کل نماهای صفحه

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

فرزندان

آنگاه زني که کودکي در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگوو او گفت فرزندان شما فرزندان شما نيستندآن ها پسران و دختران خواهشي هستند که زندگي به خويش داردآنها به واسطه شما مي آيند، اما نه از شما، و با آن که با شما هستند، از آن شما نيستندشما مي توانيد مهر خود را به آن ها بدهيد، اما نه انديشه هاي خود را، زيرا که آن ها انديشه هاي خود را دارندشما مي توانيد تن آنها را در خانه نگاه داريد ، اما نه روح شان را ، زيرا که روح آن ها در خانه فرداست ، که شما را به آن راه نيست ، حتي در خواب شما مي توانيد بکوشيد تا مانند آن ها باشيد ، اما مکوشيد تا آنها را مانند خود سازيد زيرا که زندگي وا پس نمي رود و در بند ديروز نمي ماندشما کماني هستيد که فرزندتان مانند تير زنده اي از چله آن بيرون مي جهدکمانگير است که هدف را در مسير نامتناهي مي بيند، و اوست که با قدرت خود شما را خم مي کند تا تير او را تيز پر و دور رس به پرواز در آوريدبگذاريد که خم شدن شما در دست کمانگير از روي شادي باشدزيرا که او هم به تيري که مي پرد مهر مي ورزد و هم به کماني که در جا مي ماند

جبران خليل
وحید 30/9/84

هیچ نظری موجود نیست: