کل نماهای صفحه

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

پاریس 2

تصمیم داشتم شرح سفرم به پاریس را در چند قسمت بنویسم اما این روزها هم سرم حسابی شلوغه و هم اصلا حال و هوای نوشتن ندارم. وقتی دو ماه قبل از سفر، بلیطم را رزرو کردم آنقدر هیجان زده بودم که به هرکی که می شناختم و نمی شناختم گفتم که دارم میرم پاریس. واکنش بعضی از مشتری ها خیلی جالب بود مخصوصا وقتی که می شنیدند که بعد از پنج سال می توانم خانواده ام را ببینم.آشناها هم بیشتر روی این موضوع که چرا ساناز و پارسا را با خودم نمی برم زوم کرده بودند و بعضا با متلکهاشون دلخورم کردند که سعی کردم فراموش کنم. یک هفته ای که آنجا بودم، گذشت زمان خیلی متفاوت از گذشته بود. در راه برگشت بیشتر به ساناز و پارسا که دلم براشون تنگ شده بود فکر کردم. اما همینکه زندگی برگشت به روال عادی یک حس عجیب و غریبی بهم دست داد که تجربه ای از آن نداشتم. یک حس غریب دلتنگی! یک علامت سوال عجیب چرا؟ کلافه ام! نمی دانم چرا ما هم مثل میلیون ها خانواده نرمال در سراسر دنیا نمی توانیم دور هم زندگی کنیم؟ این تاوان کدام گناه ناکرده است؟ آنقدر کلافه ام که این دو سه روز نتوانسته ام فکرم را جمع و جور کنم و ببینم که چه کار دارم می کنم. شاید بهترین تعبیر را از این سفر یک هفته ای "نغمه" داشت وقتی که گفت بیشتر به خوابی خوش می مانست تا واقعیت! نمی دانم! شاید هم خواب دیده ام! طعم دوباره سر یک سفره نشستن ! شوخی های ممتد و گاه جدی نمای احمد، تلاش زیاد ناهید و آرش برای آنکه در کمترین زمان بهترین برنامه ریزی را بکنند تا به همه خوش بگذرد که انصافا موفق هم بودند، خونسردی و همراهی های نغمه در کنترل آمیتیس شیطون که به پرنده ای کوچولو در قفسی گرفتار می مانست و مامان در مرکز این دایره که نقطه اتصال جمع بوده و هست و خواهد بود همه و همه دست به دست هم دادند که سفرم به خوابی خوش بماند تا واقعیت! نیلگون آنقدر آرام و بی سر و صداست که از این لیست به راحتی جا افتاد. دخترکی خجالتی که نمی دانستی امتداد مرز حساسیتهای کودکانه اش تا به کجاست! دلم برای همه شان تنگ است! می گویند آدمی به امید زنده است! پس به امید روزی که دوباره دور هم باشیم اما نه یک هفته و نه یک ماه که برای همیشه

سعید

هیچ نظری موجود نیست: