید! و پاروئی بگیر

خود نه از امید رستم نی ز غم
وین میان خوش دست و پائی می زنم

من همان مرغ ام که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت, در ظلمت نشست
نه ش غم جان است و نه ش پروای نام
می زند وائی به ظلمت, والسلام

شاملو 1338
وحید 23/8/84

هیچ نظری موجود نیست: