کل نماهای صفحه

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴

شیکاگو

روز شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم و صبحانه ام را خوردم و حدود ساعت هشت و نیم زدم بیرون. یک کمی دل شوره داشتم. دلیلش هم این بود که نقشه و همه چیز داشتم اما رانندگی و همزمان چک کردن نقشه و ... کمی مشکل تر از آن چیزی است که ممکن است شما در ذهنتان داشته باشید مخصوصا با سرعت بالا در بزرگراه! به هر حال هر طور بود راه خودم را به طرف بزرگراه 94 که مستقیما به شیکاگو می رود پیدا کردم. بزرگراهی که با توجه به فصل زمستان خشک و برهوت بود. جالب اینجا است که بخشی از این بزرگراه که داخل ایالت ویسکانسین بود پولی نبود اما همینکه وارد ایالت الینویز شدم دیدم تابلو زده اند آقا جان پولهاتون را آماده کنید که اینجا بزرگراه ها پولی است. یک دلار نیم پرداختم و ادامه دادم. نکته جالب اینجا بود که وقتی می خواستید که از بزرگراه خارج شوید هم باید دوباره پول می دادید. وقتی رسیدم انتهای بزرگراه مامور نبود و باید دقیقا هشتاد سنت می انداختم داخل یک چیز سبد مانند ناهنجار!! جیبهامو گشتم و دیدم هشتاد و پنج سنت دارم اما از شانس بد یکی از کوارتر هام افتاد کنار صندلی! در حالی که در عرض دو دقیقه پشت سرم یک صف طولانی تشکیل شد اما هیچکس دستش را نگذاشت روی بوق یا سرش را بیرون نیاورد تا فحش بدهد، به هر بدبختی بود کوارترم را برداشتم و انداختم توی سبد کذایی و چراغ سبز شد و رفتم. البته بالای سبد نوشته شده بود که اگر پول خرد همراه ندارید به این شماره زنگ بزنید و برای پرداخت آن اقدام کنید. خوشبختانه کار من به اینجاها نکشید. با هر مشکلی بود راهم را توی شهر بی در و پیکر شیکاگو پیدا کردم و ماشین را تحویل دادم. جالب اینجاست که در میلواکی کلا دو سه تا ماشین بیشتر برای اجاره کردن، نبود اما اینجا بیشتر از پانصد ششصد ماشین توی پارکینگ بود. با اتوبوس رفتم ترمینال شماره یک. کارت پروازم را گرفتم و دیدم که ساعت حدود دوازده است و برای دیدن افسر امنیتی زود بود. تصمیم گرقتم که بروم و یک سری به دان تاون شیکاگو بزنم. حدود چهل و پنج دقیقه در راه بودم تا رسیدم. پیاده که شدم دیدم که کم و بیش اشتباه کرده ام چرا که هوا خیلی سرد بود و من نمی دانستم که شیکاگو به باد خیز بودنش معروف است. سمت ساختمان های بلند را گرفتم و راه افتادم. مشکل اینجا بود که من ماشین نداشتم و شیکاگو شهر گل و گشاد و بی در و پیکری است پس به اندازه چهل و پنج دقیقه پیاده روی کردم و یک ربع هم صرف پر کردن شکم مبارک شد. وقتی برگشتم فرودگاه ساعت سه بعد از ظهر بود. برا دیدن آقا پلیسه باید می رفتم ترمینال پنج که با قطار حدود ده تا پانزده دقیقه راه بود. برخورد افسر امنیتی خیلی با افسری که در کانادا دیدم فرق می کرد. جلوی من دو تا عرب که نمی دانم از کجا آمده بودند و یک فلسطینی و پاکستانی بودند که برخورد افسر پلیس با آنها یک کمی مرا ترساند. اما اگر چه برخوردش خوب نبود اما گیر هم نداد و گذرنامه ام را مهر کرد و فرستادم برای قسمت بار. توی قسمت بار بهم گفتند کفشهاتو در بیار. اینجا بود که کم کم داشتم جوش می آوردم آخه هر چیزی یک حدی داره اما تصمیم گرفتم بحث نکنم چرا که خیلی ها پیش از من امتحان کرده بودند و جواب عکس گرفته بودند. یعنی به قول برره ای ها باید از افعال معکوس استفاده کرد یعنی به طرف بگی که چقدر داری با این رفتارشون حال می کنی!! وقتی داشتند دل و روده ساک کوچولومو بهم می ریختند سر و صدای چهار پنج تا دختر که فرودگاه را روی سرشون گذاشته بودند توجهم را جلب کرد تازه اینجا بود که دیدم ای بابا همه کفش هاشون را در می آورند و ساک همه دل و روده اش بیرون است و اونها هم دارند با این موقعیت حال می کنند و به قول معروف دارند به ترک دیوار می خندند. از دیدن این منظره یک کم احساس بهتری پیدا کردم.از اینجا به بعد باقی سفر به راحتی گذشت و وقتی دوباره پایم را تو خاک کانادا گذاشتم مطمئن نبودم که آیا دوباره هوس سفر به ایالات متحده آمریکا به سرم خواهد زد یا نه!! افسر اداره امنیت ملی را با آنهمه سوال عجیب و غریب توی نظرم آوردم و اینکه همه فقط با نشان دادن پاسپورتشان از مرز عبور می کنند و من باید توضیح بدهم که کی می روم کی بر می گردم و کجا می روم و با کی هستم. شاید به این ترتیب باید واقعا دلیل خوبی داشته باشم برای رفتن

سعید

هیچ نظری موجود نیست: