کل نماهای صفحه

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴

برو گنج قناعت جو

اینهم فال وحید
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد....... به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند........ زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است...... کلاهی دلکش است اما به درد سر نمی ارزد
رقیبم سرزنشها کرد که از این باب رخ برتاب....... چه افتاد این سر مارا که خاک در نمی ارزد
ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی......... که شادی جهانداری غم لشکر نمی ارزد
بشو این نقش دلتنگی که در بازار یکرنگی...... به نعمتهای گوناکون می احمر نمی ارزد
دیار و یار مردم را مقید میکند لیکن....... چه جای پارس کین محنت جهان یکسر نمی ارزد
بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود ....... غلط گقتم که هر موجش به صد گوهر نمی ارزد
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین....... که یک دم تنگ دل بودن به بحر و بر نمی ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر....... که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارزد
ای صاحب فال از شهر و دیار خود دلگیر و خسته به نظر میرسی و اگر یار و دیار دامنگیرت نبود و تو را مقید نمیکرد چه بسا راهی برای رهایی ......
در کل فالت متوسط آمده.
ناهید 15 آذر 1384

هیچ نظری موجود نیست: