کل نماهای صفحه

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۴

لطف حق

برو ای زاهد ودعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از بهر بهشتم نسرشت
یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در ملک فنا و ره حق دانه نکشت
تو و تسبیح و مصلی وره زهد و ورع من و میخانه و ناقوس و ره دیر و کنشت
منع ام از می مکن ای صوفی صافی که حکیم در ازل طینت ما را به می صاف سرشت
صوفی صاف بهشتی نبود زآن که چو من خرقه در میکده ها رهن می ناب نهشت
لذت از حور بهشت و لب حوضش نبود هر که او دامن دلدار خود از دست بهشت
حافظا لطف حق ار با تو عنایت دارد
باش فارغ ز غم دوزخ و شادی بهشت.
هوس فال حافظ کردم یک دیوان حافظ دارم که ماندانا دوستم وقتی می آمدم اینجا بهم داد البته فالنامه هم هست به هر حال باز کردم این غزل آمد بد نبود اگر خواستید نیت کنید برایتان فال بگیرم یاد گنجشکهای فالگیر در قفس افتادم توی دربند و سر پل تجریش همیشه بودند و منهم بدم نمیامد و معمولا مشتری شان بودم عجیب بود که همیشه هم وصف حال در میامد.
6.9.84
ناهید

هیچ نظری موجود نیست: