آدمیان سر به هوای این آبادی
در جستجوی ستاره بخت خویش
غافل از عکس ماه -
- در زلال برکه
بی راه کهکشان را
رصد می کنند
هیچ نمی گویم
سعید
امروز در خبرها خواندم که آقای مهاجرانی در مقاله ای در روزنامه الشرق الاوسط گفته است که حاکمان ایران دچار توهم قدرت شده اند. خوب اینهم خود نظری است محترم، خصوصا از زبان یکی از مقامات بلند مرتبه که با بی رحمی تمام به حاشیه رانده شده است. البته حاشیه که چه عرض کنم از بد شانسی زیاد به لندن تبعید شده است. از روی کنجکاوی سری به وبسایت الشرق الاوسط زدم و این مجموعه کاریکاتور را دیدم که به نظرم بد نیست شما هم ببینید. اگر هم علاقه مند هستید که خبری درباره کمربند انسانی دانشجویان مشهدی که دور تاسیسات هسته ای نطنز تشکیل شد بخوانید اینجا کلیک کنید
سعید

...مثلا
:گفتند
,غروب سه شنبه, زمستان بود, هفتم دی
!تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی
گفتم:انکار نمی کنم
:گفتند
وصبح روز بعد, چیزی شبیه پرنده عاشق
!هم از بام خانه شما به جانب دریا برخاست
گفتم : انکار نمی کنم
:گفتند
,تو درجمع قلیلی ترانه مبهم, پی معنای دیگری
!مشتی واژه از کف آسمان چیدی
گفتم:انکار نمی کنم
:گفتند
!...تو !پدر سوخته پریشان! تو
عامل اعتماد آینه به آوای فانوسکی بر ایوان شب بودی
گفتم : انکار نمی کنم
:گفتند
,همگان می گویند تو بدگمان ترین مزاحم مظنونی
!دهان تو از عطر یک پیاله شیر لبریز است
گفتم : انکار نمی کنم
:گفتند
,حوالی یک تغزل تاریک ,یا شاید کنار حوض همسایه
.برای آن ماهی سرخ
!از کرانه دریا ترانه می خواندی
گفتم :انکار نمی کنم
:گفتند
از میان تمامی قبور, تو در پی گوری گمنام
!آهسته در آستین خویش می گریستی
گفتم : انکار نمی کنم
:گفتند
تو از گمان گلدانی خشک
!خبر به باغچه باران بردی
گفتم : انکار نمی کنم
: گفتند
,برای پیله خردی, ترانه از شکفتن فردا سرو ده ای
!تازه ترا در آینه ,به پچپچه دریا و دریچه دیده اند
گفتم : انکار نمی کنم
: گفتند
,به اتهام یک تغزل ممنوع
!هزار حرف تازه از تکلم شتیلا* تراشیده ای
گفتم : انکار نمی کنم
:گفتند
! بس است
گمان نمی کنم که در انکار عشق
تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟
گفتم : انکار نمی کنم
:گفتند
!بنویس
!بنویس که تقدیر نانوشته خویش را انکار نمی کنم
!نوشتم : انکار نمی کنم
:و همسرایانی غریب از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند
((!شاعران بزرگ ,گویا چنین زیسته اند))
سید علی صالحی
اردوگاهی در فلسطین*
وحید 28/5/84
برای دوستم اگزوپری که در چهارده سالگی یتیم شد
هوشنگ مرادی کرمانی
باران
پدر شاده کوچولو که شب پیش مرده بود به خواب شازده آمد و گفت :قرص قلب مرا بده
شازده از خواب پرید دید شیشه قرص های روی میز است قرصی از شیشه در آورد گذاشت
کف دستش و تا قبرستان دوید دید پدرش زیر خاک خفته است دست زد روی خاک و گفت
قرص آوردم دهانت را باز کن پدر بلند شد و توی قبر نشست دست گذاشت روی قلبش
و نفس نفس زد لب هایش کبود بود دهانش را باز کرد شازده قرص انداخت توی دهان پدر
قرص روی زبان ماند و پایین نرفت. شازده کوچولو یادش افتاد که آب نیاورده قرص با
آب از گلوی پدر پایین می رفت
شازده به دنبال آب رفت هر چه گشت آب پیدا نکرد سرش را بالا گرفت و ازآسمان
آب خواست .باران خواست
هواپیمایی توی ابراها می پرید شازده کوچولو صدایش را بلند کرد : اوهوی ... آب
کجاست ؟ پدرم می خواهد قرصش را با آب بخورد
خلبان صدایش را شنید دور زد و برگشت و هواپیمایش را کنار شازده نشاند پیاده شد
لیوانی آب به او داد سوار هواپیمایش شد و پرواز کرد و تو آسمان ابری گم شد
شازده کوچولو صداش را بلند کرد : سپاسگذارم و پیش پدرش رفت زانو زدو گوشش را
به خاک چسباند صدای سرفه های پدر را شنید سرفه ها کم و کمتر شد و دیگر صدا نیامد شازده
تو دلش گفت : خوابید راحت خوابید
شازده کوچولو تشنه بود لیوان آب را سر کشید خوابش نمی برد کتاب خواند
وحید 19/5/84

هفدهم مرداد مصادف بود با اولین سالگرد یا به قول خانم مریم از نوع <<آ>>سالگشت حسین پناهی
هشتم مرداد یه مراسم یابود در تاتر شهر برگزار شد که برایه دیدن عکسهایی از مراسم می تونین اینجا رو
کلیک کنید
این دوتا شعر رو هم از آخرین کتابش انتخاب کردم
شناسنامه
من حسین ام
پناهی ام
من حسینم پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
خودمو فکر می کنم
تا هستم جهان ارثیه بابامه
سلاماش, همه ی عشقاش, همه درداش, تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما
اگه دوست داری با من ببین یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار با تو بگم
سلامامونو عشقامونو دردامونو تنهائیامونو
!ها
سکوت
چه میهمانان بی دردسری هستند مرده گان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت
یادش گرامی روحش شاد
وحید18/5/84
لبخند بر لب داشت
گیسوان طلایی اش به رنگ گندمزار
در باد پیچ می خورند
جوابی نمی داد
فقط می پرسید
فقط می خواست
نامش را شازده کوچولو نهادیم
و از کودکی با او بزرگ شدیم
او که دلی ساده داشت
او که روزی آمد
و روزی ناپدید شد
اگر آدم بزرگ ها
همه شازده کوچولویی داشتند
دنیا چه زیبا می شد
و آب چه گوارا
ستاره چه خندان
سیاست چه پوچ
و پول چه مضحک جلوه می کرد
اما اطرافمان پر است
از شاهزاده کوچولوهای خندان
اگر نگاهشان کنیم
بشنویم صدای خنده هاشان را
اگر لحظه ای درنگ کنیم
اگر دیدیم یکی شان را
درنگ کنیم
و بکشیم آنچه را می خواهند
یک شاخه محبت
یک سبد مهربانی
یک سیب سرخ
!یک بغل همدردی
درک شان کنیم
احساس شان کنیم
بگذاریم قناری های کوچک ذهن ما آدم بزرگ ها
از زندان های تاریک
بیرون آیند
و با حس
و با شوق
با عاطفه همبازی شوند
بگذاریم شقایق پژمرده قلب ها
سرشان را بیرون بیاورند
و دلشان شاد شود
آدم بزرگ ها
چشم های تان را بشویید
عینک تیره روزمرگی
پول پرستی
عینک تیره خودخواهی را بردارید
بگذارید چشمان تان با نور
با عشق
!با گیسوان طلایی آشنا گردد
از قفس های تنهایی تان به در آیید
همدردی رابیازمایید
!و نیندیشید زندگی همین است
و آن ها هنوز لبخند بر لب دارند
و در کنار ما هستند
و شاهزاده کوچولو های زندگی ما
می آیند و می روند
و زندگی می کنند و زندگی می کنند
و ما فقط می گوییم
چرا جوابی نمی دهند؟
لحظه ای درنگ
آنگاه در می یابیم چرا
...آنها تنها یک شاخه گل می خواهند
غزاله صدر
وحید 17/5/84