اگر بار گران بودیم رفتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
اگر نا مهربان بودیم رفتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
آها ها های های های امان امان امااااااااااااااااااان ای دل
آقا ما رو حلال کنید. اگر حرف بدی زدیم که به کسی برخورد ما رو تو رو جدتون حلال کنید! آخه من فردا دارم برای یک دوره آموزشی دو روزه می روم مملکت شیطان بزرگ: آمریکا! از ترسم به خاطر سین جین هایی که سر مرز، اخیرا از ایرانی ها به دلیل افاضات رئیس جمهور نه چندان محترم می کنند مجبورم چهار ساعت زودتر برم فرودگاه. بیست تا سی درصد شانس دارم که بدون مشکل رد شوم و هفتاد تا هشتاد درصد احتمال سین جین شدن! خوب الان یک ساله که رئیس شرکتمون اصرار داره که برم اما هربار بهانه آوردم که من شهروند کانادا نیستم و با پاسپورت ایرانی امکان نداره که برم. وقتی مرداد ماه کارت شهروندی ام را گرفتم اولش یک چند ماهی بهش نگفتم تا اینکه توی نوامبر یک دفعه یادش افتاد و به سبک گل آقایی پرسید "پس چی شد؟" خوب دیگه چاره ای نبود. کلاسها تا ماه فوریه که الان باشه پر بود پس به ناچار مجبور شدم که توی سردترین ماه سال برم به اوکونومووک که شهرکی نزدیک میلواکی در ایالت ویسکانسین است. سمینار پنج شنبه و جمعه است و بلیط برگشت من شنبه غروب! اینجایی که دارم می رم پیست اسکی وماساژ و اینجور داستانها داره. اما من که تنها هستم و اهل این قرتی بازی ها هم نیستم – گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه بو می ده – باید برای جمعه بعد از ظهر تا شنبه ساعت دو و سه عصر که باید برم فرودگاه، یک فکری بکنم. اگر هوا خوب باشه از آنجاییکه دارم ماشین کرایه می کنم، می رم گشت و گذار دور شهر. خوب این داستان را تا اینجا داشته باشید تا برگردم. برگشتن من البته دو حالت داره یا بر می گردم تورنتو و داستان را روی وبلاگ می گذارم و یا مثل ماهر احرار که فرستادنش مملکتش لای دست "بشاراسد"، منم بر گردانده می شم ایران لای دست "عمو سعید" که در این صورت شما باید یک چند سالی منتظرباشید تا من براتون بگم چی شد البته اگر جسم سخت به کله مبارک اصابت نکنه
سعید
اگر نا مهربان بودیم رفتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
آها ها های های های امان امان امااااااااااااااااااان ای دل
آقا ما رو حلال کنید. اگر حرف بدی زدیم که به کسی برخورد ما رو تو رو جدتون حلال کنید! آخه من فردا دارم برای یک دوره آموزشی دو روزه می روم مملکت شیطان بزرگ: آمریکا! از ترسم به خاطر سین جین هایی که سر مرز، اخیرا از ایرانی ها به دلیل افاضات رئیس جمهور نه چندان محترم می کنند مجبورم چهار ساعت زودتر برم فرودگاه. بیست تا سی درصد شانس دارم که بدون مشکل رد شوم و هفتاد تا هشتاد درصد احتمال سین جین شدن! خوب الان یک ساله که رئیس شرکتمون اصرار داره که برم اما هربار بهانه آوردم که من شهروند کانادا نیستم و با پاسپورت ایرانی امکان نداره که برم. وقتی مرداد ماه کارت شهروندی ام را گرفتم اولش یک چند ماهی بهش نگفتم تا اینکه توی نوامبر یک دفعه یادش افتاد و به سبک گل آقایی پرسید "پس چی شد؟" خوب دیگه چاره ای نبود. کلاسها تا ماه فوریه که الان باشه پر بود پس به ناچار مجبور شدم که توی سردترین ماه سال برم به اوکونومووک که شهرکی نزدیک میلواکی در ایالت ویسکانسین است. سمینار پنج شنبه و جمعه است و بلیط برگشت من شنبه غروب! اینجایی که دارم می رم پیست اسکی وماساژ و اینجور داستانها داره. اما من که تنها هستم و اهل این قرتی بازی ها هم نیستم – گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه بو می ده – باید برای جمعه بعد از ظهر تا شنبه ساعت دو و سه عصر که باید برم فرودگاه، یک فکری بکنم. اگر هوا خوب باشه از آنجاییکه دارم ماشین کرایه می کنم، می رم گشت و گذار دور شهر. خوب این داستان را تا اینجا داشته باشید تا برگردم. برگشتن من البته دو حالت داره یا بر می گردم تورنتو و داستان را روی وبلاگ می گذارم و یا مثل ماهر احرار که فرستادنش مملکتش لای دست "بشاراسد"، منم بر گردانده می شم ایران لای دست "عمو سعید" که در این صورت شما باید یک چند سالی منتظرباشید تا من براتون بگم چی شد البته اگر جسم سخت به کله مبارک اصابت نکنه
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر