کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۴

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

امروز یاد یکی از خاطرات زمانی که در فروشگاه چشمک کار می کردم افتادم. برای اونهایی که قاسم -شوهر خواهر احمد که خودش شوهر خواهر من باشه- را نمی شناسند باید بگم که از اون دسته بچه هایی است که خیلی منحصر به فرد و دوست داشتنی است. یکی از خصوصیات بارزش اینه که می تونه در عین حالی که قیافه اش خیلی جدی به نظر می آید باهاتون شوخی کنه و متوجه هم نشوید. یادمه که یک روز صبح همگی مشغول تمیز کاری بودیم و هنوز مغازه را درست و حسابی باز نکرده بودیم، من واحمد و مجید و قاسم و حبیب و نمی دونم اگر کسی دیگه ای هم بود یا نه هرکدام به تمیز کردن مغازه مشغول بودیم. یکی جارو می زد یکی گردگیری می کرد و یکی تی می کشید و ... خلاصه همه سرگرم تمیزکاری بودیم که یکدفعه یک آقایی آمد داخل و یک سوال چرندی پرسید. قاسم از همه بچه ها دم دست تر بود برگشت در جواب بهش گفت: نمی دانم. طرف شاکی شد و گفت چطور اینجا کار می کنی و نمی دانی؟ از باقی افراد بپرس شاید یکی بداند!! قاسم هم خیلی خونسرد جواب داد آقا جان چرا متوجه نیستی؟ ما گروه نظافتچی هستیم که صبح زود می آییم و اینجا را تمیز می کنیم تا اربابها بیایند. ما را چه به این حرفها!! ما که همگی میخ طرف شده بودیم گفتیم که الانه که دعوا بشه! اما طرف ظاهرا باور کرد و با نگاهی متعجب از عظمت دفتر و دستک فروشگاه چشمک که فقط چهار پنج تا نظافتچی داره بهت زده بیرون رفت و آنوفت بود که صدای خنده ما مثل بمبی توی مغازه پیچید. حالا چرا یاد این داستان افتادم خودش حکایتی دارد. توی محله ای که من کار می کنم تا دلتون بخواد خل و چل داریم که بیشترشان بی آزار هستند. یکی از اینها خانمی است حدود شصت ساله که وقتی میاد داخل، شروع می کنه سوالهای بی ربط می کنه و تا جواب هم نگیره ول کن نیست. یک سال پیش یک روز باهاش یک دعوای حسابی کردم و در حالی که می گفت که نفرینم می کنه رفت و یک سالی پیداش نشد. البته هر روز میامد پشت شیشه مغازه و همینکه من را می دید زیر لب فحش می داد و نفرین می کرد و می رفت. این داستان ادامه داشت تا اینکه امروز دوباره آمد داخل مغازه. سر صحبت را خودش باز کرد و گفت که پاهاش مشکل داره و به نظر من چه کار باید بکنه. یک جواب چرند دادم تا از شرش خلاص شم اما نشد. یک چیزی حدود ده دقیقه سوال کرد و من هم جواب های بی ربط دادم که اگر به بعضی از سوالها و جواب ها دقت می کردید فکر می کردید که من دیوانه ام و این خانم سالمه. مثلا وسط حرفهاش یک دفعه پرسید اینجا مال توست؟ گفتم نه! گفت مال کیه؟ گفتم نمی دانم! شاید مال مرغها باشه. گفت آها! مرغهای زنده یا مرده؟ گفتم فکرکنم مرغهای نیمه جان! حالا این وسط همکارم هم سرشو پشت صندلی قایم کرده و بی صدا می خنده اما به شدت شونه هاش از زورخنده تکان می خورد. این گفتگوی ده دوازده دقیقه ای با ورود یک مشتری نرمال خاتمه یافت و من به بهانه مشتری از دستش خلاص شدم. وقتی داشت می رفت بیرون گفت که به زودی بر می گرده. مثل اینکه از من خوشش آمده. خدا به داد برسه

راستی هر کی این داداش قاسم ما رو دید بهش یه سلام مفصل برسونه و بگه که ما خیلی مخلصشیم

سعید

هیچ نظری موجود نیست: