
روز دوم
آدم این همه راه را بکوبد برود پاریس و از موزه لوور دیدن نکند؟ خوب ,گاهی جواب به این سوال مثبت است درست مثل همین الان!چون ما تصمیم گرفتیم به جای لوور برویم یکی از کافه های روشنفکری پاریس و ضمن نوشیدن قهوه و سیگاردود کردن با به راه انداختن بحثهای فوق روشنفکری جامعه روشنفکران فرانسه و بقیه روشنفکران جهان مقیم فرانسه را کف بر کنیم (این اصطلاح آخری را نسل سومی به جای واژه متعجب – که من نوشته بودم – گذاشت و گفت :این درسته داداش! تعجب مال بچه ماره وقتی می بینه مامانش برای زمستون براش دستکش بافته!)بنابراین کفش و کلاه کردیم و رفتیم در کافه ای پشت یک میز چوبی قدیمی نشستیم
هنگامی که گارسون قهوه هایمان را آورد و سیگارهایمان را روشن کردیم متوجه شدیم ای وای! بحث روشنفکریمان نمی آید حالا از همه ضایع تر این بود که روشنفکران بقیه میزها ساکت شده بودند ببینند ما قرار است چه بحثی بیندازیم وسط ! اوضاع داشت حسابی بی ریخت می شد که صادق هدایت گفت : وای چه تلخه
خودش بود ! کلئوپاترا گفت : نه این ما انسانها هستیم که با اعمالمان هستی را تلخ کردیم و گر نه خیلی هم شیرینه استالین گفت : حتما در این عدم شیرینی زیاد هستی, حکمتی نهفته است اگر بدانید چند درصد از مردم کره زمین مرض قند دارند و دکتر شیرینی را برایشان سم می داند بیشتر به عمق ماجرا پی می برید ! سارتر گفت : غذای مانده آقا ! از این فاکتور مهم غافل نشوید ... من تصمیم داشتم کتابی بنویسم به اسم باغ گیلاس در یک صبح بهاری اما وقتی سیمون دوبوارعدس پلوی هفت روز مانده را داد خوردم و مسموم شدم کتاب تهوع را نوشتم
گراهام بل گفت : شما اصلا می دانید تلخی یعنی چه؟ بعد برای درک واقعی مفهوم این کلمه زندگینامه یک زن رنجدیده را از صفحه بر سر دوراهی یک مجله خانوادگی برایمان خواند که در آن زن بیچاره مجبور شده بود برای شوهرش که به خاطر برگشت چکهای خرید جواهرات همسرش به زندان افتاده, با دستان لطیفش آب پرتقال بگیرد و با پیک موتوری برای شوهرش بفرستد زندان ! صادق هدایت که در تمام مدت ما را هاج و واج نگاه می کرد گفت : آره خوب ,ولی من قهوه را گفتم
...ادامه دارد
وحید 1/2/85
آدم این همه راه را بکوبد برود پاریس و از موزه لوور دیدن نکند؟ خوب ,گاهی جواب به این سوال مثبت است درست مثل همین الان!چون ما تصمیم گرفتیم به جای لوور برویم یکی از کافه های روشنفکری پاریس و ضمن نوشیدن قهوه و سیگاردود کردن با به راه انداختن بحثهای فوق روشنفکری جامعه روشنفکران فرانسه و بقیه روشنفکران جهان مقیم فرانسه را کف بر کنیم (این اصطلاح آخری را نسل سومی به جای واژه متعجب – که من نوشته بودم – گذاشت و گفت :این درسته داداش! تعجب مال بچه ماره وقتی می بینه مامانش برای زمستون براش دستکش بافته!)بنابراین کفش و کلاه کردیم و رفتیم در کافه ای پشت یک میز چوبی قدیمی نشستیم
هنگامی که گارسون قهوه هایمان را آورد و سیگارهایمان را روشن کردیم متوجه شدیم ای وای! بحث روشنفکریمان نمی آید حالا از همه ضایع تر این بود که روشنفکران بقیه میزها ساکت شده بودند ببینند ما قرار است چه بحثی بیندازیم وسط ! اوضاع داشت حسابی بی ریخت می شد که صادق هدایت گفت : وای چه تلخه
خودش بود ! کلئوپاترا گفت : نه این ما انسانها هستیم که با اعمالمان هستی را تلخ کردیم و گر نه خیلی هم شیرینه استالین گفت : حتما در این عدم شیرینی زیاد هستی, حکمتی نهفته است اگر بدانید چند درصد از مردم کره زمین مرض قند دارند و دکتر شیرینی را برایشان سم می داند بیشتر به عمق ماجرا پی می برید ! سارتر گفت : غذای مانده آقا ! از این فاکتور مهم غافل نشوید ... من تصمیم داشتم کتابی بنویسم به اسم باغ گیلاس در یک صبح بهاری اما وقتی سیمون دوبوارعدس پلوی هفت روز مانده را داد خوردم و مسموم شدم کتاب تهوع را نوشتم
گراهام بل گفت : شما اصلا می دانید تلخی یعنی چه؟ بعد برای درک واقعی مفهوم این کلمه زندگینامه یک زن رنجدیده را از صفحه بر سر دوراهی یک مجله خانوادگی برایمان خواند که در آن زن بیچاره مجبور شده بود برای شوهرش که به خاطر برگشت چکهای خرید جواهرات همسرش به زندان افتاده, با دستان لطیفش آب پرتقال بگیرد و با پیک موتوری برای شوهرش بفرستد زندان ! صادق هدایت که در تمام مدت ما را هاج و واج نگاه می کرد گفت : آره خوب ,ولی من قهوه را گفتم
...ادامه دارد
وحید 1/2/85
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر