به دوستی قدیمی که یادش همیشه تازه است
آن آینه قدیمی با قاب غم گرفته نقره ای اش را یادت هست؟ یادگار عروسی مادر را می گویم! سر طاقچه میان لاله های سرخ – تنها نشانی به جا مانده از طراوت جوانی اش – نشسته بود. آینه غریبی بود! همیشه چهره اش مغموم و چشمانش بی حالت می نمود. اما تو تنها لبخند آشنای آینه بودی در غبار اینهمه تنهایی. تعبیر خوابهای کودکی ات را که یافتی، آینه ترک خورد. تو بودی و همزاد و لبخند کودکانت و قامت آینه که هر روز بیشتر و بیشتر خم شد اما هرگز نشکست. درست مثل خودت بود: صبور و عاشق. یادت هست؟ آینه را می گویم
سعید
آن آینه قدیمی با قاب غم گرفته نقره ای اش را یادت هست؟ یادگار عروسی مادر را می گویم! سر طاقچه میان لاله های سرخ – تنها نشانی به جا مانده از طراوت جوانی اش – نشسته بود. آینه غریبی بود! همیشه چهره اش مغموم و چشمانش بی حالت می نمود. اما تو تنها لبخند آشنای آینه بودی در غبار اینهمه تنهایی. تعبیر خوابهای کودکی ات را که یافتی، آینه ترک خورد. تو بودی و همزاد و لبخند کودکانت و قامت آینه که هر روز بیشتر و بیشتر خم شد اما هرگز نشکست. درست مثل خودت بود: صبور و عاشق. یادت هست؟ آینه را می گویم
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر