هفته ای پیش کتاب ژرمینال رو تموم کردم ابن اولین رمانی بود که امسال دست گرفتم
علی رغم تمام کمبود وقتی که داشتم یکماهه کتاب رو خوندم
کل داستان مربوط به زندگی سخت معدنچیان فرانسوی ست ، و در کنارش سهام دارانی
که بدون کار کردن ثروتمندند و ارباب ، و در مورد اعتصاب خونین کارگران و نتیجه بعد از سه ماه ، گرسنگی
و مرگ تسلیم شدن کارگران و در بین اینهمه زشتی و تحقیر و
گرسنگی و مرگ ، عشقی که نویسنده رنگ و لعاب و شاخ و برگی بهش نمیده
اما اساس و شالوده ی کتابه ، عشقی که تا صفحه ی 520 فقط در دل دو دلداده میگذره
و فقط بین صفحات 520 تا 555 یعنی انتهای کتاب شکوفا میشه و آخر هم به مرگ منتهی میشه
خیلی ها این کتاب رو شاهکار امیل زولا می دونن من کتاب دیگه ای از این نویسنده نخوندم
ولی به نظرم این کتابش فوق العاده است خوندنش رو به دوستانی که از
این تیپ کتابا خوششون میاد توصیه می کنم
البته این کتاب بعد از 27 سال توقیف امسال به بازار اومد یکی از نکاتی که برایه من خیلی جالب بود
ترجمه کتاب بود کاری از
سروش حبیبی واقعا که ترجمه این کتاب شاهکاره بی اغراق بعضی از جاها من از کلماتی و اصطلاحاتی که استفاده کرده بود
لذت می بردم در هر صورت این کتاب آنقدر جامع و کامل بود که فکر نکنم به این زودی ها دست به کتاب دیگه ای
بزنم فعلا دوست ندارم لذتی که از خوندن ژرمینال بدست آوردم رو از دست بدم
اینهم پاراگرافی از اواخر کتاب
انقدر ضعیف شده بود که نزدیک بود از میان بازوان اتی ین پایین بلغزد ، صدا
به زحمت از گلویش خارج میشد ، اتی ین ترسید ، او را محکم به قلبش فشرد
تصویر مرد قبلی زندگیش (شاوال) یک لحظه ذهنش را
آرام نمیگذاشت و او با ابهام از مرده سخن میگفت
و از زندگیشان تعریف میکرد که از زندگی سگ بدتر بود
و داستانهای تنها روزی که شاوال
در معدن ژان بارت با او مهربانی کرده بود . روزهای دیگر فقط کثافتکاری بود
و سیلی و همینکه تمام بدنش را با مشت و لگد سیاه میکرد ، پشیمان
...میشد و از فرط نوازش به ستوهش می آورد
دارد دوباره می آید ، من می دونم . می خواهد هنوز هم ما را>>
از هم جدا کند . دست از حسادتش بر نمی دارد
<< ...او را از اینجا دور کن ، مرا نگه دار ، محکم نگه دار ، ولم نکن
با یک حرکت خود را به گردنش آویخت و دهانش را بست و لبهای
خود را با التهابی دیوانه وار بر آنها چسباند . تاریکیها
دوباره زایل شدند و او دوباره آفتاب را دید
و خنده ی آرام عاشقانه اش را باز یافت . اتی ین
روی زمین همچنان در همان گوشه نشسته بود و کاترین را که خوابیده بود
و حرکتی نمی کرد روی زانو گرفته بود . ساعتها
گذشت ، مدتی مدید گمان میکرد که دلدارش در خواب است ، سپس
او را لمس کرد . تنش بسیار سرد بود . مرده بود . با اینحال زانوانش را
...حرکت نداد . می ترسید که از خواب بیدار شود
اینهم مقدمه مترجم در اول کتاب
در 1885 ویکتور هوگو از دنیا رفت و ژزمینال به دنیا آمد
که ((بینوایان ))زولاست در فرانسه صنعتی و مدرن داستان رنجبران
زیر زمین است که اگر دانته بود ((دوزخش)) می شد در جهانی که
انسان ((تا پایان شب سفر می کند)) اما در پایان این راه شگفت انگیز
در دل زمین در ژرفنای خاک که انسان عمرها رنج برده و له شده است
عاقبت کمر راست می کند و در شورشی سراسر امید سر بر می افرازد
ژزمینال زیباترین و بزرگترین اثر زولاست خماسه برادری است در فلاکت: داستان سرنوشت بشر
وحید 27/7/84