دقیقا سر ساعت، در هواپیما بسته شد. دور و بر خودم را نگاه کردم دیدم کل مسافرها با خودم 9 نفر بیشتر نیستند. البته برای پنجشنبه صبح و پرواز تورنتو – میلواکی و هواپیمای چهل و هشت نفره، خیلی هم عجیب و غریب نبود. هواپیما دقیقا سر ساعت پرواز کرد و یک ساعت و چهل دقیقه بعد در فرودگاه میلواکی به زمین نشست. فرودگاهی نه چندان بزرگ که راحت راهم را در آن پیدا کردم و رفتم که ماشین اجاره کنم. شرکت نشنال را قبلا چک کرده بودم و قیمت هاش مناسب بود. از شانس من ماشین های ارزان قیمت همه اجاره داده شده بودند و مجبور شدم یک پونتیاک گران قیمت اجاره کنم. خوب چاره ای نداشتم. به جای هفتاد دلار مجبور شدم سیصد و چهل دلار بدم. نقشه راه را گرفتم و راه افتادم. ده پانزده دقیقه اول رانندگی در هر ماشین تازه ای معمولا عجیب و غریب است. تا بیام عادت کنم یک راننده کامیون خیلی مودبانه همراه با بوق، انگشت نشانم داد که خوش آمد گویی خوبی نبود اما ... بگذریم. یک راست رفتم به محل کلاسها و بعد از معرفی و این داستانها اول ناهار خوردیم و بعد هم یک ضرب تا ساعت پنج و نیم کلاس داشتیم. وقتی که به لیست کسانی که در کلاسها شرکت کرده بودند نگاه کردم تازه متوجه شدم که چرا کسی اصلا تحویل نمی گیرد. تنها من ازکانادا بودم و الباقی همه آمریکایی و از ایالتهای مختلف!! همیشه شنیده بودم که آمریکایی ها به طور عموم خیلی خونگرم هستند اما میان این بیست و اندی آدمیزاد فقط یک نفر با من گرم گرفت که آنهم اصلیتش مکزیکی بود و وقتی متوجه شد که ایرانی هستم کلی سوال پیچم کرد. بعد از تمام شدن کلاس رفتم هتل و دوش گرفتم و زدم بیرون. یک ساندویچ خوردم و توی فروشگاه های اطراف یک چرخی زدم اما از آنجایی که من اگر خرید نداشته باشم حوصله الکی چرخیدن توی مغازه ها را ندارم زود برگشتم هتل و باقی وقتم را به تماشای تلویزیون صرف کردم. صبح روز بعد تمام روز به کلاس صرف شد و با تمام تلاشی که کردم نتوانستم با یکی از این همه آدم ارتباط برقرار کنم البته به جز همان رفیق مکزیکی! بعد از تمام شدن کلاس تصمیم گرفتم که بروم میلواکی یک چرخی بزنم که با چند نفر از بچه های محلی که در میان گذاشتم نظرم را عوض کردند و گفتند که تمام وقتم در ترافیک تلف خواهد شد. خوب در نتیجه رفتم و یک چرخی در اوکانومووک زدم که بد نبود. شهرکی بسیار جمع و جور. در مجموع آدمهای زیادی توی خیابان نبودند. چند تایی عکس گرفته ام که در اولین فرصت براتون می گذارمشون روی وبلاگ. خیلی زود برگشتم هتل و شام خوردم و یک کم تلویزیون دیدم و خوابیدم. سفر به شیکاگو یک کمی من را نگران کرده بود
ادامه دارد
سعید
ادامه دارد
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر