کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

سعید
عکسهای سفرم را در چهار آلبوم مختلف گذاشته ام که با کلیک کردن روی لینکهای زیر می توانید آنها را ببینید

فرودگاه

سمینار

اوکانومووک

شیکاگو


سعید

سفر میلواکی - اوکانوموووک

دقیقا سر ساعت، در هواپیما بسته شد. دور و بر خودم را نگاه کردم دیدم کل مسافرها با خودم 9 نفر بیشتر نیستند. البته برای پنجشنبه صبح و پرواز تورنتو – میلواکی و هواپیمای چهل و هشت نفره، خیلی هم عجیب و غریب نبود. هواپیما دقیقا سر ساعت پرواز کرد و یک ساعت و چهل دقیقه بعد در فرودگاه میلواکی به زمین نشست. فرودگاهی نه چندان بزرگ که راحت راهم را در آن پیدا کردم و رفتم که ماشین اجاره کنم. شرکت نشنال را قبلا چک کرده بودم و قیمت هاش مناسب بود. از شانس من ماشین های ارزان قیمت همه اجاره داده شده بودند و مجبور شدم یک پونتیاک گران قیمت اجاره کنم. خوب چاره ای نداشتم. به جای هفتاد دلار مجبور شدم سیصد و چهل دلار بدم. نقشه راه را گرفتم و راه افتادم. ده پانزده دقیقه اول رانندگی در هر ماشین تازه ای معمولا عجیب و غریب است. تا بیام عادت کنم یک راننده کامیون خیلی مودبانه همراه با بوق، انگشت نشانم داد که خوش آمد گویی خوبی نبود اما ... بگذریم. یک راست رفتم به محل کلاسها و بعد از معرفی و این داستانها اول ناهار خوردیم و بعد هم یک ضرب تا ساعت پنج و نیم کلاس داشتیم. وقتی که به لیست کسانی که در کلاسها شرکت کرده بودند نگاه کردم تازه متوجه شدم که چرا کسی اصلا تحویل نمی گیرد. تنها من ازکانادا بودم و الباقی همه آمریکایی و از ایالتهای مختلف!! همیشه شنیده بودم که آمریکایی ها به طور عموم خیلی خونگرم هستند اما میان این بیست و اندی آدمیزاد فقط یک نفر با من گرم گرفت که آنهم اصلیتش مکزیکی بود و وقتی متوجه شد که ایرانی هستم کلی سوال پیچم کرد. بعد از تمام شدن کلاس رفتم هتل و دوش گرفتم و زدم بیرون. یک ساندویچ خوردم و توی فروشگاه های اطراف یک چرخی زدم اما از آنجایی که من اگر خرید نداشته باشم حوصله الکی چرخیدن توی مغازه ها را ندارم زود برگشتم هتل و باقی وقتم را به تماشای تلویزیون صرف کردم. صبح روز بعد تمام روز به کلاس صرف شد و با تمام تلاشی که کردم نتوانستم با یکی از این همه آدم ارتباط برقرار کنم البته به جز همان رفیق مکزیکی! بعد از تمام شدن کلاس تصمیم گرفتم که بروم میلواکی یک چرخی بزنم که با چند نفر از بچه های محلی که در میان گذاشتم نظرم را عوض کردند و گفتند که تمام وقتم در ترافیک تلف خواهد شد. خوب در نتیجه رفتم و یک چرخی در اوکانومووک زدم که بد نبود. شهرکی بسیار جمع و جور. در مجموع آدمهای زیادی توی خیابان نبودند. چند تایی عکس گرفته ام که در اولین فرصت براتون می گذارمشون روی وبلاگ. خیلی زود برگشتم هتل و شام خوردم و یک کم تلویزیون دیدم و خوابیدم. سفر به شیکاگو یک کمی من را نگران کرده بود

ادامه دارد

سعید

دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۴

سفر میلواکی - فرودگاه تورنتو

امروز دوشنبه و دمای تورنتو بیست درجه زیر صفر است. با تمام سرمای تورنتو باور نمی کنید که همین سه روزی که نبودم چقدر دلم برای این شهر گل گشاد و سرد، تنگ شده بود. شنبه شب همینکه رسیدم روی آسمان تورنتو احساس کردم که دیگه غریبه نیستم و دور و بر خودم را می شناسم. باور کنید که احساس بسیار خوبی است. و اما شرح سفر من: پنجشنبه صبح زود با پدر ساناز رفتم فرودگاه و با اینکه پروازم ساعت نه و ده دقیقه صبح بود ساعت پنج و نیم فرودگاه بودم. از آنجاییکه بار نداشتم کارت پروازم را از ماشین اتوماتیک گرفتم و رفتم به قسمت چک کردن پاسپورت. خانم جوانی که پاسپورت من را چک کرد آن را لای یک پوشه زرد گذاشت و فرستاد سمت راست، در حالی که باقی افراد بدون پوشه می رفتند سمت چپ. احساس خاصی نداشتم چون انتظار آن را داشتم. افسر پرونده من آقای جوانی بود که توضیح داد که این روزها به دلایل امنیتی، شهروندان بعضی کشورها در یک پروسه خاص قرار می گیرند و ... حس کردم که داره تلاش می کنه که یک جوری بگه که بهم بر نخوره! بهش گفتم که آمادگی این را داشتم که ازم سوال بشه و به اینصورت خیالش را راحت کردم. بعد از یک ساعت سوال و جواب و فرم پر کردن در حالی که سعی کردم تمام مدت خونسرد و مودب باشم دیدم که افسر مربوطه آمد طرفم و گفت که یک مشکل کوچکی وجود داره و آنهم این است که افرادی که در این پروسه قرار می گیرند متاسفانه نمی توانند از هر فرودگاهی که بخواهند خارج شوند!! و توضیح داد که اداره امنیت کشوری فقط در بعضی از فرودگاه ها دفتر دارد و من باید بروم دیترویت! گفتم خیلی دور است و یک دفعه یادم آمد که شیکاگو در فاصله تقریبا صد کیلومتری میلواکی است. گفتم شیکاگو برای من راحتتر است. متاسفانه بلیطی که از نظر زمانی مناسب باشد از میلواکی به شیکاگو پیدا نشد. برای اینکه خیال آنها و خودم را راحت کنم گفتم که من ترجیح می دهم که رانندگی کنم که هم فال است و هم تماشا! افسر پرونده من خیلی تعجب کرده بود که من اینقدر راحت همکاری می کنم! بعد از تغییر بلیط، پاسپورتم را بهم داد و راهنمایی کرد که در راه برگشت چکار کنم و دست داد و گفت از اینکه یک آدمی بسیار مودب و فهمیده مثل من را در این پروسه قرار دهد واقعا متاسف است، اما متاسفانه چاره ای ندارد و تصمیم گیری به عهده او نیست. در آخر گفت امیدوار است که اسمم به زودی از این پروسه خارج شود. با آرزوی سفری خوب و راحت مرا به قسمت پرواز راهنمایی کرد. وقتی که در سالن انتظار نشستم دیدم که تقریبا یک ساعت و نیم گذشته است اما در جمع احساس خوبی داشتم. قهوه و کیکم را آرام آرام خوردم و یک نگاهی به روزنامه انداختم. کاریکاتور رئیس جمهور محبوب هم توی روزنامه پنجشنبه بود که عکس آن را بعدا براتون خواهم گذاشت. تیتر مقاله زیر کاریکاتور:" چرا نمی توان ایرانی ها را نادیده گرفت؟" هم جالب بود و هم با حس و حال من بعد از یک ساعت و نیم سین جین، خیلی هماهنگ

ادامه دارد

سعید

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۴

On my way to the USA

alan dar foroodgaah hastam va taa yek saat digeh parvaz daram. jaalebeh ke be mahhz vorood be ghesmat check kardan passport taa did Irani hastam baa yek poosheh ZARD ferestaadam ghesmat dige ke asar angosht va aksam raa gereftand. baad ham goftand ke nemitoonam az Milwaukee bargardam va baayad beram Chicago. khob inam az mazayayeh Irani boodan. banabar in barnameh man be in soorat shod ke baayad rooz shanbeh baa mashin beram Chicago va az aanjaa baad az inke khodam ra be afsar hayeh amricaee neshan dadm bargardam Toronto

bebakhshid ke piglish neveshtam. alan dar foroodgah hastam va dastresi be font farsi nadaram

mokhleseh hamegi

saeed

شانس

به این می گویند شانس: من پنج شنبه می روم و شنبه بر می گردم. روز قبل از رفتنم و روز بعد از برگشتنم آفتابی است و تمام سه روزی که من میلواکی هستم احتمال بارش برف است

سعید

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴

سفر

اگر بار گران بودیم رفتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
اگر نا مهربان بودیم رفتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
آها ها های های های امان امان امااااااااااااااااااان ای دل
آقا ما رو حلال کنید. اگر حرف بدی زدیم که به کسی برخورد ما رو تو رو جدتون حلال کنید! آخه من فردا دارم برای یک دوره آموزشی دو روزه می روم مملکت شیطان بزرگ: آمریکا! از ترسم به خاطر سین جین هایی که سر مرز، اخیرا از ایرانی ها به دلیل افاضات رئیس جمهور نه چندان محترم می کنند مجبورم چهار ساعت زودتر برم فرودگاه. بیست تا سی درصد شانس دارم که بدون مشکل رد شوم و هفتاد تا هشتاد درصد احتمال سین جین شدن! خوب الان یک ساله که رئیس شرکتمون اصرار داره که برم اما هربار بهانه آوردم که من شهروند کانادا نیستم و با پاسپورت ایرانی امکان نداره که برم. وقتی مرداد ماه کارت شهروندی ام را گرفتم اولش یک چند ماهی بهش نگفتم تا اینکه توی نوامبر یک دفعه یادش افتاد و به سبک گل آقایی پرسید "پس چی شد؟" خوب دیگه چاره ای نبود. کلاسها تا ماه فوریه که الان باشه پر بود پس به ناچار مجبور شدم که توی سردترین ماه سال برم به اوکونومووک که شهرکی نزدیک میلواکی در ایالت ویسکانسین است. سمینار پنج شنبه و جمعه است و بلیط برگشت من شنبه غروب! اینجایی که دارم می رم پیست اسکی وماساژ و اینجور داستانها داره. اما من که تنها هستم و اهل این قرتی بازی ها هم نیستم – گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه بو می ده – باید برای جمعه بعد از ظهر تا شنبه ساعت دو و سه عصر که باید برم فرودگاه، یک فکری بکنم. اگر هوا خوب باشه از آنجاییکه دارم ماشین کرایه می کنم، می رم گشت و گذار دور شهر. خوب این داستان را تا اینجا داشته باشید تا برگردم. برگشتن من البته دو حالت داره یا بر می گردم تورنتو و داستان را روی وبلاگ می گذارم و یا مثل ماهر احرار که فرستادنش مملکتش لای دست "بشاراسد"، منم بر گردانده می شم ایران لای دست "عمو سعید" که در این صورت شما باید یک چند سالی منتظرباشید تا من براتون بگم چی شد البته اگر جسم سخت به کله مبارک اصابت نکنه

سعید

شهید راه "در" حرم

در ازدحام مردم اليگودرز که براي ديدن "در" حرم امام حسين صورت گرفت، يک نفر کشته و سه نفر مجروح شدند. ظاهرا اين "در" را دارند به عراق منتقل مي کنند و پيش بيني مي شود که تا اين "در" سرجايش نصب شود ده درصد از جمعيت مسلمين کم شود. به گفتگوي ميان برادري که در راه در حرم شهيد شده است، با يکي از اهل قبور توجه فرمائيد
اولي: شما چي شد که مرحوم شدي؟
دومي: من بخاطر امام حسين(ع) شهيد شدم
اولي: ببينم، شما حضرت علي اکبر نيستي؟
دومي: نه، ما قابل اين حرف ها نيستيم
اولي: شما در کربلا خدمت امام تشريف داشتيد که شهيد شديد؟
دومي: نه روله جان! ما قد اي حرفها نيستيم. ما هزار سال بعد از امام شهيد شديم
اولي: شما در راه امام حسين فداکاري کرديد؟
دومي: والله، خيلي فداکاري براي امام حسين نکرديم، بخاطر "در" حرم فداکاري کرديم
اولي: شما رفته بوديد زيارت امام حسين در اونجا شهيد شديد؟
دومي: نه، ما نرفتيم در حرم امام حسين، "در" حرم امام حسين آمد اليگودرز، ما شهيد شديم
اولي: پس شما لاي "در" حرم مونديد که شهيد شديد؟
دومي: نه، کاش اينطور بود، ما هني صد متر با "در" حرم فاصله داشتيم که شهيد شديم

منبع: روز آنلاین – ابراهیم نبوی
سعید

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۴

ارتفاع پست

فیلم ارتفاع پست یادتونه؟ اصلا دیدینش؟ فکر کنم خیلی هاتون آن را دیده باشید. حاتمی کیا آن را بر اساس یک داستان واقعی ساخته بود. به هر حال چه دیدینش چه ندیده اید شاید بد نباشد بدانید که خالد حردانی که عامل آن هواپیماربایی بود، اعدام شد. خوب به سلامتی یک دشمن کمتر برای اسلام و مسلمین خودش خبر مهم و خوبی است. به امید روزی که ... چرا همه اش من بگم؟ اصلا خودتون جای سه نقطه را بر اساس تخیلتان پر کنید. عجب آدمایی هستید ها! فکر نمی کنید منم زن و بچه دارم؟

سعید

نوستالوژی

به خودم که می آیم می بینم که توی بزرگراه 404 دارم می روم به سمت خانه. هرچی که فکر می کنم یادم نمی آید که از مغازه تا اینجا را چطوری آمده ام! فکرم همه جا بود الا تورنتو. راستش در تمام راه تا اینجا داشتم به این فکر می کردم که من اینجا چکار می کنم؟ همه اش تقصیر این سیاوش قمیشی است. هر وقت این نوار لعنتی را گوش می کنم، این غول نوستالژی بیدار می شه! خیلی وقته دیگه بارون نزده ... اما اینجا یک نم نمکی بارون داره می یاد! ایران که بودم ... خودم فکر خودم را قطع می کنم و به خودم می گم: می دونم می دونم می دونم! لازم نیست بگی! این روزها همه به فکر این هستند که یه جورایی بزنند بیرون اما یادته وقتی تازه آمده بودی محسن چی گفت؟ آره! به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. راستی من اینجا چه کار می کنم؟ باید لاینم را عوض کنم و برم توی بزرگراه شماره هفت! راستی اینها شیخ فضل الله، مضل الله ندارند؟ این شماره ها چی چیه؟ خیلی بی روحه! خیلی وقته ابری پرپر نشده .. دل آسمون سبکتر نشده! یه بغض عجیبی داره خفم می کنه باید یه چک را بندازم توی صندوق شهرداری منطقه و بعد آها تا یادم نرفته برم عکسها را بگیرم. اما نه! ساعت هفت ونیمه! بد نیست برم و نیم ساعت آخر برنامه ای که پارسا و باقی رفقاش در آن شرکت کرده اند را ببینم شاید این آقا غوله بره پی کارش! تخته گاز خودم را می رسونم مرکز! بچه ها فارغ از غم دنیا، خنده کنان در حالی که دنبال هم می کنند از اتاق اسباب بازی ها که طبقه پایینه تازه آمده اند تا شعری بخوانند و بروند خانه. پارسا، شایان و نیک آریا دنبال هم می کنند ساناز و پدرهای آن دوتا سعی در آرام کردنشان دارند. آنقدر غرق شادی و لذت این فسقلی ها شده ام که یادم می ره که با کسی سلام علیک نکرده ام. "سلام!" می شینم روی صندلی پیش "پرتو" پدر نیک آریا. از اون بچه های دوست داشتنی است. انگاری آرامش بچه ها به منهم منتقل می شه!! بعد از اینکه ساناز و پارسا را می رسونم خونه می رم که عکسها را بگیرم و یک خرید کوچولویی بکنم و چکم را به حساب بگذارم و برگردم. یادم رفته بود این نوار لعنتی را خاموش کنم! هیچکی مثل ایرونی نمی شه! ایرونی ساقه و برگ و ریشه! ساقه از ریشه جدا نمی شه! روزگارمون پاییز می شه! اما هیچوقت زمستان نمی شه! ایرونی برقراره همیشه! هیچکی مثل ایرونی نمی شه! تصمیم می گیرم نوار را عوض کنم. اولین نواری که دم دستمه "فریاد" شجریان است! اگر از سیاوش بدتر نباشه بهتر هم نیست. رادیو هم که مثل همیشه طبل جنگ می زنه. ها؟ گفت ایران! هه هه!! خبر جالبه. گوینده رادیو از شنونده ها می پرسه شما بچه هاتون را معمولا به چه منظوری می فرستید مدرسه و دانشگاه؟ و بدون معطلی می گوید در ایران اخیرا کلاسی برای آموزش بمبگذاری انتحاری در دانشگاهی در تهران برپا شده است و الا آخر. فکر کنم همان شجریان ایده بهتری بود! خانه ام آتش گرفته است! آتشی جان سوز! کلافه می شوم! با حرص ضبط را خاموش می کنم و ادامه راه را دوباره توی خیالم بر می گردم تهران

سعید

A Mother's Prayer

I pray you'll be my eyes
And watch her where she goes
And help her to be wise
Help me to let go

Every mother's prayer
Every child knows
Lead her to a place
Guide her with your grace
To a place where she'll be safe

I pray she finds your light
And holds it in her heart
As darkness falls each night
Remind her where you are

Every mother's prayer
Every child knows
Need to find a place
Guide her to a place
Give her faith so she'll be safe

Lead her to a place
Guide her with your grace
To a place where she'll be safe

Celine Dion

Saeed

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

امروز یاد یکی از خاطرات زمانی که در فروشگاه چشمک کار می کردم افتادم. برای اونهایی که قاسم -شوهر خواهر احمد که خودش شوهر خواهر من باشه- را نمی شناسند باید بگم که از اون دسته بچه هایی است که خیلی منحصر به فرد و دوست داشتنی است. یکی از خصوصیات بارزش اینه که می تونه در عین حالی که قیافه اش خیلی جدی به نظر می آید باهاتون شوخی کنه و متوجه هم نشوید. یادمه که یک روز صبح همگی مشغول تمیز کاری بودیم و هنوز مغازه را درست و حسابی باز نکرده بودیم، من واحمد و مجید و قاسم و حبیب و نمی دونم اگر کسی دیگه ای هم بود یا نه هرکدام به تمیز کردن مغازه مشغول بودیم. یکی جارو می زد یکی گردگیری می کرد و یکی تی می کشید و ... خلاصه همه سرگرم تمیزکاری بودیم که یکدفعه یک آقایی آمد داخل و یک سوال چرندی پرسید. قاسم از همه بچه ها دم دست تر بود برگشت در جواب بهش گفت: نمی دانم. طرف شاکی شد و گفت چطور اینجا کار می کنی و نمی دانی؟ از باقی افراد بپرس شاید یکی بداند!! قاسم هم خیلی خونسرد جواب داد آقا جان چرا متوجه نیستی؟ ما گروه نظافتچی هستیم که صبح زود می آییم و اینجا را تمیز می کنیم تا اربابها بیایند. ما را چه به این حرفها!! ما که همگی میخ طرف شده بودیم گفتیم که الانه که دعوا بشه! اما طرف ظاهرا باور کرد و با نگاهی متعجب از عظمت دفتر و دستک فروشگاه چشمک که فقط چهار پنج تا نظافتچی داره بهت زده بیرون رفت و آنوفت بود که صدای خنده ما مثل بمبی توی مغازه پیچید. حالا چرا یاد این داستان افتادم خودش حکایتی دارد. توی محله ای که من کار می کنم تا دلتون بخواد خل و چل داریم که بیشترشان بی آزار هستند. یکی از اینها خانمی است حدود شصت ساله که وقتی میاد داخل، شروع می کنه سوالهای بی ربط می کنه و تا جواب هم نگیره ول کن نیست. یک سال پیش یک روز باهاش یک دعوای حسابی کردم و در حالی که می گفت که نفرینم می کنه رفت و یک سالی پیداش نشد. البته هر روز میامد پشت شیشه مغازه و همینکه من را می دید زیر لب فحش می داد و نفرین می کرد و می رفت. این داستان ادامه داشت تا اینکه امروز دوباره آمد داخل مغازه. سر صحبت را خودش باز کرد و گفت که پاهاش مشکل داره و به نظر من چه کار باید بکنه. یک جواب چرند دادم تا از شرش خلاص شم اما نشد. یک چیزی حدود ده دقیقه سوال کرد و من هم جواب های بی ربط دادم که اگر به بعضی از سوالها و جواب ها دقت می کردید فکر می کردید که من دیوانه ام و این خانم سالمه. مثلا وسط حرفهاش یک دفعه پرسید اینجا مال توست؟ گفتم نه! گفت مال کیه؟ گفتم نمی دانم! شاید مال مرغها باشه. گفت آها! مرغهای زنده یا مرده؟ گفتم فکرکنم مرغهای نیمه جان! حالا این وسط همکارم هم سرشو پشت صندلی قایم کرده و بی صدا می خنده اما به شدت شونه هاش از زورخنده تکان می خورد. این گفتگوی ده دوازده دقیقه ای با ورود یک مشتری نرمال خاتمه یافت و من به بهانه مشتری از دستش خلاص شدم. وقتی داشت می رفت بیرون گفت که به زودی بر می گرده. مثل اینکه از من خوشش آمده. خدا به داد برسه

راستی هر کی این داداش قاسم ما رو دید بهش یه سلام مفصل برسونه و بگه که ما خیلی مخلصشیم

سعید

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

یک سوال و شش جواب

تعريف زن یعنی تعریف از یک انسان و در این تعريف جنسیت نقش حقوقی ندارد. جنسیت وظایفی را به عهده زن و مرد قرار می دهد اما جنسیت نمی تواند در حقوق سیاسی، جزائی و کیفری و حقوق مدنی منجر به تبعیض شود ... پوشش عرفی را از ویژگی های زنان مومنه می دانم و لزومی ندارد ما این الزام ایمانی را به همه زنان حتی آن عده ای که پذيرای آن نيستند، تحمیل کنیم. آنها حق دارند موی خود را نپوشانند

سوال: به نظر شما سخنان فوق از کیست؟
الف – مارکس
ب – ابو حریره
پ – هفنر : موسس پلی بوی
ت – سعود الفیصل
ث – شیر فرهاد
ج – محسن کدیور

برای گرفتن پاسخ روی این لینک کلیک کنید

سعید

Freezing Rain

اینجا یه چیزی داریم به نام باران یخی که از هر بلای آسمانی بدتره چرا که روی برف شصت سانتی هم که هفته پیش توی محله اخوی آمریکایی" نیوجرسی" داشتیم می شه بالاخره یک جورایی راه رفت اما روی این لایه چند میلیمتری یخ امکان ندارد که بتوانید دو متر را به سلامت طی کنید. دیروز عصر باران یخی داشتیم که نه جاتون خالی نه یادتون به خیر!! این پدیده به این صورت است که باران می آید و همزمان دما در سطح زمین به شدت افت می کند و باران یخ می زند. حالا این شما و این لایه یخی. یکی از مشکلات این است که اگر ماشینتان را زیر سقفی، جایی پارک نکرده باشید باید ساعتها تلاش بکنید تا بتوانید در آن را باز کنید. نا گفته نماند که این بلا قبلا سر من آمده است. البته از آنجایی که اداره هواشناسی پیشبینی آن را کرده بود من ماشین نبرده بودم اما همکارم که ماشین داشت یک ربع زودتر من را فرستاد تا ماشینش را آماده کنم. در عوض خدا خیرش بده من را دقیقا تا دم در خانه رساند. اگر به خاطر این خانم نبود ممکن بود منهم مثل چند تا مشتری که امروز داشتم با پای شکسته و پیچ خورده الان گوشه خانه افتاده بودم. تنها تصویر زیبایی که در این مواقع بهش برخورد می کنید شاخه درختهاست که مثل الماس می درخشند. دیشب چند تایی عکس از ماشین همکارام گرفتم اما فرصت نشد که جایی بایستم و عکسی از درختها بگیرم. دفعه بعد سعی می کنم این کار را بکنم

سعید

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴

مشکل اهالی هرات با عدد سی و نه یا همان سیزده ضربدر سه

پايگاه خبری پژواک در کابل به نقل از کريم الله گذر، رييس اداره ترافيک ولايت هرات گفته است: "در حال حاضر، نزديک به 39 هزار موتر (خودرو) سواری در هرات وجود دارد، اما از دو ماه پيش، رانندگان بسياری از خودروها، از گرفتن پليت (پلاک) دارای شماره 39 خودداری می کنند". محمد نعيم يوسفی از مسئولان دفتر نمايندگی تلفن همراه (موبايل) روشن در هرات نيز از مشکل مشابهی در اين شرکت خبر داد. آقای يوسفی به بی بی سی گفت که از زمان آغاز به کار شرکت روشن در شهر هرات، تاکنون کسی حاضر به پذيرش شماره تلفنهايی که عدد 39 در آن به کار رفته باشد، نشده است. به گفته آقای يوسفی، شرکت روشن مجبور شده است، تمامی شماره موبايلهايی را که دارای عدد 39 است، به مرکز بازپس فرستد. او گفت: "خاطرم هست يک بار سيم کارتی را که در آن عدد 39 وجود داشت، به يک شهروند هراتی فروختيم، اين مشتری روز بعد به ما مراجعه کرد و سيم کارت را با عصبانيت پس داد". آقای يوسفی افزود: "تلاش ما برای متقاعد کردن آن مشتری به پذيرش سيم کارت به جايی نرسيد و او اصرار می کرد که فرد محترمی است و همراه داشتن چنين شماره ای، در ميان مردم برای او مايه آبرو ريزی خواهد بود". عدد 39 در ميان برخی از مردم افغانستان، به معنای يک دشنام ناموسی است. مشکل 38+ 1 ساله ها اينگونه است که اگر از يک هراتی 39 ساله، سنش را جويا شوند، با اکراه می گويد "يک کم چهل"، "حدود چهل ساله"، "کمی بيش از سی و هشت" و يا "38+1". برخی از شهروندان کابل نيز می گويند به خاطر می آورند که از دهها سال پيش، در سينما ها، جايگاه شماره 39 وجود نداشت، و هتلها و مسافرخانه ها نيز، از نامگذاری سی و نهمين اتاقهای خود، خودداری می کردند. ريشه اين باور به درستی معلوم نيست، اما بعضی ها می گويند که ترکيب عدد 39 در حروف ابجد، برابر با يک واژه عربی است که در فارسی، بی ناموس، يا ناموس فروش معنی می دهد. در برخی جوامع ديگر، از جمله ايران، عدد 13 نحس و نشانه بدشانسی شمرده می شود
منبع: بی بی سی فارسی

سعید

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

در جستجوی آنچه که آن را حق می خوانند

می گویند پیامبر ما پیام آور رافت و مهربانی بود و در صبر و شکیبایی در برابر مخالفانش نظیر نداشت و هنوز جمله شان تمام نشده سفارت خانه آتش می زنند و سنگ پرتاب می کنند و آدم می کشند که چرا به پیامبر ما توهین کردید. مسجد و حسینیه آتش می زنند به نام علی. به عکسها که نگاه می کنی یاد بیست و هشت مرداد سال سی و دو می افتی و لمپنها و فاحشه هایی که امروز بالاپوش عوض کرده اند. با خودت می گویی که خوب اینها همه اش به دلیل تلاش برای در مصدر قدرت ماندن است. از سر کنجکاوی سری به کشورهای همسایه می زنی نتیجه ای بهتر عایدت نمی شود. به بزرگان سایر ادیان بزرگ دنیا مراجعه می کنی می بینی که حسابی سرشان شلوغ است. خوب که می نگری می بینی که همه در حال تکفیر دیگری اند. بعد از اینهمه کنکاش و جستجوی"حق" در رفتار و گفتار مدعیان جانشینی خداوند در زمین، به خودت حق می دهی که به هر چیزی که رنگ و بوی مذهب کلاسیک بدهد اعتقاد نداشته باشی و البته مراقب خودت هستی که نظرت را برای خودت نگهداری که در غیر این صورت عده ای که همیشه به دنبال تکرار تاریخ اند، داستان منصور حلاج را دوباره زنده خواهند کرد

سعید

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۴

دروازه های طلایی تمدن

خبر کوتاه است و ظاهرا مثل تمام خبرهای از این دست، فرمالیته :" اکبر گنجی نامزد دریافت جایزه مارتین انالز شد". اما به نظر من اگر از یک دریچه دیگر به آن نگاه کنیم این خبر یک کمی با باقی اخبار فرق می کند. برای دریافت این جایزه سه نفر دیگر نیز انتخاب شده اند که عبارتند از: آرنولد تسونگا (زیمباوه)، گولدن میزابیکو (جمهوری دمکراتیک کنگو) و جنیفر ویلیامز (زیمباوه). زمانی که انقلاب شد من هفت سالم بیشتر نبود پس طبیعی است که چیزی به خاطر نیاورم اما شاید بد نیست از عقلای قوم که سنّی از آنها گذشته است بپرسیم که جایگاه ما در دنیا آیا در آن زمان هم در ردیف زیمبابوه و کنگو بود؟ دوستان اشتباه نکنند. بحث من شخص گنجی نیست فقط همردیف قرار گرفتن با کشورهایی است که ما به برکت ماجراجویی های آقای دکتر ولایتی و تلاش وی در برقراری رابطه با کشورهایی که هیچ نفعی که برای ما نداشتند بلکه شاید بشود گفت که همه اش فقط ضرر بود، می شناسیمشان. راستی چه کسی را مقصر می دانیم؟ شاید من اشتباه می کنم اما به نظر من مسیری که پهلوی ها رفتند اشتباه بود که با ژیان در مسابقات فرمول یک شرکت کردند که نه تنها نتیجه ای نگرفتند بلکه باعث شدند مردم ما به این نتیجه برسند که همان خر سواری بهتر است چرا که الاغ کم خرج تر است و موتور هم نمی سوزاند. به عقیده من شاه اگر عجله نکرده بود که مردم ما را صبح زود در حالی که هنوز پیژامه هاشون را عوض نکرده بودند با سر و صورت نشسته ببرد مهمانی اسکار، شاید امروز ما واقعا کنار دروازه های طلایی تمدن در حال عکس انداختن بودیم. شاید ابتدا بد نبود روی یکی دو نسل و اعتقاداتشان به خرافات و غیره کار می کرد بعد آنها را با تمدن آشنا می کرد. شاید من اشتباه می کنم وبه نظر شمااشکال جای دیگر است اما این نظر شخصی من است و حاضرم نظرات مخالف آن را هم بشنوم. من به شدت موافقم که "خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند" اما به این هم اعتقاد دارم که تصمیمات کسی که سکاندار کشتی سیاست یک مملکت است تاثیرات زیادی در سرنوشت آن ملت دارد

برای اطلاعات بیشتر می توانید اینجا کلیک کنید

منبع: گویا نیوز

سعید

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

مرگ بر اروپا؟

سری به این وبلاگها بزنید بد نیست. با آدمهایی مواجه می شوید که به عقیده من می خواستند حماسه فتح قهرمانانه و شجاعانه سفارت آمریکا را بعد از ربع قرن تکرار کنند

سعید
منبع: روز آنلاین


http://pasokhgooee.persianblog.com/

http://hamedtalebi.blogfa.com/

http://www.motale.parsiblog.com/

فستیوال زمستانی

امروز جای همگی خالی من و ساناز و پارسا رفتیم فستیوال زمستانی که توی منطقه میپل ( نزدیک خونه) بود. برنامه های جالبی داشتند و فکر کنم که بیشتر از همه پارسا کیف کرد. لینک عکسها را اینجا گذاشته ام و سعی کرده ام که توضیح کوچولویی برای هر عکس بگذارم تا یک کمی با برنامه های مختلف آن آشنا بشوید. برای دیدن عکسها اینجا کلیک کنید. در صورت سانسور بودن وبسایت فلیکر، برام آدرس ایمیل تان را توی کامنت بگذارید تا از طریق دیگه ای براتون بفرستم

سعید

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۴


Happy Birthday
Nahid
وحید 20/11/84

آن مرد با ... آمد

کتاب فارسی مدارس بومی می شود
مشهد: آن مرد با شمع آمد
اصفهان: آن مرد با پول آمد
آبادان: آن مرد با ریبن آمد
شیراز: آن مرد حال نداشت نیامد
سنندج: آن مرد با سبیل آمد
زاهدان: آن مرد را کشتند
اردبیل: آن مرد با بار آمد
کرمان: آن مرد با منقل آمد
قزوین: آن مرد با لبخند آمد
رشت: آن مرد رفت، بابا آمد

منبع:؟؟

سعید

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

آزادی بیان

مطلب علی و لینک وحید بهانه ای شد تا چند خطی در باب کاریکاتورروزنامه دانمارکی که بعد از انتشار به کرات در دیگر نشریات اروپایی انتشار یافت بنویسم سوال این است که آیا بر مبنای تعاریف مدون در باب آزادی بیان می توان این عمل را موجه جلوه داد یا خیر؟پاسخ من به این سوال قطعا منفی است ضمن اینکه بر این نکته تاکید دارم که من با کارتون سازی مقدسات مشکلی ندارم اما نه به این صورت شاید دوستان ندانند که در غرب سالیان سال است که خداوند را به صورت کارتون می کشند و حتی در سریالهای تلویزیونی در شبکه سراسری نمایش می دهند و دست بر قضا بسیار بامزه از آب در می آید اما محتوای این کاریکاتورها عموما بسیار مثبت است در صورتیکه در کاریکاتورهای دانمارکی چهره محمد ص چهره ای خشن و منفور نمایش داده شده استدلال دوم این است که فرهنگ مسیحیت با صورت نگاری مشکلی ندارد و با نگاهی گذرا به هر کلیسایی می توان به این قضیه پی برد در صورتیکه مسلمانان خصوصا در وجه سنی آن نسبت به صورت نگاری بسیار حساسیت نشان می دهند و جهان غرب نیز بر این مساله آگاهی کامل دارد استدلال نهایی من به تعریف آزادی در غرب بر می گردد تنها مرزی که می توان بر آزادی بیان قرار داد عدم تجاوز فیزیکی یا غیر فیزیکی به آزادی دیگران است برای روشن کردن این مساله مثالی می آورم دوستان مقیم کانادا و اروپا می دانند که در ایام نوروز ایرانیان حق داشتن حاجی فیروز به وجه سنتی آن را ندارند و استدلال این است که این مساله می تواند برای اقلیت رنگین پوست برخورنده باشد به نظر شما آیا احساسات شش میلیون مسلمان مقیم فرانسه در این میان خدشه دار نشده است ؟اما اینکه اروپا چرا در مقابل این موج واکنشی نشان ندادبیشتر به واکنشهای تند مسلمانان بر می گردد که بسیاری از دول اروپایی مدتهاست به دنبال آن بوده اند تا با بهره گیری از آن مهاجران مسلمان را تحت فشار بیشتری قرار دهند و صد البته نا خواسته فرصتی را به وجود آوردند تا بنیادگرایان اسلامی بتوانند با بهره گیری از آن انسجام بیشتری به دست آورند دست آخر اینکه من فکر می کنم اگر این ماجرا برنده ای داشته باشد گروه پیروز در حقیقت بنیادگرایان مسلمان و دست راستی های تندرو در اروپا هستند اگر دوستان در داخل ایران فرصتی یافتند فکر می کنم جالب باشد که از نظرات توده مردم در اینباره بنویسند
رامتین

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

مش سوسیس

بازهم بگوئید که ایرانی ها نبوغ ندارند. به نظر من ایرانی ها برای هر مشکلی راه حلی دارند. مثلا همین مشکل بزرگ شیرینی دانمارکی که در حال حاضر تبدیل به یک مشکل بزرگ فرهنگی شده است. یکی از نوابغ هموطن پیشنهاد کرد که اسم « شیرینی دانمارکی» را به « شیرینی گل محمدی» تغییر دهند تا هم ملت بتوانند شیرینی دانمارکی بخورند و هم مشت محکمی به دهان یاوه گویان و کاریکاتوریست های دانمارکی خورده باشد. با توجه به اینکه کاریکاتورهای اهانت آمیز دانمارکی در نشریات کشورهای دیگر اروپایی نیز چاپ شده است، آگاهان پیشنهاد کردند که اسامی زیر نیز تغییر کند:- اسم « سوسیس آلمانی» تغییر یافته و بشود سوسیس مشهدی یا « مش سوسیس»- اسم « کلم بروکسل» تغییر یابد و بشود « کربلایی کلم»- اسم « قهوه فرانسه» تغییر یابد و بشود « قهوه ناب محمدی»- اسم « شیرینی ناپلئونی» تغییر یابد و بشود « شیرینی صلاح الدین ایوبی» یا « شیرینی ایوبی»- "گوجه فرنگی" هم که از اول تکليفش معلوم بود غربزده بدبخت که فقط به درد املت می خورد.- يکی از همکاران هم می گفت گرچه هنوز وقتش نرسیده ولی به نظر می رسد دوستان به زودی فکری هم به حال خيابان –"نوفل لوشاتو" خواهند کرد و احتمالا هواپيمای ارفرانس پرواز انقلاب هم بعد از خريداری به "ار جمکران" تغيير نام خواهد داد - ابراهیم نبوی روز آنلاین
سعید

و اما لینک

سعید

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

همه لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریز گاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست
احمد شاملو
هادي

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

اينم كاريكاتورهاي جنجالي
وحيد 16/11/84

شغل شريف


وحيد 16/11/84
سلام خوبان
اصولا ما ملتي هستيم كه به مسائل تمامي دنياي اسلام كار داريم اما در مسائل كشور خودمان حق دخالت نداريم
هرگاه كشورمان در بحران آسودگي فكري بسر مي برد سريعا مسئله اي در دنيا ايجاد مي گردد و ملت ما پيش قدم در راهپيمايي بر ضد آن عمل مي شود
مثلا يكروز مسجد بابري هند خراب ميشود يكروز دادگاه ميكانوس شكل ميگيرد يكروز بعد از بيست سال صدتا شهيد پيدا مي كنند يك روز هواپيماي امريكا از بالاي عتبات عاليات عراق رد مي شود و آخريش هم مطبوعات دانمارك و نروژ وارد عمل مي شوند
واقعا جاي تعجب دارد اين تصادف زماني
در زماني ملت ايران خطر تحريم شوراي امنيت را حس مي كنند و در زير فشار اقتصادي به سطوح آمده اند دست مطبوعات دانمارك درد نكند كه موجب شدند تا ما به بهانه جريحه دار شدن باز به خيابانها بريزيم و يادمان برود كه چه بلايي دارد سرمان خراب شود
بدرود
پرشين

متحدان استراتژیک

یادش به خیر مدرسه که بودیم در دوره جنگ با آقای تفرشی معلم تاریخمون راجع به متحدان استراتژیک ایران حرف می زدیم و دکتر با زبانی ساده برای من توضیح داد که به جز سوریه ما هیچ دوستی در جهان نداریم و از دوستی با سوریها هم چیزی عایدمان نمی شود بزرگتر که شدم حرفهای آن زمان برایم عینیت بیشتری یافت و به وضوح دیدم که فرانسه به عنوان متحد استراتژیک صدام حسین از هیچ اقدامی در جهت حفظ او بر اریکه قدرت کوتاهی نکرد اما اینکه چرا من بی مقدمه رفتم سراغ این خاطره بیشتر به این مطلب روزنامه شرق بر می گردد که در آن سوریه وامانده تر از ایران را متحد استراتژیک خوانده و ونزوئلا را دیگر متحد مان نام برده نکته من انجا ست که سوریه با انزوایی که در جهان دارد دنبال اسبی می گردد که به آن نعل ببندد و متاسفانه سالیان سال است که ما نقش آن اسب را بازی می کنیم بدون اینکه کوچکترین حمایتی در قبال جزایر ایرانی در اتحادیه عرب کسب کرده باشیم داستان چاوز و کاسترو هم بر تمامی جهانیان منهای سیاست مداران ایرانی روشن است که این دو رفیق با حمایت از تمامی کشورهایی که به نوعی با آمریکا در ستیزند تلاش می کنند تا به وزنه ای در میان توده های فقیر آمریکای لاتین تبدیل شوند و از طرف دیگر هنگام مذاکره با آمریکاییها چیزی برای معامله اندوخته باشند و این کالا می تواند ایران سوریه فلسطین و یا هر کشور دیگری باشد اما نکته غم انگیز اینجاست که دولت مردان ما در ده سال گذشته تلاش بسیاری کرده اند که با زدن چوب حراج بر ثروتهای ملی برای خودشان دوستان بدرد بخوری دست و پا کنند اولی آنها هند بود که اهرم پاکستان عامل مناسبی برای نزدیک شدن به هندیها به شمار می رفت اما بر حسب اتفاق هندیها متحد استراتژیکتری به نام آمریکا داشتند فلذا تنها چیزی که در این میان به هدر رفت مقادیر نا متنابهی گاز طبیعی و نفت بود که به ثمن بخس به هندیها پیشکش کردیم دومین گزینه پیش رو چینیها بودند که ما تصمیم گرفتیم با اهرم نفت و خرید بنجلهایشان با هم دوست شویم غافل از اینکه تراز تجاری ما با چین هفت بیلیون دلار است در حالی که تراز تجاری چین با آمریکا چهارصد بیلیون دلار است در نتیجه این دوست عزیزمون هم توزرد درآمد آخرین متحد ما روسیه بود که این آخری نیازی به توضیح ندارد فقط کافی است ببینیم که این متحد قابل اعتماد چه نانی در کاسه دیگر دوستانش نظیر اوکراین و گرجستان و ارمنستان گذاشته و به عینه در میابیم بهترین سیاست در قبال روسها دوری و کمی تا قسمتی دوستی است اما بهترین بخش این داستان بخش پایانی آن است که مشخص می شود علی رغم تمام پول بی زبونی که ما برای این سه متحد قدرتمندمان خرج کردیم آنها حاظر به دادن رای ممتنع هم نشدند و با رای مثبتشان پرونده ایران را با سلام و صلوات به شورای امنیت سازمان ملل فرستادند انشالله که ختم به خیر بشود

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴

Tory

Tory
Tory,
originally uploaded by Parsa Sanaz Saeed.
امروز یک ساعتی زود رسیدم مغازه و چون هوا عالی بود رفتم یک قدمی بزنم. نزدیک فروشگاه ما یک گورستان است که بیشتر به پارک می ماند تا قبرستان. عکس های آن را در فلیکر گذاشته ام. اگر هنوز این وبسایت در ایران فیلتر است که شرمنده من نمی توانم کاریش کنم اگر نیست بد نیست یک سری به آن بزنید و عکس ها را ببینید

سعید

پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۴

احمدي نژاد مشکلات کشورهاي ديگر را حل مي کند، طنزنوشته اي از ف. م. سخن

احمدي نژاد:"از تمام دنيا براي حل مشكلات شان با ما تماس مي‌‏گيرند" «ايلنا»

رئيس جمهور در گفت و گوي تلفني با بنيامين ويليام مکاپا رئيس جمهور تانزانيا
:احمدي نژاد- آقا ما خيلي مخلصيم. چطوري برادر؟
مکاپا (به زبان سواحيلي)- ها باريا مچانا مستر پرزيدنت! هوجامبو مه ون يکي تي؟ا
حمدي نژاد به مترجم- هوي پسر! اين چه طرزه کار کردنه! اين يارو داره حرف مي زنه من يک کلمه اش رو نمي فهمم. اين طوري بخواي کارکني همين جا، تو ايلام مي ذارمت زمين شخم بزني، بعد خواهرزاده ام رو مي آرم جاي توها. حواست باشه!
مترجم ضمن عذرخواهي با ترس و لرز صحبت هاي طرف آفريقايي را ترجمه مي کند:-اي احمدي نژاد! اي برادر! اي تو هميشه حامي ِ مردم ِ زجر ديده ي آفريقا! اي نور افشان ستاره ي آسمان لاجوردي! اي خورشيد تابان! اي کرم شب تاب! دستت را از اين راه دور مي فشارم و بر چهره ي نورفشانت بوسه مي زنم! درود بر تو و بر رهبر عظيم الشان اسلام حضرت امام خامنه اي دامت برکاته!
احمدي نژاد خطاب به مترجم- مردک! اين ياروئه دو کلمه گفت ها باريا مچانا، تو اين همه از توش چيز در آوردي؟! نکنه اين چيزها رو از خودت در مي آري؟ مطمئني به من گفت کرم شب تاب؟!
مترجم- قربان، به سر مبارک قسم اين عين گفته هاي جناب پرزيدنته. زبان سواحيلي زبان ايجاز و اختصاره و به قول مش قاسم کافيه بگه فسلخ، مي بايد يک ساعت تمام آن را ترجمه کرد بعدش تازه يک چيزي هم کم مي ياريم. کرم شب تاب هم در زبان تانزانيايي مثل حوري بهشتي در زبان فارسيه!
احمدي نژاد در حالي که عصبي شده است- بسه ديگه. مزخرف نگو. بپرس ازش ببين چي مي خواد؟مکاپا (ترجمه به صورت همزمان)- اي تو سردار بزرگ! ما در کشورمان مشکلاتي داريم که فقط شما مي توانيد آن ها را براي ما حل کنيد. ما، اينجا، بعد از سال ها در دارالسلام يک بازار بورسي راه انداختيم که نمي دونيم چطوري اداره اش کنيم. در روابط خارجي هم کسي ما را تحويل نمي گيرد. شما فعلا اين دو تا مشکل ما را حل کن تا بعد به مشکلات ديگر برسيم.
احمدي نژاد- ببين آقا مکاپا! چند تا راهنمايي مي کنم، اگه درست عمل کني، خودت و ملت شهيد پرور تانزانيا به اوج افتخار و شهرت مي رسيد. اول اين که هر چي داريد و نداريد بگذاريد تو صنايع هسته اي. بريد دنبال اتم. گندم مندم رو ولش، بچسب به انرژي هسته اي. اين پرزيدنت ِ قبلي ما، ما رو تو توليد گندم خودکفا کرد. خب که چي؟ اتمه که مهمه. همين که دهن تون رو باز کرديد و گفتيد اتم، تمام رسانه هاي غربي چهارچشمي به شما خيره مي شن و مشهور مي شين. شما کوتاه نيا. مي کِشن شما را به سازمان ملل. بکِشن. شما اصلا نگران نشو. اينا تفنگ شون خالي يه. شما برو تو مجمع عمومي سخنراني کن. يک دفعه مي بيني يک هاله نور اومد دور شما را گرفت و رفتي تو حفاظ. يک حصن و حصاريه که نگو. ايني که مي گم اغراق نمي کنم ها! ما خودمون به چشم خودمون ديديم که يه دستي هر چي رئيس جمهور و پادشاه بود از شونه گرفته بود و رو صندلي ميخ شون کرده بود. هيچ کس مژه نمي زد. پنداري مار گزيده بودتشان. راستش از اين وضعيت يک کمي ما رو خوف برداشت ولي خيلي تجربه ي با حالي بود. اين طوري همه ي دنيا شما رو تحويل مي گيره و مردم قهرمان تانزانيا رستگار مي شن. اين از روابط خارجي.
در مورد بورس هم، اينا همه اش بازي کثيف ِ سرمايه دارهاي زالوصفت و مافياييه. حتما شما هم رئيس مجمع مصلحتي چيزي داريد که کارهاتون اين طوري پيچ خورده. بريزشون تو قابلمه فلان فلان شده ها رو. ده تا شون رو که اعدام کني (شما ها ظاهرا يک جور ديگه اعدام مي کنيد؛ فرقي نمي کنه) همه چي رو به راه مي شه کانه اتفاقي پيش از اون نيفتاده. سهام بورس رو بفروش به مستضعفان قبايل جنگل نشين. اگر بلد نيستيد بگو تو سه سوت واست يکي از باجناق هام رو بفرستم تا مشکل بورس تون را حل کنه. من الان ايلام هستم و اينجا از ده و روستا نمي تونم به شما راحت زنگ بزنم و گپ بزنيم والا خودم راهنماييت مي کردم. اصلا نترسي شاخص بورست يهو چهار رقمي بشه و به نه هزار و هشت هزار برسه ها! يک کم که بگذره همه چي خود به خود رو به راه مي شه. هر کي هم زر زيادي زد بگو سازمان اطلاعات تون دعوت اش کنه براي مذاکره و يک کم پند و اندرز بده و بگه چه آخر عاقبتي در انتظارشه. به روزنامه ها هم دستور بده تو صفحه ي اول از بورس ننويسند. ما به اين کارها مي گيم مهرورزي. تا مي توني شما هم مهرورزي کن. اين طوري مشکلات تون حل مي شه.
مکاپا- خيلي از راه نمايي هاي شما متشکرم آقاي پرزيدنت. ولي اينها که گفتيد کمي دور از عقل و تمدن نيست؟ ما اينجا اگر اين حرف ها را بزنيم ممکنه بگن طرف خل شده. درسته که ما دلارها و موقعيت ژئوپوليتيک و سعدي و ابن سيناي شما را نداريم ولي اين قدرها هم وضع روحي مون آشفته نيست. مردم ممکنه به اين کارهاي ما بخندند. اين طور نيست؟
احمدي نژاد به مترجم- مطمئني اين يارو رئيس جمهوره؟ نکنه مزاحم تلفني باشه و سر کار رفته باشيم؟ اين اتفاق تو يکي از کشورهاي اروپايي افتاده ها! ببين چه اراجيفي مي بافه مرتيکه ي ايدزي!مترجم- نه قربان. کد تانزانيا رو تلفن افتاده. تازه حرف بدي نمي زنه اين... منظورم اينه که...!احمدي نژاد- تو از فردا همين جا مي موني کار کشاورزي مي کني! به اين يارو بگو بره هر تاج گلي مي خواد به سر خودش بزنه. بره از آمريکا و فرانسه و آلمان کمک بگيره! مرتيکه ي خودباخته!مترجم- قربان عاليجناب مکاپا مي فرمايند: مونگو ايباريکي تانزانيا نا واتو واکه از دست احمدي نژاد! بادايه! بادايه!احمدي نژاد- اين چي گفت؟!مترجم- هيچي قربان! به خدا سپرد!... روساي کشورهاي بورکينافاسو، گينه، بنين و مالاوي هم پشت خط اند و براي حل مشکلات شون از شما کمک مي خوان. وصل کنم يا نه؟
[وب لاگ ف. م. سخن]

وحید 13/11/84

Who wants to be a millionaire?

داستان از آنجایی شروع شد که راننده یک ماشین آشغالش را از شیشه به بیرون پرت کرد و یک خانم دوچرخه سوار که از این کار ناراحت شده بود آشغال را به داخل ماشین این آقا پرت کرد خوب نتیجه این شد که یک بزن بزن حسابی به سبک فیلم فارسی شروع شد. از آنجاییکه اینجا در تورنتو مردم دست به یخه نمی شوند و اگر دعوایی رخ بده معمولا برای همدیگه اسلحه می کشند و یکی دو نفر این وسط نفله می شوند این خبر و عکس های آن روی صفحه اول روزنامه تورنتو استار سر و کله اش پیدا شد. جالبه نه؟ خلاصه اگر دوستان کار و بارشان را ول کنند و یک دوربین دستشان بگیرند و توی تهران یک چند ساعتی ول بچرخند می توانند کلی از این سوژه های خبری جمع کنند و برای ندید بدید های کانادایی بفرستند و یک پولی هم به جیب بزنند. اصلا فکر کنم مردم از سایت های پورنو خسته شده اند اگر یکی بیاد و یک سایت از عکسهای بزن بزن در شهرهای مختلف ایران درست کنه و نفری یک دلار در ماه حق آبونمان بگیره، میلیاردر بشه. خلاصه از ما ایده و از شما عمل

سعید

پلی بوی

دیروز در روزنامه بیست و چهار ساعت چاپ تورنتو عکس جالبی چاپ شده بود. در این عکس عده ای تظاهرات کننده در حالی که فریاد می زدند و پوستری با آرم پلی بوی و یک خط قرمز روی آن حمل می کردند نشان داده شده بود. شرح عکس حتی از خود عکس جالبتر بود:" حدود پانصد نفر از مسلمانان در جاکارتا در مخالفت با تاسیس دفتر پلی بوی و چاپ نسخه محلی آن در اندونزی دست به تظاهرات زدند. لازم به ذکر است که اندونزی پر جمعیت ترین کشور مسلمان است". جالب است نه؟؟!! فقط و فقط یک خبر ساده که جمله جمله آن درست است و دروغ هم نیست اما کنار هم چیدن آن با زیرکی خاصی انجام گرفته است که به نظر من این موضوع را القاء می کند که:" در بزرگترین کشور مسلمان فقط پانصد نفر با تاسیس پلی بوی مخالف هستند". بدون اشاره به موضوع و یا بیان نظر خودم امروز خبر را به دو نفر مختلف نشان دادم. اولی خانمی فیزیو تراپ و کانادایی است با گرایش سیاسی راست و نسبتا مذهبی (جهود)، یک کمی نگاه کرد و گفت:"مشکل این آدمها چیه؟ خوب می شه با نخریدن مجله و بایکوت کردن آن خیلی ساده و مسالمت آمیز به ایشان گفت اشتباه تشریف آورده اید". بد نیست! ها؟ دومی را اصلا نمی شناسم چون اولین باری بود می دیدمش!! بله درست حدس زدید! یک مشتری با حال که فرصت داشت کمی گپ بزند. این آقای هفتاد و اندی ساله گفت:" خوب که چی؟ شاید هماهنگی نشده بوده و این پانصد نفر فقط شروع یک حرکت هستند. شاید هنوز خبر آنچنان که باید در اندونزی نپیچیده!! شاید هم مردم مسائل مهمتر از پلی بوی دارند". اینهم جالب بود. ظاهرا مساله جمعیت که مطرح شده است نظر بعضی را جلب کرده است. خوب اینهم از خبرهای اینچنینی که قبلا قول داده بودم نمونه هایی از آنها را برایتان بنویسم
سعید