کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۴

یک جو عقل

یک روزهایی همینطوری بی دلیل کلافه ام. نمی دونم شاید همه شما یک روزایی اینطوری هستید!! امروز برای اینکه گرفتار ترافیک صبحگاهی نشم مثل همیشه زود از خونه زدم بیرون اما نمی دونم چرا خیلی زودتر از همیشه رسیدم. با خودم گفتم اشکالی نداره می شینم پای کامپیوتر و اولش یک کم وبگردی می کنم و بعد یک کم وقت می گذارم تا مطالب مرتبط با طرحی را که توی ذهنم دارم با گوگل جستجو کنم. اولین چیزی که می بینم خبر سقوط هواپیما در منطقه یافت آباد تهرانه!! گل بود به سبزه نیز آراسته شد. شایدم به قول قدیمی ها هر چی سنگه مال پای لنگه! شایدم یه ظرب المثل دیگه شرح حال این داستان باشه. به هر حال ما مردمان سرزمین گل و بلبل و عاشقان ادبیات البته چیزی که کم نداریم ضرب المثله !! باقی چیزها هم خیلی مهم نیست. همینکه یک ضرب المثلی دم دست داشته باشیم که به کار ببریم بسّمونه! کنار این خبرها رنجنامه همسر گنجی هم داستان جالبی است. نمی دانم چرا هروقت اسم این زوج به گوشم می خوره یک دفعه گورستان خاوران یا همون لعنت آباد به یادم می یاد؟!! راستی اگه قرار بود از هر ده نفر یکی رنجنامه بنویسه می دونید بازار نشرچه رونقی پیدا می کرد؟ خودم می دونم بهتره که خفه شم! اومدم اینور دنیا و در همسایگی عمو بوش و دایی جون مارتین دارم خوش می گذرونم اونوقت وقت مردم را هم با این دری وری ها می گیرم!! شرمنده !! راستی کی بود دو سه روز پیش می گفت: از اینجا خسته شده ام ومی خوام برم تهران زندگی کنم!؟ یادم رفت بهش خبر آلودگی شدید هوا و تعطیلی مدارس را نشون بدم! آها حالا یادم اومد کی بود. اسمشو بهتون نمی گم اما مطمئنم می خواد معلم بشه و از اینکه شنیده هی راه به راه مدارس به دلیل آلودگی هوا و برف و ... تعلیله با خودش فکر کرده بهترین شغل دنیا را در بهترین شهر دنیا پیدا کرده! کاش منم یه جو عقل داشتم

سعید

هیچ نظری موجود نیست: