کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

یکشنبه ای که نه مهمانی رفتیم و نه مهمان آمد

همیشه با خودم فکر می کنم که اگر وقت داشته باشم فلان می کنم و بهمان می شود!! خوب یکشنبه گذشته ساناز گفت امروز بعد از قرنها نه جایی می رویم نه کسی می آید خانه مان. خوب به نظر خیلی خوب و ایده آل بود. یک روز کامل برای کل خانواده. تا به خودمون بجنبیم و صبحانه ای آماده کنیم وظرفهای باقیمانده از مهمانی شب قبل و لباسها را بشوریم و حاضر بشویم ساعت دوازده ظهر شد. خوب حالا چکار کنیم؟ ما از آنجاییکه جز مهمانی دادن و رفتن کار دیگری نکرده ایم در این طور مواقع دست و پایمان را گم می کنیم. خوب که فکر کردیم دیدیم که جارو برقی مان بعد از چهار سال خدمت مدتی است که آواز بازنشستگی می خواند. کارتریج پرینترمان هم احتیاج به تعویض داشته و ضمنا باید چند تا فیلم خام هم می خریدیم که آقازاده فیلم سورتمه سواریشان را ضبط و تماشا کنند. خوب شاید شما هم فکر می کنید که بهترین تفریح زمستانی در تورنتو جدای از نشستن کنار شومینه و آبجو خوردن* و به موزیک گوش دادن یکی هم همین رفتن به مراکز خرید باشه ها؟!؟!؟!؟ اما اشتباه می کنید. اصلا هم اینطور نیست!! حالا براتون توضیح می دهم چرا. با راهنمایی یکی از دوستان رفتیم به یکی از مراکز خریدی که تا حالا نرفته بودیم. مرکز جالبی بود و تمام فروشگاه های بزرگ را داشت. در ابتدا به نظر می آید که این یک حسن است نه؟ اما اصلا اینطورهم نیست. اول از همه از ناهار شروع کردیم. آقازاده مثل معمول همبرگر خورد. من و ساناز هم غذای مکزیکی. تا اینجای کار جدا جاتون خالی. اما از اینجا به بعد به قول محمود زادفر نه جاتون خالی نه یادتون به خیر. برای تنوع هم که شده تصمیم گرفتیم به فروشگاه بست بای یک سری بزنیم تا ببینیم در دنیای الکترونیک چه می گذرد. آقا افسردگی از سر و روی من یکی که می ریخت. چرا؟ خوب وقتی می ری توی فروشگاه به این عظمت و با یک میلیون جنس جدید و هیجان برانگیز برخورد می کنی و دست می کنی توی جیبت و فقط سوراخهای جیبت را حس می کنی چی انتظار داری؟ در آخر شش دلار دادیم و سه تا فیلم ویدئو خریدیم و زدیم بیرون. مستقیم رفتیم به سمت فروشگاه سیرز که جارو برقی بخریم. قیمتها خیلی جالب بود. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن یکی را انتخاب کردیم. پرسیدیم چه رنگهایی داره؟ گفت بنفش و نارنجی!! بنفشش مثل این بود که یکی روی این جارو برقی بالا آورده – شرمنده نتونستم بهتر تشریحش کنم – با کلی خواهش و تمنا، خانم خانه به نارنجی رضایت داد. فروشنده یک کمکی با کامپیوترش ور رفت و گفت که باید دو هفته صبر کنیم تا این رنگ را بگیریم. بهش گفتیم که ترجیح می دهیم فروشگاه های دیگر را چک کنیم چرا که نمی توانیم اینقدر صبر کنیم. دست از پا درازتر رفتیم و فروشگاه های دیگر را هم چک کردیم اما هیچ آش دهان سوزی پیدا نشد. حالا نوبت کارتریج بود. اول کم کم داشتم نا امید می شدم. آخه اچ پی فایو ال خیلی هم جدید نیست یعنی یک کمی روم به دیوار!! ده پانزده سالی است که از مد افتاده اما بالاخره یک کارتریج به قیمت صد دلار (همراه با مالیاتش) پیدا کردم. هرچی حساب کردم دیدم با این پول می شه یک پرینتر چند کاره که فکس هم می کنه و کپی هم می گیره و ... بخرم. پس بعد از مشورت با عیال مربوطه به این نتیجه رسیدیم که فعلا خرید آن را به تعویق بیندازیم تا جیب دردمون بهتر بشه. به ساعت که نگاه کردم حدودا چهار بود. تا برگردیم خانه ساعت شد پنج. با خودم گفتم اینهم که شد همون!! خوب باید یک کاری می کردم!! رفتم بادام گرفتم. بادام برای چی؟ مگه بادام خریدن هم گفتن داره؟ بله که داره. با بادام هایی که خریدم و خمیر آماده، یک نوع شیرینی مخصوص که دستورش را از دکتر داروسازمون گرفته بودم درست کردم. پس شروع خوشمزه روزمون با غذای مکزیکی با شیرینی ختم به خیر شد و اقلا این احساس را به من داد که یک کار مفید کردم. بعدش هم رفتم خوابیدم. اینهم یکشنبه ای که نه مهمانی رفتیم و نه مهمان آمد


آقا فکر بد نکنید ما شومینه مون خرابه اصلا یادتون نره که: ننه قلی این یه ضرب المثل است*

سعید

هیچ نظری موجود نیست: