یک روزهایی دلت می خواد یک چیزی بنویسی اما نمی دونی چطوری بنویسیش. یک روزایی هم هر قدر انگشتهاتو روی کیبورد نگه می داری کلمه ای روی صفحه مانیتور ظاهر نمی شه. یک روزهایی مثل امروز خودت اینجا و دلت آنجاست. به ساناز گفتم این بازار نوروزی چیزی جز وقت تلف کردن نیست و هیچ حال و هوای عید نداره. گفت: ما که از اینجا مونده و از آنجا رانده ایم پس بگذار دلمون به همین حداقل خوش باشه! شایدم راست می گه باید به این حداقل ها راضی بود. هنوز هم با ایرانی های خارج نشین که صحبت می کنی همه اش صحبت اون روزهای خوب و دور هم بودن و عید دیدنی رفتن و عیدی گرفتن می کنند. وقتی با ایرونی های داخل ایران صحبت می کنی می گویند ما خانه تکانی مان که تمام می شه در را می بندیم و میریم مسافرت. دیگه از آن عید دیدنی ها و از این خونه به اون خونه رفتن ها و اسکناسهای لای قرآن خبری نیست. خوب که نگاه می کنم می بینم که ما ها بیشتر این رسومات را به جا می آوریم تا ایرانی هایی که هنوز ترک وطن نکرده اند. به هر حال اون حس و حال نیست که نیست خوب کاریش نمی شه کرد ما که عیدی برای فینگیلی مون گرفتیم. دیروز بعد از خرید همین که رسیدم خانه بسته را که دستم دید پرسید چی چی برام خریدی؟ دلم نیامد بهش نشون ندم. تی شرت و ژاکتی را که براش خریده ایم بهش دادم و گفتم که عیدی اش است. خیلی خوشحال شد و گفت خیلی خوشگله می تونم بپوشمشون؟ با کمی تقلا بالاخره راضی شد که تا امروز صبر کنه. امروز صبح هم که بیدار شد سوال اولش این بود که کی عیدی برام ماشین خریده؟ خلاصه که یواش یواش داره به عید علاقه مند میشه چرا که می تونه عیدی بگیره. البته پارسا کم کم که بیشتر متوجه بشه، کادوی کریسمس هم می خواد. فکر کنم که سال دیگه که بره مدرسه این اتفاق بیفته
با آرزوی سالی پر از شادی و سلامتی برای همه دوستان دیده و نادیده و با امید به آنکه کشتی طوفان زده سیاست به سلامت به ساحل برسد
سعید
با آرزوی سالی پر از شادی و سلامتی برای همه دوستان دیده و نادیده و با امید به آنکه کشتی طوفان زده سیاست به سلامت به ساحل برسد
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر