کل نماهای صفحه

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۳

عملیات نجات

این هفته فرصتی شد با دوستان سفری به استان مازندران داشته باشیم
جایه همگی خالی این مطلب رو از مجله گل آقا انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد

روزنامه همشهری نوشت:پیرزن 90 ساله مازندرانی که برای چیدن نارنج از درخت بالا
رفته بود پایش لابلای شاخه های درخت گیر کرد و سه ساعت بالای درخت ماند
مصاحبه کوتاه ما با این پیرزن ماجراجو را بخوانید

چی شد تصمیم گرفتید برای چیدن نارنج از درخت بالا بروید؟
راستش تا پارسال من پایین درخت قلاب می گرفتم و اعظم خانم می رفت بالا نارنج
می کند اما متاسفانه امسال دیسک کمر گرفتم و دکترها قدغن کردند برای کسی قلاب
این شد که خودم رفم بالای درخت
حالا چرا سه ساعت بالای درخت گیر کردید؟
چه عرض کنم مادر!بس که جوانان این دوره و زمانه سخت پسند شده اند.به
کمتر از نجات زیبای خفته و شاهزاده تو قد و قواره های فیونا در کارتون شرک
رضایت نمی دهند.آخر سر هم یک پیرمرد 110 ساله نجاتم داد
چه برنامه ای برای آینده تان دارید؟
می خواهم بروم چربیهای اضافه ام را لیپوساکشن کنم پوستم را بکشم
دماغم را سر بالا کنم قدم را بکشم تا وقتی جایی گیر کردم زودتر از
اینها نجات پیدا کنم

وحید 12/11/83

یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۳

پا تو کفش اخوی

جز تحمل تاریک این تکلم خاموش، راهی نیست

(باد بیاید و هی بگویی باد!؟)

حالا برابر آن آینه بی مرام
تا کی مرا میان مه نشسته خواهی دید؟

با دستمال سپید بر دو دیده دریا)
(!که شرم عشق را در انعکاس گریه نهان کرده ام

!خلاص مشو ای سرشت صبور
صبوری کن که من در قیود این قصیده منفعل
موزون هیچ صراطی نخواهم شد

حالا خراب از حیات سکوت
میان ذهن من و زیارت تو
...فاصله ای است ، فاصله ای است

سید علی صالحی

به دلیل اینکه اخوی تهرونی ما رفته شمال و یه چند روزی است که پیداش نیست و از اونجایی که من از بچگی عادت داشتم پامو تو کفش دیگران بکنم و با توجه به اینکه کفش اخوی در دنیای واقعی و مجازی برای من بزرگه با اینحال من پا تو کفشش کردم و یه شعر از سیّد نوشتم که جاش خیلی خالی نباشه تا برگرده و دوباره بنویسه

سعید

تغییر نام

با توجه به فرمایش آقای ... مبنی بر استفاده از تصویر امام علی به جای چراغ سبز راهنمایی رانندگی و در راستای گسترش فرهنگ غنی اسلامی موارد زیر پیشنهاد می گردد
**تغییر نامها ارگانها و اشخاص در جمهوری اسلامی
سازمان محیط زیست: سبزعلی
سازمان بهشت زهرا: عروجعلی
اداره برق: چراغعلی
سازمان آب: آبعلی
شرکت سهامی شیر و فرآورداه های لبنی: شیرعلی
کمیته بررسی و ارزشیابی وزارت ارشاد: نظرعلی
وزارت حج و اوقاف: قربانعلی
ستاد امر به معروف و نهی از منکر: شَرَف علی
بانک مرکزی جمهوری اسلامی: برات علی
وزارت دادگستری: انصافعلی
سازمان غله کشور: شاطرعلی
سازمان حمایت از ایتام: کَرَمعلی
کمیته ازدواجهای دانشجویی: عشقعلی
محسن سازگارا: شجاععلی
فرمانده سپاه پاسداران جمهوری اسلامی: امیرعلی
شورای نگهبان: حفیظ علی
رئیس مجلس شورای اسلامی: غلامعلی; با اینکه در حال حاضر اینگونه هست این پیشنهاد برای روسای آینده مجلس مطرح می شود
سخنگوی قوه قضائیه: صادق علی; این نام می تواند به صورت مشترک به تمام سخنگویان جمهوری اسلامی اطلاق شود. مثلا" بگویند: صادقعلی وزارت خارجه پایمال شدن حقوق بشر در کشور را تکذیب کرد
شرکت ایران خودرو: ممدلی; این نام با توجه به حضور ذهن مردم در مورد ماشین مشدی ممدلی که نه بوق دارد نه صندلی پیشنهاد گردیده است
ایران: علی آباد
توضیح: این اسامی را از خودم در نیاورده ام و همگی آنها واقعی هستند و اشخاصی با این نام ها وجود دارند**

نقل از وبلاگ خیابان شماره 11 که می تونید اینجا کلیک کرده و سایتش را ببینید


سعید

حرف حساب بی جواب

زن خوب
خالی بندی:زن خوب فرمان‌بر پارسا، کند مرد درویش را پادشاه واقعیت:زن خوب فرمان‌بر پارسا، کند مرد درویش را کلّه پا بی ادبی:زن خوب فرمان‌بر پارسا، کند مرد درویش را ماه به ماه نهایت:زن خوب فرمان‌بر پارسال، دهد مرد درویش را ارتحال نکته:اصلا چنین موجودی، وجود خارجی دارد؟ هم خوب باشد، هم فرمان‌بر و هم پارسا؟

بانوان محترم لطفا فحشش را حواله نیک آهنگ کوثر بفرمایید برادرا التماس دعا رامتین

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۳

یک خبر

اینم یک خبر از قول منیرو روانی پور که از او زیاد داستان نخوانده ام اما هرچه خوانده ام بسیار زیبا و دل انگیز بوده است
يک خبر مهم و مسخره! راست يا دروغ گردن راوي كه هرچه خواستم اسم آن خانم نويسنده را بگويد خنديد و هيچي نگفت .اين خبر را امروز شنيدم .يكي از خانمهاي نويسنده به خاطر چاپ كتابش سفره انداخته ...؟نميدانم اين خانم ساده لوح است يا شياد .. اگر دور خيز نكرده باشد براي جايزه هاي دولتي ميگويم ساده لوح و نميدانم اين ادم چه حرفي براي گفتن دارد اما اين را به خاطر دارم و نيز هنوز بر همين باور هستم كه نويسنده معترض است و اين اعتراض اورا از خيل ادمهايي كه در خود كز كرده تن به عادتها و باورهاي احمقانه ميدهند و به قضا و قدر دخيل مي بندند جدا ميكند اگر روزگاري گوگول جلد دوم نفوس مرده اش راتحت تاثير يك كشيش مزور و حقه باز در شعله هاي اتش انداخت و ادبيات جهان را ازيكي از زيبا ترين داستانها محروم كرد پشت سرش كارهايي داشت ماندگار و درآخرين لحظات بود كه تن به باور آن دنيايي داد و اسير توهمات آنچناني شد . چطورممكن است نويسنده اي مدعي نوآوري در ابتداي كار اين جور تسليم شود ؟ چطور ممكن است انساني بالغ درقرن بيست ويكم كه قلم به دست ميگيرد و كتاب مي خواند به سينما مي رود و با همكاران مرد وزنش بحث ميكند دست به همان كاري بزند كه زنان پستو نشين براي دل گرمي و سرگرمي خود صدها سال پيش از اين ميكردند ؟ اين خانم نويسنده سوختن بچه هاي مردم را درروستاها نمي بيند ؟ گم شدن بچه هارا در بم و نيز زنان خياباني و كارتن خوابها را ؟ اين چه شيادي و حقه بازي است كه خودش رابه نام ادبيات پست مدرن و زندگي پست مدرن به خيل جماعتي كه "تو نخ ابرند كه بارون بزنه" حقنه ميكند

سعید

توپ و فحشا

امروز بعد از یک هفته فرصت کردم یک سری به سایت محمدعلی ابطحی بزنم که اگر اشتباه نکنم یه جورایی از همشهری های من حساب می شه و این متن را توی وبلاگش دیدم و حیفم اومد که بقیه نخوانندش به نظر من که جالبه
من نمي دانم كه چه كسي طرح داده است كه فوتبال زن و مرد در ايران اجرا شود و اساسا معناي آن را نمي فهمم كه چگونه مي شود. اماآقاي خزعلي،عضو سابق شوراي نگهبان، گفته بودند : فوتبال زن و مرد؟ اي آتش بر آن دهان.آنها دنبال توپ مي دوند يا دنبال فحشاء؟ من هر چه تلاش كردم نفهميدم كه آيا منظور ايشان يك بازي است كه يك تيم خانم ها باشند و يك تيم آقايان؟ كه بتوانند به جاي توپ دنبال فحشاء، يعني همان خانم ها، باشند اين كه عملا در هيچ جاي دنيا نبوده است اگر خداي ناكرده جايي چنين بازي صورت گيرد، چرا در بحبوحه ي بازي بجاي دنبال توپ كردن، دنبال فحشاء باشند؟ آيا اين نظر نشان نمي دهد كه هر نوع آشنايي و رابطه حتي كاري بين زن و مرد را فحشاء مي دانند؟ و اگر چنين است، جامعه كه هرگز اين انديشه را قبول ندارد چگونه بايد اين فكر افراطي را بپذيرد و تاوان آن را بدهد؟ كه متاسفانه اين تاوان سنگين را مي پردازد آيا صاحبان اين انديشه ها نفهميده اند كه نه در ايران پر سابقه و تمدن كه در هيچ جاي دنيا، حتي در خانه ها و بيوت كاملا ديني، كسي اين منطق را نمي پذيرد و آيا و آيا و آيا و
اما چه مي شد اگر به خاطر مردم، خدا، دين و ايران بعضي ها حرف نمي زدند گمان مي كنم فقط روانشناسان بايد ريشه هاي اين عقده ها را ارزيابي كنند و پاسخ دهند. اقاي خزعلي پس از اين سخنان، به عنوان حكومتگر واقعي از شهردار تهران ياد كرده اند (!) و خواسته اند كه به آقاي ولايتي رأي بدهند. داشتم راديو مجلس را هم گوش مي دادم كه ديدم رئيس مجلس از قول يكي از نمايندگان تهران تذكر مي دهد كه وزير ارشاد مواظب وضعيت اخلاقي سالن سينماها باشد، به خصوص به موقع پخش فيلم آيا قبل از شروع بازي و يا بعد از آن و يا قبل از آغاز فيلم و يا بعد از آن فرصتهاي مناسبتري نيست؟ چطور وسط بازي و وسط نمايش فيلم؟ واقعاً گيجم

سعید

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳

دوست

هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغهای حکایات

من همیشه برای رابطه با یک دوست خوب بیشتر از رابطه دوستانه با یک عضو فامیل چه دور و چه نزدیک ارزش قائل هستم. تنها دلیل ساده آنهم این است که رابطه دوستی بر آداب لاجرم و از سر اجبار نیست اما در مورد اعضای فامیل گاهی البته فقط گاهی اینطور نیست و شما چه بخواهید و چه نخواهید مجبور به رفت و آمد و معاشرت با آنها هستید. امیدوارم بعضی ها از این موضوعی که به آن اشاره کردم دلگیر نشوند و قبل از آنکه دلخوری پیش بیاد یه کم بیشتر به آن فکر کنند
بیشتر مواقع ترجیح می دهم که حتی عضوی از خانواده را دوست بنامم چرا که اینطوری خودم را نزدیکتر به آن فرد حس می کنم. حالا چرا این موضوع را مطرح کردم؟ دلیلش این بود که امروز داشتم فکر می کردم که دلم برای تمام دوستانم تنگ شده و هیچ استثنائی هم نتونستم براش پیدا کنم اما در مورد فامیلها داستان یک کمی فرق می کند. راستی چرا اینطوره؟ شاید یک دلیلش اینه که دوستامون رو خودمون انتخاب می کنیم اما فامیلهامون رو نه! وقتی با کسی آشنا می شویم اگر عقاید و رفتارش با ما هماهنگی نداشته باشه اونو از سر خودمون باز می کنیم اما تا حالا شده که بدون دردسر یه عضو فامیلتون رو از سر باز کنید!؟ امروزه با تمام مشغله ای که مردم دارند کمتر می تونند همدیگر را ببینند اما تا جایی که من می بینم اگرهم وقت داشته باشند آن را با دوستانشون می گذرانند. البته این موضوع مثل هر موضوع دیگه ای می تونه استثنا داشته باشه و من منکر این استثنائات نیستم
حالا ارتباط اون شعر بالا با این متن چیه؟ حقیقتا هیچی!! من می خواستم که مطلبی درباره آنچه هادی نوشته بود بنویسم اما هر چه کردم بیشتر از آن دو خط از سهراب سپهری نتونستم بنویسم و نمی تونم که اشاره نکنم که دلم برای تمام اون بحث هایی که با هم داشتیم تنگ شده و هیچ وقت فراموش نمی کنم که گاهی در مسیر برگشت به خونه از جمهوری تا پل سید خندان یا میدان آرژانتین پیاده می رفتیم فقط برای اینکه وقت بیشتری داشته باشیم تا درباره موضوعی صحبت کنیم یادش بخیر
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آوبز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست

" اشعار از سهراب سپهری است"

سعید

!نه نمی خواهم ببینمش

جمله ((در ساعت پنج عصر)) سالهاست که در سرتاسر اروپا بصورت ضرب المثل
در آمده البته کم نیستند شاعرانی که به فرهنگ عام زبان کشور خود نفوذ کرده اند
مثل حافظ که جمله های زیادی از غزل هایش همه روزه در گفتار مردمان کوچه
تکرار می شود اما این گذشتن از مرزهای خاک و زبان و فرهنگ کشورهای مختلف
تنها در شعر شاعران انگشت شماری رخداده که یکی از آنها لورکاست

فدریکو گارسیا لورکا در مصاحبه ئی می گوید:((- من یک اسپانیائی واقعی هستم
و ممکن نیست خارج از مرزهای جغرافیائی خود زندگی کنم اما ازآن اسپانیائی که
تنها به ملیت خود مغرور باشد بیزارم.من برادر تمام انسانهایم .چینی خوب به من
نزدیک تر است تا اسپانیائی بد.))پیام انسانی اشعار لورکا در چارچوب هیچ مرام
سیاسی نمی گنجید .او بزرگ تر از آن بود که مثل پابلو نرودا (شاعر شیلیایی) مهره
شطرنج سیاست بازان شود.لورکا یک ماه پیش از مرگ در ضیافتی درباره نرودا
می گوید:((- می بینید؟پابلو دیگر کاری نخواهد کرد.من هرگز سیاستمدار نخواهم شد.من
((!انقلابی هستم و هیچ شاعری کامل نیست اگر انقلابی نباشد اما سیاستمدار هرگز, هرگز

لورکا را در آغاز جنگهای داخلی اسپانیا تیرباران کردند.به جرم سرودن ترانه(( گزمکان
سویل اسپانیا)) نیمه شب نوزدهم اوت 1936 در منطقه ئی به نام ویزنار و در سمت راست
جاده ئی که به زادگاهش غرناطه می رفت. به گفته یک شاهد در پای درخت زیتونی به
خاکش سپردند .گورش هرگز به دست نیامد .آنچنان که خود پیشگوئی کرده بود

چون تصاویر ناب فرو ریخت
از همهمه داوودی ها دریافتم
که مرا کشته اند
چاپخانه ها را گشتند
گورستان و کلیسا را
و به دستان سه اسکلت دستبند زدند
تا دندان های طلایشان را بربایند
اما مرا نیافتند
مرا نیافتند؟
!نه!مرا نیافتند

به این ترتیب جسم لورکا از بین رفت ولی نام بزرگش تا همیشه دوشادوش نام
اسپانیاست.آنچنان که همواره یکی دیگری را به خاطر می آورد
فرجامی شایسته برای شاعری که عاشق فرهنگ سرزمین مادری خود بود

در ساعت پنج عصر
درست ساعت پنج عصر بود


گوشه یی از مقدمه کتاب شعر لورکا ترجمه یغما گلرویی*

وحید 8/11/83

با سلام به دوستان عزیزم از مدتها پیش همیشه این سوال در ذهنم وجود داشت که خواب چه نقش وکارکردی در زندگی آدمی داره.معمولن عمومی ترین وشایع ترین رفتار در جانداران برای بقایش ضروری است.به همین خاطرتمامی موجودات زنده به غذا،تولید مثل واستراحت نیار دارن تا بتونن توانائی زندگی کردن خودشون(در درجه اول)وبقای نسلشون(در درجه دوم)را بدست بیارن.انسان همانند تمامی جانداران میخوابه،در حدود یک سوم از زندگی ما در خواب میگذره ونکته جالب اینه که خواب را طبیعت بر ماتحمیل کرده بدون اینکه حق انتخابی برای ما قائل شده باشه.در خوابیدن فعالیت های فیزیکی قطع شده وهوشیاری حسی ما کمتر میشود نوزادان بیشتر از دیگران میخوابن بطوری که نوزاد آدمی در روزهای آغازین بدنیا آمدنش تا بیست ساعت میخوابه.نیاز متوسط ما به خواب حدود 7.5ساعته که دوبخش داره 1)هسته مرکزی خواب که زمان حداقل خوابیه که هر کس احتیاج داره تا فعالیتهای خودشوانجام بده،حدود 75درصدزمان خواب طبیعی هر کس می باشه که حدود5.5ساعت برای انسان بزرگساله
2)قسمت انتخابی خوابکه کمتر از دوساعت میشه.اگر کسی با خواب مرکزی فعالیت میکنه بهتره در طول روز یه چرت نیم ساعته بزنه تا خواب شبانه اش از زمان معمولش بیشتر نشه
اما در این 7.5ساعته ما 5دوره 90دقیقه ای را میگذرونیم وهر خواب 90دقیقه ای 5بخش داره که 4تایش خواب غیر رم(NREM) یکی هم خواب(REM)هست.با کشفیات بشر معلوم شده که بیشتر رویاها در خواب(REM)اتفاق میفته.یعنی درطول یک روز خواب شبانه در حدود110 دقیقه خواب می بینیم.به همراه ما تمامی موجودات به غیر از خزندگان پست خواب می بینن اما در خواب غیر رم که درهمه جانداران وجود دارهبدن خستگی ها را در میکنه ومغز با بهره جوئی ازاین استراحت ضمن عمل بازیابی خودشو برای دوره فعالیت تازه آماده میکنه.نخستین خواب رم یک ساعت پس از خواب شروع میشه که همراه باحرکات سریع چشم است.در همین جا لازمه بگم که اگر خواب رم برای ما رخ نمی دادیادگیری وتحکیم حافظه ما دستخوش آسیب می شد. دمای بدن در طول دوره خواب از37 درجه به25درجه کاهش پیدا میکنه ومصرف انرژی بطرز قابل توجهی کم میشه.شبیه به حالت (STANDBY)در انتظار با آمادگی کامل بسر میبره.جنین انسان درماه آخر زندگیش روزانه 10ساعت در خواب رم بسر میبره واساسا دیده شده خواب رم وابسته به سطح واندازه فعالیت فیزیکی نیست.از این رو کسانی که در طول روز فعالیت فیزیکی نداشته اند ویا در حالت استراحت بسر میبرن میتونن خواب رم ببینن.در دهه 80میلادی بلغارستان وشوروی توانسته بودند زبان را در حین خواب رم آموزش بدن ودر این حالت قدرت یادگیری را به 8برابر زمان بیداری رسوندن.
بطور کلی همه خواب میبینن اما برخی رنگی وبعضی سیاه وسفید ولی عده ای از آدمها بیادشون نمیاد که چی خواب دیدن وبه اشتباه فکر میکنن که اصلن خواب نمی بینن.خواب سطحی یا همان خواب در حالت چرت هشیاری آدمی را تعطیل نمیکنه اما یادگیری وفعالیت حسی را به شدت کاهش میده.چرت معتادان را میتونیم در این دسته بگنجونیم.نوع دیگر خواب را خواب خرد میگن .در این نوع خواب چشمان باز بوده وفعالیت فیزیکی هم صورت میگیره اما دراین فعالیت عادت ومهارت حرف اولو میزنه وهشیاری وجود نداره.اکثر رانندگان بیابانی با این نوع خواب آشنا هستن ومتاسفانه یکی از دلایل بالا رفتن آمار تصادفات جاده ای است.در حالت خواب روح جسم را ترک کردهوبر مرزهای زمان ومکان چیره میشه.اونطوری که آگاهان علوم باطنی میگن کالبد انسان از سه بخش جسم(مادی)،اثیریاتن پوش(اتری)روان(غیر مادی)تشکیل شده که پس از استراحت اولیه خواب شبانه بدن در حالت تن پوش قرار میگیره وخوابها در گذر بدن از حالت اثیری به روان رخ میده.چقدر براتون جالبه اگه بدونین که بعضی از آدمها خوابشونو مدیریت میکنن،اینکه انسانهای برجسته با روشن بینی ویایا روش زندگیشون آگاهی پیش از موقع بدست میارن امروزه با علم ثابت شده که این نوع خوابها بیشتر بنام رویای صادقه معروف شده است.که هم در خواب معمولی وهم در خواب خرد براشون پیش میاد.همونطوری که ساناز اشاره کرد0 اینگونه خوابها همگام با ناموس خلقت یا انرپی جهانی ویا نور الهی است.بچه ها در سنین کودکیشون شانس دیدن این خوابها را بیشتر دارن وبرای بزرگترها زمانی رخ میده که شیوه منش خلق وخوی وحتا آداب غذا خوردنشان مبتنی با احترام گذاشتن واهمیت دادن بر نعمتهای زندگی است.این افراد درونشان را ازنیازهای معمولی(دشمنی،رقابت،برتری جوئی و..)رها کردن.ربطی هم به مذهب خاصی نداره هر مسلکی میتونن داشته باشن وبه هر ملت ویا هر جنسی متعلق باشن.
راه رفتن در خواب هم دلیل داره.وقتی میخوابیم سطح انرژی ما برای تحرک وجابجائی به دلیل غلبه بر زمان ومکان بیشتر میشه.درست مث اینه که الکترون برانگیخته از مدار خود بالاتر میریم.وقتی که میخواهیم به جای اول برگردیم صرف انرژی خواهیم داشت مث نوری که از برگشت الکترون برانگیخته بر جایگاه خودش صورت میگیره.منتها اگر این فرایند برگشت طی زمان لازم صورت نگیره روح در حالت تحرک زمان کمی داره تا ابتدا به حالت اثیری وسپس به قالب جسم برگرده وانرژی زیاد بصورت حرکت در خواب دفع میشه.معمولن خواب شبانه در کودکان همراه با راه رفتن هست که این بدلیل بی قراری وجنبش ذاتی همان سنین است .اما اگر راه رفتن تا سنین بزرگسالی ادامه داشته باشه نشانه وجود نوعی بیماری روانی است.که با مراجعه با روانشناسان وروانپزشکان بایستی آنرا برطرف کرد.راه رفتن در خواب بصورت عارضه ارثی نیز وجود داره.
یک نوع اختلال رفتاری در خواب وجود دارد که فرد در خواب رم خشونت نشون میده به کتک زدن ویا حتا کشتن دست میزنه،این اختلال بیشتر در مردان سالخورده دیده شده است.
آخرین نکته ای که بایستی اشاره کنم،تجزیه تحلیل خواب با کمک روانکاوی هست که بنیان گذارش زیگموند فروید می باشه.چندی بعد این روش از سوی روانپزشکان دیگر بشدت رد شد.اما امروزه در روانکاوی نوین از این دانش استفاده های فراوانی میکنن.هادی
مجلس ختم دکتر شمس الدين بديع بود امشب. شوهر خانم ژاله اصفهاني.
ارباب هنر و ادب و سياست لندن جمع بودند برای تسليت به شاعری که جوانی اش در شوروی گذشته بود همراه شوهری دانشمند و مبارز که حال در 83 سالگي، پس از چند سال بهت و فراموشي، در لندن درگذشته بود.
من سروده تازه ای خواندم که خيلی ها نسخه ای از آن خواستند، نداشتم. بعضی ها پرسيدند راجع به مرحوم بديع بود؟ گفتم نه. مسعود بهنود گفت سوغات ايام بيمارستان است. گفتم همان روزها شروع شد.
اينجا ميگذارمش برای همه شما. (البته منظور هادی وب لاگ خودش است!)

دلم ميخواهد الزايمر بگيرم
که لبريز از فراموشی بميرم
دلم خواهد ندانم در چه حال ام
کجايم، در چه تاريخ و چه سال ام
نخواهم حافظه چندان بپايد
که تاريخ و رقم يادم بيايد
به تاريخ هزار و سيصد و کي؟
بريدند از نيستان ناله زن ني؟
به تاريخ هزار و سيصد و چند؟
ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟
نخواهم سال ها را با شماره
که ميسازم به ايما و اشاره
به سال يکهزار و سيصد و غم
اصول سرنوشتم شد فراهم
به سال يکهزار و سيصد و درد
مرا آينده سوی خود صدا کرد
گمانم در هزار و سيصد و هيچ
شدم پويای راه پيچ در پيچ
ندانم در هزار و سيصد و پوچ
به چه اميد کردم از وطن کوچ
نميخواهم به ياد آرم چه ها شد
که پی در پی وطن غرق بلا شد
چگونه در هزار و سيصد و نفت
خودم ديدم که جانم از بدن رفت
گرسنه بود ملت بر سر گنج
به سال يکهزار و سيصد و رنج
چه سالی رفت ملت در ته چاه
به تاريخ هزار و سيصد و شاه
به سال يکهزار و سيصد و دق
چه شد؟ تبعيد شد دکتر مصدق
به تاريخ هزار و سيصد و زور
همه اسباب استبداد شد جور
به تاريخ هزار و سيصد و جهل
فريب ملتی آسان شد و سهل
به سال يکهزار و سيصد و باد
خودم توی خيابان ميزدم داد
به سال يکهزار و سيصد و دين
به کشور خيمه زن شد دولت کين
چه سالی شيخ بر ما گشت پيروز
به تاريخ هزار و سيصد و گوز
دلم خواهد فراموشی بگيرم
که در آفاق الزايمر بميرم
بطوری گم کنم سررشته خويش
که يادی ناورم از کشته خويش
نه بشناسم هلال ماه نو را
نه خاطر آورم وقت درو را
اگر جنت دروغ هرچه دين است
فراموشی بهشت راستين است
هادی خرسندی – لندن - يکشنبه ٢٣ ژانويه ٢٠٠۵
( با سپاس از اکبر سردوزامی که « هزار و سيصد و گوز » را اول گفت.)
رامتین

چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۳

تلاش پروانه

این متن رو دوست بسیار عزیزم مهدی میرزایی برام فرستاده و من فکر کردم بعضی ممکنه که بدشون نیاد که آن را بخوانند. مخصوصا فاطمه عزیز که به این سبک می نوشت و حالا دیر زمانی است که حتی در حد یک کامنت هم ازش خبری نیست

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز شوند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن گذشت. چیزی که آن فرد با تمام مهربانیش نمی دانست این بود که تلاش برای خروج از پیله راهی است برای ترشح مایعی که به بالهای پروانه توان می دهد

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم

قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم
دانایی خواستم و خدا به من مسائلی داد تا حل کنم
سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم
عشق خواستم و خدا افرادی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند

من به هرچه که می خواستم نرسیدم
اما به آنچه که نیاز داشتم دست یافتم

سعید

زنان فرانسوی چاق نمی شوند

وقتی که هفته پیش خانم میرلی گوئیلیانو در آژانس مسافرتی در حال خرید بلیط سفرش به شیکاگو بود، کارمند شرکت هواپیمایی با صدای بلندی گفت که او را می شناسد. میرلی که به اینجور چیزها عادت ندارد می گوید که از این موضوع بسیار خجالت کشید و نمی دانست که به کدام سمت نگاه کند! میرلی نویسنده کتاب" زنان فرانسوی چاق نمی شوند است*" و در حال حاضر در حال سفر به کشورهای مختلف برای تبلیغ کتابش می باشد و بهتر است که به این جور چیزها عادت کند. کتاب او دو بخش اصلی دارد: یک: خاطرات شخصی، دو: دستور پخت غذا های رژیمی. کتاب او کمتر از یک ماه پیش وارد بازار شد و تا به امروز بیش از سیصد هزار نسخه فروخته شده و به چاپ ششم رسیده است. میرلی 58 سال سن داشته و حدود 50 کیلوگرم وزن دارد و هرساله به بیش از صد رستوران شیک و گرانقیمت برای صرف غذا می رود اما هرگز وزن اضافه نمی کند. راز موفقیت او در اضافه نکردن وزن بسیار ساده است: او آب زیاد می نوشد و بسیار کم غذا می خورد و ماست هم زیاد مصرف می کند. او از کلمه رژیم غذایی خوشش نمی آید و این کلمه را یک کلمه غلط انداز و افسرده کننده و منفی می داند

منبع: نیوزویک 24 ژانویه 2005

* French Women Don’t Get Fat

پی نوشت: این ترجمه متن اصلی نیست و من فقط خلاصه ای از آن را اینجا آورده ام اگر به وبسایت نیوزویک بروید( البته درصورت نداشتن مشکل فیلترینگ) می توانید متن کامل آن را ببینید

سعید

زنگ تفریح

فکر کنم که بعد از اینهمه مطلب جدی که امروز توی اینترنت خوندین بد نباشه که یه سری هم به این لینک ها که علیرضا تمدن که از وبلاگ نویسهای با ذوق است توی وبلاگش گذاشته بزنید
راننده ها
چنگال پاپ کورن یا همون ...س فیل خودمون

سعید

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۳

پا توی کفش (سبک) داداش علی

اولا که این داداش علی ما رو چی کارش کردید که دیگه به سبک استادهای تاریخ اسلام و معارف اسلامی ، حضور و غیاب هم نمی کنه؟
دوما که این ساناز خانم که به قول قدیمی ها مادر بچه ها و به قول جدیدی ها همسر مهربان من باشد امسال رو با جدیت تمام و خیلی فعال در وبلاگ شروع کرده که اقلا باعث خوشحالی من یکی است
سوما که من دیروز علیرغم آنکه چند بار سعی کردم نتونستم چیزی بنویسم که البته بعدا دلیلش رو توی اخبار متوجه شدم. و اما علت آن این بود که یک روانشناس اعلام کرده بود که بر مبنای محاسبات ریاضی ایشان دیروز که بیست و چهارم ژانویه بود بدترین روز سال از لحاظ افسردگی* بود
چهارما فعلا همین قدر برای امروز بسه چرا که برای نوشتن چهار خط اقلا هفت هشت بار مجبور شدم کامپیوتر را ول کنم و جواب مشتری ها رو بدم البته مشتری که چه عرض کنم بهتره بگم پشدری، چرا که محض رضای خدا یکی شون هم چیزی نخرید

* The most depressing day of the year

سعید
میزان شادی در ملیتهای مختلف

به گفته روانشناسان میزان شادی افراد را میتوان به رقم و عدد سنجید . این گروه از روانشناسان برای سنجش رفاه ذهنی مردمان جهان آزمایشات خود را بر روی گروههای مختلف نژادی( از جنگجویان ماسایی در شرق آفریقا گرفته تا شکارچیان اینگویت در گرینلند شمالی ) انجام داده اند. بر اساس این تحقیقات اهالی آمریکای لاتین از شاد ترین افراد کره زمین هستند. پورتوریکویی ها / کلمبیایی ها و اسپانیایی ها از سایر ملیتها مثبت اندیشتر و شاد ترند. روحیات بسیار مثبت و شاد مردم نسبتا فقیر پورتوریکو و کلمبیا نشانگر گرایش آنها به مثبت اندیشی است. به عبارت ساده تر آمریکای لاتینی ها شاد ترند چون نیمه پر لیوان را می بینند. در پژوهش مزبور از جمله مردمانی که منفی ترین روحیات را دارند ژاپنیها / چینیها و کره جنوبیها هستند. اهالی شرق آسیا در نگاه خود به زندگی بدترینها را می بینند. آنان معتقدند دلیل این امر فشار انتظارات فرهنگی است بطوریکه در آمریکا و در فرهنگ اروپای غربی عموما شادی ارزشمند تلقی می شود. مردم احساس می کنند که باید خوشحال باشند در حالیکه در ژاپن اگر از کسی بپرسی حالش چطور است ممکن است در جواب بگوید دارم می میرم اما در آمریکا می گویند خوبم. در آسیا حتی اگر وضع زندگی کسی خوب و از دیگران بهتر باشد می ترسد با اعلام این موضوع بخصوص در جمع دوستانش از رسیدن به هدفهای بزرگتر باز بماند . رسیدن به شادی بخشی از هدف زندگی این گروه از مردم به شمار نمی آید. از طرف دیگر دیدگاه هر چه پیش آید خوش آید در فرانسه خریداران بسیار ندارد و فرانسویها در مرتبه پایین تر از دانمارکیها و سویدیها قرار گرفته اندو دانمارکیها از فرانسویها خوشحالترند. در نمودار سنجش خوشحالی ملیتها، ایران همردیف هند و اسلوواکی بوده و در مقیاس بین صفر ( پایین ترین سطح شادی) و صد ( بالاترین میزان) ، بین رقمهای شصت و هفتاد جای می گیرد.

ساناز

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۳


در پی صحبتهای هادی عزیز که گفته بود قصد نوشتن مطالبی در زمینه خواب دارد به مطلبی در یکی از نشریات ایرانی چاپ تورنتو بر خوردم که فکر می کنم برای شما جالب باشه ودر ضمن از هادی خواهش می کنم در مورد این موضوع نظرش را بدهد

اکنکار
خشونت/ سلطه طلبی/ جنگ و تهیه وسایل گوناگون برای زندگی مدرن ذهن ها را به قدری به خود مشغول داشته و آن ها را هدف و اصل پنداشته که دیگر فرصتی برای کشف حقیقت و علت وجودی آنها برایش باقی نمانده و به گونه ای بیداری معنوی از زندگی بسیاری از مردم رخت بر بسته است. اما نیاز انسان برای شناخت خود و ارتباط با خدا و یافتن راهی برای گریز از این محدودیتهای جهان مادی نیز رو به افزایش است.
اک/ روح الهی یا روح القدس که کلمه الهی و جریان قابل سماع حیات نیز نامیده شده است / با حرکت خود در طول تاریخ قوانین معنوی لا متغیر الهی را با تغییرات فیزیکی و پیشرفت دانش انسان در هر عصر هماهنگ می سازد .

اکنکار/ طریق نور و صوت الهی نام جدید این حرکت در قرن بیستم است. اکنکار اولین بار در سال 1965 توسط پال توییچل به عنوان دانش باستانی سفر روح به جامعه بشریت معرفی شد. او جغرافیای جهانهای درون و جهان پس از مرگ را به صورتی ماهرانه به تصویر کشید و با بر شمردن نفسانیات پنج گانه و عملکرد ذهن چگونگی ارتباط آنها را با جهانهای درون در کتاب اکنکار بصورتی واضح و روشن تشریح کرد. آموزشهای اکنکار اختصاص به گروه / طریق و مذهب خاصی ندارد و تمام افراد علی رغم هر نوع گرایش مذهبی / نژاد و ملیتی که داشته باشند می توانند از آن بهره جویند.اکنکار به پرسشهای پاسخ داده نشده افراد در مورد جهان پس از مرگ و جهان درون و حقیقت معنوی زندگی پاسخ می دهد.انسان با شناخت رویاها زندگی خویش را متحول و عشق الهی را تجربه خواهد کرد. رویاها انسان را از درون برای روبرو شدن با مشکلات بیرونی آماده می سازند. از طریق رویاها می توان ترسها را شناسایی و بر آنها غلبه نمود. به گذشته ها سفر کرد و آینده را مشاهده نمود . از طریق رویاها می توان به منشا بیماریها پی برد و به راه حل مشکلات دست یافته و با تنشهای زندگی روزمره مقابله کرد.

ادامه دارد...........
ساناز
با سلام به دوستان خوب و مهربانی که در تمام این مدت نبود مرا در وبلاگ به رویم نیاوردند .هر بار که مطالب خواندنی وجالب شما را میخوندم از وحیدوعلی بیشتر از پیش سپاسگزار میشدم که زحمت اصلیراه اندازی این وبلاگ رو کشیدند.از سعید ورامتین وساناز که علیرغم مشغله فراوانی که داشتن فعالانه موضوعات جالبی رو مطرح میکردن.میخوام متنی د رباره خواب بنویسم.اینکه چرا خواب میبینیم وخوابهای ما چه چیزی را نشان میدهد.از دوستان خواهش میکنم اگر در این باره اطلاعا تویا سوال دارند بگن تا ظرف دو سه روز آینده که این موضوع را بنویسم.من هم بنوبه خودم یکساله شدن وبلاگمون رو تبریک میگم.هادی

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

آمار

من بالاخره یه کارت پیدا کردم که بلاگر رو فیلتر نکرده اسم شرکتش نمیگم
که یه وقت نبندنش (می گن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه )بگذریم
یه آماری از مطالبی که تو این یکسال تو وبلاگ نوشتیم رو گرفتم که فکر کنم براتون
جالب باشه
اول اینکه ما تو این یک سال دقیقا 600 مطلب تو وبلاگ گذاشتیم یعنی 50 مطلب
در هر ماه که رقم جالبی به نظر می رسه بیشترین مطالب رو تو فصل بهار داشتیم
خرداد 85 متن اردیبهشت 83 متن فروردین 81 متن تقریبا روزی 3 مطلب
کمترین مطلب رو هم تو ماه مهر داشتیم تنها با 14 متن یعنی هفته ای 2 مطلب
بقیه ماهها هم به ترتیب عبارتند از:
بهمن 61 متن تیر 59 متن آبان 57 متن مرداد 47 متن
اسفند 36 متن دی 30متن آذر 26 متن شهریور 21 متن

تعداد دوستانی که زحمت کشیدن و تو وبلاگ مطلب گذاشتن 18 نفر
که از این تعداد 10 نفر خانوم و 8 نفر آقا می باشن علی رغم اینکه تعداد
خانومها بیشتره تنها 19% از مطالب رو خانومها نوشتن و 81% آقایون
در حال حاضر از این جمع تنها 4 نفر خارج از کشور هستن ولی جالب اینجاست
که 42 % از مطالب وبلاگ رو همین دوستان نوشتن یعنی سعید و رامتین
و ساناز + 3 مطلب آخر مریم آ .نزدیک به نیمی از مطالب رو (تقریبا 49%)خانواده
درودیان نوشتن (ناهید ،سعید، ساناز، وحید و نغمه)تعداد متنی که دوستان نوشتن
به ترتیب عبارتست از:
وحید 138 متن رامتین 108 متن سعید 107 متن علی 56 متن
هادی 44 متن ساناز 36 متن فاطمه 19 متن امیر 19 متن
سوزان 16 متن مریم آ 16متن ناهید 12 متن مریم بانو 11 متن
شهاب 7متن اتابک 5 متن پگاه 2 متن نغمه 2 متن
زهرا 1 متن ماهک 1 متن
بقیه مطالب هم برای بعد

وحید 1/11/83

بازرگان بزرگ مردی بی مدعا

خرمن خاطره ها را شخم می زنم و به منقار کلام دانه های درشت را بر می کشم. در خزینه خاطره چیزهایی می ماند برای همیشه می ماند با ما، در ما. باید به مدد حافظه آنهمه خاطره را به منقاشی از غربالی گذراند. در دریای زمان، ماهی های خاطره شناورند، کدامین را برکشم؟ در او چه می دیدی؟ آن مرد پاک پاکباخته پایدار با چهره ای که به پاکی بچه ها می مانست. خود می گفت روزی در ترنی که از پاریس به شهری نزدیک می رفتم ، روبرویم خانمی بود که بچه هفت ساله اش سخت شیطنت می کرد، مادر به بچه گفت آرام باش تا این "کوچک بزرگ" با تو بازی کند و بچه آرام شد و بارزگان تا رسیدن به مقصد با او بازی کرد و بچه و مادر بچه شاد شدند و دل از او نکندند، در پایان سفر خانم گفته بود آقا چهره تان چقدر به بچه ها می ماند و بارزگان خندیده بود و می خندید و این قصه حکایت می کرد. در عید اول انقلاب، لباس نو پوشید و گفت برای من صلوات نفرستید اگر می خواهید کف بزنید و مردم کف زدند چه کف زدنی... در رثای دوستش طالقانی بزرگ، وقتی که جمعیت به عادت معهود سه صلوات می فرستادند گفت چه جواب پیامبر را می دهید که برای او یک صلوات و برای فرزندش سه صلوات می فرستید! پرشهای پیچیده را با سخن ساده می داد، وقتی می پرسیدند علت سقوط شاه چه بود، یک کلام می گفت: خودش. می گفت، شنیدم که مدافعات من در دادگاه نظامی، ضبط می شود و هر روز به گوش شاه می رسد، عافیت طلبانی نصیحت کردند آقا آرامتر، که سالهای زندانتان کمتر شود، گفتم و در دادگاه گفتم چقدر خوب است که حرف حقی به گوش شاه می رسد. بگذار سخن راست بشنود اگر بشنود و گفت امروز ما آخرین گروهی هستیم که با تکیه به قانون اساسی سخن می گوییم، سخن ما را اگر نشنود فردا با گلوله با شما سخن خواهند گفت و چنان شد که از دل نهضت جنبش چریکی چهره بست. او حرف خود را زد نتیجه آن شد 10سال زندان و تبعید به برازجان. بازی تاریخ را ببین، وکیل مدافع تسخیریش، سرهنگ آن روز و امیر امروز. ”امیر رحیمی" چنان محو جذبه و جاذبه آهن ربایی او شد که اعلامیه های نهضت را در دادگاه خواند، امیری که در 28مرداد به خانه مصدق حمله کرده بود حالا به حکم وکالت تسخیری، دفاع یاران مصدق را به عهده گرفت، دادگاه که تمام شد این وکیل مدافع مبرز به سه سال زندان محکوم شد!؟ پیر ما همیشه پذیرای حق بود، پیر بود اما همیشه تا آخرین دم ذهن جوانی داشت وقتی که ”فرزند زمان خویشتن باش" کانون پرورش فکری را به او پیشکش کردم گفت چرا جملات امام عالی (ع) را فقط به فارسی نوشته اید و اصل عربی را نیاورده اید گفتم آقای مهندس این کتاب برای نوجوانان است و من معلم عربی نیستم، این کار معلمها و مدرس هاست. خندید گفت حق با شماست. مصلحت یعنی حق را رها کردن و او مصلح بود نه مصلحت جو، نمونه اش آخرين سخنرانی او " دين و آخرت هدف بعثت انبيا" که با اين کتاب همه دريچه های کهن را بست، خط کشيد برعهد عتيق و سخنی نو آورد و دريچه ای تازه گشود. دريچه ای نو برای نسل نو. می گفت در زندان قصر که بودم، بيکار بودم، کتاب می نوشتم و کتاب می خواندم و سخنرانی می کردم. شبی خاطرات خلع يد را باز می گفتم، به مناسبت ذکر خيری از دکتر رضا فلاح کردم و ياری او را در آن سال ها ستودم و گفتم درست است که حالا همه کاره صنعت نفت است اما سندی بر خيانت او در آن سال ها نديدم از خدمت های او در آن سال ها ياد کردم . همواره از او سه چهره به ياد می ماند. سه چهره ناهماهنگ که در او هماهنگ است. اول استاد ترموديناميک دانشکده فنی، دوم سياستمداری نستوه، ستيزه گری بی سياست[ به معنای سياسی کاری] و اخر دينداری دانا، "لوتر"ی يگانه و بی همتا. اکنون او نيست اما او هميشه با ماست. شرمنده آنانی که عمل بر مجاز کردند. اما می دانم که " مادر ايران" نام مهندس بازرگان را هميشه در دل و بر لب خواهد داشت. می خواست جای خدا و مردان خدا عوض نشود. مردان خدا جانشين خدا در زمين نباشند و خدا جانشين آنان در آسمان، به نام خدا و به ياد خدا، خلق خدا را می ازارند. از او بياموزيم پارسائی و پايداری و پاکبازی و پاکی را. آری به همه پاکی ها و نه به همه پلشتی ها و پليدی ها. در اين روزها و در اين شبهای سرد سخت ذکر خاطره او ما را گرم خواهد کرد و به گرمای او شب را به سحر خواهيم رساند. خاطره آخری که از او دارم پس از نخست وزيريش بود در سينما فلسطين، در کنارش يار پايدارش دکتر سحابی بود. هرگز در دوران صدارت او را نديده بودم. ديده بودم اما از دور. اين بار مرا که ديد گفت فلانی کجائی، چرا به سراغ ما نيامدی و نمی آئی. گفتم آقای مهندس هرگز نرفته ای که تمنا کنم ترا. پنهان نبوده ای که تماشا کنم ترا. خنديد چون دوستتان داشتم و دارم، دور بودم اما جقه مهر بدان نام و نشان است که بود
غلامرضا امامی - رم – 15 ژانويه 2005
( این متن خلاصه شده است برای خواندن متن کامل اینجا کلیک کنید)
سعید

اوفلیا

مطمئنا بیشتر دوستان با هاملت شاهکار شکسپیر آشنا هستن حدود سال 70 بود
شب جمعه داشتیم با رامتین از کنار تاتر شهر می رفتیم که متوجه شدیم سالن اصلی
تاتر هاملت رو گذاشته به اتفاق به دیدن تاتر رفتیم کاره قشنگی بود از کارگردان
برجسته تاتر ایران قطب الدین صادقی تا اونجائیکه یادم هست نقش هاملت رو
میکائیل شهرستانی بازی می کرد و نقش برادر اوفلیا رو مهران مدیری خوده
اوفلیا رو هم آزیتا حاجیان .نقدهایی که من درمورد این تاتر خوندم منتقدین از
صحنه مرگ اوفلیا خیلی تعریف کرده بودن که کارگردان در بوجود آوردن این
صحنه فوق العاده عمل کرده همونطور که می دونید اوفلیا عاشق و دلداده هاملت
بود وقتی می فهمه که پدرش توسط هاملت کشته شده از فرط اندوه و ناامیدی
دیوونه میشه و یه روز بعد از این که چند تا گل از کنار رودخونه می چینه خودش
رو به رود می اندازه و غرق می کنه چندماهه پیش یه کتاب شعراز شاعران فرانسوی
رو می خوندم به یه شعری از آرتوررمبو(1854-1891) برخورد کردم که در
مورد اوفلیا بود بنظرم خیلی جالب اومد البته فرصت اینو که تو وبلاگ بذارم پیدا
نکردم تا امروزکه تولد وبلاگمونه دوست داشتم یه چیز قشنگ رو تو وبلاگ بذارم
که یاده این شعر افتادم امیدوارم دوستانی که از این فضاها خوششون میاد لذت ببرن
در ضمن تولد یکسالگی وبلاگمون هم مبارک به امید تولد 2 سالگی جسارتا توقع
ندارید بنویسیم 100 سالگی چون با این وضعی که داریم معلوم نیست فردا وبلاگ
بازباشه یا بسته

اوفلیا

بر امواج سیاه و آرامی که خوابگاه ستارگانست
اوفلیای سپید همچون سوسنی درشت در پیچ و تابست
اوست که در جامه بلند خود آرمیده و آهسته بر آبها موج می زند
و فریاد نخجیر گران از بیشه های دور بگوش می آید

اکنون بیش از هزار سالست که اوفلیای غمناک
مانند شبحی سپید بر سر رودی بلند و سیاه در گذر است
اکنون بیش از هزار سالست که جنون شیرین او
ماجرایش را در گوش نسیم شب زمزمه می کند

باد، پستانهای او را می بوسد
و جامه بلندش را که بنرمی بر آبها می لغزد همچون گلبرگها از هم می گشاید
بیدهای واژگون، لرزلرزان بر دوشهای او می گریند
و نی ها بر پیشانی گشاده خوابنا کش سر فرود می آورند
نیلوفران پژمرده بر گرداگرد او، آه می کشند

و او گاهگاهی از خواب بر می خیزد
بر فراز درخت توسه ای (1)که بخواب رفته
لرزش خفیف بالی از آشیانه ای می گریزد
نغمه ای مرموز از اختران طلایی فرو می ریزد

تو ای افلیای رنگ باخته که مانند برف، زیبایی
آری، تو ای کودکی که برودی خروشان جان سپرده ای
بادهائی که از کوهساران بلند نروژ(2) فرو می غلطیدند
با تو از آزادی تلخ زیر لب سخنها می گفتند
نسیمی که زلفان بلند ترا تاب می داد
در روان خوابناک تو غوغائی شگفت بر می انگیخت
و این دل تو بود که در ناله های درخت و در نفسهای شب نوای طبیعت را می شنید
این دل نیکخواه، دل مهربان و کودکانه تو بود که از خروش دریاهای وحشی
و از نهیب این ضجه های بی پایان در هم می شکست، تا آنکه در بامدادی بهاری
جوانی زیبا(3) یا دیوانه ای بینوا
فراز آمد و خاموش در برابر تو بزانو در افتاد

اقبال،عشق، آزادی، وه که چه رویایی
آری، ای اوفلیا، ای دیوانه تیره بخت
تو از حرارت این رویا مانند برفی در پیش آتش گداختی
اندیشه های واهی، سخنت را در گلو شکست
و ابدیت خوفناک ،چشم نیلگونت را خیره کرد

شاعر(4)می گوید که شباهنگام در فروغ ستارگان
تو بجستجوی گلهائی که چیده ای، می آئی
آری ،او دیده است که اوفلیای سپید، در جامه بلند خود آرمیده و همچون
سوسنی درشت بر آبها موج می زند

درخت توسه درختی است که در جاهای مرطوب می روید(1.
هاملت ولیعهد دانمارک بود و چون نروژ از لحاظ جغرافیائی بر فراز دانمارک قرار گرفته رمبو به بادهای نروژ اشاره می کند(2
مقصود هاملت است( 3
مقصود شکسپیر است( 4

وحید30/10/83


وبلاگ یک ساله ما

با سلام به همگی
وبلاگ ما هم یک ساله شد. به همگی تبریک می گم و امیدوارم که این ارتباط تا جایی که امکانش هست حفظ بشه. من با یک چند ماهی تاخیر از وجود این وبلاگ با خبر شدم که البته فقط و فقط به دلیل مشغله زیادم بود اما از وقتی طعم ارتباطی به این نزدیکی با دوستان قدیمی زیر دندونم رفت دیگه هر جوری بود سعی کرده ام که بخوانم و بنویسم. در طول این مدت دوستانی رو از این جمع نه چندان بزرگ از دست دادیم که من به نوبه خودم بسیار متاسفم و همیشه احساس کرده ام که شاید بعضی نوشته ها و یا اصلا حضور متفاوت من در وبلاگ باعث این موضوع شد و حتی تغییر روش هم اونهارو بر نگرداند.در هر حال اگر اینطور بوده من از دوستانی که آزرده ام عذر می خوام و دلم می خواد که دوباره ازشون مطلب بخونم. این روزها مثل سال نو برای وبلاگ ماست پس بیائید به رسم قشنگ ایرونی که در سال جدید همه دل آزردگی ها رو کنار می گذارند و به دیدار هم می روند دلخوری ها رو فراموش کرده و دوباره در وبلاگ فعال باشیم

سعید

کوه پیمایی به صرف کاپوچینو یک ساله شد

متاسفانه وقت نوشتن پیدا نکردم اما یک شعر بی ربط به موضوع از هادی خرسندی دیدم که قطعا به خواندن می ارزد

کاسه خالی اش به کف ته صف اینچنین ناله کرد مستضعف:
کاش من هم اورانیوم بودم محترم قدر یک اتم بودم
تا حکومت مرا غنی میکردمثل مشکینی و کنی میکرد
کاش عمامه بر سرم بودی سهمی از نفت کشورم بودی
سهمی اندازه ی کف نانی کمتر از حد درد درمانی
گفت از دست خویش در خشمم شست پایم هنوز در چشمم
بیخودی رفتم و زدم فریادخط میدان فوزیه – شهیاد
خلق حاضر به صحنه ها بودم بهترین پابرهنه ها بودم
وعده کفش داد رهبر من برد اما کلاه از سر من
گفت درمانده بودم و غمناک معده ام خشک و دیده ام نمناک
تا که یکروز پر شدم ز امیدکلیه ام را مریض کلیه خرید
روی تخت عمل ولو گشتم پاره از قسمت جلو گشتم
شکمم پاره شد ز تیزی چکش د دوتا کلیه ام بناگه یک
من ازین داد و این ستد راضی شده گرم خیالپردازی:
باز کردم دکان نانوائی بربری های من تماشائی
دو هتل ساختم عجب عالی همه سرتاسرش اتاقخالی
هیلتن شعبه رباط کریم یک شرایتن برانچ شابدلظیم
عقده نان و عقده مسکن هر دو حل شد به لطف کلیه من
من شده با خیال واهی جفت غافل از مبلغی که چک میگفت
تازه زیر عمل طرف مردش ورثه کلیه را پس آوردش!
در عمل یک قران نکردم دشت کلیه از چک سریعتر برگشت!
گفت آن بدبیار مستضعف که یکی کلیه داشت بی مصرف
کاش من هم اورانیوم بودم عشق آخوندهای قم بودم
تا غنی میشدم به مخفیگاه نشدی البرادعی آگاه گفت در تنگدستی و سختی ناگه آمد نسیم خوشبختی
یک پسردائی ام ز اهل جنو ب دختری داشت خوشگل و مطلوب
خبر آمد که شیخ آنور آب شده از بهر دخترک بی تاب
دخترک رفته بود با دلال من شدم بهر باب او خوشحال
بس که این مرد لوطی و نازست خوش حساب است و دست و دل بازست
پس نوشتم به او: پسر دائی نخوری پول را به تنهائی
چونکه دارم ز عهد سربازی طلب از تو سر پوکر بازی
دخترت گر فروش رفت درست یک چکی بهر من بده با پست
داد پاسخ که بچه رفت از دست چیز شیخ عرب بخواهی، هست!

رامتین

سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۳

Palm Islands

داستان نخلهای دبی

ایده احداث جزایر مصنوعی در وسط آبهای خلیج فارس ابتدا توسط دولت دبی و با پشتیبانی شیخ محمد بن راشد ولیعهد دبی به شکل درخت نخل مطرح گردید که به محض آماده شدن طرح و اعلام آن ظرف مدت زمان کوتاهی تمامی ویلاها و آپارتمانهای این طرح که به آن هشتمین عجایب جهان لقب داده اند پیش فروش گردید.
اولین پروژه نخل به نام پالم جمیره شامل 2400 آپارتمان و ویلای لوکس است که بیش از 5000 نفر را در خود جای خواهد داد و برای مهمانان و بازدید کنندگان از این جزیره زیبا که بدون چشم مسلح از فضا قابل رویت است- بیش از 50 هتل- رستوران- کلوپ – سینما و غیره قابل استفاده خواهد بود.
عملیت خاکریزی اولین نخل از دسامبر 2001 آغاز گردید و چند ماه پیش عملیات زیر سازی و خاک ریزی آن به پایان رسید و در حال حاضر کارهای ساختمانی – خیابان کشی و فضای سبز آن آغاز گردیده است. قابل ذکر است که قراردادهای مالکیت ویلاها و آپارتمانهای این پروزه در بازار معاملات مسکن دبی خرید و فروش می شود که قیمت بعضی از آنها به چند برابر اصل قیمت پایه رسیده است که همین امر دست اندر کاران را به فکر ایجاد طرحهای مشابهی انداخت که در حال حاضر 2 پروژه مشابه و بزرگتر از اولی به معرض فروش گذاشته شده است که پالم جبل علی و پالم دیره نام دارند و سرمایه داران را به سوی خود جذب نموده اند.
روش زیر سازی جزایر بصورت ریختن صخره / سنگ و شن و ماسه در کف دریا و بالا آوردن تدریجی آن است که به محض رسیدن به سطح آب مراحل کوبیدن آن و محکم سازی زیر بنا انجام می گردد که این روش از مدرنترین شیوه های ساختمانی در دنیا بهره مند است.از نکات جالب زیر سازی روش طبیعی است که موجودات دریایی و آبزیان در این مرحله نقش اساسی و مهمی را بازی می کنند/ بد ین صورت که با ریختن صخره و سنگهای بزرگ بر روی یکدیگر فضای موجود بین آنها با صدفها / مرجانها و سایر موجودات دریایی پر شده و در واقع نوعی بتون طبیعی بوجود می آید که پس از رسیدن به سطح آب از بالا نیز کوبیده شده و سطح مقاوم و محکمی را بوجود می آورد. جهت فضای سبز پالم جمیره بالغ بر 12000 درخت پالم در مزرعه ویژه ای پرورش داده شده که به محض آماده سازی و خاک ریزی در سراسر جزایر کاشته خواهد شد. پالم جبل علی در فاصله 25 کیلومتری از پالم جمیره تقریبا به همان شکل ولی کاملتر در دست احداث است که یکی از اشعار مشهور شیخ محمد به این طرح اضافه شده است که به صورت دایره ای در اطراف شاخه های نخل نوشته شده که هر یک از کلمات و حروف چندین ویلا و ساختمان را در خود جای داده است. سومین پالم دیره نام دارد که بسیار بزرگتر و کاملتر از دو پالم قبلی است و در منطقه جمیره دبی واقع شده است که بسیار به شهر قدیمی دبی نزدیک می باشد و طرح آن/ نخل بسیار بزرگی است که پایه نخل بر روی شکم یک موجود دریایی شبیه به ماهی قرار گرفته است.

ساناز

داستان کوتاه

از اون اوروزهای گند بازار است هیچ خبری نیست البته دوستان طبق معمول بهانه می آورند که ایام کریسمس است و بازارهای جانی لق و تق است تلویزیون در گوشه مغازه ونگ و ونگ می کند ظاهرا یک زلزله دریایی اومده و تعداد بیشماری ادم بی خانمان شدند عبدالله رمضان زاده می گوید دولت ایران اعلام کرد که تا شش ماه دیگر کمک های جنسی اش را برای حمایت از قربانیان آب لرزه سونامی به تایلند می فرستد
عباس از گوشه مغازه می گوید آگا رامتین چرا نمی دن به سریلانکا و اندونزی که مسلمونن ؟ منم با متانت جواب می دم چه می دونم بتمرگ کارت و بکن شکر خدا که ساعت نزدیک نه و نیم است و باید در مغازه را ببندیم
شش ماه بعد
اگر دوست دارید کسی را شکنجه بدهید یک هفته بفرستیدش مغازه ما کار کند علی الخصوص زمانیکه جنس کم می شود این ممد آقا همکار ما آنقدر شلوغش می کند که شما می توانید تمامی آلام بم و سونامی را به عینه حس کنید آخه می دونید ما یک مشتری باحالی تو گرگان داریم که این ممد ما تخصصش زجر دادن این باباست القصه این مشتری گرگانی ما دنبال یک هارد درایو سامسونگ بود و ممد هم تکرار می کرد که تخم سامسونگ را در بازار برداشته اند نمی دونم چی شود یاد حاجی افتادم حاجی امیری را از زمان روزنامه می شناختم یکی از مدیران کمیته امداد بود که به اتفاق برادرش یک شرکت کامپیوتری راه انداخته بودند به ممد گفتم تلفنش را بگیر باهاش صحبت کنم ببینم هارد درایو داره یا نه مجید کارمند حاجی تلفن را بر داشت و دست بر قضا هارد درایو هم داشت به مجید گفتم گوشی را به حاج آقا بدهد تا عرض سلامی بکنم مجید هم با لحجه شیرین شمالی جواب داد حاج آقا تیشریف ندارن هفته قبل به مدت ده روز تیشریف بوردن تایلند من رو بگی برق از سه فازم پرید مسلمونی مثل حاجی امیری و تایلند استخفارالله که البته مجید مرا از اشتباه در آورد و ادامه داد از طرف کمیته امداد رفتن به تایلندی ها کمک جنسی بکنن با خنده گفتم مجید جان اگه حاجی تماس گرفت از طرف ما بگو التماس دعا نایب الزیارت باشند انشالله رامتین

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۳

خداوند فرمود: الابذکرالله تطمئن القلوب
آیت الله امینی امام جمعه قم: در انتخابات به کسی رای بدهید که وقتی چهره او را می بینید، یاد خدا بیافتید.
و روز قیامت خداوند یک خاخام فرانسوی را به جهنم فرستاد و یک راننده اتوبوس دائم الخمر برزیلی را به بهشت، وقتی از او پرسیدند که خاخام به جهنم و راننده به بهشت رفته است، گفت: این خاخام وقتی برای مردم حرف می زد اینقدر یکنواخت و بدون جذابیت حرف می زد که همه خواب شان می برد و از یاد خدا غافل می شدند، اما این راننده برزیلی همیشه مست می کرد و با سرعت رانندگی می کرد و از وسط ماشین ها ویراژ می داد و در هنگام رانندگی او مسافران از ترس چشمهای شان را می بستند و دعا می خواندند و از خدا می خواستند که سالم بمانند و به همین دلیل به یاد خدا بودند و خداوند رانندگان مست را بیشتر از خاخام های تنبل دوست دارد........... تورات عهد جدید، فصل یازدهم
برای رسیدن به خدا صدها راه وجود دارد، از در، از روی دیوار، از پشت بام، از خانه همسایه، از نردبان، از زیر زمین..... حجت الاسلام رضا مارمولک در فیلم مارمولک
قضیه اصلی: با توجه به اینکه براساس گفته امام جمعه قم یکی از مشخصات کسی که باید به او رای بدهیم این است که وقتی او را می بینیم یاد خدا بیفتیم و این یکی از معیارهای مناسب برای انتخابات است، و با عنایت به اینکه خداوند زیباست و موجودات زیبا را دوست دارد و لابد باید وقتی چیزهای زیبا را می بینیم یاد خدا بیفتیم، و با توجه به راستای اینکه ممکن است افراد مختلفی کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری دوره بعدی بشوند لذا به این سووال تاریخی و استراتژیک شما پاسخ می دهیم که وقتی هر کاندیدایی را می بینیم چه جوری و طی چه مراحلی یاد خدا می افتیم و چه تصمیمی برای شرکت در انتخابات می گیریم؟ برای داغ تر شدن تنور انتخابات نام بعضی افراد را هم خودمان به لیست کاندیداها اضافه کردیم.
حبیب الله عسگراولادی مسلمان: وقتی چهره عسگراولادی را می بینیم یاد خدا نمی افتیم، بلکه یاد شیطان می افتیم و از ترس تصمیم می گیریم که به خدا پناه ببریم، بعد به اتهام پناهنده شدن به خدا دستگیر و زندانی شده و در زندان با ناصر زرافشان و طبرزدی آشنا می شویم و به نفع رفراندوم نامه می نویسیم و انتخابات را تحریم می کنیم.
علی لاریجانی: وقتی چهره علی لاریجانی را می بینیم، به جای اینکه یاد خدا بیفتیم، یاد غلمان می افتیم که در بهشت تدارکاتچی علمای اسلام هستند که آمده اند بهشت، بعد باید تصمیم بگیریم که می خواهیم رئیس جمهور انتخاب کنیم یا تدارکاتچی، بعد چون از تدارکاتچی و گرفتن خدمات آنچنانی و اصولا امور همجنسی و غلمان زیاد خوشمان نمی آید تصمیم می گیریم که به بحث شیرین لاریجانی توجه نکنیم و به امور دیگر بپردازیم.
محسن رضایی: وقتی به چهره محسن رضایی نگاه کنیم یاد حرف زدنش می افتیم و متوجه می شویم که خداوند گفته است: همانا انسان خطاکار بزرگی است، بنا براین یاد خدا می افتیم ولی چون از محسن رضایی خوشمان نمی آید به آدم دیگری رای می دهیم.
اکبر هاشمی رفسنجانی: وقتی به چهره هاشمی رفسنجانی نگاه می کنیم یاد این می افتیم که خداوند در این مورد خاص کمال بی سلیقگی را در خلقت انجام داده است، بنابراین تصمیم می گیریم که برای تلافی به اکبر گنجی رای بدهیم.
سید محمد خاتمی: وقتی به چهره خاتمی نگاه کنیم یاد این گفته خداوند می افتیم که همانا انسان را ضعیف آفریدیم، بنابراین تصمیم می گیریم به یک رئیس جمهوری که هم خوش تیپ باشد و هم قوی باشد رای بدهیم، اما شورای نگهبان صلاحیت آدم های خوش تیپ و قوی را رد می کند، به همین دلیل در انتخابات شرکت نمی کنیم.
علی اکبر ولایتی: وقتی به چهره دکتر ولایتی نگاه می کنیم یاد این می افتیم که خداوند گفته است انسان اشرف مخلوقات است، بعد به نظرمان می آید که خداوند با ما شوخی کرده است، و چون خوشمان نمی اید در روزهای انتخابات کسی با ما شوخی کند به ولایتی رای نمی دهیم.
احمدی نژاد: وقتی به چهره احمدی نژاد نگاه کنیم یاد خدا نمی افتیم، بلکه یاد مالک دوزخ می افتیم و به همین دلیل از ترس فرار می کنیم و به خانه می رویم و در روزهای انتخابات از خانه خارج نمی شویم.
غلامعلی حداد عادل: وقتی چهره حدادعادل را می بینیم به جای اینکه یاد خدا بیفتیم یاد امام زمان می افتیم که نشسته است پشت یک میز و حداد عادل کنارش ایستاده است و ایشان دارد ورقه نمایندگی نمایندگان مجلس هفتم را امضا می کند، بعد یاد بقیه نمایندگان می افتیم و بخصوص یاد اشرف شایق می افتیم که از طرف مجلس مامور شده است که در بهشت حوریان بهشتی را به زور برای رئیس دفتر نمایندگان مجلس خبرگان عقد کند و حوریان بهشتی در حال فرار هستند ولی عشرت خانم گیس آنها را در دست هایش گرفته و محکم می کشد. به همین دلیل به حداد عادل رای نمی دهیم.
مهدی کروبی: وقتی چهره مهدی کروبی را می بینیم به جای اینکه یاد خدا بیفتیم متوجه عینک پنسی او می شویم و یاد عینک و ایتالیا و برلوسکونی می افتیم، بنابراین به جای اینکه در انتخابات شرکت کنیم به ونیز می رویم و در آنجا تبدیل به اپوزیسیون می شویم و انتخابات را تحریم می کنیم.
قاضی سعید مرتضوی: وقتی چهره قاضی مرتضوی را می بینیم به جای اینکه یاد خدا بیفتیم یاد عزرائیل می افتیم و به این نتیجه می رسیم که باید به کلیه گناهان مان اعتراف کنیم، بنابراین اقرار نامه می نویسیم و در انتخابات هم به پیام فضلی نژاد رای می دهیم.
زواره ای: وقتی چهره زواره ای را نگاه می کنیم قبل از اینکه بتوانیم به خداوند فکر کنیم سکته می کنیم و می میریم و نمی توانیم در انتخابات شرکت کنیم.
دکتر مصطفی معین: وقتی به چهره دکتر معین نگاه می کنیم یاد این می افتیم که خداوند گفته است من انسان را زیبا آفریدم، بنابراین به گوگوش رای می دهیم.
محمد علی ابطحی: وقتی به چهره اش نگاه می کنیم یاد انواع آدم های خوش تیپ و جیگر می افتیم و تصمیم می گیریم که در اورکات عضو شویم و در انتخابات هم شرکت کنیم، اما متوجه می شویم که ابطحی به جای اینکه کاندیدای انتخابات شود، رهبر جوانان خوش تیپ شده است. بنا براین علاوه براین که اقرار و اعتراف خودمان را پس می گیریم، یک وبلاگ راه می اندازیم و به او لینک می دهیم.
نتیجه گیری اخلاقی: من نمی دانم جمهوری اسلامی با وجود این همه آدم بی ریخت و اخمو تا به حال چگونه توانسته به عمرش ادامه دهد.
یک توضیح اضافی: من در پاسخ به یک آقایی از یک نوع حزب کمونیست که به نوشته من اعتراضیه ای نوشته بود، جوابی دادم. و در جواب خودم هم نوشتم که دیگر پاسخی به ایشان یا سایر اسامی واقعی و مستعار نمی دهم. در طول یک روز نوشته ایشان حدود 600 خواننده داشت و جوابیه من را 4900 نفرخواندند. با توجه به اینکه من بیکار نیستم که به هر ننه قمری بدوبیراه بگویم تا او معروف بشود، لذا از این به بعد هر کسی برای پیدا کردن خواننده در تیتر مطلبش اسم مرا بنویسد باید برای هر مقاله 200 یورو به من پول بدهد، اگر بخواهند که من در یک نامه یا مقاله بهداشتی( بدون فحاشی) اسم هرنوع عضو حزب کمونیست یا اپوزیسیون یا سایر درماندگان و معلولین فکری و ذهنی را ببرم حداقل 500 یورو پول می گیرم و اگر بخواهند که من به تشکیلات و حزب شان فحش خواهر و مادر بدهم حداقل برای هر نوشته 1000 یورو می گیرم. در صورت توافق شماره حساب را بعدا اعلام می کنم. ضمنا، شما خجالت نمی کشید نامه تان 600 خواننده دارد و نامه جوابیه تان 5000 نفر خواننده دارد؟

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۳

فاتحه

از قرار معلوم بعد از موفقیت بزرگ در فیلتر کردن اورکات حالا نوبت
به وبلاگها رسیده که طی یک عملیات فله ای فیلتر شن خب مبارکا باشه
فقط این فیلتر شدن بد موقعی سراغ ما اومد اونم لحظه ای که خودمون
رو برای سالگرد تولد وبلاگمون آماده می کردیم 30 ام دی چهارشنبه
همین هفته تولد وبلاگمونه ولی متاسفانه ......مهم نیست چاره ای هم نداریم
باید کم کم فکر یک وب سایت رو بکنیم فضا که داریم DOMAINهم همینطور
فقط می مونه طراحیش که اونم یه فکری به حالش می کنیم تا همه بتونن به
راحتی ازش استفاده کنن
امروز با 4 تا کارت مختلف وارد اینترنت شدم همشون وبلاگ رو نشون
می دن ولی وارد بلاگر نمی تونن بشن یه مورد هم وارد شد ولی موقعی
که می خواست مطلب نوشته شده رو ثبت کنه ایراد می گرفت البته شاید
بعضی از ISP ها باشن که هنوز باز باشن ولی مطمئنا به زودی به
بقیه می پیوندن و بدون شک با این وضع همین صفحه رو هم که می تونیم
ببینیم هم می بندن پس چه بهتر که به فکر یه جای بهتر و مطمئن تر باشیم
دوستان اگر به بلاگر دسترسی ندارن می تونن کامنت بذارن چون فعلا اون بسته
نیست و یا اینکه برای سعید, ساناز یا رامتین مطلب رو بفرستن تا اونا زحمتشو
بکشن و تو وبلاگ بذارن همین کاری که من الان کردم البته همانطوری که
توضیح دادم چاره کاراین نیست باید یه فکر اساسی کرد چیزی که به فکر من
رسید همین بود تا دوستان نظرشون چی باشه
به امید موفقیت
وحید 83/10/26

کجاست سمت حیات؟

گاهی با خودم فکر می کنم که به راستی کجاست مرز بین واقعیت و خیال؟ و یا کجا می شود حصار بین روزمرگی و خلّاقیت را در زندگی پیدا کرد؟ و یا به قول سهراب کجاست سمت حیات؟ و هزاران سئوال دیگر که مثل خوره روحم را می خورند و می آزارند. نمی دونم که تا حالا برا شما هم پیش آمده یا نه اما مدتی است که رنگ و وارنگ سئوالهایی از این دست جلو چشمم رژه می روند و نمی دونم که با هاشون چه کنم. باورکنید با چشم بسته هم می بینمشون. شاید بعضی معتقدند که باید اونارو با تمام قدرت از ذهنم بیرون کنم و ... باشه قبول اما کی می تونه به من بگه هدف از اینهمه های و هوی و بزن و بگیر و ببند و بدو بدو برای یه لقمه نون چیه؟ بعضی به داشتن کار و ماشین و ... راضی اند و همین قدری هم که بتونند با چند نفری رفت و آمدی داشته باشند و گپی بزنند و کبابی بخورند دیگه چیزی کم ندارند. اما آیا براستی همین کافی است؟ می دونم که این روزا بسیاری را غم نان است و گرسنگی رمقی برای اندیشه به فردا باقی نگذاشته اما آیا آنهایی که غم نانشان نیست هم از دیگران متفاوتند

مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
وگوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد

سعید

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۳

ظاهرا من تنها کسی نبودم که به اندرزهای آن ظریف گوش دادم سید ابراهیم نبوی هم یک متن جدید بر اساس سخنان آیت الله امینی نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست
رامتین

سینما دوستان بد نیست که بخوانند

'فارنهايت 11/9 پرفروش ترين فيلم مستند جهان شد'
طبق گزارش يک مجله سينمايی، فيلم ' فارنهايت 11/9' ساخته مايکل مور نخستين فيلم مستند تاريخ سينماست که به فروشی معادل 100 ميليون دلار در سراسر جهان (بجز ايالات متحده و کانادا) دست يافته است. در گزارشی در مجله 'اسکرين اينترنشال' آمده که 21 فيلم در نمايشهای عمومی شان در خارج از ايالات متحده و کانادا بيش از 100 ميليون دلار فروش داشته اند. فيلم حماسی تروا که در سال 2004 سيزدهمين فيلم محبوب آمريکا شد، 73 درصد از فروشش را خارج از آمريکای شمالی بدست آورد. تنها فيلم غير انگليسی زبان که در بين اين 21 فيلم ديده می شود، فيلم ژاپنی قصر متحرک هاول است. فيلمهايی مانند شاه آرتور، ترمينال و بريجيت جونز از فيلمهايی هستند که در ميان 25 فيلم نخست جدول پروفروشترين فيلمهای سال آمريکا جايی نداشتند اما در فهرست 20 فيلم پرفروش جهان قرار گرفتند. فروش فيلم دوازده يار اوشن و فيلم کارتونی قطار قطبی نيز در آخر هفته روزهای اول سال جديد ميلادی از مرز 100 ميليون گذشت. اسپايدرمن 2 با بازی توبی مگواير، رنجهای مسيح ساخته مل گيبسون، ترمينال، ساخته استيون اسپيلبرگ و دو فيلم کارتونی شرک 2 و قصه کوسه از ديگر فيلمهای پر فروش جهان در سال 2004 بوده اند
ده فيلم پر فروش جهان( بجز آمريکا و کانادا) در سال 2004:
هری پاتر و زندانی آزباکان
شرک 2
اسپايدرمن 2
تروا
پس فردا
باور نکردنی ها
رنجهای مسيح
من روبوت
ون هلسينگ
بريجيت جونز
منبع : اسکرين اينتر نشنال
اینم یه مطلب سینمایی برای سینما دوستان

سعید

غلامحسین ساعدی

غلامحسين ساعدي (گوهرمراد) يكي از نام آورترين نويسندگان دهه 1340 ايران در دي ماه سال 1314 در آذربايجان چشم به جهان گشود. ساعدي به رغم تحصيلات اش در روانپزشكي، به نويسندگي روي آورد و آثار متعددي از جمله نمايشنامه هاي، چوب به دستهاي ورزيل، پنج نمايشنامه درباره انقلاب مشروطه و مجموعه داستانهاي: دنديل، واهمه هاي بي نام و نشان، گهواره و گور، عزاداران بيل، توپ، تاتارخندان، ترس و لرز و... را نوشت .مهمترين مجموعه داستان او«عزاداران بيل» مركب از 8 داستان كوتاه است كه در مكاني واحد، جريان دارند. در اين مجموعه داستان هشت ضدقهرمان با شخصيت روستايي داستاني مدرن را در فضايي بومي شكل مي دهند. (داريوش مهرجويي در سال 1348 براساس اين مجموعه داستان، فيلم «گاو» را ساخت كه همزمان با نمايش فيلم قيصر موج نو سينماي ايران را به وجود آورد.(ساعدي در جستجوي فضاي وهمي مورد نظرش سر از روستا درمي آورد چرا كه توهم مورد نظر خود را در روستا و به خصوص روستاهاي آذربايجان مي يابد. به عبارتي ديگر اين نويسنده فضاي روستا را براي تجسم عيني فضاهاي «رئاليسم تخيلي» خود مناسب تر تشخيص داده است به خصوص كه روستاهاي آذربايجان به دليل جغرافيا و تاريخ خاص اش، اين عنصر وهمي را بيشتر در خود اندوخته است. عليرضا سيف الدين در كتاب قصه مكان مي نويسد: ساعدي به رغم ادعاي برخي از نويسندگان و منتقدان ايراني اين مرز و بوم روستايي نويس نيست. چرا؟ به دليل اينكه روستا، عرصه يا جايگاهي است كه ساعدي به دستياري آن توانسته به بخش اعظم عناصر موجود در ذهن خود عينيت لازم را ببخشد. هر چند ساعدي به زبان، فرم و ساختار داستانهايش چندان توجهي ندارد اما توانايي او در ايجاد حس تعليق در داستان باعث مي شود تا خواننده داستان را تا انتها دنبال كند. در واقع نويسنده با استفاده از زباني حسي و فضاسازي بسيار قوي و نيز عادت زدايي از زندگي روزمره روستاييان جنبه هاي وهمناك زندگي روستا را آشكار كرده و خواننده را در جريان شكل گيري و تكامل داستان شركت مي دهد.از اين رو برخلاف نظر برخي از نويسندگان و منتقدان، ساعدي روستايي نويس نيست.برخلاف روستايي نويساني كه بازگشت به زندگي ساده روستايي را ستايش مي كنند، ساعدي از فقرستايي مي پرهيزد و در مقابل جنبه هاي تاريك و مشقت بار زندگي روستاييان را، كه از فقر مالي و فرهنگي ناشي مي شود، مي نماياند .با اين اوصاف ساعدي در طول حيات سي ساله ادبي اش تاثيري بس ژرف بر ادبيات مكتوب ايران گذاشت چنانچه بسياري از نويسندگان بعدها از آثارش تاثير پذيرفته اند. اين چهره ماندگار ادبي در آذرماه 1364 چشم از جهان فروبست

!! منبع: خبر گزاری کشاورزی ایران
سعید
ظریفی می گفت هر وقت مطلب کم آوردی بشین دو تا سخنرانی از مسئولین نظام را بخون عجیب قلمت را روان می کند القصه ما هم مطلب کم آوردیم و به توصیه اون ظریف عمل کردیم و این هم نتیجه اش
پرده اول
وي با اشاره به اينكه نبايد در حوزه فرهنگي صرفا دفاعي عمل كرد و منفعل بود به ضرورت تهاجم در كنار دفاع اشاره نمود و گفت: به عنوان مثال مي‌توان به موضوع لباس اشاره كرد كه در ميان سازمانهاي بين‌المللي ايرانيها را با يقه آنها مي‌شناختند و در فروشگاه‌هاي اروپايي هم اين نوع پيراهن به ‌«يقه ولايتي» معروف شد."

حیفم آمد برای این سخنان گهر بار حاشیه بنویسم نمکش را از بین می برد

پرده دوم
نمی دانم دوستان تا چه اندازه به سایت گویا دسترسی دارند گویا چندی پیش در یک نظر خواهی از خوانندگانش خواست تا بگویند محبوب ترین سیاست مدار ایرانی کیست؟ در کمال تعجب بعد از گزینه هیچ کدام رضا پهلوی نفر دوم بود آدم نمی دونه چی بگه اینهمه انقلاب کردیم اینهمه کشته شدن باز هم ملت دنبال سلطنت هستند یکی نیست بپرسه جسارتا بیست و هفت سال قبل چه
مرگتون بود؟

پرده سوم


ارگان مصباح: زلزله اخير آسيا خشم خدا بود،
امروز پرتو در يادداشتي با اشاره به زلزله اخير آسيا نوشت:‌با نگاهي به وضعيت اسفناك فرهنگي كشورهاي آسيب ديده از زلزله نمي‌توان اين حادثه بزرگ را صرفاً يك پديده طبيعي دانست بلكه احتمال عذاب الهي و خشم خداوند در آن زياد است. سالهاست كه سواحل كشورهاي آسيب ديده به كانون فساد و فحشا و سكس تبديل شده فسادي كه حتي ده هزار توريست كشورهاي غربي را نيز به سوي خود مي كشاند. كه در اين زلزله بيش از 7 هزار نفر از آنها نابود شدند. شواهدي كه در اين زلزله وجود دارد كه هم درس عبرتي براي انسانها به ويژه مسلمانان است و هم احتمال عذاب بودن آن را قوت مي بخشد. در اين زلزله تاكنون لاشه حيوانات دريايي و خشكي مشاهده نشده است.
گويا اين زلزله براي تنبه انسان ها انجام گرفته است. اگر خداي ناخواسته روند فرهنگي اي كه در سواحل درياي شمال و خليج فارس نيز شروع شده ادامه و افزايش يابد سنت تنبيه الهي نيز ممكن است در اين مناطق تكرار شود

همکاری دارم که اصالتا تایلندی است و خدا را صد هزار مرتبه شکر نمی داند که من ایرانی هستم صبح امروز این سخنان گهر بار را از رادیو شنیده بود و چون از علاقه من به سیاست آگاه است داشت با آب و تاب برایم تعریف می کردو صد البته نقل قول او از مصباح نبود زیرا در خارج از مرزها کسی این جانور را نمی شناسد در تمام صحبتهایش می گفت ایرانیها گفته اند نمی دانسم چه بگویم به جز ابراز تاسف و همدردی و صد البته یادم آمد که یکی از همین عزیزان پس از فاجعه بم فرمودند مردم بم تنبیه شدند زیرا که تریاک خرید و فروش می کردند نمی دانم تا به حال از ایرانی بودن خود متاسف شده اید یا خیر امروز پس از اینکه صحبتم با آن همکارم تمام شد جدا
احساس تاسف کردم زیرا متاسفانه وطن انتخابی نیست



رامتین



سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۳

تعطیلات سال نو

با سلام
از نکات جالب توجه ماه های دسامبر و ژانویه اینه که بعضی ها که باهاشون صحبت می کنی فوری ازتو می پرسن راستی تعطیلات را چه می کنی؟ واکنش من این ور خط تلفن معمولا اینجوری است که یه کمی کله ام رامی خارانم و بعد به عرض طرف مقابل می رسونم که عده زیادی از مردم فقط یک یا دو روز را تعطیل اند ومن هم از آن دسته ام و بعد یه نفس عمیق می کشم و آماده می شم که جواب سوال چرا و یا ... را با شرح و تفضیل بدم. نکته اینجاست که تعطیلاتی به فرم تعطیلات سال نو ایرانی اینجا وجود نداره اما چون بعضی از کارها کما بیش تق و لق می شن عده ای که دستشون به دهنشون می رسه شرکتشون را تعطیل می کنند و می روند پی تفریح و استراحت. از آنجایی که شهر خیلی هم شلوغ پلوغ و شیر تو شیر نیست و قانون کار هست بنابراین، این افراد اگر کارمندی دارند باید حقوقش را تمام و کمال برای این مدتی که شرکت را می بندند و می روند پی استراحتشون بدهند!! و اما حکایت من : از آنجایی که رییس شرکت ما بودن یا نبودنش فرقی نمی کنه و در هر حال کار از طریق مدیران دنبال می شه بنابر این ما شامل حال اون داستان بستن و ... نمی شیم اگر چه این جوان هشتاد و شش ساله هر ماه اقلا یک هفته یا می ره فلوریدا یه سری به ویلاش بزنه یا می ره لاس وگاس تا یه کمی تفریحات سالم داشته باشه. خلاصه اینکه اگر برای یک کمپانی بزرگ کار کنی تعطیلات و مزایای خوبی داری و اگر برای یک کمپانی متوسط با یک رئیس بسیار خسیس مثل کمپانی که من براش کار می کنم کار کنی فقط تعطیلاتی را که طبق قانون، همه جا تعطیله شما هم تعطیلی و کمابیش پنجاه و دو هفته سال برای شما یک شکله و همش کاره و کاره و کار و اگر خواستی این اجازه را داری که خواب مزایا و ... را ببینی البته فقط خوابشو. اگرم برا خودت کار می کنی که معمولا 365 روز سال رو مشغول کاری
اینم یه کم توضیح درباره تعطیلات سال نو من در کانادا

سعید
برای علاقه مندان به زندگی در تورنتو

!!در های ایران به جهان تمدن باز می شود؟

نشریه الکترونیکی با کمیک استریپ های زیبا

برای اونایی که هنوز بلد نیستن چه جوری کرواتشون رو ببندن

اینا هم فکر می کنن یه سایت خیلی توپ دارن

وحید 22/10/83

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۳

از فواید مریضی

سلام ، از اینکه وحید و هادی و بقیه دوستان که از طریق این وبلاگ و اورکات لطف داشتن و سی سالگی رو تبریک گفتن متشکرم.
راستی باید بگم که مریم آ نه رفتن شما مثل بقیه بود و نه چمدان گم کردنتان همه هوا پیما ها از چپ به راست پرواز کردن اما هواپیمای شما از راست به چپ بر عکس دیگران . کار شناس هوایی در کنار من ایستاده بود و می گفت سالی دو سه بار هواپیما ها از برعکس باند پرواز می کنند . مهم نیست چون به قول وحید بشقاب سالم رسید. از اینکه کسالت باعث شد در خانه بمانم و بتونم وبلاگ رو بخونم خوشحالم. به امید دیدار
اتابک
Vahid jan aval az hame begam ke kheily mano khoshhal kardi be khatere matne por az khandat , koly khandidam . badesham negaran nabash chamedoonam 4 rooz baad az khodam resid va boshghab ham toosh bood , mage madaram behet nagoft ? khoobiye gom shodane chamedoon ine ke dige nemigardanesh ine ke man mikham ye kari konam ke hamishe chamedoonam gom beshe ! dar bareye sefareshet baba ey vala ! javoonam bood javoonaye ghadim , ye sharmi , hayaii dashtan , taze baad az 1 ya 2 sal oonam gheire mostaghim az tarighe doosti ashnaii tasmime khanevadashoono baraye ezdevaj miporsidan !! to bezar aragham khoshk beshe , taze residam . be hamin sadegi nist ke , bayad koli mokh bezanam . taze intor ke shenidam Atabak az 30 rad shode va rafte tooye liste syiah to ham vaghte ziyadi nadari . faghat doa kon ! darbareye camputer ham khoob jensi be ma andakhti , khodemoonim . ( rasti ino yavashaki khodet bekhoon , inja kheily changi be del nemizanan , khoob fekrato bekon badan pashimoon nashi ). baba ghara shod faghat vahid bekhoone !

ta baad : maryam-a

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۳

!...لطفا نفر بعدی

من هم حق دارم
یک اسم ساده نصیبم شود
کسی برایم از آوازهای تازه آدمیان بگوید
کسی برایم سیب و سیگار بیاورد
دمی بخندد
نگاهم کند
بگوید برو بچه ها... احوالپرس ترانه های تواند
...بگوید هر شب, ماه
خواب می بیند که آسمان صاف خواهد شد

باز هم وقت ملاقات گریه و گفت و گو تمام شد و
کسی به دیدار و ستاره نیامد

سجل های سوخته ما
پر از مهر و علامت به رفتن است

عجیب است
من به دنیا نیامده ام
که پیچک و پروانه از من بترسند
من مایلم یک لحظه سکوت کنید
ببینید بد می گویم اینجا
که هنوز هم می توان ترانه سرود
تنها به کوه رفت
کبوتر و غروب و انحنای دامنه را دید

آدمی را نامی بوده نامی هست
که گاه از شنیدن نابهنگامش
برگشته, بر می گردد
!...اما سجل های سوخته ما

بوی خوش سیب و
سیگار نیمه سوز می آید

سید علی صالحی

وحید 18/9/83

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳

روز گذشته مصادف با تولد 30 سالگی اتابک بود خب من هم به نوبه خودم تبریک می گم

دلیل انتخاب این عکسم اینه که اتابک خیلی دوستش داره چون رویه صفحه موبایلش و
عکس معرفی در اورکات و در آلبومی که در اونجا هست این عکس رو گذاشته

ساناز جان امیدوارم حالت زودتر خوب شه تا ما هم بتونیم از مطالبت بیشتر استفاده
استفاده کنیم; در ضمن با توجه به اینکه از قرار معلوم تعدادی از دوستان دارن دوره
استراحت رو می گذرونن ,فعلا چاره ای نیست ,مجبورید با چرندیات من سر کنین
به امید بازگشت سریعتر دوستان برای ادامه راه

خانوم مریم آ شما قبل از اینکه برید اونور آبهای نیلگون خلیج فارس (این یه تیکه
...رو برای تو دهنی زدن به اعراب اومدم)قول داده بودی برامون خواهری کنی و
یادت نرفته که ....ببین برای یادآوری می گم نه سنش مهمه نه رنگش
نهایتش اینه که شب عروسی آهنگ شوکولات رو می ذاریم دیگه
ولی با همه این حرفها اکه نمی خوای کاری بکنی, نکن. چرا تهمت بیجا می زنی
چرا به من می گی فمینیست !!منی که این همه از حقوق زنان دفاع می کنم و مطلب می نویسم
رواست که چنین تهمتهایی بخورم واقعا که ....از شوخی که بگذریم مریم جان اگه امکان
تایپ فارسی رو نداری مهم نیست ما به فینگلیش هم راضییم دوست داریم حالا که رفتی
ازت بیشتر بدونیم راستی ساکی که گم شده بود رسید یا نه؟من وقتی شنیدم اون بشقابی که ما
برات خریده بودیم تو ساکی که گمشده بوده; خیلی ناراحت شدم ببین اصلا بحث پولش نیستا
صحبت سره اینه که من به این راحتیا امضا نمی دم, حالا اومدیم بعد از عمری پشت یه
بشقاب رو امضا کردیم اونم باید اینطوری بشه. کلا شرکت لوفتانزا مثله اینکه عادتشه
مامانم که اون سری رفت کانادا هم رفتنه و هم برگشتنه یه ساکش گم شد و با چند روز
تاخیر اومد. میگم برای اینکه ادبشون کنیم ما که تجربه خوبی سره خلیج فارس پیدا کردیم
بیایم یه بمب گوگلی بسازیم هر کی نوشت لوفتانزا یه صفحه باز شه عکس خفاش شب
بیاد رو صفحه! تا اینا باشن که بفهمن کارشون با کار این بابا فرقی نمی کنه
;در ضمن فردا قراره با هادی بریم خونتون .دلت بسوزه! برای درست کردن کامپیوتر
ماهک میگه نه می تونه برات تصویر بفرسته و نه صدا. راست و دروغش با خودش امیدوارم
مثله خراب شدن مودم نباشه; البته روم نشد بهش بگم خوده من هم همین مشکل رو دارم
و هنوز وقت نکردم درستش کنم. اینو از اون جهت گفتم که سفارش منو تو الویت قرار بدی
چون می دونم چند نفر دیگه هم همین سفارش رو کردن راستی اگه احتیاج به دیدن عکس بود
تو اورکات 4 تا عکس گذاشتم به هر حال ببینیم چیکار می کنی دیگه
به آقای الیاسی سلام مخصوص برسون

وحید 16/9/83

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۳

هنوز هم جای پیشرفت باقی است

نمی دانم داشتم وقت کشی می کردم یا از سر کنجکاوی روزنامه های ورزشی ایران را می خواندم در میان اخبار گوناگون ورزشی نگاهم به مراسم تقدیر از علی دایی در دانشگاه صنعتی شریف افتاد اما اینکه این مراسم چه ربطی به وبلاگ ما دارد ؟عرض می کنم طبق معمول مخدرات پرسیده بودند آقای دایی چرا زن نمی گیرید و ایشان در پاسخ گفته بودند اگر گرفته بودم به اینجا نمیرسیدم به عبارتی آدم هر پیشرفتی می کنه قبل از ازدواج است و پس از آن تمامی درهای پیشرفت به روی آدم بسته می شود القصه از من و سعید و علی آقا که گذشت اما باز هم جای شکرش باقی است که وحید و اتابک و هادی هنوز هم جای پیشرفت دارند

به دلایل امنیتی امکان گذاشتن اسم ندارم هرچند که می دانم دوستان همگی یک جورهایی پس از خواندن متن به هویت نویسنده پی برده اند صرفا امضا نمی گذارم که اگر خانوم مچمم را گرفت بتوانم کل ماجرا را تکذیب کنم

ناشناس
Atabak khan tavalodet mobarak . omidvaram 100 sale beshi . ( choone nazan bishtaresh khoob nist ) .
تولدت مبارك اتابك جان كه از ديروز ساعت16.30يكسال بزرگتر شده اي اميدوارم روزهاوهفته
هاوماهها وسالهاي خوبي در پيش داشته باشي
هادي

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳

مردان سال 2004

اول اینکه سال جدید میلادی رو به دوستان و عزیزان اونور آب تبریک می گم امیدوارم سال
خوبی رو در پیش داشته باشن
همینطور که می دونید در تمام دنیا رسمه که در آخر سال بهترین ها رو در هر زمینه انتخاب می کنند
اینهم بهترین
مردان سال 2004
دوستان عزیز ,مردان نازنین وبلاگ, امیدوارم سال آینده شما رو در لیست بهترین ها ببینیم

وحید 14/10/83