
روز اول
امروزوارد شهر پاریس شدیم و قبل از اینکه برویم هتل از برج ایفل بازدید کردیم
رئیس بانک اصلا اجازه نداد به برج نزدیک شویم چون می گفت خاطره برج پیزا درس بزرگی به او داده!بنابراین همه از فاصله دور برای برج دست تکان دادیم
البته بجز بن لادن و شرلوک هلمز که دستشان بند بود یعنی بن لادن می خواست برود برج ایفل را منفجر کند و شرلوک هلمز هم چهار چنگولی به او آویزون شده و قدرت حرکت را از بن لادن گرفته بود هلمز هم مثل ما می دانست اگر بن لادن ایفل را منفجر کند مستر فت همه مان را مجبور می کند تکه هایش را مثل پازل کنار هم بچینیم تا برج دوباره تشکیل و سرپا شود! اینجا بود که یک بحث بنیادی بین بچه ها شکل گرفت که اصلا ایفل سمبل چیه؟ رستم گفت این سمبل نیست بلکه یک گرز برعکس است که در سبک گوتیک طراحی شده مجنون گفت ارتفاع برج نشان می دهد این سازه برای عشاقی طراحی شده که در عشق شکست می خورند و می خواهند با استفاده از نیروی جاذبه و آسفالت کف خیابان از دست یار بی وفا راحت شوند و اگر ترس از ارتفاع – که در خانواده شان ژنتیکی است – نبود تا حالا خودش را به نوک برج و از آنجا به کف خیابان رسانده بود طفلکی مجنون هنوز نتوانسته خاطره فرار لیلی با کینگ کونگ را فراموش کند او پس از این حادثه بارها از ما پرسید : آخه کینگ کونگ چی داشت که من نداشتم؟
عصر حجری هم سعی کرد ما را قانع کند که این تیغه یک ساعت آفتابی است اما نیچه معتقد بود کار کرد ایفل چیزی شبیه به برج آزادی خودمان در تهران است یعنی توریستها و بقیه کسانی که به پاریس می آیند کنارش عکس می گیرند تا بتوانند به بچه محلها ثابت کنند جدی جدی پاریس بوده اند ! نسل سومی با چشمان گشاد و دهن بار گفت : اف! برج چیه بابا ... این لامصب سفینه است! نه یک نمکدونه ... شاید هم مامان هاچ باشه!و بعد هم شروع کرد به هد زدن و خواندن آواز <<الهی سقف آرزوت!خراب بشه روی سرت>>!ناگهان روسو از مستر فت پرسید : راستی به نظر شما این چیه؟ مستر فت کمی ما و کمی برج را نگاه کرد و گفت : خوب یه برجه دیگه! همه از روی تاسف سر تکان دادیم و نگاهی عاقل اندر سفیه به مستر فت انداختیم و به طرف اتوبوسمان حرکت کردیم مستر فت که دستپاچه شده بود دنبالمان دوید و گفت: نه ! صبرکنید نظرم عوض شد می دانید ... بیشتر شبیه منجنیقه ! ای بابا کجا می روید ... حالا که دقت می کنم می بینم بی شباهت به سوهان ناخن هم نیست نه؟ دیگرتا الان همه دنیا می دانند که خلاقیت یک امر ذاتی است و مدتی در کنار عده ای انسان خلاق بودن کمکی به یک فرد بدون استعداد در این زمینه نمی کند
!موضوعی که احتمالا تفهیمش به مسترفت تا آخر سفرمان طول می کشد
...ادامه دارد
از یادداشت های یک استعداد درک نشده
علی زراندوز
ماهنامه گل آقا
وحید 31/1/85
امروزوارد شهر پاریس شدیم و قبل از اینکه برویم هتل از برج ایفل بازدید کردیم
رئیس بانک اصلا اجازه نداد به برج نزدیک شویم چون می گفت خاطره برج پیزا درس بزرگی به او داده!بنابراین همه از فاصله دور برای برج دست تکان دادیم
البته بجز بن لادن و شرلوک هلمز که دستشان بند بود یعنی بن لادن می خواست برود برج ایفل را منفجر کند و شرلوک هلمز هم چهار چنگولی به او آویزون شده و قدرت حرکت را از بن لادن گرفته بود هلمز هم مثل ما می دانست اگر بن لادن ایفل را منفجر کند مستر فت همه مان را مجبور می کند تکه هایش را مثل پازل کنار هم بچینیم تا برج دوباره تشکیل و سرپا شود! اینجا بود که یک بحث بنیادی بین بچه ها شکل گرفت که اصلا ایفل سمبل چیه؟ رستم گفت این سمبل نیست بلکه یک گرز برعکس است که در سبک گوتیک طراحی شده مجنون گفت ارتفاع برج نشان می دهد این سازه برای عشاقی طراحی شده که در عشق شکست می خورند و می خواهند با استفاده از نیروی جاذبه و آسفالت کف خیابان از دست یار بی وفا راحت شوند و اگر ترس از ارتفاع – که در خانواده شان ژنتیکی است – نبود تا حالا خودش را به نوک برج و از آنجا به کف خیابان رسانده بود طفلکی مجنون هنوز نتوانسته خاطره فرار لیلی با کینگ کونگ را فراموش کند او پس از این حادثه بارها از ما پرسید : آخه کینگ کونگ چی داشت که من نداشتم؟
عصر حجری هم سعی کرد ما را قانع کند که این تیغه یک ساعت آفتابی است اما نیچه معتقد بود کار کرد ایفل چیزی شبیه به برج آزادی خودمان در تهران است یعنی توریستها و بقیه کسانی که به پاریس می آیند کنارش عکس می گیرند تا بتوانند به بچه محلها ثابت کنند جدی جدی پاریس بوده اند ! نسل سومی با چشمان گشاد و دهن بار گفت : اف! برج چیه بابا ... این لامصب سفینه است! نه یک نمکدونه ... شاید هم مامان هاچ باشه!و بعد هم شروع کرد به هد زدن و خواندن آواز <<الهی سقف آرزوت!خراب بشه روی سرت>>!ناگهان روسو از مستر فت پرسید : راستی به نظر شما این چیه؟ مستر فت کمی ما و کمی برج را نگاه کرد و گفت : خوب یه برجه دیگه! همه از روی تاسف سر تکان دادیم و نگاهی عاقل اندر سفیه به مستر فت انداختیم و به طرف اتوبوسمان حرکت کردیم مستر فت که دستپاچه شده بود دنبالمان دوید و گفت: نه ! صبرکنید نظرم عوض شد می دانید ... بیشتر شبیه منجنیقه ! ای بابا کجا می روید ... حالا که دقت می کنم می بینم بی شباهت به سوهان ناخن هم نیست نه؟ دیگرتا الان همه دنیا می دانند که خلاقیت یک امر ذاتی است و مدتی در کنار عده ای انسان خلاق بودن کمکی به یک فرد بدون استعداد در این زمینه نمی کند
!موضوعی که احتمالا تفهیمش به مسترفت تا آخر سفرمان طول می کشد
...ادامه دارد
از یادداشت های یک استعداد درک نشده
علی زراندوز
ماهنامه گل آقا
وحید 31/1/85
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر