کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۴

نوستالوژی

به خودم که می آیم می بینم که توی بزرگراه 404 دارم می روم به سمت خانه. هرچی که فکر می کنم یادم نمی آید که از مغازه تا اینجا را چطوری آمده ام! فکرم همه جا بود الا تورنتو. راستش در تمام راه تا اینجا داشتم به این فکر می کردم که من اینجا چکار می کنم؟ همه اش تقصیر این سیاوش قمیشی است. هر وقت این نوار لعنتی را گوش می کنم، این غول نوستالژی بیدار می شه! خیلی وقته دیگه بارون نزده ... اما اینجا یک نم نمکی بارون داره می یاد! ایران که بودم ... خودم فکر خودم را قطع می کنم و به خودم می گم: می دونم می دونم می دونم! لازم نیست بگی! این روزها همه به فکر این هستند که یه جورایی بزنند بیرون اما یادته وقتی تازه آمده بودی محسن چی گفت؟ آره! به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. راستی من اینجا چه کار می کنم؟ باید لاینم را عوض کنم و برم توی بزرگراه شماره هفت! راستی اینها شیخ فضل الله، مضل الله ندارند؟ این شماره ها چی چیه؟ خیلی بی روحه! خیلی وقته ابری پرپر نشده .. دل آسمون سبکتر نشده! یه بغض عجیبی داره خفم می کنه باید یه چک را بندازم توی صندوق شهرداری منطقه و بعد آها تا یادم نرفته برم عکسها را بگیرم. اما نه! ساعت هفت ونیمه! بد نیست برم و نیم ساعت آخر برنامه ای که پارسا و باقی رفقاش در آن شرکت کرده اند را ببینم شاید این آقا غوله بره پی کارش! تخته گاز خودم را می رسونم مرکز! بچه ها فارغ از غم دنیا، خنده کنان در حالی که دنبال هم می کنند از اتاق اسباب بازی ها که طبقه پایینه تازه آمده اند تا شعری بخوانند و بروند خانه. پارسا، شایان و نیک آریا دنبال هم می کنند ساناز و پدرهای آن دوتا سعی در آرام کردنشان دارند. آنقدر غرق شادی و لذت این فسقلی ها شده ام که یادم می ره که با کسی سلام علیک نکرده ام. "سلام!" می شینم روی صندلی پیش "پرتو" پدر نیک آریا. از اون بچه های دوست داشتنی است. انگاری آرامش بچه ها به منهم منتقل می شه!! بعد از اینکه ساناز و پارسا را می رسونم خونه می رم که عکسها را بگیرم و یک خرید کوچولویی بکنم و چکم را به حساب بگذارم و برگردم. یادم رفته بود این نوار لعنتی را خاموش کنم! هیچکی مثل ایرونی نمی شه! ایرونی ساقه و برگ و ریشه! ساقه از ریشه جدا نمی شه! روزگارمون پاییز می شه! اما هیچوقت زمستان نمی شه! ایرونی برقراره همیشه! هیچکی مثل ایرونی نمی شه! تصمیم می گیرم نوار را عوض کنم. اولین نواری که دم دستمه "فریاد" شجریان است! اگر از سیاوش بدتر نباشه بهتر هم نیست. رادیو هم که مثل همیشه طبل جنگ می زنه. ها؟ گفت ایران! هه هه!! خبر جالبه. گوینده رادیو از شنونده ها می پرسه شما بچه هاتون را معمولا به چه منظوری می فرستید مدرسه و دانشگاه؟ و بدون معطلی می گوید در ایران اخیرا کلاسی برای آموزش بمبگذاری انتحاری در دانشگاهی در تهران برپا شده است و الا آخر. فکر کنم همان شجریان ایده بهتری بود! خانه ام آتش گرفته است! آتشی جان سوز! کلافه می شوم! با حرص ضبط را خاموش می کنم و ادامه راه را دوباره توی خیالم بر می گردم تهران

سعید

هیچ نظری موجود نیست: