تا ديروقت؟
ترسيدم گمت کرده باشم
کاش خيالت
!کنار من بند میشد
يادم باشد
عکسی از چشمهات بگيرم
برای زمانی که خوابم
گفته بودم باش
تا معنی معجزه را ببينی؟
بودنت
معجزهای
بالاتر از طاقت من است
هرگز کاری شگفتتر
از کشف تو نداشتهام
هرگز چيزی مرا اينگونه
شاد نکرده بود
که در تلألو لبخند تو
ماه شدم
گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت
که معنی دوست داشتن را
عوض کنند؟
خواب ديدم
کوهی از ماهی به تور میکشيدی
گاهی به اين انگشت
گاهی به آن شانه
رقصکنان پروانه میگرفتی از هوا
موج در ساقهات میدويد
و آسمان
.پر از پولکهای ايمان بود
عباس معروفي
وحيد 10/9/84

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر