خاطرات بعضی روزها برای همیشه در خاطرت ماندگار می شوند. بعضی روزها را با ثبت در دفترچه خاطرات به یاد می آوری. اما روزهایی هستند که به خاطر نمی سپاریشان اگرچه هرسال در همان حدود و حوالی به سراغت می آیند. اواخر آذر و اوایل دی ماه برای من حکم این روزها را دارند. خاطرم هست که تازه تولد ده سالگی را پشت سر گذاشته بودم که پدر بی آنکه فرصتی کند که خدا حافظی بگوید و یا من گونه اش را به رسم بدرقه مسافران غریب ببوسم، رفت. رفت و جایی سمت جنوب زیر کاجهای همیشه سبز، آرمید. زمستان و بهار و تابستان آمدند و رفتند تا نوبت دوباره به اواخر پاییز رسید. این بار نوبت قصه گوی شبهای بلند زمستان بود که جامه دانش را ببندد. مادربزرگ اما بی خبر نرفت و فرصت خدا نگهداری به ما داد. دو سه سالی پاییزان بی سر و صدا آمد و رفت تا نوبت به رفیق نیمه راه، خواهر بزرگتر رسید. و سالها گذشت و گذشت تا به امروز رسیدم و با تمام سنگینی کوله بار پاییزی ام هنوز آن را دوست دارم چرا که یاد آور تولد پارسا، نیلگون و خودم می باشد
آرام آرام
آرام آرام
در بیقراری این بغض خسته
دلتنگی ها را
دیگر بار و دیگر بار
بر گوش قاصدکی
خواهم خواند
...
شک نکن
که گریه هایم را
زیر باران پاییزی
پنهان کرده ام
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر