کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴

ابی کوچک ارامش
کلمات راستین:خوش اهنگ نیستند
کلمات خوش اهنگ:راست نیستند
ادم خوب خود را با جدل به اثبات نمی رساند
کسی که با جدل به اثبات می رسد خوب نیست
دانش حقیقی با یادگیری فراوان فرق دارد
یادگیری فراوان به معنای دانش اندک است....
لائوتسه بنیان گذار ایین "دائو"
نغمه

ملکه زیبایی



امسال ملکه زیبایی جهان یک دانشجوی بیست و سه ساله کانادایی شد که یازده سال پیش از روسیه با خانواده اش به تورنتو مهاجرت کرده است. او توانست در پنجاه و چهارمین سال انتخاب ملکه زیبایی جهان (میس یونیورس) بین هشتاد و یک کشور این افتخار را برای کانادا کسب کند. او در جواب اینکه بزرگترین مشکل را در زندگیش چه می بیند؟ گفت: من همیشه سعی می کنم که یک نقش مثبتی از زندگی ترسیم کنم و این مشکلترین بخش این تلاش است. ناتالی گلبووا* دانشجوی آی تی** در دانشگاه رایرسون تورنتو است و در کنار تحصیل، نوازنده و آهنگساز نیز هست. ساز اصلی او پیانوست. او درحالی که پدر و مادرش را در کنارش داشت گفت که احساس می کنم که همه چیز دارد خیلی سریع اتفاق می افتد و واقعیت ندارد. او هدفش را در یکسال آینده جمع آوری پول برای کمک به بیماران مبتلا به ایدز اعلام کرد. او در پایان از جامعه کانادا که این فرصت را به او داد که تا به این مرحله برسد تشکر کرد

Natalie Glebova *
Information Technology **

سعید

ادامه سفرنامه

ادامه سفرنامه
و اما پاریس پایتخت فرانسه منطقه ای است با 2 میلیون جمعیت که دارای 20 ناحیه یا بخش است که از مرکز پاریس
با شماره 1 شروع میشود و مثل حلزون دور تا دور ان تا عدد 20 میگردد. سمت جنوب و غرب پاریس منطقه خوب
یا به قول معروف کلاس بالای ان است و سمت شمال و شمال شرق منطقه پایین شامل پاریس 18 و19و20. مثلا موزه
لوور و خیابان شانزه لیزه در مرکز پاریس یا به قول خودشان پاریس 1 است. برج ایفل پاریس 7 از مناطق خوب و
محله ایرانیها در جنوب پاریس به نام پاریس 15و16 .از انجایی که ایرانیها خوش سلیقه اند انطور که من شنیده ام در هر
کشوری بهترین مناطق را برای زندگی انتخاب می کنند درست خلاف عربها و سیاهها . بانک ملی ایران و دفتر ایران ایر هم در شانزه لیزه (فقط سلیقه را داشته باشید) راستی سفارت کبیرمان را فراموش کردم انهم در جای بسیار خوب
است. و اما فرودگاه اورلی که مخصوص پروازهای داخلی و ایران ایر است در جنوب و فرودگاه شارل دو گل در شمال
شرق می باشد. سرتا سر پاریس چه داخل چه حومه رودخانه سن دیده میشود که در پاریس 4 دو شاخه شده و ان را دور
زده و مثل یک جزیره است به ان سیته میگویند و بسیار بسیار زیبا و جای گرانی است(البته من هنوز ندیدم) .
از طرفی دور تا دور این 20 منطقه پاریس را 3 منطقه دیگر به نام 92 در غرب 93 در شرق و شمال سرق 94 در جنوب شرق گرفته و دور انها را هم 4 منطقه بزرگتر 78 در غرب 77 در شرق 91 در جنوب و 95 در شمال که مجموعه این 7 بخش یا زون را ایل دو فرانس یا جزیره فرانسه می نامند که حدود 11 میلیون جمعیت دارد کلا پاریس با تمام این 7 زون یک برابر و نیم تهران است (طبق تخمینهای ارش) . و اما ما کجای این مناطق حلزونی و دوار هستیم!
معمولا از کد پستی مناطق مشخص میشوند .کد پستی ما 77600 است بنابراین ما در منطقه 77 و در زون 5 هستیم اسم منطقه بوسی ـ سنت ـ جرج با 15189 جمعیت و در حدود 27 کیلومتری پاریس که با قطارهای سریع السیر به نام اق او اق 35 دقیقه طول میکشد تا به پاریس برسیم . کلا سیستم حمل و نقل زیر زمینی شامل 5 خط اق او اق(ببخشید که اگر بعضی ها را بخواهم لاتین بنویسم نظم فونتم به هم میریزد ) برای پاریس و حومه و 16 خط مترو منحصرا برای پاریس می باشد. قطارهای اق او اق هم از زیر و هم از رو میروند اما به پاریس که میرسند خیلی زیر میروند زیرا روی انها خطوط مترو است.
انتراک ـ حالا فکر کنید روز اولی که من رسیدم فقط یک لحظه از فرودگاه امدیم خانه ان بارهای نگفتنی را گذاشتیم و رفتیم خانه افشین نهار خوردیم بعد هم چون انها قرار بود روز دوشنبه برای یک هفته مسافرت بروند و منهم جمعه رسیده بودم باید همان لحظه میرفتیم به یک مرکز خرید تا من گاز و لباسشویی بخرم از طرفی از خسبگی و بی خوابی داشبم میمردم از طرفی هم انگار چارهای نبود چون یک سری مشخصات خاص بود که انها میدانستند برای صرفه جویی در مصرف آب و برق و گاز چون اینجا قیمتها وحشتناک بالا ست ! خلاصه چاره ای نبود و باید میرفتیم به هر حال رفتیم به یک مرکز خریدی که نه سر داشت و نه ته باید یک مدل انتخاب میشد به مدلها نگاه میکردم ولی انگار هیچی نمیدیدم کلافه کلافه بودم از طرفی نیلکون هم چشمش در ان گیرو دار به وسایل بازی وسط مرکز خرید افتاده بود به آرش گیر داده بود که ببرش!!!!! خلاصه که محشری بود. به هر حال وسایل انتخاب شد نیلگون هم به مراد دلش رسید از فرصت هم استفاده کرد و یک بستنی مک دونالد هم خورد و ما برگشتیم خانه خودمان. فکر کنید یک جای 50 متری با یک سری وسایل که آرش از قبل خریده بود و 5 تا 6 ساک و چمدان و 10 تا 12 کارتن بزرگ وسایل. بگذریم حالا تمام اینها را گفتم تا به اینجا برسم که با این حال و اوضاع آرش هم یک نقشه مترو دست من داده و برای من توضیح میده که چی به چی است فقط صحنه را داشته باشید فکر کردم همین الان باید برم پاریس و برج ایفل را هم ببینم!!!! خدایا چرا من هیچی حالیم نمیشه من که اینقدر خنگ نبودم هی آرش توضیح میده هی من سوال تکراری میکنم به هر حال اینجا باید این نقشه همیشه همراهت باشد تا خطوط را اشتباه نروی .کلا من از توضیح های آرش همین را گرفتم.
ببخشید پر حرفی کردم تا بعد هنوز ادامه دارد. ناهید.

انتخابات

میگم حالا که خودمون نمی تونیم به دلایل اسمشو نبر به یک همچین نکاتی اشاره کنیم بد نیست از وبلاگ دوستان استفاده کنیم

سعید

مهاجرت به کانادا از طریق تجاری

یکی دو تا از دوستان در چند ماه گذشته سوال کرده بودند که مهاجرت از طریق تجاری چطور امکان پذیر است؟ از آنجایی که فرصت نشد تا برم دنبال جواب متاسفانه نتوانستم جواب این دوستان را زودتر از این بدهم تازه این جواب را هم مدیون آقای وکیلی هستم که در تلویزیون ایرانی صبحهای یکشنبه به اسم شهر ما، به این سوال جواب داد و منم از روی ایشان رج زدم
:مهاجرت از طریق تجاری به سه نوع امکان پذیر است

الف – کسانی مثل هنرمندان یا ورزشکاران و ... در صورت اثبات اینکه می توانند از هنر و توانائیشان در ایجاد یک شغل و کسب کمک بگیرند، بدون احتیاج به نشان دادن هیچ سرمایه ای می توانند به کانادا مهاجرت کنند

ب – صاحبان مشاغلی که بتوانند ثابت کنند که در سه سال گذشته در یک شغلی به طور ثابت فعالیت داشته اند این شانس را دارند که به همراه خانوادشان به کانادا بیایند و به آنها دوسال فرصت داده می شود که یک کسبی که حداقل یکصد و پنجاه هزار دلار ارزش آن است را راه بیندازند و اگر موفق نشوند به مملکتشان برگردانده می شوند. البته عده زیادی از آنهایی که به این طریق می آیند کاری را راه می اندازند و بعد از برداشته شدن شرط تجاریشان آن کار را تعطیل کرده و به دنبال چیز دیگری می روند

پ – کسانی که از طریق سرمایه گذاری می آیند. این افراد با دادن چهارصد هزار دلار وام بدون بهره به دولت کانادا به مدت پنج سال برای خود و خانواده شان اقامت می گیرند. اگر کسی این پول را ندارد می تواند آن را از یکی از بانک های کانادا قرض کند. البته برای قرض چنین مبلغی باید صد و بیست هزار دلار بهره آن را در ابتدا و یک جا بپردازید. جالب اینجاست که شما وام با بهره صد و بیست هزار دلاری گرفته و به دولت کانادا بدون بهره قرض می دهید(از این جیب به اون جیب برای دولت کانادا). یا به عبارتی کلاه شرعی می گذارید روی سر این موضوع که شما با دادن صد و بیست هزار دلار اقامت کانادا می گیرید

سعید

یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴

فقط و فقط برای خنده

باور کنید منظور خاصی ندارم و فقط به نظرم جالب آمد
امضا: پیچ و مهره شرارت

!!دادگاه های اسلامی کانادایی

وقتی امروز صبح، خانم هما ارجمند به عنوان مسئول گروه بين المللى عليه دادگاههاى اسلامى در کانادا در مقابل دوربین قرار گرفت که درباره رای منفی پارلمان ایالت کبک به قانونی کردن دادگاه های اسلامی در زمینه رسیدگی به دعواهای خانواده، صحبت کند، من تردید داشتم که بتواند از پس مجری سمج و نکته سنج سی بی سی نیوز بر بیاد اما در کمال ناباوری خانم ارجمند با اعتماد به نفس کامل به تمام نکاتی که مطرح شد، پرداخت و یک حس خوبی را در من به وجود آورد که بالاخره یکی پیدا شد که درباره کاری که داره انجام می دهد تحقیق می کنه و مسلط به میدان می آید. خلاصه داستان به این شکل است که دولت کانادا طرحی را مطرح کرده که به موجب آن، زن و شوهرهای مسلمانی که مشکلی دارند و یا می خواهند از هم جدا شوند در صورت تمایل می توانند به دادگاه های اسلامی مراجعه کرده و مشکلشان را بر اساس قوانین اسلامی یا همان شریعه حل و فصل کنند. حالا علت اینکه چرا دولت کانادا چنین تصمیمی گرفته است کاملا روشن نیست. به نظر من یک دلیل آن می تواند بر اساس ژست تنوع فرهنگی و احترام به فرهنگهای مختلف باشد و یا اینکه دولت بر این اساس تصمیم به کم کردن هزینه های خود گرفته که به نظرم این راه درستی نیست چرا که با این سیستم متقاضیان دادگاه های تجدید نظر که کانادایی هستند بیشتر می شود و عملا همان آش و همان کاسه است. دولت فدرال تصمیم گیری را بر عهده دولت های استانی گذاشته که در اولین مورد دولت کبک آن را رد کرده است اما نخست وزیر انتاریو (جایی که ما زندگی می کنیم) گفته که تصمیم کبک بر ما تاثیری نخواهد داشت!! در این میان داد عده در آمده که ای بابا ما از اون جهنم فرار کرده ایم تا حق و حقوقی مثل آدمها داشته باشیم آنوقت شما عملا دارید ما را به سمت همان سیستم می برید؟ این چه جور حقوق بشری است که استثنا دارد!! و در جواب می شنوند که رجوع به این دادگاه ها اجباری نیست و طرفین می توانند به اختیار خودشان به آنها مراجعه کنند! اما نباید فراموش کرد که این افراد با این فرهنگ آشنا نیستند و نمی دانند که چه عواقبی برای زنان مسلمان ممکن است بوجود بیاید. در هر حال منتظر می مانیم تا ببینیم که مجلس و دولت استان انتاریو چه تصمیمی می گیرند و آیا از این به بعد مردان مسلمان می توانند زنانشان را بر اساس دستور قرآن کتک بزنند تا ادبشان کنند و دادگاه های اسلامی هم پشتیبانیشان خواهند کرد و یا داستان طور دیگری خواهد بود

برای خواندن مصاحبه ای از ایشان اینجا کلیک کنید
بد نیست روی لینک1 و لینک2 نیز کلیک کنید
سعید

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۴

داستان کوتاه

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد

بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد

اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد

وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟

... معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

وبلاگ سکوت سرشار از ناگفتنی هاست

وحید 7/2/84

!!!پاسخ نگویی

یادم است که در مصاحبه های تلویزیونی معمولا از مصاحبه شونده خواسته می شد که پیامش را برای مردم بفرستد و معمولا آن شخص هم پیامش را اینطوری شروع می کرد: بسم ... و با درود به ... و با سلام به ... البته من کوچکتر از اونی هستم که پیام بدم ولی ...و پیامی می داد و این تقریبا کلیشه ای بود رایج در جواب اون درخواست احمقانه پیام فرستادن برای امت در صحنه. حالا اینکه من چرا یاد این موضوع افتادم ؟ دلیلش جوابیه آقای دكتر حسين آباديان به مقاله مجید تفرشی و یکی از جمله های آغازین این جوابیه است که در زیر آورده ام

گرچه تلاش من بر اين نيست تا به مطالبى از اين دست پاسخ داده باشم، زيرا چنين مطالبى براى نخستين بار نيست كه مطرح مى شود


جالب اینجاست که ایشان در صدد پاسخگویی نیست و فقط قسمت اول پاسخ نگویی ایشان دقیقا یکصد و شصت و یک خط است!!!! حالا حساب کنید اگر ایشان تصمیم به پاسخگویی بگیرند چه می کنند. تنها چیزی که در این لحظه به ذهنم می آید این بیت است که خانه از پای بست ویران است .... خواجه در بند نقش ایوان است. فکر می کنم که مشکل ما بیش از حاکمانمان، مدعیان روشنفکری و روشنگری مان است و من باور ندارم که ما ملتی هستیم که لایق هیچکدامشان باشیم

سعید

رد صلاحیت ها از دید نبوی

رد صلاحیت 1006 نفر از 1014 نامزد انتخابات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان در هفته گذشته، سوال مهمی را مطرح کرد. از کجا معلوم می شود که یک نفر صلاحیت ریاست جمهوری دارد و از کجا معلوم می شود که صلاحیت ندارد؟
برای پاسخ دادن به این سوال بسیاری از صاحب نظران و آگاهان نظرات شان را روی هم گذاشتند، اما صاحب نظران و آگاهان برای فهمیدن دلیل رد صلاحیت ها چون از عقل شان استفاده کرده بودند، به هیچ نتیجه مشخص و روشن و حتی به نتیجه مبهمی هم نرسیدند، به همین دلیل گروهی از پیش بین ها و کارشناسان ارتباط با ارواح به این سووال پاسخ دادند: چگونه شورای نگهبان می فهمد که نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری صلاحیت ندارند؟ مدیر و مدبر باشد: "براساس قانون اساسی رئیس جمهور باید مدیر و مدبر باشد." بسیاری از نامزدهای انتخابات که رد صلاحیت شدند کمابیش بین پانزده سال تا بیست سال سابقه مدیریت داشتند و در تمام این مدت کسی آنها را برکنار نکرد، همین موضوع نشان می دهد که آنها مدیران خوبی نبودند، وگرنه برکنار می شدند.آگاه باشد: یکی از شرایط رئیس جمهور در ایران این است که باید جزو رجال سیاسی و آگاه به شرایط کشور باشد، این دلیلی بود که براساس آن صلاحیت دکتر یزدی رد شد. چرا که اگر دکتر یزدی جزو رجال سیاسی بود و به شرایط کشور آگاه بود، باید می فهمید که اگر رئیس جمهور شود چه بلایی به سرش می آید، وقتی کسی تا این حد درک سیاسی نداشته باشد طبیعی است که جزو رجال سیاسی نیست و رد صلاحیت می شود. ورزشی باشد و نباشد: رئیس جمهور باید به عنوان شخصیت سیاسی شناخته شود، در حالی که کاندیدایی مانند مهرعلیزاده که مسوول ورزش کشور بود، به عنوان شخصیت ورزشی شناخته می شد، و به همین دلیل رد صلاحیت شد، و به همین دلیل در دور قبل هاشمی طبا که مسئول سابق ورزش کشور بود به عنوان شخصیت سیاسی شناخته شد.آلزایمر نداشته باشند: یکی از دلایل رد صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری این است که شورای نگهبان نباید آلزایمر داشته و دچار فراموشی شود، مثلا آقای رضا زواره ای به این دلیل معلوم شد صلاحیت ندارد که شورای نگهبان فراموش کرده بود که صلاحیت وی دردور قبل تایید شده است. در مواردی که شورای نگهبان دچار آلزایمر شود دلیل دیگری برای رد صلاحیت نامزدها لازم نیست. فهرست نباید گم شود: یکی از دلایل مهم دیگری که در قانون ذکر نشده ولی به عنوان دلیل رد صلاحیت بیش از 850 نفر از نامزدها در نظر گرفته شد گم شدن فهرست نامزدها بود. اگر در هنگام ارسال فهرست نامزدهای انتخابات از وزارت کشور به شورای نگهبان این فهرست گم بشود یا اشتباها در سطل آشغال بیفتد یا بخشی از آن توسط فرزند هر کدام از اعضای شورا به پاره شود، شورای نگهبان در مقابل نامزدهایی که فهرست شان گم شده است مسوولیتی نخواهد داشت و آنها را رد صلاحیت می کند. سوء سابقه نداشته باشد: یکی از مهم ترین دلایل رد صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری نداشتن سوء سابقه و داشتن حسن سابقه است، مثلا آقای رضا زواره ای که قبلا هشت سال عضو همین شورای نگهبان بود، به دلیل همین سوء سابقه رد صلاحیت شد.متولد نجف باشد: رئیس جمهور باید ایرانی الاصل باشد، مثل آقای لاریجانی که متولد نجف است

سيد ابراهيم نبوی - بی بی سی

سعید

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

مقاله ای از دکتر مجید تفرشی معلم دوران مدرسه من و سعید و رامتین

اینم جوابیه

وحید 6/2/84

paparazi

تو غرب یک مدل عکاسی داریم که بهش میگن پاپارازی در حقیقت این عکاسها کارشون شکار لحظه ها از زندگی خصوصی آدمهای مشهور است نمردیم پاپارازی ایرونی را هم دیدیم رامتین

بخشش لازم نیست اعدامش کنید

چندی پیش شهاب عزیز سوالی درباب مساله اعدام مطرح کرده بود من این سوال را از دو زاویه به نقد می کشم دیدگاه اول نظر شخصی من است که انسان را جایز الخطا می دانم و معتقدم که هر خطایی مستوجب تنبیه است اما باورم این است که قرار دادن قانونی مبتنی بر محروم کردن انسانی دیگر از حق زندگی شایسته انسان امروزی نیست اگر باور داشته باشیم که هر کسی تواند اشتباه کند لاجرم باید بپذیریم که هرکس می تواند گناهی مرتکب گردد که غیر قابل بازگشت باشد از طرف دیگر بحث تناسب جرم و تنبیه است فکر می کنم برای آدمی نظیر صدام حسین اعدام سبکترین حکمی است که می توان در نظر گرفت چراکه زنده نگه داشتن او برایش به مراتب سخت تر خواهد بود و اما دیدگاه دوم من به جامعه ایران باز میگردد که به نظر من بیان این پرسش در ایران شاید کمی زود باشد چرا که چه بخواهیم و چه نخواهیم اکثریت جامعه ما دیدگاه مذهبی داشته و مذهب معتقد به خشن ترین روشهای اعدام می باشد از سوی دیگر کافی است نگاهی به صفحه حوادث روزنامه ها بیاندازیم تا ببینیم هر روزه چند زن بی گناه به بهانه شرافت و ناموس جان می بازند من فکر می کنم تا زمانی که پدری فرزند را قائل به داشتن حق زندگی نمی داند بلندپروازی است که بخواهیم قانون گذار اینچنین حقی را برایمان قائل گردد به زبانی دیگر تا زمانی که در فرهنگ ایرانی ارزشهایی چون غیرت و زرنگی وجود داشته باشد مدل برداری از جوامع اروپای غربی بیشتر به جوک می ماند رامتین

چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴

به قول رامثین سفرنامه
سلام به ثمام دوسثان وعزیزان وبلاگی. ابثدا از سعید عزیزم ثشکر میکنم که با راهنمایی هایش بالاخره به
فونث فارسی دسث یافثیم و حالا راحثثر میثوان نوشث . بد ندیدم در باره کشوری که 38 روز اسث وارد ان
شده ام کم کم مطالبی بنویسم البثه من اصلا قلم سعید وحید رامثین و هادی را ندارم به هر حال مینویسم.
در طول مدث 4 سالی که زبان فرانسه می خواندم به دلیل ثعاریف مثفاوثی که اساثید از این کشور بخصوص
از شهر پاریس می کردند و با ثوجه به ثصاویر یا فیلمهایی که مجبور بودیم برای یادگیری این زبان ببینیم
شدیدا مشثاق شدم این کشور یا بهثر اسث بگویم شهر پاریس را ببینم خیلی رک بگویم که واقعا دلم می خواسث
به عنوان ثوریسث اینجا را ببینم اما نمیدانسثم که روزی دسث ثقدیر مرا برای زندگی به اینجا می اورد. به هر
حال بعد از مدثها ثحقیق و بررسی و سخثیهای زیاد در اخرین ماههای اقامث در ایران منجمله فوث یکی از
عزیزثرین اقوام / بیشثر از 5 ماه دوری از ارش / دلثنگی های شدید نیلگون / محیا کردن وسایل سفر و فکر
دوری از خانواده عزیزم که هیچوقث فکر نمی کردم و در خودم نمی دیدم بثوانم چنین با صراحث و خودخواهی
ثمام ثرکشان کنم با روح و جسمی بسیار بسیار خسثه روز 26 فروردین- 15 اوریل-ثهران و ایران را ثرک دم .
کردم.ثا 2 ساعثی که ماث ماث روی صندلی هواپیما فقط روبرویم را نگاه می کردم نیلگون هم به دلیل اضطراب
و خسثگی زیاد روی پایم خواب بود پرواز حدود 5 ساعث و 20 دقیقه طول کشید بعد از دو سری پذیرایی که
واقعا ایران ایر شرمنده کرد/البثه از حق نباید گذ شث پذیرایی خوبی هم کردند/ ناگهان دیدم خانمها به جنب و جوش
افثادند و چهره ها عوض شد فهمیدم که کم کم باید برسیم . من که واقعا چهره ام دیدنی بود صبح فقط دسث و صورثم
را شسثه بودم و به فرودگاه رفثه بودم به هر حال خود و نیلگون را اماده کردم .هر چه از پنجره نگاه کردم جز ابر
چیزی ندیدم ثا اینکه فضایی کاملا سبز با شیروانی های قرمز رنگ اولین چیزی بود که دیده شد در ثمام مدث فرود
هواپیما به دنبال سنبل پاریس /برج ایفل / بود که یک ان از فاصله بسیار دور و مه غلیظ دیدم . خلاصه بعد از گرفثن
بارها / 110 کیلو/ بار هواپیما که بماند چه دردسری کشیدم چه در مهر اباد و چه در اورلی که اگر نیلگون نبود
واقعا نمی دانم چکار میکردم چون یک چرخ را او و یکی را خودم کشیدم بعد از عبور از چک پاس و گذشثن از
سالنها و راهروهای پیج در پیچ و شنیدن سمفونی پس کی بابا را می بینیم نیلگون و کج بردن چرخ ثوسط نیلگون
و دایم به دیوار و پای مردم خوردن و گفثن ببخشید من به سالن خروجی رسیدیم که من ناگهان در میان مسثقبلین
افشین /یکی از دوسثانمان در اینجا/ را دیدم که اشاره کرد کدام طرف بروم ثا اینکه جلوی جمعیث ارش را دیدم و
دیگر نیلگون را فراموش کردم ناگهان برگشثم و او را در گیر با چرخ و دیوار دیدم وقثی ارش را دید اصلا باور
نمی کرد فقط در بغاش نگاهش میکرد و لبخند میزد و هیچ حرفی نمیزد خلاصه بعد از ثحویل سری دوم بارها
/ 250 کیلو/ سوار ماشین شدیم و به سمث خانه امدیم.
فعلا ثا اینجا را داشثه باشید چون هم بدون کلید فارسی نوشثن سخث اسث هم کار کردن با کامپییوثر روی زمین
چون ما هنوز میز کامپیوثر نداریم .
دنباله دارد
ناهید

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۴

Really Funny

Three American and three Iranian engineers are traveling by train to a conference. At the station, the three American each buy tickets and watch as the three Iranians buy only a single ticket."How are three people going to travel on only one ticket?", asked one of the three American."Watch and you will see", answers one of the Iranaians .They all board the train. The Americans take their respective seats, but all three Iranians cram into the toilet and close the door behind them.Shortly after the train has departed, the conductor comes around collecting tickets. He knocks on the toilet door and says, "Ticket,please". The door opens just a crack and a single arm emerges with a ticket in hand. The conductor takes it and moves on. The American saw this and agreed it was quite a clever idea.So after the conference, the American decide to copy the Iranians on the return trip and save some money. When they get to the station, they buy a single ticket for the return trip. To their astonishment, the Iranians don't buy a ticket at all."How are you going to travel without a ticket?", asks one perplexed American."Watch and you will see", says one of the Iranians .When they board the train the three Americans cram into a toilet and the three Iranians cram into another one nearby. The train departs.Shortly afterward, one of the Iranians leaves his toilet and walks over to the toilet where the Ameican are hiding. He knocks on the door and says,"Ticket, please."

Sanaz

سروده ای از هادی خرسندی

اینهفته باز خبر آمد که در رستوران هاي کرج و چند شهر دیگر گوشت خر به خورد مردم داده میشده



گوشت خر به مشتری میداد
در کرج کافه چی ورزیده
قاضی شرع گفت ای ملعون
یک چنین کاسبی کسی دیده؟
گر تو تفهیم اتهام شدی
پاسخی در دفاع خود میده
متهم گفت در برابر شرع
عملی کرده ام پسندیده
از خر نر کباب برگ زدم
خرماده ، کباب کوبیده
اختلاف بهایشان بسیار
از فقیهان گرفتم این ایده
گفت قاضی که راست میگوئی
نور حق بر دل تو تابیده
نسبت نرخ مرد را با زن
خوب آورده ای و سنجیده
فقه ما را تو گشته ای خرفهم
آفرین کافه چی فهمیده
پس شدی تبرئه برو خوش باش
هر خری را بکن کبابیده
خر بده خورد عارف و عامی
ولی البته ذبح اسلامی


رامتین

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴


پنهانی



می خواستم چشم های ترا ببوسم
تو نبودی باران بود
:رو به آسمان بلند پر گفت و گو گفتم
تو ندیدیش...!؟

...وچیزی, صدایی
,صدایی شبیه صدای آدمی آمد
!گفت: نامش رابگو تا جست و جو کنیم

نفهمیدم چه شد که باز
,یکهو و بی هوا, هوای تو کردم
.دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید
!گفتم: شوخی کردم به خدا
می خواستم صورتم از لمس لذیذ باران
, فقط خیس گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
?!...کدام گفت و گو
من هرگز هیچ میلی
!به پنهان کردن کلمات بی رویا نداشته ام

سید علی صالحی

وحید 2/3/84

یکشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۴

!! عملکرد مغز در چاق کردن شما

فکر کنم ازمزایای زندگی در کانادا جدای از اینکه تابستانها کسی بهت گیر نمی ده که چرا آستین پیراهن و شلوارت کوتاهه یکی هم اینه که بچه های شما که طبیعتا دلیل تمام تلاش و کوشش شما در زندگی هستند، در مدرسه یک چیزهایی یاد می گیرند که در کمتر نظام آموزشی دیده می شود. امیدوارم کسی به دلسوزی مسئولین متعهد و تلاش شبانه روزی آنها در اعتلای تزریق فرهنگ غنی و اصیل اسلامی به رگهای تشنه خوش شانس ترین کودکان دنیا که در میهن اسلامی ایران به دنیا آمده اند، شک نکنه! اما بد نیست که اینجا کلیک کنید و ببینید کودکان کلاسهای چهارم و پنجم و ششم دبستان در مونترال چه چیزهایی درباره تغذیه درست و اینکه چطوری و چه غذایی بپزند که در عین مقوی بودن ضرری برای سلامتی نداشته باشه، یاد می گیرند

سعید

دور باطل تاریخ معاصر

سیدمحمدرضا میرزاده‌ی عشقی، در سال 1312ه. ق در همدان متولد شد. در ابتدای جنگ جهانی اول به استانبول که در آن زمان کانون فعالیت ملیون ایران شده بود، مهاجرت کرد و در سال 1337ه. ق به همدان بازگشت و پس از آن به تهران آمد و شروع به انتشار مقالات و اشعار خود در مطبوعات آن زمان تهران کرد
عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت و هزلیات و هجویه‌های او، عاقبت کار دستش داد و در روز 12 تیر ماه 1303 شمسی، در تهران هدف گلوله‌ی افراد ناشناس قرار گرفت و در حالی که 31 سال بیش‌تر نداشت، چشم از جهان فرو بست
شعر باید رید، یکی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است
عشقی غیر از این شعر، اشعار معروف دیگری هم‌چون نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز را نیز سروده است

باید رید
بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد.......... به چنين مجلس و بر كر و فرش بايد ريد
به حقيقت در عدل ار در اين بام و در است..... به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد
آن‌كه بگرفته از او تا كمر ايران را گه............... به مكافات الی تا كمرش بايد ريد
پدر ملت ايران اگر اين بی پدر است.............. بر چنين ملت و روح پدرش بايد ريد
به مدرس نتوان كرد جسارت اما................... آن‌قدر هست كه بر ريش خرش بايد ريد
اين حرارت كه به خود احمد آذر دارد.............. تا كه خاموش شود بر شررش بايد ريد
شفق سرخ نوشت آصف كرمانی مرد........... غفرالله كنون بر اثرش بايد ريد
آن دهستانی بی مدرك تحميلی لر.............. از توك پاش الي مغز سرش بايد ريد
گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله................... بهر اين ملك به نفع و ضررش بايد ريد
ار رَود موتمن‌الملك به مجلس گاهی............ احترامن به‌ سر رهگذرش بايد ريد
به نقل از وبلاگ کتابلاگ

شاید بیش از یکصد سال است که ملت ما با مشکلات مشابهی دست به گریبان است مشکلاتی که سال به سال پیچیده تر می گردد به نظرم آمد شعر میرزاده عشقی وصف حال امروز ملت ماست و دست آخر اینکه شاید لحن شعر چندان مناسب نباشد که پیشاپیش از تک تک دوستان پوزش می طلبم

رامتین

شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۴

ناهید و آرش رفتین اینجاجایه ما رو هم خالی کنید

وحید 31/2/83

محور شرارت

آنهایی که دوست دارند اصل مقاله را بخوانند اینجا کلیک کنند و آنهایی که تنبلی شون می آید برای خواندن ترجمه فارسی اینجا کلیک کنند
!!نکته:عکس جالبی که در اصل مقاله هست به دلایلی در ترجمه نیست

سعید: پیچ و مهره شرارت

فتوا

این همیشه برای من یک سوال بوده که چرا جوامع سکولار از لحاظ اجتماعی در جایگاه امروزی هستند و ما بقی هنوز اندر خم یک کوچه اند؟ اخیرا که همزمان دو حرکت انتخاباتی را که یکی در کانادا و دیگری در ایران است دنبال کردم یک چیزهایی دستگیرم شد البته فقط یک چیزهایی!!!. به نظرم روشهای سنتی و مدرن در برخورد با مسائل، احتیاجی به اثبات اینکه کدام بهتر است ندارند و برای آنهایی که واقعا می خواهند بدانند، داستان بسیار روشن است
:و اما خبری که باعث شد این مطلب را بنویسم
آيت‌ الله سيد عبدالکريم موسوی اردبيلی که از مراجع تقليد حامی اصلاح طلبان در قم به شمار می رود با صدور اطلاعيه‌ ای فتوا داده است که ايجاد زمينه سرخوردگی و یأس مردم و در نتيجه، عدم مشارکت آنان در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوری، شرعاً حرام است – سایت بی بی سی

پی نوشت: آیا این جالب نیست ؟ بعضی هنوز بر این باورند که برای دین آبرویی باقی گذاشته اند و مردم این فتاوی را جدّی می گیرند

سعید

زمین روی ماه

قول داده بودم که معما گونه ای که به فردوسی و شاهکارش شاهنامه منسوب است را برایتان معنی کنم خوب مرد است و قولش. و اما بیت مذکور این بود
زسمّ ستوران و گرد سپاه
زمین روی ماه و زمین روی ماه

چیزی که البته واضح است اول از همه، مهم، درست خواندن این بیت است
...سمّ: به ضم سین و به معنی پای اسب و
گرد: به فتح گاف و همان گرد و خاک خودمان
روی اول با ساکن روی ی به معنی صورت و ظاهر
روی دوم با کسره ی به معنی بر روی

و اما معنی شعر این است که از ضربه سم اسبها بر زمین و جرقه ها و چاله های حاصله از آن زمین شکل ماه شده بود و می درخشید و از گرد و خاک حاصل از حرکت سربازان، خاک زمین بر ماه نشست و ماه مثل زمین به نظر می آمد
در کل یکی از آن اغراق های شاعرانه است که به نظرم بسیار جالب است

سعید

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۴

سیرک دولتی

دوباره فصل تابستان رسید و سر ما شلوغ شد و بنابراین احتمالا من کمتر وقت می کنم که چیزی بنویسم دلیلش هم همانطوری که حتما حدس زده اید این است که من تمام مطالبم را توی فروشگاه می نویسم و وقتی می روم خانه عملا شام خورده و نخورده می خوابم. با اینهمه سعی می کنم اقلا دو بار به وبلاگ سر بزنم و ببینم بقیه چی نوشته اند و تمام تلاشم را می کنم که تا جایی که امکان دارد از هر دقیقه وقت آزادی که دارم(مثل الان)استفاده کنم و چیزی بنویسم
به قول علما و اما بعد
این روزها کما بیش مشغول تماشای سیرکی که مجلس و دولت کانادا به راه انداخته بودند، بودم و جاتون خالی کلی سر گرم شدم و خندیدم. داستان از این قرار است که دولت کانادا در اقلیت است و طبق عرف، دولت کانادا اگر نتواند یکی از لایحه های مهم مثل بودجه را به تصویب برساند، استعفا می کند. این هفته لیبرالها که قدرت را در دست دارند فقط سه رای احتیاج داشتند که پیروز شوند و این سه رای را به طرز بسیار مسخره ای خریدند!! می پرسید چطور؟ خیلی ساده، به یکی از اعضای نسبتا ناراضی حزب محافظه کارها که رسما حزب مخالف دولت است یک پست وزارت دادند و این خانم از حزب محافظه کار به لیبرال منتقل شد اگرچه در ازای این جابجایی دوست پسرش که محافظه کار است را از دست داد!! و دوست پسرش با قلبی شکسته با روزنامه ها مصاحبه کرد و گفت که او کار خوبی نکرده و ضمنا ایشان هم دلش برای بچه های اون خانم که به شدت بهشان عادت کرده است تنگ خواهد شد اما چاره ای جز جدا شدن از او ندارد چرا که باعث سرافکندگی او شده!! نفر بعدی خانم دیگری بود که از جلسات حزب به دلیل انتقادات شدیدش به حزب لیبرال بیرون انداخته شده بود، ایشان دو روز مانده به رای گیری یک دفعه آپاندیسش عود کرد!! و وقتی یکی از دکترهای حزب لیبرال ایشان را معاینه کرد محترمانه گفت که اصلا چنین چیزی نیست و درد ایشان چیزی مثل سنگ کلیه است و معنی آن این است که ای آقا این چه معنی داره که اون خانومه صندلی وزارت بگیره و من نتونم از این نمد کلاهی برای خودم بدوزم؟ حالا همه منتظرند که ببینند که در یکی دو هفته آینده چه اتفاقی می افتد و این خانم چی جایزه می گیرد؟ نفر آخر هم آقایی بود که نماینده مستقل است و سرطان داره و در حال معالجه و شیمی درمانی است، طی هفته گذشته همه به ملاقالش رفتند تا رای او را بخرند که البته لیبرالها موفق شدند. به این ترتیب با صد و پنجاه و سه رای لیبرالها و ان دی پی که با هم ائتلاف کرده اند در برابر صد و پنجاه و دو رای محافظه کارها و بلاک کبکوا برنده این سیرک دولتی شدند و تا پاییز امسال که نتایج تحقیقات قاضی گومری درباره اختلاس لیبرالها مشخص خواهد شد آنها وقت دارند که اعتماد مردم را جلب کنند چرا که آن موقع است که مطمئنا دولت مجبور به رای گیری دوباره خواهد شد

نتیجه اخلاقی: به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است و سیاست همه مثل دیانتشان است

سعید












بدون شرح !؟

وحید 30/2/84





دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد وبس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد


فریدون مشیری

وحید 30/2/84

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴




وحید 29/2/84

اعتراف

من زندگی را دوست دارم
!ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
!ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
!ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
!ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
!ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
!ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم
!این چنین می گذرد روز و روزگار

!من
من روز را دوست دارم
!ولی از روزگار می ترسم

حسین پناهی

وحید 29/2/84

!!اگه اعصابتون سره جاش نیست بی خیال خوندن این متن بشید

از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی ؟
می گه : من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت دختر زنم با بابام ازدواج کرد
در نتیجه زن من مادرزن پدر شوهرش شد, از طرفی دختر زن من , که زن بابام بود
پسری زایید, که می شد, برادر من و نوه زنم, پس نوه منم می شد, در نتیجه من پدر بزرگ
برادر تنی خودم بودم, چند روز بعد زن من پسری زائید, که زن پدرم, خواهر ناتنی پسرم
و مادر بزرگ او شد ,در نتیجه پسرم , برادر مادر بزرگ خودش شد, از طرفی چون مادر فعلی
...من, یعنی دختر زنم, خواهر پسرم یود, در نتیجه من خواهر زاده پسرم بودم

وحید 29/2/84

دوشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۴

کودک باشید
کودکان از نگرانیها و دلواپسیها رها هستند. می دانند مادر همه نیازهایشان را
بر اورده خواهد کرد. مادر پیشاپیش نیازهای کودکش را پیش بینی کرده
و انها را فراهم می کند.
ما که خود را مستقل می پنداریم در حقیقت هر روز را در اسارت رفع
نیازهای مختلف می گذرانیم. ازادی حقیقی از ان کودکان است.
جی.پی.وسوانی
نغمه

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۴

!! این کاندیداها

ثبت نام بيش از پانصد و شصت و پنج نفر ظرف چهار روز برای انتخابات رياست جمهوری، اعتراض غلامحسين الهام، سخنگوی شورای نگهبان را برانگيخته که گفته است: "برخی ثبت‌نام کنندگان که شرايط و معيارهای آنها با جايگاه فرهنگ جامعه متناسب نيست، شايد در تضعيف و تحقير جايگاه رياست جمهوری تعهدی ندارند يا برای تفنن به اين اقدام دست می ‌زنند". به گفته وی ۸۲ نفر از ثبت نام کنندگان، بيکارند و ۸۵ نفرشان نيز حداقل يک تا شش بار در دوره های مختلف انتخابات رياست جمهوری و مجلس شورای اسلامی رد صلاحيت شده‌ اند. از جمله ثبت نام کنندگان انتخابات که خاطر آقای الهام را آزرده کرده، کشاورزی از اهالی روستای گورادل اردبيل بوده که می گويد در صورت رئيس جمهور شدن علاوه بر اينکه کروبی را وزير آموزش و پرورش و خاتمی را وزير کشاورزی کابينه اش خواهد کرد، تلاش می ‌کند تا هفت ميليون و پانصد هزار روستايی کشور بتوانند محصول سيب‌ زمينی خود را به طور شايسته به بازار عرضه کنند تا دلالان با سود بيشتر آن را گران نکنند و شرايط را به نوعی فراهم خواهد کرد تا زايمان در کشور راحت‌ تر شود و با افزايش جمعيت، ايران به کشوری قوی تر تبديل شود
بی بی سی – بخش فارسی
سعید

آقا ناصر


آقا برای من یکی تصورش یک کمی مشکله که چی پیش می یاد؟ یعنی چی؟ یعنی همین دیگه!! آخ ببخشید اصل خبر را فراموش کردم بگم: آقا ناصر کاندیدای ریاست جمهوری شدن!! راستی به نظر شما چی میشه اگه دری به تخته بخوره و بعد از میلیون ها سال که از عمر کره زمین می گذره و مادر طبیعت آدمها و حکومتهای جور وا جور به خودش دیده، یکدفعه این آقا ناصر از صافی شورای نگهبان بگذره و بشه کاندیدای ریاست جمهوری. اونوقت مطمئنا اگه فقط استقلالی های مقیم مرکز بهش رای بدن همین کافیه که رای بیاره و ما برای اولین بار در تاریخ، صاحب یک رئیس جمهور خوش تیپ و ورزشکار بشیم!! بدم نیست ها!! خدا وکیلی یه نگاهی به روسای جمهور کشورهای دیگه بیندازید!! هیچ کدام انصافا خوش تیپ که نیستند هیچ، مثل آقا ناصر ورزشکار هم نیستند. حالا از همه اینها بگذریم به نظر من با آمدن ایشان یک مساله بطور حتم حل نمیشه و اونم پاسکاری مردم در اداره جات مثل توپ فوتباله که الان رایجه و با آمدن ایشان باید علی القاعده بهتر هم بشه(منظورم پاسکاری بهتره!!). با آرزوی موفقیت برای آقا ناصر به نظر شما چی میشه اگه اینطوری بشه و اونطوری نشه!!؟؟

سعید

!! سنین جوانی در ايران تعیین شد

رییس سازمان ملی جوانان در گفتگو با "مهر " خبرداد : دامنه سنی جوانان ایرانی ، همچنان 15تا 29 سال است. رییس سازمان ملی جوانان گفت : دامنه سنی جوانان در شورای عالی جوانان بررسی و سن 15 تا 29 سال مجددا به عنوان سنین جوانی تعیین شد. رحیم عبادی در گفتگو با خبرنگار اجتماعی خبرگزاری مهر با بیان این مطلب افزود: دامنه سنی جوانی در شورای عالی جوانان مورد بررسی قرار گرفت و مقرر شد همچنان سنین 15 تا 29 سال به عنوان سن جوانی در ایران تعیین شود و مقرر شد تا بر اساس این محدوده سنی برنامه ریزی لازم در خصوص جوانان صورت گیرد. وی افزود : بررسی دامنه سنی جوانان در اصل مشخص کردن محدوده سنی جوانی در هر کشوری است و این محدوده بر اساس موقعیت های هر کشور تغییر می کند ، به گونه ای که در کشور مالزی تا سن 40 سالگی ، در کشورهای مشترک المنافع 16 تا 29 سال و سازمان ملل نیز 15 تا 24 را به عنوان سن جوانی تعیین شده است. عبادی در ادامه گفت: در کشور ما دامنه سنی جوانان بر اساس مولفه های فرهنگی ، اجتماعی و چالش های مربوط به حوزه های جوانان تعیین می شود و از نظر کارشناسان سن 15 تا 29 با چنین مولفه هایی تطبیق بیشتری دارد. رییس سازمان ملی جوانان تاخیر در ازدواج جوانان و بالارفتن سن اشتغال را طی سالهای اخیر ازعلت های تعیین 15تا 29 سن به عنوان سن جوانی در ایران ذکرکرد و افزود: با توجه به اینکه ازدواج پسران در ایران بالای 27 سال و دسترسی به شغل بالای 25 سال است تعیین دامنه سنی جوانی بین 15 تا 29 سال با چنین مواردی همخوانی بیشتری دارد

پی نوشت: ما خودمون را کشتیم که متوجه بشیم باباجان درد این جوانها چیه و علت بیکاریشون چیه و چرا توی هپروت سیر می کنند تازه متوجه شدیم که بابا اینا از اینکه محدوده سنی شون معلوم نیست در عذابند و رنج می برند و با مشخص شدن این مقوله همه از فردا می روند سر کار و عروسی می کنند و سر و سامان می گیرند. خوب مبارکه انشاء الله

سعید

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴

!!شاید بازیهای کامپیوتری فقط برای بچه ها نیستند

محققین گزارش کرده اند که از وقتی که گروهی از افرادی که سکته مغزی کرده بودند شروع به بازی با کامپیوتر کرده اند و خصوصا به بازیهایی پرداخته اند که در آنها اسکی یا غواصی و ... می کنند، تواناییشان در راه رفتن بهتر شده است. دکترها بر این عقیده اند که نتایج بدست آمده امیدوار کننده است خصوصا که تمام بیمارانی که در تحقیق شرکت کرده اند بیش از یک سال پیش سکته کرده بودند و بنا به بازه زمانی، بهبودی بیشتر به نظر ممکن نبوده است. دکتر مارک هالت عضو گروه تحقیق می گوید:"مردم عاشق بازی کردن هستند". بازیهای مجازی کمک کرده اند که بیماران پای ضعیفتر را بکار بگیرند و بهتر راه بروند

منبع: روزنامه 24 ساعت – جمعه 13 ماه می
سعید

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴

جشنواره فيلم کن در يک نگاه

پنجاه و هشتمين جشنواره فيلم کن از روز چهارشنبه يازدهم ماه مه با حضور کارگردانان و بازيگران برجسته سينمای جهان در جنوب فرانسه آغاز می شود. اين جشنواره تا روز 22 مه ادامه خواهد داشت. نخستين دوره جشنواره فيلم کن در سپتامبر 1939 برگزار شد، اما پس از آن تا پايان جنگ جهانی دوم برگزاری مجدد اين جشنواره متوقف ماند. در دهه 1950 ميلادی زمان برگزاری جشنواره از ماه سپتامبر به آوريل تغيير يافت و از سال 1955 نخل طلا به عنوان جايزه اصلی جشنواره کن معرفی شد. موقعيت جشنواره کن در سالهای 1960 در جهان فرهنگ و هنر تثبيت شد و از آن زمان به عنوان معتبرترين جشنواره فرهنگی - هنری شناخته می شود. برنامه های اين جشنواره از هفت بخش اصلی تشکيل شده است: مسابقه، خارج از مسابقه، نوعی نگاه، سينه فونداسيون ( مسابقه فيلمهای کوتاه)، هفته منتقدان، دو هفته کارگردانان و بازار فيلم. امسال عباس کيارستمی فيلمساز مطرح ايرانی رياست هيئت داوران بخش دوربين طلايی را که به اولين ساخته يک فيلمساز اهدا می شود، به عهده دارد
بخش مسابقه: فيلم که در بخش مسابقه به نمايش در می آيند نامزد دريافت نخل طلا، جايزه اصلی جشنواره هستند. معمولا حدود بيست به بخش مسابقه راه می يابند.بردن نخل طلا تاثير بسزايی در فروش فيلم برنده در نمايش عمومی اش خواهد داشت.سال گذشته مايکل مور برای ساخت مستند جنجال برانگيز فارنهايت 11/9 نخل طلا را بدست آورد. سينمای ايران يک بار در سال 1997 برای فيلم طعم گيلاس ساخته عباس کيارستمی به اين جايزه دست يافت.رومن پولانسکی، لارس فون تريه، امير کوتسوريتسا، ويم وندرس، کوئنتين تارانتينو، جوئل کوئن و ديويد لينچ از برندگان ديگر نخل طلا در سالهای اخير بوده اند.امسال کارگردانان بزرگ مستقل سينما از جمله گاس ون سانت، لارس فون تريه، ويم وندرس و جيم جارموش امسال برای ربودن جايزه برتر جشنواره کن به مصاف يکديگر می روند
بخش خارج از مسابقه: تعداد زيادی از فيلمهای سينمايی بلند در بخش خارج ار مسابقه به نمايش گذاشته می شوند و اين فيلمها معمولا فيلمهايی هستند که از سوی هيئت انتخاب برای بخش مسابقه برگزيده نمی شوند، اما از نظر مسئولان جشنواره کن شايستگی شرکت در اين جشنواره را دارند. يکی از برنامه های بخش خارج از مسابقه نمايش بخشهای تدوين نشده فيلمهای در حال توليد کارگردانهای مطرح سينماست. برای مثال در جشنواره سال 2002 بخشهايی از فيلم دار و دسته های نيويورک ساخته مارتين اسکورسيزی به نمايش در آمد. سال گذشته فيلم پنج ساخته کيارستمی در اين بخش به نمايش در آمد
رويدادهای جانبی جشنواره: بخش "نوعی نگاه" برای نخستين بار در سال 1978 برگزار شد و به معرفی آثار برجسته سينمای جهان اختصاص دارد. اين بخش غير رقابتی است.بسياری از فيلم های ايرانی در اين بخش به نمايش در آمده اند. امسال نيز فيلم يک شب اولين ساخته بلند نيکی کريمی بازيگر مشهور سينمای ايران در اين بخش حضور خواهد داشت. "سينه فونداسيون" که به مسابقه فيلمهای کوتاه اختصاص دارد در سال 1998 به برنامه های جشنواره کن اضافه شد. حدود پانزده فيلم کوتاه از سراسر جهان که عموما توسط دانشجويان مدرسه های فيلم ساخته شده، توسط جشنواره انتخاب می شوند. اين بخش هيئت داوری جداگانه دارد و سه جايزه به فيلمهای برگزيده اهدا می شود
منتقدان و کارگردانان: بخش "هفته منتقدان" به عنوان قديمی ترين بخش جانبی جشنواره کن در سال 1962 پايه گذاشته شد و توسط انجمن منتقدان فيلم فرانسه اداره می شود. اين بخش به معرفی آثار فيلمسازان جديد جهان می پردازد. بخش " دو هفته کارگردانان" در سال 1968 همزمان با اعتصابهای سراسری فرانسه که منجر لغو برگزاری جشنواره کن در آن سال شد، آغاز به کار کرد. اين بخش به راديکال ترين بخش جشنواره کن مشهور است و به معرفی فيلمهای بلند و کوتاه فيلسمازان جهان می پردازد.امسال از سينمای ايران، فيلم جزيره آهنی ساخته محمد رسول اف و با بازی علی نصيريان در اين بخش به نمايش در می آيد
بازار فیلم: "مارش دو فيلم" و يا بازار فيلم از ديگر بخشهای اصلی جشنواره فيلم کن است. بازارياب ها و پخش کننده های فيلم از سراسر دنيا برای خريد، فروش و گرفتن اجازه پخش جهانی فيلم به کن می آيند. اين بازار در نوع خودش مهمترين و بزرگترين بازار فيلم جهان محسوب می شود. برای شرکت در اين بخش گزينشی وجود ندارد و هر کسی با پرداخت حق ثبت نام اجازه پيدا می کند در اين بازار فيلمش را عرضه کند و يا حق پخش فيلم را بخرد
بی بی سی – بخش فارسی
سعید

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۴

دیوانه خانه یا ستاد انتخاباتی وزارت کشور

پرده اول
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، وي كه پس از 25 سال انتظار كشيدن در كنكور سراسري دانشگاه‌ها پذيرفته شده هم اينك 75 سال دارد و كارمند بازنشسته است و مي‌گويد پشتكار من براي قبول شدن در دانشگاه بهترين پشتوانه براي تعهد من به قول‌هايم براي ساختن ايران است

پرده دوم
خبرگزاري فارس:يك خانم كتابدار از شهرستان خاش با حضور در ستاد انتخابات براي نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ثبت‌نام كردبه گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، اين خانم كتابدار كه خود را متولد خاش و ساكن مشهد معرفي كرد، گفت:‌ من از كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان فارغ التحصيل كتابداري شده‌ام و اينك نيز به كودكان خياباني مشهدي نقاشي ياد مي‌دهم. وي مهمترين برنامه خود را ايجاد ارتباط با تمام كشورهاي جهان از طريق احداث راه، مترو و اتوبان اعلام كرد و گفت:در اولين برنامه خود متروي تهران - كانادا را راه‌اندازي خواهم كرد و اين چيز عجيبي نيست ما كه از ژاپني‌ها كمتر نيستيم كه بر روي آب استاديوم ورزشي احداث كرده‌اند! اين خانم نقاش با ارائه تعدادي از نقاشي‌هاي بچه‌هاي خياباني مشهد به خبرنگاران گفت: من براي جوانان برنامه‌هاي زيادي دارم و مي‌خواهم آپارتمانهاي 50 متري را براي جوانان در همه جاي ايران احداث كنم. وي در خصوص فعاليت هسته‌اي گفت:‌من فعاليت هسته‌اي را به رفراندوم مي‌گذارم تا مردم در مورد آن نظر بدهند. اين نقاش خاشي تاكيد كرد: من تنها به نفع مهرعليزاده كنار مي‌روم
پرده سوم



به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، فردي كه خود را مهندس راه و ساختمان و بازنشسته ارتش معرفي كرد و مانند شخصيت‌هاي سينماي ايران در دهه 40 و 50 ملبس به كت و شلوار مشكي و كلاه شاپو در ستاد انتخابات حضور يافته بود و چهره‌اي شبيه رئيس جمهور سابق عراق «صدام» داشت، در جمع خبرنگاران گفت: من براي خدمت به مردم ايران آمده‌ام. وي در پاسخ به اين سوال كه آيا شبيه بودن شما به صدام باعث نخواهد شد كه مردم به شما راي ندهند؟ گفت: اتفاقاً هميشه به خاطر اين شبيه بودن دچار مشكل بودم و سال گذشته وقتي گروهي از ايرانيان را به زيارت عتبات عاليات مي‌بردم توسط نيروهاي عراقي دستگير شدم كه با وساطت يك خبرنگار ايراني مرا آزاد كردند. وي افزود: اتفاقاً شبيه بودن قيافه من به صدام مي‌تواند براي من امتياز باشد تا راي بيشتري بدست آورم! وي در پاسخ به اين سوال كه آيا به خاطر اين شبيه بودن از شما براي بازي در فيلمي سينمايي براي نقش صدام دعوت نشده؟ گفت:‌ نه چنين چيزي نبوده ولي اگر از من دعوت كنند نقش صدام را بازي مي‌كنم و رئيس جمهور هم مي‌توانم باشم، چه اشكال دارد هم رئيس جمهور باشم و هم هنرپيشه؟! وي در خصوص سابقه سياسي خود گفت: من هشت سال جنگ را در دزفول، اهواز و انديمشك سپري كردم و اينك نيز آماده جنگ با تمام دنيا هستم. خبرنگاري پرسيد فناوري هسته‌اي ايران را چگونه سياستگذاري خواهيد كرد و او در پاسخ گفت:‌ ما از قديم بمب اتم داشتيم و در منار جنبان اصفهان و حمام آن هم فعاليت هسته‌اي ما از صد سال پيش آغاز شده بود كه البته انگليسي‌ها به خاطر حسودي حمام آن را خاموش كردند ولي اينك منار جنبان ما يك بمب اتم است
پرده چهارم
تهران- خبرگزاري كار ايران شخصي به نام مهدي موعود با حضور در ستاد انتخابات كشور قصد ثبت نام به عنوان نامزد انتخابات رياست‌‏جمهوري را داشت كه به دليل مخدوش بودن شناسنامه و عدم وجود مدارك از ثبت نام وي جلوگيري به عمل آمد.به گزارش خبرنگار "ايلنا"، در شناسنامه مخدوش اين فرد كه لباس عربي پوشيده بود، نام وي مهدي موعود ذكر شده بود. وي نام پدر خود را حسن عسگري(ع) عنوان مي‌‏كرد
پرده آخر
ایسنا تهران ابراهیم یزدی خواستار شد : شرایط برگزاری انتخابات آزاد و منصفانه

رامتین
صف خیابان پنجاه و پنجم مانهاتان
در خبرها خوندم که یک ایرانی مقیم نیویورک به نام علی (ال) یگانه به خاطر داشتن رستورانی که به سرو انواع سوپ می پردازد این روزها شهره خاص و عام شده و چنان مورد توجه قرار گرفته که تصمیم دارد 1000 فرانچایز در آمریکا و کانادا تاسیس کند.
خبرگزاریها گزارشات جالبی را درباره علل موفقیت وی منتشر کرده اند. به نقل از آنها در خیابان پنجاه و پنجم مانهاتان نیویورک سالهاست که هر روز صدها نفر برای خوردن سوپهای خوشمزه آقای یگانه در مقابل اغذیه فروشی او به نام سوپ کیچن در صف های طویل به انتظار می ایستند.
خوب پس با این خبر ما هم که ساکن تورنتو هستیم به زودی می توانیم از سوپهای دست پخت این سرآشپز ایرونی بخوریم. اون هم در زمستان و هوای سرد کانادا. فکر کنم خالی از لطف نباشه.

ساناز

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۴

انتخاب حق شماست






حیفم آمد که از تصاویر کاندیداهای محترم انتخابات ریاست جمهوری بگذرم در ضمن شهاب جان ممنون که در کنار ما هستی در باب اعدام با تو و دوستان به تفصیل سخن خواهم گفت راستی اگر دوست داشتید از نظرات کانیداهای ریاست جمهوری بهره ببرید بر روی لینک یک ویا لینک دو کلیک کنید . رامتین
خداوند در کنار ماست
در همه وقایعی که روی می دهد لطف و رحمت الهی نهفته است .بینش ما محدود است.
نمی توانیم انچه را که پیش روی ما قرار دارد مشاهده کنیم .خداوند انچه را که برای
ما خوب است می بیند و به ان اگاه است .
ما مخلوق او هستیم .عشق او به یکایک ما بیش از مهر مادر به یگانه فرزندش است
به خدا اعتماد کنید انگاه هرگز دچار اندوه نخواهید شد . اعتماد کردن به خدا به
معنای دانستن چراها نیست اعتماد به خدا یعنی بدانیم خداوند در کنار ماست
خداوند سراسر عشق است خرد و فرزانگی است او عاشق تر از ان است
که کیفر دهد و خردمند تر از انکه خطایی مرتکب شود .هر انچه خداوند
پیش می اورد برای ما بهترین است.
نوشته جی.پی. وسوانی.
نغمه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

نظر شما راجع به مجازات اعدام چیست؟

طبق گزارش سازمان عفو بين الملل، گروه مدافع حقوق بشر، در سال گذشته ميلادی حدود 4000 نفر در سرتاسر جهان اعدام شدند. اين بالاترين رقم در ده سال گذشته است. بعد از کشور چین، ايران در مقام دوم فهرست قرار دارد که، به گفته عفو بين الملل، دست کم 159 نفر در آن اعدام شده اند. پس از ايران، ويتنام و سپس آمريکاست که با 59 مورد اعدام در رده چهارم قرار گرفته است.بزرگترین دلیل مخالفت با حکم اعدام ***برگشت ناپذیر بودن*** آن در صورت تجدید نظرهای بعدی دادگاه یا هیئت منصفه و بدنبال کشف حقایقی که یافته های قبلی را نفی میکند و به همچنین نقض اساسی ترین حق هر انسان یعنی حق زیستن ، می باشد
استدلال موافقین اعدام:
الف- عبرت انگیزی آن برای دیگران
ب- ممانعت از افزایش جنایت
ج- سزاوار مرگ بودن یک قاتل
د- حفظ امنیت در برابر مجرمینه- ستاندن داد قربانی و بازماندگان وی از قاتل
و- حكومت گاهی چاره‌ای جز گرفتن جان انسانی ندارد
ز-مردم طرفدار مجازات اعدام هستند
استدلال عفو بین الملل در مخالفت با اعدام
الف- هيچ تحقيق علمی ثابت نكرده كه مجازات اعدام در عبرت انگيز بودن مؤثرتر از همه مجازات‌های ديگر است و كار برد آن فقط در آنجا كه يك جنايت از پيش طراحی شده باشد است. ولی اكثر جنايات در حالاتی عاطفی، نيانديشيده، عنان گسيخته، و در مواردی نه چندان نادر، تحت تأثير الكل و مواد مخدر واقع ميشوند.
ب- اين تصور نادرست یعنی ممانعت از افزایش جنایت در جامعه توسط حکومت و به واسطه مجازات اعدام سبب ميشود كه به يك استراتژی و برنامه ريشه‌ای برای مقابله با اسباب جنايت انديشده نشود. اين اسباب را بايد در شرايط پيچيده اجتماعی و روحی جامعه جستجو كرده و چاره انديشيد. مجازات اعدام به جرم جنايت، هيچ اثری بر شرايطی كه منشاء جنايت بوده ندارد.
ج- حق سلب ناپذير زيستن، آنچنان كه در اعلاميه جهانی حقوق بشر آمده، حقی است كه حتی شامل قاتل هم، به خاطر انسان بودن‌اش، ميشود.چگونه ميتوان با كشتن يك انسان، مبلغ احترام به زندگی بود؟ مجازاتی چون اعدام ناقض اساسی ترين حق از حقوق بشر است. در اصل سوم از اعلاميه جهانی حقوق بشر آمده كه: «هر انسانی در مقام شخص، حق زندگی، آزادی و امنيت دارد.» و اصل پنجم ميگويد: «هيچ كس را نبايد شكنجه كرد. با هيچ كس نبايد غيرانسانی، تحقيرآميز و با قساوت رفتار كرد يا كيفر داد.» مجازات اعدام هم چون شكنجه تجاوز غير موجه حكومت به حقوق تعرض ناپذير فرد است. درست به همين دليل سازمان عفو بين‌الملل مجازات اعدام را در همه انواع آن به طور مطلق رد كرده و نكوهيده ميداند. وقتی كه حكومت خود اقدام به كشتن كند، بدين معناست كه كشتن را در بعضی شرايط كاملا مجاز ميداند و با قربانی كردن حق زندگی برای حفظ امنيت، نشان ميدهد كه خود نيز قواعد اساسی نظام را چندان جدی نميگيرد. با اين عمل، حكومت، حق زندگی را به مردم،كه ميبايد مطلق باشد، به معنای نسبی آن می‌آموزاند. چنين رفتاری حس احترام به زندگی را تضعيف كرده و عنان كينه و خشونت می‌گشايد.بديهی ست كسی كه مرتكب جرم شده بايد مجازات شود. ولی هيچ مجازاتی نبايد حقوق انسانی انسان مجرم را نقض كند.
د- امنيت جامعه در برابر مجرمين را ميتوان با مجازات مؤثر زندان، كه امكان فرار و قيام در آن بسيار نادر است، تأمين كرد. بايد دانست كه تأمين امنيت مطلق و فراگير هرگز ميسر نيست. امنيت نه با معدوم كردن مجرم، بلكه با مقابله پيش گيرانه با عوامل جنايت حاصل ميشود، كه داشتن يك دستگاه قضايی و پليسی كارآمد از پيش شرط‌های مهم آن است.
ه- با مجازات اعدام نه جان از دست رفته قربانی ستانده ميشود و نه درد وصف ناپذير بازمانده گان او التيام ميابد. با اين عمل چيزی بازپس گرفته نميشود، بلكه اضافه بر آن، بازماند گان مجرم هم دچار مصيبت ميشوند.اگر چه تقاضای عدالت، كه منظور انتقام است، از طرف بازمانده گان مقتول از منظر انسانی قابل فهم است، ولی قضات بايد بنا بر اصول اساسی حكومت حق، كه مستقل از احساس سليم عمومی، و مبتنی بر عقلانيت است قضاوت كنند. كم نيستند بازمانده گانی كه ميگويند اعدام قاتل نه تنها التيامی بر دردشان نبوده بلكه درك و تحمل آن را بر ايشان سخت تر هم كرده است.
و- بديهی ست كه گاهی در وضعيت جنگی يا در شرايطی كه برای يك مأمور انتظامی برای دفاع از جان خويش يا جان ديگری فرصت و امكان ديگری جز كشتن باقی نمی‌ماند، كشتن به عمد ميتواند قابل توجيح باشد. ولی اين توجيه بايد مطابق ضمانت‌های حفاظتی بين المللی، كه شرايط استثنايی در آن تعريف شده، باشد، تا راه هر گونه سوء استفاده گرفته شود.اما مجازات اعدام يك عمل دفاعی به هنگام تهديد مستقيم جان نيست. حكومتی كه اعدام ميكند، اين عمل را نه به حكم غريزه دفاع از خود، و نه از روی ناچاری انجام ميدهد. دليل "حق دفاع از جان خود" هم موجه نيست،زيرا مجرمی كه در بند است نميتواند قصد جان كسی كند. اعدام زندانی، قتل عمد است. با او ميشد جور ديگری،جز اعدام، هم رفتار كرد.ز- دليل طرفداری مردم از مجازات اعدام ناشی از كمبود آگاهی آنها از اين مجازات، يا ناشی از احساسات شديدی ست كه اكثرا بی درنگ بعد از وقوع يك جنايت دلخراش پديد ميايد. گذشته از اين، صحت ارزيابی افكار عمومی هميشه بسته به اين است كه يك نظرسنجی چگونه، چه هنگام و از طرف چه كسانی انجام شده است.حتی اگر اكثريت مردم هم موافق مجازات اعدام باشند، اين كثرت آراء دليل بر درستی اين مجازات نيست. ملاحظه حقوق بشر و حفاظت از آن بايد مقدم بر همه ملاحظات ديگر باشد. برای تحقق اين امر بايد روشنگری كرد، و بايد درايت و جسارت مقابله با افكار عمومی را داشت. برده داری هم زمانی معتبر و مقبول عامه مردم بود. ولی تلاش مستمر و طولانی كسانی كه آنرا اخلاقا مردود ميدانستند سبب لغو آن شد.در نگارش این متن از مندرجات بسیار مفید سایت کمیته دفاع از حقوق بشر سوئد بهره گرفته شده است
http://neylabak1.blogspot.com/بر گرفته از
شهاب

حروف و نقاط

گاهی اوقات
هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم
اما باز با دست باز و دل بسته می آیند
می آیند مسافران دور دریا را
بی خود از خواب یک پیاله آب می گیرند
و بعد جوری که عجیب آهسته می پرسند
آیا تو مایلی باز با ماه خسته
از خانه بی چراغ سخن بگویی؟
می گویم بروید راحتم بگذارید
راه دریا دور است
مسافران غمگین ما خوابند
و من هم اصلا اشتباه کردم
که از خواب گل و خاطرات گهواره سخن گفتم
به خدا ماه مقصر است
که بی خبر از این همه ابر بی باور
آمد و از احتمال باران چیزی نگفت
فقط یک عده آدمی آمدند
پنهانی بر پرده های ستاره نوشتند
گاه نم نم هر بارانی
سر آغاز اتفاقی از دریاست
من که باورم نشد
اما شما که با چشم های خیس مادران ما
به دریا رسیده اید
دیگر از چه می پرسید
دیدگان من چرا بارانی ست
من که کاری نکرده ام
فقط یک چراغ برداشته ام
رفته ام کنار کوچه ای از این جا دور
دارم به ماه خسته نگاه می کنم
دیگر هیچ میلی به خواب ندارم
هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم
دارم به آسمان خوش باور بی خبر می گویم
حال کبوتر خوب است
در کوچه گاه چراغ و چاقو
با هم به خانه بر می گردند
قرار است ما هم با هم برگردیم
بر می گردیم
می آییم آن سو تر از پیاله های شکسته
رویاهای مسافران غمگین خویش را جست و جو می کنیم
دمی آواز آشنایان دریا را می شنویم
و بعد تا دمدمای صبح
این وهله با دل باز و دست بسته
خسته از چراغ و ستاره سخن می گوییم
دیدی ما اشتباه نکرده ایم
حالا چقدر خیره شدن در تولد روشنایی خوب است
چقدر شادمانی آدمی از آواز آدمی خوب است
خوب است گاهی اوقات
ما نیز به خواب گل و خاطرات گهواره برگردیم

گاهی اوقات
چه میل غریبی به دیدن یک عده آدمی در من است
می خواهم بیایند
نشانی آشنای دریا را از دیدگان من بگیرند
و بعد یکی از میان مردگان ما بگوید
تولد ماه را اگر ندیده اید
تولد نابهنگام چراغ و ستاره نزدیک است
حالا به خانه هایتان برگردید
سید علی صالحی
وحید 18/2/84

گفت وگو با "مرد"ی که بعد از 45 سال "زن" شد

کار در یک نشریه حوادثی و ارتباط مستمر با خبر و اتفاقات مختلف، جنبه های مثبت و منفی بسیاری دارد گاهی یک سوژه تو را
ساعت ها که نه روزها با خود می برد برخی اوقات آنقدر به حادثه نزدیک می شوی که دیگر هیچ فاصله ای بین تو و او نمی ماند، می شوی خود سوژه، به جایش فکر می کنی به جای او می خواهی تصمیم بگیری، وسوسه می شوی تا هر چه او خراب کرده درست کنی، گاهی با ناراحتی هایش ناراحت می شوی و زمانی با گریه اش گریه می کنی و یا پابه پای او می خندی. اما زمانی یک اتفاق چنان دور از ذهن می شود که هرچه تلاش می کنی نمی توانی فاصله ات را با او نزدیک کنی بین تو و سوژه فاصله ای فرسنگی ایجاد می شود دراین شرایط شاید قضاوت هاو تحلیل هایت فقط به درد پرکردن صفحات بخورد.مسئله ماریا هم برای من از جنس این موارد بود. ماجرای زنی که 45 سال "مرد"ی را تجربه کرده بود مردی که بعد از 45 سال عمر قرار بود "زن" شود. او که زمانی ابراهیم بود ابراهیمی که راننده تریلی و دارای زن و سه فرزند بود حال زنی است میانسال با تمام احساسات زنانگی.نمی توان پذیرفت که تمام این حالات و احساسات زنانه، خلق الساعه و دراثر سه عمل جراحی که در ترکیه و ایران انجام داده صورت گرفته و برهمین اساس همه حرف های او را که می گفت: "از همان ابتدا جنس واقعی من زن بود" بدون تأمل پذیرفتم.زندگی ماریا داستان مبارزه بی امان انسانی است که 45 سال "به اجبار" نقش مرد را بازی کرد. زندگی ماریا ماجرای جنگ و تضاد انسان با خودش، جنس اش وهویت اش است. زندگی ماریا حکایت فرار دایمی موجودی تنهاست کسی که یک عمر در تلاش پایان ناپذیر درپی نفی و اثبات خویش بود 45 سال نفی و حال اثبات.روز یکشنبه تپش میزبان ماریا بود و در فرصت چند ساعته خیلی حرف ها زده شد حرف هایی که برخی از آنها را دوست نداشت چاپ شود و برخی هم ما نمی توانستیم چاپ کنیم. آنچه که آماده شد اکنون پیش روی شماست
س: تا به حال در ايران 600 نفر تغيير جنسيت داده‌اند با توجه به صحبت‌هاي قبلي‌تان و شواهدي كه هست ظاهراً شما يك مورد منحصر به فرد هستيد. به عنوان زني كه بيش از چهل سال تجربه مرد شدن را داشتيد چه احساسي داريد.
ج:خيلي راضي‌ام، اصلاً من الان «جنس» واقعي‌ام را پيداكردم من يك زنم، هميشه يك زن بودم فقط چهل سال در ظاهر مرد زندگي كردم. روحم روح زن بود اما كالبدم، مرد بود. الان با اين كه از نظر مالي خيلي در مضيقه هستم و بهم سخت مي‌گذره. اگه ميليون‌ها تومان بهم پول بدهند محال است به زندگي قبلي برگردم. با اين‌كه عاشق شغل رانندگي برروي تريلي هستم و بهترين روزهاي عمرم رانندگي در جاده‌هاي دنيا بود اگر حتي بهم بگند يك تريلي بهت مي‌ديم اما به شرط آن‌كه دوباره مرد بشوي راضي نمي‌شوم.
س: اين‌كه شما مي‌گوييد اصلاً‌ زن بوديد اما در ظاهر يك مرد، پذيرشش خيلي سخت است. در واقع با توجه به اين صحبت‌ها شما از همان ابتداي زندگي درگير يك شرايط تناقض‌گونه آن هم به بدترين شكل آن بوديد، انسان‌ها برخي اوقات از آنچه كه دارند ناراضي‌اند مثلاًً يكي از شغلش مي‌نالد يكي از اين‌كه چرا قدش كوتاه است و يا چرا رنگ چشماش آنچه دوست داشته نيست. اما مشكل شما از جنس ديگري بود ساليان سال چيزي بوديد كه نمي‌خواستيد و آنچه مي‌خواستيد نبوديد واقعيت تلخي كه حتماً‌ از كودكي با شما همراه شد يك مقدار از كودكي‌تان بگوييد و اين كه چگونه با اين مشكل آشنا شديد.
ج: از همان كودكي با بقيه فرق داشتم. يادم مي‌آد وقتي كوچك بودم بيشتر با دخترها بازي مي‌كردم تا پسرها، به جاي عموبازي، خاله‌بازي را دوست داشتم. دوست داشتم موهامو بلندكنم، مثل دختربچه‌ها موهامو ببافم و... با شروع سن بلوغ هم ديگر پرده از آنچه كه شما به درستي «واقعيت تلخ» گفتيد برايم برداشته شد. وقتي به خودم و دختر و پسرهاي هم سن و سالم نگاه مي‌كردم مي‌ديدم كه نه اين هستم، نه آن.احساس مي‌كردم در بلاتكليفي عجيبي قرارگرفتم سراسر شخصيت و علائق و خواسته‌هايم با شرايط جنسي‌ام در تضاد بود مي‌ديدم به عنوان يك پسر تمايلاتي در من شكل مي‌گيرد كه بيشتر آنها را جرأت اظهارنداشتم زيرا اگر مطرح مي‌كردم يا متهم به انحراف جنسي مي‌شدم يا مورد تمسخر افراد قرار مي‌گرفتم. مي‌دانستم كه توقعات و انتظارات جامعه، خانواده و ... از من به عنوان يك پسر چيست. اما شخصيت دروني‌ام و همه چيز در خودم فرياد مي‌زد كه تو آن نيستي كه هست. و از همين مرحله بود كه شروع كردم به نقش بازي.
س: هيچ كس نبود كه با او صحبت كني و مشكلاتت را بگويي. ج: اوايل خيلي مي‌ترسيدم بعد از مدتي با دكتر اشتري كه پزشك خانوادگي ما بود مسئله را مطرح كردم و او اين مسئله را به پدرم گفت.س: و پاسخ پدر؟
ج: (با خنده تلخي كه شايد يادآور سال‌هاي سخت او بودم» پدرم به شدت با اين مسئله مقابله كرد او فكرش را هم نمي‌توانست بكند كه مني كه با كلي اين و آن را ديدند. تاشناسنامه‌ام را 7 سال بزرگتر بگیرندو طی تصمیمی به عنوان فرزند ارشد خانواده باشم تا او با افتخار بگويد كه فرزند اولم پسر است حال چطور راضي مي‌شد كه بروم عمل جراحي كنم و دختر شوم.
س: مگر آن زمان تغيير جنسيت انجام مي‌شد؟
ج: در ايران نه، اما در خارج از كشور اين عمل انجام مي‌شد يادم مي‌آيد در دوره دبيرستان يك پسرديگري هم بود كه دقيق مشكل مرا داشت، ما هميشه با هم بوديم او چون خانواده روشنفكري داشت پدرش فرستادش انگلستان و بعد از عمل جراحي تغيير جنسيت داد و بعدها ازدواج كرد و زندگي خوبي پيدا كرد.
س: باز برگرديم سراغ جواني‌تان، خانواده شما بعد از اين اتفاقات چه برخوردي با شما داشت؟
ج: برخورد نامناسب، رفتاري كه با من شد رفتاري خشك و همراه با تعصب بود من اسير خواسته‌هاي پدرم شده بودم او مرا فقط به عنوان يك پسر مي‌خواست. براين اساس وضعيت من به مراتب بدتر شد متاسفانه خانواده‌ام به جاي چاره‌انديشي براي رفع ريشه‌اي مشكل من، با همكاري پزشك به هرمون درماني روي آوردند و من فهميدم كه ديگر مجبورم مرد باشم و در اين مرحله چاره‌اي نداشتم جز نقش بازي كردن. من 25 سال بازي كردم چرا كه در اين مدت شاهد تلاشي همه جانبه‌اي براي «مرد» ماندن من صورت مي‌گرفت. س: برخورد شما؟
ج: چاره‌اي نداشتم من احساس مي‌كردم در اين جهان تنهاي تنهايم. به ظاهر قوم و خويش و خانواده داشتم اما در باطن گويي در جزيره‌اي زندگي مي‌كردم.
س: چرا ازدواج كردي حداقل در مقابل اين خواسته مقاومت مي‌كردي.
ج: مجبور بودم فشار خانواده مرا مجبور به پذيرش ازدواج كرد اما در رابطه با زني كه با او ازدواج كردم هميشه صادق بودم. به نحوي كه بعد از سه روز از ازدواجم همه چيز را به او گفتم حتي گفتم كه من اصلاً بچه‌دار نمي‌شوم همين حالا مرا رها كن برو پي زندگيت اما او ماند، تحمل كرد و با همه وضعيت من ساخت.
س: خانم ماريا شما بيش از چهل سال از عمرتان را مرد بوديد يا به قول خودتان نقش مرد را بازي مي‌كردي حتي براي اين‌كه در ايفاي اين نقش در جامعه موفق باشيد رفتيد مردانه‌ترين شغل را كه رانندگي تريلي‌ است انتخاب كرديد در اين مدت آيا پيش آمده بود كه دوستانتان و يا همكاران در محيط كار و جامعه از وضعيت شما خبردار شوند.
ج: نه اصلاً، من جوري رفتار مي‌كردم كه هيچ كس نمي‌توانست حدس بزند مشكلم چيست؟
س: اين جريان مستمر نقش بازي‌ها و مبارزه مدام با تضادها كه در طول 40 سال، شما را اذيت نمي‌كرد؟
ج: اذيت؟ آقا من اگر معتقد به خدا نبودم قطعاً خودكشي مي‌كردم شرايط براي من سخت‌تر از هرچيزي بود كه تصور كنيد. گاهي روزها چنان عرصه بهم تنگ مي‌شد كه نمي‌توانستم چكار كنم تقريباً‌ درهمه اين ايام احساس مي‌كردم تنها‌ترين انسان روي زمينم با اين كه پدر داشتم زن و بچه ‌داشتم اما در شرايطي گويي هيچ كس را نداشتم به قول حافظ شيراز:
«درد ما را نيست درمان القياس
هجر ما را نيست سامان القياس»
س: شما بهترين دوران زندگي‌تان كه كودكي، نوجواني و جواني باشد را در قالبي گذرانديد كه به تعبير خودتان قالب واقعي‌تان نبوده چه شد كه «زن شدن» و برگشت به «جنس اصلي» را براي دوره ميانسالي و پيري انتخاب كرديد.
ج: قبلاً گفتم مجبور بودم، من حتي تا 6 سال پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه اين وضعيت «برزخي» را تا آخر عمر ادامه بدهم حتي به دكتر نخجواني گفتم كمكم كند كه تا آخر مقاومت كنم. تصميم گرفته بودم كه تا انتها نقش بازي كنم. چهل‌ سال نقش بازي كردم چهل سال فراركردم، از خودم، از جنسم، از مرد بودنم از هويتم و ...
س: چرا؟
ج: براي اين‌كه تا جوان بودم فشار خانواده و پدرم مانع بود ولي بعد تا به خودم آمدم ديدم زن و سه فرزند دارم. من در اين «بازي خطرناك» فقط خودم را قرباني كردم و به خودم ظلم كردم.
س: اين‌طور نيست شما با ادامه اين روند تا چهل و خورده‌اي سالگي به خيلي‌ها ظلم كرديد كه به نظر من بيشتر ظلم را به زني كرديد كه با هزار اميد به خانه شما آمده بود. زني كه برايتان سه فرزند آورد.
ج: اين حرف را قبول ندارم من براي آن زن، هم مرد بيرون بودم هم زن خونه. وقتي كه توي خونه بودم اون دست به سياه و سفيد نمي‌زد. همه كاراي خونه مال من بود.
س: فكر مي‌كنيد واقعاً انتظار و توقع آن زن از شما انجام اين‌كارها بود اصلاً چرا راه دور برويم خود شما به عنوان يك زن، اگر الان بخواهيد ازدواج كنيد همسري با ملاك‌هاي ابراهيم(جلال) انتخاب مي‌كنيد.
ج: (بعد از مقداري سكوت)... من... مورد من استثناء بود. گفتم كه مجبور شدم ازدواج كنم و اين رو هم گفتم كه سه روز بعد از ازدواج واقعيت را به او گفتم در رابطه با بچه‌ام هم تا توانستم نگذاشتم از نظر مالي بهشان سخت بگذره.
س: شما آنها را از لذت پدرداشتن محروم كرديد. ماريا در حالي كه خيره به من شده در مقابل اين پرسش سكوت مي‌كند.
س: ببخشيد ناراحت‌تان كردم من اول گفت‌وگو گفتم كه مي‌خواهم به واقعيت‌هاي تلخ زندگي شما بپردازم و شما قبول كرديد و گفتيد كه من خيلي راحت همه چيز را مي‌گويم تا هم خانواده‌ها، هم مسوولان و همه كساني كه مشكلاتشان مثل شما هست استفاده كنند، اما انگار من تند رفتم.
ج: نه بفرماييد... شما راحت باشيد من تا آنجا كه بتوانم به پرسش‌هايتان پاسخ مي‌گويم.ولی شما هم شرایط مرا درک کنید می گویید من اشتباه کردم درست مگر من فقط اشتباه کردم پدرم بزرگترین ظلم را در حق من کرد حالا من بیایم او را از قبر بیرون بکشم محاکمه اش کنم و یا بیایم علیه همه پزشکانی که 25 سال به من هرمون تزریق کرده اند شکایت کنم. س: شما در يك‌جا گفتيد كه يك مواقعي تصميم مي‌گرفتم يك‌جوري خودم را گم كنم كه حتي زن و بچه‌ام فكركنند نابود شدم چرا اين اقدام را در جواني يا اوايل ازدواج يا حتي زماني كه فرزند اولتان بدنيا آمد نگرفتيد؟
ج: آخه آن زمان نه در ايران عمل جراحي مي‌شد و نه من پولي داشتم كه تنهايي بروم خارج از كشور.س: اما مانديد ازدواج كرديد صاحب سه فرزند شديد وخودتان و ديگران را دچار مشكل كرديد....
ج: گفتم كه مجبور بودم...س: گذشته شما و تجربه‌اي كه در اين چهل و پنج سال داشتيد مورد شگفت‌آوري است شايد از جنبه‌اي يادآوري اين گذشته كه فردي توانسته زندگي مرد بودن و زن بودن را تجربه كند لذت‌بخش و تا حدودي آرماني باشد و شايد هم ياد و خاطره روزها و ايامي كه شما مدام در چالش و تضاد دروني با روزگار بوديد نفرت‌انگيز باشد تعبير خودتان از اين برداشت چيست؟
ج: من گذشته خيلي تلخي داشتم كمترين دقايقي از اين چهل سال برايم لذت‌بخش بود اما وضعيت حالم را دوست دارم با تمام شرايط و مشكلاتي كه الان درگيرم به خصوص وضعيت بداقتصادي، معيشتي الان راضي‌ام به اين شرايط و خدا را شكر مي‌كنم كه حداقل در دوره پيري شايد با آسايش بيشتري زندگي كنم.
س: اجازه بديد باز بريم سراغ شرايط تضاد گونه‌اي كه شما با آن درگير بوديد وضعيتي كه فكر مي‌كنم اكنون هم به شكل ديگري با آن روبه‌رو هستيد ببنيد خانم ماريا شما چهل سال مرد بوديد و يا به قول خودتان چهل سال نقش مرد را بازي كرديد. والحق هم خوب بازي كرديد چرا كه مي‌گوييد حتي در محيط به شدت مردانه راننده‌هاي كاميوني كسي به شما شك نكرد. آيا اكنون اين تضاد به شكل ديگري با شما به همراه نيست؟
ج: چه جوري؟ من الان يك زن كامل هستم شما با ديدن من و اين‌ چند ساعت كه داريم حرف مي‌زنيم غير از اين فكر مي‌كنيد؟س: نه... ولي اين چهل سال رفتار حالا هر چه بگوييم نقش بوده بالاخره اثراتي را روي شما گذاشته مثلاً صداي شما، در اين مدت چند نفر از همكاران ما با شما تلفني صحبت كردند وهمه‌شان تقريباً شما را آقا خطاب كردند.
ج: نه، اتفاقاً صداي من خيلي هم نازك و زنانه است. جدا از اين مسئله من در اين مدت با مردي ازدواج كردم و مدتي با او زندگي كردم و اگر اين چيزي كه شما مي‌گوييد درست باشد حداقل او بايد يك ذره به من شك مي‌كرد.
س: دوست داريد يك روز صبح كه از خواب بلند مي‌شويد بفهميد همه اين‌ها يك رويا و شايد كابوسي بيش نبوده و شما مثل هر فرد ديگري در اين جامعه يك زندگي آرام و بدون مشكلي را داشتيد.
ج: ماريا فقط مي‌خندد ( و نگاهش به درخت ياسي كه در حياط نشريه است دوخته مي‌شود. )لحظاتي بعد او مي‌رود و اما صحبت‌ها و قضاوت‌هاي ما و حتي پرسش‌هاي فراواني كه بي‌پاسخ مانده مي‌ماند و من در فكر آينده او هستم وقتي خداحافظي مي‌كرد گفت: «ادامه زندگي براي امثال من خيلي سخت است متاسفانه خيلي افرادي كه وضعيتي مثل من دارند وقتي از همه جا رانده مي‌شوند، به فحشا و خودفروشي روي مي‌آورند ولي شما بدانيد اگر من به اين نقطه رسيدم حتماً خودم را از بين مي‌برم چون انساني هستم كه هيچ موقع نمي‌توانم تن به كارهاي كثيف بدهم.» در همين فكر بودم كه ديدم همكارم هم يك گوشه نشسته و به روبه‌رو زل زده بهش گفتم: چيه؟گفت: خدا را شكر ما تكليفمان مشخص است.
گفتم: با كي؟
گفت: با خودم
شهاب
...

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

زندگی ما

دوران ما دوران پر تناقضی است.ساختمان هایمان بلندتر و خلق و خویمان کوتاه تر{تنگ تر} است.
ازاد راهها بزرگتر و پهن تر ولی افق نظر ها کوچکتر وباریکتر شده اند.بیشتر خرج می کنیم
ولی کمتر داریم بیشتر خرید می کنیم ولی کمتر لذت می بریم. خانه های بزرگ تر و خانواده های
کوچکتری داریم راحتی بیشتری داریم ولی وقتمان کمتر شده است مدارک و رتبه های بیشتری
اخذ می کنیم ولی درکمان اندک است دانش هایمان بیشتر ولی قضاوتهایمان سطحی تر
مهارتهایمان بیشتر ولی مشکلاتمان هم بیشتر شده دارو و درمان دچار کثرت ولی شفا دچار نقصان است
بسیار باده گساری می کنیم بسیار دخانیات مصرف می کنیم اوقات بسیاری را به بیقراری می گذرانیم
ولی به ندرت می خندیم به سرعت رانندگی می کنیم بشدت دچار خشم می شویم تا دیر وقت بیدار
می مانیم و با خستگی کامل بر می خیزیم خیلی کم مطالعه می کنیم خیلی زیاد تلویزیون تماشا
می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم مالکیت هایمان را چند برابر کرده ایم ولی ارزشهایمان
را تضعیف نموده ایم زیاد حرف می زنیم به ندرت عشق می ورزیم ولی غالبا ابراز نفرت می کنیم
اموخته ایم چگونه زاد و توشه زندگی تهیه کنیم ولی یاد نگرفته ایم که چگونه زندگی کنیم
سالها را به زندگی اضافه کرده ایم ولی زندگی را با سالها نیامیخته ایم .در طریق رفت و امد به کره ماه
موفق بوده ایم ولی برای گذشتن از کوچه ای جهت دیدار یک همسایه جدید دچار
مشکل هستیم فضای خارج را فتح کرده ایم ولی موفق به گشودن فضای داخل نشده ایم
ما کارهای بزرگ تر به انجا م رسانده ایم ولی برای کارهای بهتر عاجزیم هوا را پاکیزه
ساخته ایم ولی روح را الوده ایم.بر نیروی اتم غلبه کرده ایم ولی بر پیشداوریهایمان
پیروز نشده ایم

نوشته جورج کارلین

نغمه

!!عجیب اما واقعی

فکر کنم تا حالا داستانهای زیادی درباره دزدی های احمقانه شنیده اید. اما به نظر من این یکی باید جایزه بگیرد
وقتی گرگوری آلستون از خواب بیدار شد و ماشینش را جلوی آپارتمانش ندید مثل تمام آدمهای دیگه در این شرایط، رفت به مقر پلیس و سرقت را گزارش کرد. در همین زمان افسر نگهبان با خانمی برخورد کرد که مدعی بود که ماشین دزدیده شده که پلیس آن را پیدا کرده متعلق به اوست که چندی قبل دزدیده شده بود. افسر پلیس که کاملا گیج شده بود دوباره با گرگوری صحبت کرد و در این موقع بود که او اعتراف کرد که او ماشین را دزدیده بوده است. در جواب افسر پلیس با ناباوری تمام از او پرسید پس چرا آن را گزارش کردی؟ گفت که به دلیل آنکه کیف پولش را در ماشین جا گذاشته است و با خودش فکر کرده که به هر حال پلیس از روی کارت شناساییش به زودی او را شناسایی خواهد کرد. او نمی دانست که ماشین دزدیده نشده بود بلکه توسط پلیس از مقابل آپارتمان او بدون آنکه بدانند که او آن را دزدیده به مقر پلیس منتقل شده بود
به هر حال اگر او کیف پولش را جا نگذاشته بود حالا در زندان نبود و ماشین هم به صاحبش برگردانده شده بود
برای شنیدن داستان می توانید اینجا رفته و روی قسمت دوم کلیک کنید
Source:CBC News, As it happens, May 6, 2005

سعید

جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴

چه کسی کشت مرا؟

همه با آينه گفتم ، آری
همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد
گفتم ای آينه با من تو بگو
چه کسی بال خيالم را چيد ؟
چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد !؟
آينه
اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد

شعری از وبلاگ میهن پرست

وحید 16/2/84

آوارگان افغان

بعد از آنکه از فعالیتهای اجتماعی پملا اندرسون نوشتم با خودم فکر کردم که به قول قدیمی ها عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو! پس شاید بد نباشد که به انجلینا جولی هم اشاره ای بکنیم. این خانم که در هالیوود از بازیگران بسیار موفق و پولساز است در کنار فعالیت های هنری به امور خیریه هم می پردازد. او عضو شورای عالی پناهندگان در سازمان ملل است. وی سفر های بسیاری به کشورهای بسیار فقیر در سراسر دنیا کرده و تا به حال مبالغ بسیار زیادی هم برای پناهندگان و فقرا و ... جمع کرده است. از جمله این کشورها می توان به افغانستان، پاکستان، سیرالئون، تانزانیا و کامبوج اشاره کرد. او مجموعه ای از خاطراتش در سفر به این کشورها را به چاپ رسانده که خواندنی است. انجلینا اخیرا یک میلیون دلار به شورای عالی پناهندگان سازمان ملل کمک کرده است. در خبر ها آمده بود که در آخرین سفرش به پاکستان، وی از نخست وزیر این کشور به دلیل پذیرایی از سه میلیون آواره افغان تشکر کرده است. اولین چیزی که بعد از خواندن این خبر به ذهن من رسید این بود که پس سهم کشور ما از این تعارفات و تشکرات(هر چند فرمالیته)چه شد؟ آیا ما به بیش از دو میلیون افغانی پناه ندادیم؟ آیا کشور ما به خصوص در ناحیه مرزی بسیار تحت تاثیر این مهاجرت نبود؟ در جواب به خودم می گویم که ما باید اول از گرد و غبار ناشی از فعالیت های هسته ای خلاص بشیم، بعد توانایی اثبات بیگناهی در کشته شدن هر روزه دهها انسان بی گناه در عراق را داشته باشیم بعد یک متن عذر خواهی از ده ها کشور دنیا به دلیل ادبیات نه چندان دوستانه(پر از فحاشی)که در دیپلماسی خارجی مان به کار می بریم، آماده کنیم و بعد از ... شاید دنیا کمی هم به آنچه که ما کرده ایم و شایسته تقدیر هم هستیم اشاره ای کند

سعید

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۴

اکبر گنجی، منصور حلاج زمان؟

حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
مولوی

این روزها بیشتر مطالب وبسایت های ایرانی اختصاص داده شده به اکبر گنجی و داستان زندانی شدن پنج ساله و نمی دانم اینکه انجمن فلان و بهمان در کانادا و آمریکا و علی آباد علیا و سفلا اعلام کرده اند که ایشان باید هر چه زودتر آزاد شود. من تا اعصابم اجازه داد هی خبر های رنگ و وارنگ از این دست را خواندم و خواندم و خواندم تا آنجایی که دیدم به نظرم این داستان هم مثل بقیه داستانهای ایرانی رنگ و بوی قهرمان پروری و مطلق انگاری به خود گرفته و همه حتی مخالفین سر سخت حکومت ایران هم سعی دارند از این نمد کلاهی برای خود بدوزند و با توجه به داغ بودن این موضوع و حساسیت مردم به آن، محبوبیتی برای خود به دست بیاورند. و اما آنچه که در ذهن من همچنان مساله حل نشده باقی مانده این است که این عزیز که در بند است، گرفتار هیولایی است که خود از پرورندگان آن بوده است. سیاست در بیست و اندی سال گذشته در ایران مانند قطاری بود که مسافرانش، شروع به هل دادن یکدیگر و حذف ناجوانمردانه اندیشه های متفاوت کردند و همگی تا سوار بودند به نظرشان همه چیز درست می آمد و همینکه به پایین پرت شدند و استخوانهایشان زیر چرخ های قطار خرد شد فریاد بر آوردند که این رسم مسلمانی نیست!! من نمی گویم که حقش است و یا ... بلکه می گویم نه کسی را بد مطلق و نه خوب مطلق بدانیم. گنجی ها و عبدی ها به نظر من قربانی محصول آن دورانی هستند که مست از باده قدرت حکم تکفیر حلاج ها را می دادند
بسیار کوشیدم، اما صادقانه نتوانستم به اندازه همه این آدمها برایش دل بسوزانم متاسفم که کسی برای ابراز عقیده اش در بند است اما نه فقط به دلیل اینکه نامش اکبر گنجی است

سعید

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۴

کافه های ایرانی در بمبئی

کافه های ايرانی از ديرباز در ميان ساير کافه رستوران های شهر بمبئی جايگاه ويژه ای داشته اند اما اکنون روزهای واپسين عمر خود را پشت سر می گذارند. کافه های ايرانی با حال و هوای خاص خود، سفره های چهارخانه قرمز و سپيد و فضايی که هميشه پر از عطر نان و شيرينی های تازه پخته شده است، بخش جدايی ناپذيری از ميراث جهانی اين شهر بشمار می آيند اما ممکن است که به زودی بجز خاطره از آنها اثر ديگری برجای نماند. کافه های ايرانی بمبئی پس از يک قرن پايداری در مقابل تغيير و تحول اکنون ديگر تاب مقاومت در برابر رقابتهای سختی که کافه رستورانهای تازه در اين شهر بوجود آورده اند را ندارند. بسياری از آنها به کلی تغيير پيدا کرده و به صورت رستوران و پاب در آمده اند و بقيه نيز نتوانستند به کار ادامه دهند. مشتريان کافه های ايرانی چای و شيرينی اين کافه ها را بی نظير می دانند. جيانت کمات، يکی از آنهاست و می گويد که از زمانی که شاگرد مدرسه بوده است به کافه کيانی که قدمتی صد و يک ساله دارد، می آمده است. اين کافه با وجود گرمای شديد و هوای دم کرده ای که دارد تنها مکان محبوب من است چون حال و هوای خانه را دارد و من می توانم ساعتها در آن بنشينم. با گذشت زمان هم نه قيمت و نه حال و هوای آن تغييری پيدا کرده است. ونيتا رودريگز يکی ديگر از مشتريان کافه با او هم عقيده است و می گويد که برای غذا و شيرينی های اين کافه نمی توان نظير پيدا کرد. اما قيمت ارزان و شيرينی های خوشمزه کافه های ايرانی نتوانسته است که جلوی بسته شدن آنها را بگيرد. رقابت و مشکلات صاحبان مغازه و روی گرداندن نسل تازه ايرانيها از پيشه خانوادگی خود يکی از دلايل تعطيل شدن اين کافه هاست. افلاطون شکريه صاحب کافه کيانی می گويد که بسياری از فرزندان صاحبان کافه با تحصيلات عاليه ای که دارند، حاضر به ادامه پيشه خانوادگی خود نيستند. افلاطون در حالی که به کافه بسته شده سوی ديگر خيابان نگاه می کند، با اندوه از گذشته می گويد: "ما و کافه روبرويی بازار فروش کيک و شيرينی را بين هم تقسيم کرده بوديم. مشتری هايی که شيرينی مورد نظر خود را آنجا پيدا نمی کردند، به سراغ ما می آمدند و مشتريهای ما هم به آنجا سر می زدند. حال اين کافه بسته شده است و کار و کاسبی ما هم کساد است." اکثر صاحبان کافه های ايرانی زرتشتيانی هستند که اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن ۲۰به هندوستان آمدند و در پی زندگی بهتر گذارشان به شهر بمبئی افتاد که در آن دوران يکی از مراکز مهم تجارت جهانی و همچنين محل زندگی جامعه زرتشتيان هندوستان موسوم به پارسيان بود. پارسيان از هزاران سال پيش در بمبئی سکونت گزيده و از رفاه اقتصادی برخوردارند. افلاطون قصه قديمی ايرانی های بمبئی درمورد علت بازشدن اين کافه ها راچنين نقل می کند:" می گويند که زرتشتيان ايرانی در بدو ورود به شهر پولی در بساط نداشتند و ناگزير به کار کردن در منازل پارسيان بودند. پس از تمام کردن کار شبها دور هم جمع می شدند و از وطنی که ترک کرده بودند و غربت صحبت می کردند. شبی يکی از آنها به بقيه چای داد و در مقابل از آنها پول گرفت و باعث شد که فکر بازکردن کافه به مغز آنها خطور کند." شارادا دويودی، مورخ، می گويد که شهر بمبئی در آن دوران پر از مهاجرانی بود که در کارخانه های نساجی و بندر پر رونق شهر کار می کردند و به تنهايی اغلب برای خوردن غذا به اين کافه ها می رفتند که همين سبب رونق بازار کسب و کار اين کافه ها شد. راهول سری واستاو، جامعه شناس اين کافه ها را از منابع مهم امرار معاش مهاجران توصيف می کند. به گفته او کافه های ايرانی مکانی برای تجربيات کسانی بود که فارغ از مرزهای جهانی صنعت رستوران داری را پايه نهادند. " در اين کافه ها مرزهای اجتماعی و تابوهای مذهبی از ميان برداشته شد و آنها جايگاه محبوبی در زندگی روزمره مردم برای خود يافتند. حتی اين روزها هم می توان يک مديرعامل و يک روسپی و حتی يک گدا را همزمان با هم در بين مشتريان اين کافه ها مشاهده کرد." شاردا دويودی نيز می گويد:" در آغاز کار کافه های ايرانی به حساسيت مشتريان خود اهميت می دادند و با رعايت مذهب و اعتقادات آنها به پذيرايی شان می پرداختند اما با گذشت زمان و افزايش محبوبيت کافه های ايرانی اين مرزبندی ها هم از ميان برداشته شد." کافه ها سعی کرده اند که با زمان پيش بروند و غذاهای چينی و نوشابه های تازه را در فهرست غدای خود قرار داده اند. در حال حاضر کافه هايی که غذای فوری و آبجوی خنک می فروشند محبوبيت دارند. افلاطون شکريه می گويد که اينگونه اغذيه مورد پسند مشتريان جوان است اما او نمی تواند کافه خود را به کلی تغيير بدهد چون هزينه سنگينی ببار می آورد که موجب بالا رفتن قيمت غذا و از دست دادن مشتريان قديمی می شود. به اعتقاد راهول سری واستاوا، يکی از راههای جلوگيری از بسته شدن کافه های ايرانی بازکردن کافه های تازه ای است که همان حال و هوای رستوران های ايرانی را داشته باشند اما او در عين حال می گويد که بايد در اين مورد بايد احتياط کرد چون در کافه های تازه نمی توان فقير و ثروتمند را در کنار هم نشاند.
جايشری باجوريا، خبرنگار بی بی سی در بمبئی
منبع: سایت فارسی بی بی سی

سعید

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۴

آمریکا سرزمین عجایب




مملکتی که رئیس جمهورش جرج بوش باشه خوب باید فعال حقوق حیواناتش هم پملا اندرسون باشه دیگه. همه چیز آدم باید به هم بیاد. و اما داستان چیه؟ خیلی ساده است داستان اینه که این خانم اخیرا خیلی علاقه مند شده به مرغ و جوجه هایی که در کی اف سی* سر بریده می شوند. ایشان طی نامه سرگشاده ای به رئیس این رستورانها که در کانادا جمعا به چهارصد و هشتاد و یک عدد می رسند گفته که اگر مردم بدانند که شما چطور این جوجه های بی گناه را شکنجه می کنید هیچوقت لب به غذاهای شما نمی زنند. او ضمنا از مردم خواسته که این رستورانها را تحریم کنند!! حالا داستان چیه؟ به نظر من ساده تر از آنی است که بعضی فکر می کنند وآن هم این است که این خانم سوپر مدل سی و هفت ساله مدتی است که از تیتر اخبار دور بوده و چیز قابل توجهی هم دور و برش اتفاق نیفتاده که از او چهره خبری بسازد. او نمی خواهد که داستان ساختگی آدم ربایی را دوباره مطرح کند چرا که دفعه گذشته نزدیک بود به دلیل دادن اطلاعات غلط به پلیس دچار دردسر بزرگی بشود. در هر حال عملکردش در این مورد بد نبوده چرا که امروز بیشتر روزنامه های تورنتو عکس او را در صفحه اول چاپ کرده بودند. ما هم برای این خانم آرزوی موفقیت کرده و شفای عاجل ایشان را از درگاه خداوند متعال خواستاریم

KFC: Kentucky Fried Chicken *
سعید

هلند سرزمین لاله ها

این روزها شما اگر به هلند سفر کنید و با خودتون نشانی مثل سمبل کانادا که برگ درخت افراست داشته باشید باید خود را آماده کنید برای لبخند و تشکر و دست دادن هلندی هایی که شما را می بینند. علت آنهم این است که شصت سال پیش در روز پنجم ماه می ارتش کانادا در نبرد علیه نازی ها برای نجات هلند پیروز شد. دو روز بعد جنگ تمام شد. اما رابطه کانادا و هلند فقط به این محدود نبود. بعد از حمله آلمانها به هلند شاهزاده ژولیانا با دو فرزند خویش به اتاوا، پایتخت کانادا پناهنده شد و از آنجایی که باردار بود در زمان وضع حمل مجلس وقت کانادا قانونی را گذراند که طبق آن قانون اتاق او به طور موقت بخشی از خاک هلند به حساب آید تا فرزندش در خاک هلند به دنیا بیاید!! بعد از جنگ شاهزاده به هلند برگشت و ملکه شد و از آن زمان تا به امروز هر ساله دسته گلی از لاله به اتاوا به رسم تشکر می فرستد. کانادایی ها هم این روز را با فستیوال سالانه لاله جشن می گیرند
در کنار داستان این شاهزاده جوان داستان دیگری هم مطرح شده که به نظر من جالب است و آن داستان یکی از بازماندگان جنگ جهانی دوم است. خانمی که در آن سالها که به سالهای مرگ از گرسنگی معروف هستند مزرعه لاله خود را زیر و رو کرد و با ابتکار توانست نانی از پیاز گل لاله درست کند و از گرسنگی نمیرد. این نانها خیلی هم قابل خوردن نیستند اما او و خانواده اش را از گرسنگی نجات دادند در حالی که صدها هزار نفر در سراسر اروپا از گرسنگی جان باختند
و اما کمی هم از لاله: ورود لاله به هلند به حدود هزار و دویست سال پیش بر می گردد که ترکهای ترکیه آن را از آسیای میانه به اروپا آوردند. به دلیل شباهت ضمنی لاله و عمامه* هایی که ترکها در آن زمان بر سر داشتند این گل لاله نامیده شد**. هلندی ها عاشق آن شدند و شروع به تکثیر و بهتر کردن نسل آن نمودند. لاله های وحشی اولیه به بزرگی لاله های امروزی نبودند. امروزه کار تکثیر لاله و تجارت آن به جایی رسیده است که روزانه بین نه تا سیزده میلیون دلار گل لاله در بازار گل هلند به فروش می رسد

* Turban
**Tulip
منبع: سی بی سی نیوز

سعید

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۴

دوستان عزیز سلام
قبل از هر چیز از لطف و توجه همه دوستان و عزیزانی که به مناسبت تولدم چه تلفنی و چه از طریق وبلاگ به یاد من بودندو این روز را تبریک گفتند بسیار ممنون و سپاسگزارم. به قول معروف من هم افتادم تو سرازیری و خلاصه وقتی فکر می کنم می بینم چشم به هم گذاشتم این سا لها مثل برق گذشت. امیدوارم که از سالهای باقیمانده بهتر از اینها استفاده کنم.
ساناز