امروز بیست و ششم ژانویه سال دوهزار و شش میلادی است. دقیقا پنج سال پیش در چنین روزی هواپیمایی از خط هوایی لوفتهانزا در فرودگاه تورنتو که نامش پیرسون است به زمین نشست. جوانی بیست و نه ساله با ساک دوربین بر شانه در حالی که حس غریبی داشت برای اولین بار پایش را در خاک سرزمینی در مغرب زمین گذاشت. چمدان هایش را گرفت و به سمت دری رفت که نمی دانست چه چیزی در پشت آن به انتظار او نشسته است. رفیقی او را عقیل* نامید. احساس کنده شدن از سرزمین مادری هنگام برخاستن هواپیما از فرودگاه مهرآباد که با قطره اشکی همراه بود جایش را به حس کنجکاوی داد و گهگاهی"عقیل" را به یاد آورد و با خودش فکر کرد که حالا احساس او را بهتر درک می کند. سه چهار ماهی به سردرگمی گذشت تا به کاری مشغول شد. دربسیاری از روزها در حالی که انبار را در پایان روز جارو می کرد با خودش فکر کرد که آیا جدا ارزشش را داشت؟ بارها و بارها آن چیزهایی را که از دست داده بود با آنچه به دست آورده بود در دو کفه ترازو گذاشت اما نتوانست موازنه ای برقرار کند با اینحال نا امید هم نشد. مسیر انبار تا میز کنار رئیس و عنوان کارگر ساده تا معاون رئیس را سه چهار ماهه طی کرد. یک سال و اندی بعد به امید پیشرفت به فروشگاهی بزرگتر رفت و هنوز هم همان جا شش روز هفته صبح را به شب می رساند. همسرش می کوشد که باری از این بار سنگین بردارد. هنوز هم نمی داند چرا هنوز ته قلبش آنجاست پیش خیابان های دود آلود و شلوغ و پر از آدمهای اخمو که مطمئنا قلب مهربانی دارند. گهگاه هم اگر فرصتی در تنهایی خود پیدا کند چشمهایش را می بندد و پیچ پیچ جاده چالوس را تجسم می کند و طعم ماست چکیده آسارا را زیر زبانش حس می کند. دلش تنگ است اما دل خوشی سه ساله ای دارد که شبها منتظر است که به خانه بیاید و به او "یک هاگ گنده" بدهد. گهگاهی می پرسد چه برایش خریده است.کودکش بیش از همه به ماشین دلخوش است، مهم هم نیست که یک دلاری باشد یا صد دلاری. به ندرت فرصتی می کند تا به کنسرت و یا تماشای فیلمی برود. چندی پیش به شوخی می گفت: اگر به جای تورنتو، شاه عبد العظیم هم رفته بودیم فرقی نمی کرد چرا که ما همان قدر از امکانات این شهر بزرگ استفاده می کنیم که ساکنان شاه عبد العظیم می کنند. وقتی خسته نیست و همصحبتی از جنس زمان دور و برش دارد حس می کند که کفه تورنتویی ترازو، سنگین تر به نظر می رسد. عاشق عکاسی است اما بیشتر اوقات با حسرت از کنار سوژه های ناب می گذرد چرا که آنچه نایافتنی است البته وقت است. سیاست را به عادت پیشینه دنبال می کند اما بیشتر در "اتاوا" نه در "تهران". دست به جوجه کبابش عالیست اگر شک دارید از پسرش بپرسید که دقیقا مثل دوران کودکی خودش بد غذاست اما هفت روز هفته هم اگر بهش جوجه کباب بدهید بدون اعتراض و با اشتها می خورد. دیدش به مذهب کمی متفاوت از باقی دوستانش بود و این روزها این تفاوت خیلی بیشتر شده است اما دلش نمی خواهد که درباره اش بحثی بکند چون معتقد است که مذهب یک مقوله کاملا شخصی است. خسته اما همچنان امیدوار به فردایی بهتر روزش را شب می کند
عقیل همکاری قدیمی بود که از روستا مستقیما به تهران آمده بود و رفتارش جالب توجه*
سعید
عقیل همکاری قدیمی بود که از روستا مستقیما به تهران آمده بود و رفتارش جالب توجه*
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر