پرلاشز را همیشه دوست داشتم ببینم! با خودم می گفتم اگر یک روزی برم آنجا در خیالم با او گفتگویی بی پیرایه و خودمانی می کنم. بهش می گویم که چقدر همیشه از جمله آغازین بوف کور لذت برده ام:– در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می تراشد این زخمها را نمی شود به کسی ابراز کرد– شاید باید داستان را همینجا در حالی که هنوز شروع نکرده بود به پایان می برد. به او می گفتم که به ایده من تمام آنچه را که در این داستان می خواست بگوید در یک جمله طلایی خلاصه کرد و فقط ادامه داد تا آنهایی که عادت به روده درازی دارند را خوشحال کند! پیشرو بود! در فهم مردم زمانه اش نگنجید و عاقبت هم بین دق مرگ شدن از کج فهمی مردمان خرافه پرست، و رها ساختن روح سرکشش با دستان خود و منتظر نماندن و چشم دوختن به در برای از راه رسیدن ملک الموت، راه دوم را برگزید. صبح شنبه یک روز زیبای بهاری و حدودا چند روزی پیش از سالمرگش خودم را به ناگهان کنار آرامش سبز سنگی سیاه و ساده یافتم. با خودم مرور کردم گفتگوی ساده ام را با او! کنار درختی کهن آرمیده بود. سادگی اش را در سنگ نشان آرامگاهش می شد دید: صادق هدایت! همین و یک نقش کوچکی از یک بوف! تولد و مرگش نیز در کنار سنگ ثبت شده اند تا یادمان باشد اگرچه عمری کوتاه داشت اما پربارتر از بسیاری از کهنسالان این مرز و بوم زیست
سعید

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر