نمی دونم عمدی است یا سهوی اما این اولین نکته ای بود که نظر من را در دومین بازی جلب کرد رامتین
کل نماهای صفحه
چهارشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۵
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
تمام آرزوهای یک برزیلی
امروز نزدیک چهل دقیقه از بازی ایران کرواسی را در نهارخوری سرکارمان از تلویزیون تله سنانتا تماشا کردم یک همکار آمریکایی هم دارم که مادر و پدرش اهل برزیلند و خودش هم در دانشگاه راتگرز فوتبال بازی می کند و دست بر قضا ایشان هم همزمان با من بازی را تماشا می کرد و نظرش این بود که علی کریمی مثل رونالدو فانتزی است و اروپاییها ظرف ده دقیقه کله پایش می کنند اما دلیل اصلی این نقل قول به آن بر می گردد که برزیلیها از پرتغال متنفرند و خوب این رفیق ما هم از این قضیه مستثتی نیست بعد از بازی به من می گفت خوب دفاع می کنید و معتقد بود تیموریان خیلی خوب می تونه بازی تیم مقابل را تخریب کنه دست آخر هم گفت مکزیک از پس پرتغال بر نمیاد اما شما شاید بتونید پرتغال را ببرید قیافه من در اون لحظات دیدنی بود چون این همکارم داره تو دانشگاه ورزش با گرایش ساکر می خونه و خودش هم از ده سالگی ساکر بازی میکنه و خیلی خوب فوتبال را میفهمه مونده بودم داستان چیه و شاید هم داره ما رو مسخره میکنه در جواب گفتم حتی سر مربی ایران هم رو بردبر پرتغال حساب نکرده و این دو تا تیم حداقل سه پله با هم فاصله دارند اون هم سعی میکرد به من بقبولونه که پرتغال یک تیم درجه دو به حساب میاد و دست آخر هم گفت که از پرتغال متنفر است و امید وار است تو گروهشون آخر بشن .جالب این است که مهم نیست اهل کجا باشی و یا اینکه چقدر دانش داشته باشی تعصب میتونه چشم آدم را به تمام واقعیتها ببنده کارکاتور مانا نیستانی را که وحید جان زحمت کشیده بود و برایم ایمیل کرده بود چند بار مرور کردم واقعا نتوانستم هیچ نکته برخورنده ای در اون ببینم اما عینک تعصب هزاران آذری را تو خیابونها کشیدتا از به اصطلاح حقوقشون دفاع کنند را ستی در مملکتی که رهبر و نصف کابینه ترک زبان هستند و چرخه اقتصاد در سیطره آذریهاست -آذری زبانان اقلیتی هستند با قدرت اکثریت- من فکر کنم اگر بناست کسی توبه نامه بنویسه هموطنان تبریزی هستند که در این چند روز تمام ساختمانها را درب و داغون کرده اندنه مانا نیستانی . رامتین
جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵
یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵
شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵
زرد، آبی، قرمز
شایعات مربوط به اینکه از این به بعد اقلیت های مذهبی باید یک نوار یا اتیکت خاصی را روی لباسشان داشته باشند که نشان دهنده مذهب شان است، در نوع خود در قرن بیست و یکم بی نظیر است. از آنجایی که در کشور گل و بلبل همه چیز اول به صورت شایعه پخش می شود و بعد تکذیب می شود و در آخر هم به اجرا در می آید به نظر بنده به زودی شاهد اجرای لباس ملی اقلیت ها خواهیم بود. به نظرم بد نیست که شما هم با رنگ این نوارها آشنا بشوید که تکلیف شرعیتان را از این به بعد بدانید*. رنگ نوار ها یا اتیکت های در نظر گرفته شده برای جهودها زرد است که بی تناسب با طلا نیست. خوب هر آدم ساده ای مثل من می داند که بزرگترین تجار دنیا و پولدارترینشان جهود هستند. رنگ انتخاب شده برای مسیحیان عزیزمان هم قرمز اعلام شده است که با رنگ شراب های نابی که این عزیزان در طول تاریخ برای همسایه های مسلمانان خود درست کرده اند بی تناسب نیست! رنگ انتخاب شده برای زرتشتی ها آبی است که نشان از صداقت و راستگویی و درستکاری این دسته از هموطنان عزیز است! بله آبی مثل دریا! مثل آسمان! خوب بازهم عده ای مغرض هی بنشینند و رجز بخوانند که این مجلس نشینان هیچ سرشان نمی شود. وجدانا اگر شما بودید یک همچین سلیقه و هنری به خرج می دادید؟
در صورتی که در یک روز بارانی تنه تان به یکی از این دوستان زرد یا آبی یا قرمز خورد غسل بر شما واجب است *
سعید
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵
پیش بینی کنید جایزه ببرید
پیش بینی کنید جایزه ببرید در ضمن دوستان اونور آب امر بفرمایند در اسرع وقت براشون شماره سریال محصول و شماره گارانتی به تعداد دلخواه ایمیل می کنم اینور آب هم که فکر نکنم کسی باشه با هم سلام علیک داشته باشیم محصولات فراسو نداشته باشه در هر صورت هر چی زودتر اقدام کنید به نفعتونه
با آرزوی موفقیت برای تیم ملی کلیپاولین سرود ملی ایران ببینید بد نیست
وحید 29/2/85
چرا مرغ از خيابان رد شد؟
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود
.موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت
.مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود
.خاتمی: چون ميخواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند
.رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه
نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است
.همينگوی: برای مردن. در زير باران
.اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبی است
.سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان ميدهد
.پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر
.خوانندهء آهنگهای آبدوغخياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم
شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نميدهد
.روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها
.حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
. کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بیتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دستکم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود
.بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم
.فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه
.ناصرالدينشاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد
.سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم
.خمينی: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطی نميتوانند بکنند. من خودم خيابان تعيين ميکنم. من توی دهن اين مرغها ميزنم
.طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند
.اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است
.سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم
.احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههای ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايههای دردمند سرخ
.رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکی نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفسکش
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفی ميکنی
.پدرخوانده: جای دوری نميتواند برود
.فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد
.رفسنجانی: اينجور نيست که مرغ از خيابان رد شده باشد. حالا بعضی از اشخاص يک چيزی گفتهاند و ممکن است اين شبهه به وجود آمده باشد که چنين چيزی شده، اما بهرغم همهء اينها امت اسلامی آمادگی کامل دارد و به اميد خداوند در برابر اين توطئهها مقاومت ميکند
.ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند
.پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده
.هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد
احمدینژاد: خيابان و فناوری رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهیم داد. موج معنويت و بيداری در دنيای اسلام، به اميد خدا به زودی اين مرغ را از دامان دنيای اسلام پاک خواهد کرد
.فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بیانصاف قبول نکرد
کودک: که به اون طرف خيابون برسه
منبع : وبلاگ غریبستان
وحید 28/2/85
نسبی باشیم
بد نیست آدم مدرن باشد. اما مدرنیسم گامهای محکمش را از انسانهای اولیه دارد. بد نیست که انسان اسیر مذهب نباشد، ولی میلیونها انسان مذهبی اند. بد نیست آدم آزاد باشد که موزیک، به ویژه پینک فلوید را با آخرین ولوم گوش کند، ولی همسایه ها که گناهی نکرده اند. زندگی با مطلق اندیشی جهنم خواهد شد، آزادی مطلق، صدای مطلق، زن مطلق، مرد مطلق، سرعت مطلق، ترمز مطلق، نه...کمی هم نسبی باشیم
منبع : حضور خلوت دوست، عباس معروفی
منبع : حضور خلوت دوست، عباس معروفی
پی نوشت: این یک پاراگراف مدتها بود که توی گلوم مونده بود و می خواستم اونو داد بزنم اما کلماتش را پیدا نمی کردم تا دیدم که عباس معروفی حرف دل من را به زیباترین وجه ممکن اینجا گفته. الباقی را اگر نخواندید هم نخواندید. همین یک پاراگراف حرف دل من بود
سعید
مهاجرین شاخ آفریقا
دولت فرانسه تازه رسیده به نوع نگاه خاص اداره مهاجرت کانادا به مهاجرین متخصص و غیر متخصص که اقلا سابقه پانزده بیست ساله یا شاید هم بیشتر دارد. پارلمان فرانسه امروز با سیصد و شصت و هفت رای موافق دربرابر صد و شصت و چهار رای مخالف به قانونی رای داد که بر اساس آن ازاین به بعد فرانسه از بهشت برین به جهنمی غیر قابل تحمل برای آدمهای تنبل و بیعار – مخصوصا آن دسته که از شمال آفریقا آمده اند – تبدیل می شود. از این به بعد پاریس که به نوعی عروس شهرهای اروپا به حساب می آید – شما حالا دنبال داماد نگردید!! – مامن یک مشت آدم بیکار و بیعار که فقط به دنبال پول مفت کمکهای دولتی هستند و هیچ هنری هم جز دردسر درست کردن و ماشین آتش زدن ندارند نخواهد بود. دولت فرانسه در اعطای اجازه اقامت بسیار دقیقتر عمل کرده وفقط به متخصصین اجازه خواهد داد که در فرانسه باقی بمانند و الباقی به قول ناصرالدین شاه قاجار می توانند بروند لای دست باباشان! البته یک مشکل کوچولو به وجود خواهد آمد و آنهم این است این فرانسوی های نژادپرست نمی دانم چکار خواهند کرد و سر کی غر خواهند زد! در هر حال آقای سارکوزی معتقد است که فرانسه هم باید مثل بسیاری از کشورهای دیگر در مورد مهاجرین به صورت انتخابی عمل کند و یا به عبارت دیگر اینطوری نباشد که مثل طویله هر کسی سرش را بیندازد پایین و بیاید پاریس جا خوش کند و خانواده اش را هم بعد از مدتی راهی مهد مد کند. به نظر من که دارند کار خوبی می کنند! آخه چه معنی داره که یک مشت سیاه سوخته آفریقایی و آنگولایی پول یا مفت از دولت فرانسه بگیرند و توی کافه های شانزه لیزه شراب بوردو و چه می دونم کفه اوله کوفت کنند. البته موضوع این نیست که خدای نکرده من نژادپرست یا به قول خارجی ها ریسیست هستم ها! اصلا اینطور نیست فقط به نظرم بعضی ها باید همانجایی که هستند باشند و به پاریس و ... گند نزنند
اصل خبر را اینجا بخوانید
سعید
اصل خبر را اینجا بخوانید
سعید
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۵
مهمان ناخوانده
بی بی سی از اين که به جای گفتگو با مهمان يکی از برنامه های زنده تلويزيونی با فرد ديگری مصاحبه شده، عذرخواهی کرده است. اشتباهی که روز گذشته در سالن انتظار شبکه خبری بيست و چهار ساعته بی بی سی رخ داد باعث شد که فردی که برای استخدام به اين شبکه مراجعه کرده بود، به جای يک کارشناس فن آوری اطلاعات به استوديوی ضبط برنامه ای زنده منتقل شود. اين اتفاق سوژه ای جالب برای جرايد روز سه شنبه - شانزدهم مه - بريتانيا شده است. "گای گوما"، فردی که اشتباها در برابر دوربين اين شبکه خبری بی بی سی قرار گرفته، در انتظار موعد مصاحبه کاری خود بوده که از او خواسته می شود برای گريم به استوديو ضبط برود. مجری برنامه که تصور می کرده با کارشناس فن آوری اطلاعات روبروست، از آقای گوما در مورد ظرايف تجارت موسيقی در اينترنت سوال می کند. آقای گوما، که اهل کنگوست، با چهره ای نگران تلاش می کند تا به تمام سوالات مجری برنامه پاسخ دهد. او پس از اين ماجرا گفت که با خود فکر می کرده که مصاحبه کاری او چقدر عجيب است. بی بی سی از آقای گوما و کارشناس برنامه، که هرگز موفق به وارد شدن به استوديو نشده، عذرخواهی کرده است.
'خوشحال می شوم دوباره برگردم'
تهيه کننده اين برنامه هنگام مراجعه به سالن انتظار بی بی سی در پی فردی به نام "گای کيونی" (که می بايد در مورد پرونده شرکت رايانه ای اپل مورد سوال قرار می گرفت) بوده است که اشتباها "گای گوما" به او معرفی می شود. او که انتظار فردی سفيد پوست را داشته از آقای گوما می پرسد که آيا او "گای کيونی" است و پس از تائيد اين موضوع او را به استوديو می برد. آقای گوما، که فکر می کرده سوالات از او در ارتباط با مصاحبه کاری است، با نگرانی و نفس تنگی به طور زنده در برابر دوربين تلويزيون به سه سوال مجری برنامه پاسخ می دهد. مجری برنامه که تلاش داشته اضطراب مهمان را به دبير خبر اطلاع دهد، اين مصاحبه را پس از سه سوال خاتمه می دهد. بالاخره دست اندرکاران برنامه متوجه می شوند که مهمان اصلی برنامه در سالن پذيرش همچنان در انتظار نشسته است. آقای گوما در باره اين اتفاق گفت که مصاحبه اش خيلی کوتاه بوده اما او حاضر است بار ديگر در برابر دوربين تلويزيون ظاهر شود: "خوشحال می شوم به سوالات در هر زمينه ای پاسخ دهم." او اضافه کرد: "اما اين بار اصرار خواهم کرد که به من وقت بيشتری برای مصاحبه داده شود."آقای گوما بعدا به شبکه خبری بيست و چهار ساعته بی بی سی گفت که هنوز نمی داند که آيا تقاضای او برای کار در بخش رايانه ای بی بی سی پذيرفته شده است يا نه. او گفت: "خيلی تمايل دارم برای بی بی سی کار کنم."يکی از سخنگويان بی بی سی گفت: "اشتباهی که رخ داده واقعا يک سوء تفاهم بوده و ما همواره در مورد مهمانان خود نهايت دقت را می کنيم و اجازه نخواهيم داد که اين اتفاق تکرار شود
تهيه کننده اين برنامه هنگام مراجعه به سالن انتظار بی بی سی در پی فردی به نام "گای کيونی" (که می بايد در مورد پرونده شرکت رايانه ای اپل مورد سوال قرار می گرفت) بوده است که اشتباها "گای گوما" به او معرفی می شود. او که انتظار فردی سفيد پوست را داشته از آقای گوما می پرسد که آيا او "گای کيونی" است و پس از تائيد اين موضوع او را به استوديو می برد. آقای گوما، که فکر می کرده سوالات از او در ارتباط با مصاحبه کاری است، با نگرانی و نفس تنگی به طور زنده در برابر دوربين تلويزيون به سه سوال مجری برنامه پاسخ می دهد. مجری برنامه که تلاش داشته اضطراب مهمان را به دبير خبر اطلاع دهد، اين مصاحبه را پس از سه سوال خاتمه می دهد. بالاخره دست اندرکاران برنامه متوجه می شوند که مهمان اصلی برنامه در سالن پذيرش همچنان در انتظار نشسته است. آقای گوما در باره اين اتفاق گفت که مصاحبه اش خيلی کوتاه بوده اما او حاضر است بار ديگر در برابر دوربين تلويزيون ظاهر شود: "خوشحال می شوم به سوالات در هر زمينه ای پاسخ دهم." او اضافه کرد: "اما اين بار اصرار خواهم کرد که به من وقت بيشتری برای مصاحبه داده شود."آقای گوما بعدا به شبکه خبری بيست و چهار ساعته بی بی سی گفت که هنوز نمی داند که آيا تقاضای او برای کار در بخش رايانه ای بی بی سی پذيرفته شده است يا نه. او گفت: "خيلی تمايل دارم برای بی بی سی کار کنم."يکی از سخنگويان بی بی سی گفت: "اشتباهی که رخ داده واقعا يک سوء تفاهم بوده و ما همواره در مورد مهمانان خود نهايت دقت را می کنيم و اجازه نخواهيم داد که اين اتفاق تکرار شود
منبع: بی بی سی فارسی
سعید
شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵
نذر
چند دقیقه پیش رفتم داروخانه کنار مغازمون که قبلا در آن کار می کردم چیزی بخرم که اتفاقی به خانم ایرانی برخورد کردم که مشتری قدیمی داروخانه است. حدود هفتاد واندی سن دارد و خیلی مهربان است اما به دلیل اینکه حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نیست معمولا دچار مشکل در ارتباط برقرار کردن است. قبلا اگر می خواستند که چیزی را برایش توضیح بدهند و همکار دیگه ایرانی که داریم در دسترس نبود معمولا من را صدا می کردند. بگذریم! کلا این داستان را تا به اینجا گفتم که به این موضوع اشاره کنم: امروز تا من را دید شروع کرد به درد و دل کردن که چرا ما ایرانی ها اینچنینیم؟ ازش پرسیدم مگه چی شده؟ گفت که چند وقت پیش از فروشگاه ایرانی که همین نزدیکی هاست برنج خریده بودم که یکی از این خانمهای صندوقدار داروخانه پرسید شما ایرانی ها چطوری برنج درست می کنید؟ حالا با توجه به اینکه این خانم اصلا انگلیسی نمی داند احتمال می دهم که همین رفیقمون یعنی فرید خان همین جمله را ترجمه کرده باشد. از آنجاییکه این خانم خیلی خوش قلبه یک قابلمه پر لوبیا پلو درست می کنه و برای این خانمها میاره. از آنجاییکه لوبیا پلو غذای ملی خانواده درودیان است و بچه ها می دانند که من دوست دارم من را هم صدا کردند و جای شما خالی من هم خوردم. من که در آن موقع داستان را نمی دانستم از فرید پرسیدم کی این را آورده داستان را گفت. این داستان پلو خوران یک بار دیگه هم اتفاق افتاد و من از سر کنجکاوی پرسیم: فرید خان! داستان این یکی چیه؟ که فرید در جواب گفت نمی دونم! شاید نذر داره البته این را به شوخی گفت و من هم داستان را فراموش کردم. حالا ظاهرا این را به باقی بچه ها هم که فرید نقش مترجم را برایشان بازی می کند گفته و یکی به گوش این خانم رسانده که بله فرید همچی چیزی گفته و یک چیزی هم طبق معمول از خودشون اضافه کرده اند که فرید گفته ما رسم داریم که وقتی حاجتی داریم چیزی نذر گداها می کنیم و وقتی حاجتمون را گرفتیم نذرمان را ادا می کنیم!! این خانم ناراحت شده بود که چرا فرید این حرف را زده - که البته من فکر نمی کنم گفته باشد - من سعی کردم بهش بگم که فرید یک همچین آدمی نیست اما فایده ای نداشت و از من خواهش کرد که به باقی کارمندهای داروخانه بگم که اصلا نذر و نذوراتی در کار نبوده و فقط دلش خواسته که براشون غذای ایرانی بیاره همین و بس. دلم جدا براش سوخت چون حالا با خودش فکر می کنه که همه از دستش دلخورند که چرا با آنها مثل گداها رفتار کرده. به هر حال کاری است که شده اما من نمی دونم چرا ما آدمها روز به روز مجهزتر و مجهزتر از گذشته به انواع و اقسام فرمهای مختلف تکنولوژی می شویم اما این اخلاق احمقانه حرف از این به آن بردن را از دست نمی دهیم. اگر یکی توضیحی داشت بدم نمی آید که بشنوم
سعید
انقلاب شده؟
از آنجایی که اخوی ایرانی چند روز پیش امر فرمودند به جای خواندن خبرهای هیجان آور کشور گل و بلبل بهتره که بریم فیلم ببینیم بنده دو روزی بخش خبری اینترنت را تحریم کردم اما چون وقت نکردم فیلم ببینم برگشتم سر جای اول. کامپیوتر را که روشن کردم به این خبر و عکسها برخورد کردم که برام جالب بود و فکر کردم که توی همین دو روزه که ما بی خبر بودیم انقلاب شده! البته با خواندن متن متوجه شدم که انقلابی در کار نیست و این خانم فقط یک کمی گرما زده شده که آنهم با یک کم شربت آبلیمو رفع خواهد شد. اگر اشتباه نکنم یک آبمیوه فروشی خوب توی خیابان وزرا جنب پارک ساعی بود که بعضی ها توفیق اجباری پیدا می کردند که گهگاهی یک سری به آنجا بزنند
سعید
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵
پیغام
دری که یکی وازش کرده
دری که یکی پیش اش کرده
صندلی یی که یکی روش نشسته
گربه یی که یکی نازش کرده
میوه یی که یکی گازش زده
نامه یی که یکی خونده
صندلی یی که یکی کنارش زده
دری که یکی وازش کرده
جاده یی که یکی روش می دوه
جنگلی که یکی ازش رد میشه
رودی که یکی خودشو میندازه توش
بیمارستانی که یکی توش مرده
ژاک پره ور
وحید 21/2/85
دری که یکی پیش اش کرده
صندلی یی که یکی روش نشسته
گربه یی که یکی نازش کرده
میوه یی که یکی گازش زده
نامه یی که یکی خونده
صندلی یی که یکی کنارش زده
دری که یکی وازش کرده
جاده یی که یکی روش می دوه
جنگلی که یکی ازش رد میشه
رودی که یکی خودشو میندازه توش
بیمارستانی که یکی توش مرده
ژاک پره ور
وحید 21/2/85
رویاهامان
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید
فرض که بعضی از اینجا دور
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاهامان چه می کنند؟
با رویاهامان چه می کنند؟
سید علی صالحی
سعید
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
تجارت چوبه دار
سازمان عفو بين الملل که يک سازمان فعال در زمينه حقوق بشر است، يک مزرعه دار بريتانيايی را که چوبه دار می سازد و آنها را به کشورهايی با سابقه ضعيف در زمينه حقوق بشر می فروشد، محکوم کرده است. ديويد لوکاس گفته است حدود ده سال است که تجهيزات اعدام را به کشورهايی نظير زيمبابوه می فروشد. سازمان عفو بين الملل می گويد فروش چوبه دار که بر اساس قوانين تازه اتحاديه اروپا از ماه ژوئيه غير قانونی خواهد شد، "وحشتناک" است. اما آقای لوکاس گفته است تجارت چوبه دار اشکالی ندارد و "تجارت، تجارت است." او افزوده است که برخی از مردم سزاوار حکم اعدامند. او می گويد قيمت چوبه های دار بسته به نوع آنها متفاوت است، يک چوبه دار حدود دوازده هزار پوند به فروش می رسد، اما چوبه های دار چند تايی که روی کاميون های بارکش نصب می شوند حدود صد هزار دلار قيمت دارند. مدير دفتر بريتانيای سازمان عفو بين الملل می گويد: "وحشتناک است که يک بريتانيايی ظاهرا قصد دارد به رئيس جمهور موگابه (در زيمبابوه) چوبه دار بفروشد." "سال هاست بر سر خلاء قانونی در مورد تجهيزات اعدام بحث می شود. اگر شرکتی در خود بريتانيا در کار صدور وسايل اعدام است، تلاش های بريتانيا برای مخالفت با حکم اعدام در جهان مسخره خواهد بود." يکی از سخنگويان سازمان عفو بين الملل می گويد بر اساس قوانين تازه اتحاديه اروپا در زمينه تجارت که از سی و یکم ژوئيه دوهزار و شش به اجرا در می آيند، صادرات چوبه دار غير قانونی خواهد بود. يکی از سخنگويان اداره تجارت و صنعت گفته است که دولت از اينکه صدور چوبه دار غير قانونی اعلام شده خشنود است
منبع: بی بی سی
سعید
منبع: بی بی سی
سعید
شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵
احساس خوشفکری
آقا! یکی که از این داستانها سر در می آره به من بگه که قصه چیه! ها؟ کدام قصه؟ شرمنده ! مثل همیشه یادم رفت و بدون مقدمه و با پای برهنه و پیژامه پریدم وسط! کاریش نمیشه کرد ترک عادت موجب مرض است. و اما قصه اینه که چرا بعضی ها فکر می کنند که خیلی خوش فکرند و باید به همه کمک فکری بکنند؟ حالا چه طرف مقابل از آنها نظر خواسته باشد چه نخواسته باشد برایشان فرقی نمی کند. داستان وقتی وارد مرحله جدی می شود که این افراد در ازای ایده ای که به شما داده اند به دنبال یک جور ضمانت اجرایی می گردند. و اگر داستان را نادیده بگیرید آنگاه است که قضیه به نوعی به شورای امنیت فامیل ارجاع می شود در این صورت خدا به دادتان برسد. و اما سوال من اینجاست که این احساس خود خوشفکربینی این آدمها از کجا نشات می گیرد؟ آیا ریشه در خود بزرگ بینی یا خودخواهی آنها دارد؟ خلاصه ریشه در هرجا که دارد، داشته باشد این موضوع به شدت من را عصبی می کند. من همیشه معتقد بوده ام که در مسائل جزئی و ساده و پیش پا افتاده ترجیح می دهم که اشتباه کنم و از اشتباه خودم درست آن را یاد بگیرم تا اینکه لقمه جویده شده دیگران را قورت بدهم و بعد از مدتی به یک میمون مقلد تبدبل بشوم که نمی تواند حتی تصمیم بگیرد که جوراب چه رنگی بخرد!! اما اینکه من به چی اعتقاد دارم معمولا برای این دسته از آدمها مهم نیست و آنها به وظیفه وجدانی سیاسی الهی اقتصادی اجتماعی خود عمل کرده و به شدت هم داستان را تا به مرحله اجرا رسیدن پیگیری می کنند. البته گاهی که فکر کرده ام خوب بدم نیست که امتحانی بکنم و یا از سماجت و پیگیری شان خسته شده ام، به پیشنهادی عمل کرده ام. اگر در انتها، داستان عاقبت شیرینی نداشته است، در صورت مطرح کردن آن معمولا جوابی به زبان میخی دریافت کرده ام. ببخشید کی گفته که میخی فقط یک نوع خطه؟ میخی یک نوع زبان هم هست و در اصفهان آن را صحبت می کنند!! شاهد مثال می خواهید؟ این جمله زیبا را در زبان میخی اصفهانی با خودتان تکرار کنید: میخی بخه نمیخی نخه! یعنی می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه! ها دیدید گفتم! نداستن عیب نیست انکار کردن نادانسته ها عیب است. در هر حال امیدوارم که دوستان، من گمراه را راهنمایی کرده و بگویند که چرا من این آدمها را نمی فهمم
سعید
سعید
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵
یک سوال ساده
مدتی است که موضوعی خیلی پیش پا افتاده گوشه ذهنم جا خوش کرده و کم و بیش اذیتم می کنه. سوال خیلی ساده است اما به نظر من پاسخ خیلی هم ساده نمی آید. موضوع از آنجا شروع شد که هر جا رفتم دیدم که یک سری اشیاء مثل گلدان کریستال و بشقاب و مجسمه و ... به عنوان دکور اینجا و آنجا با سلیقه و گاهی هم بی سلیقه چیده شده اند. و اما چرا این اشیاء بی زبان به قول نه چندان معروف رفته اند توی اعصاب من خودم هم نمی دانم اما هر چه بیشتر بهشان فکر می کنم بیشتر آزارم می دهند. ببینید من خودم هم این عادت را دارم که هر جایی که می روم یک مجسمه ای بشقابی عکسی چیزی به یادگار می آورم خانه اما اگر خوب نگاه کنیم در خانه بیشتر ما این اشیاء از این نوع نیستند و بیشتر آنها را در فروشگاه های محلی خودمان خریده ایم. به عبارت دیگر: آقا جان اگر میروی چین و ماچین و یک گلدان چینی خوشگل می آوری و می گذاری یک گوشه ای که گهگاهی یاد خاطراتت با چشم بادومی ها بیفتی! و یا یک مجسمه ایفل از پاریس می آوری و گوشه اتاق پذیرایی ات می گذاری که به مهمانهایت نشان بدهی و موضوعی برای گفتگوی یک عصر کسل کننده جمعه بهاری داشته باشی، من این را متوجه می شوم اما موضوعی که خوب برام جا نمی افته حکمت پر کردن گوشه گوشه خانه مان با اشیای قیمتی و نه چندان قیمتی است. اگر می گویید که از دیدنشان لذت می بریم من یکی باورم نمی شود چرا که دختر چشم آبی موبور همسایه که بی خواب و خوراکمون کرده بود و آخر سر هم با هزار و یک شرط و شروط و مهریه چند میلیارد تومانی به ازدواجمان در آمد و فکر می کردیم که بدون او می میریم، از سال دوم ازدواجمان، بودن و نبودنش برایمان علی السویه شد اینها که بشقاب و گلدان و مجسمه اند. اگر وجود این اشیاء برای این است که دیگران که به خانه شما می آیند از دیدن آنها لذت ببرند بازهم من مشکل دارم! شرمنده اما واقعیت است! باید بپذیریم که اهل پز دادن هستیم! چرا و اما هم ندارد. اگر فکر می کنید که این چیزها اینجا و آنجا هستند که باعث شوند که خانه مان زیباتر به نظر بیاید، به نظر من راه های بسیار زیاد و متفاتی وجود دارند که باعث می شوند خانه مان زیباتر به نظر بیاید. راستی راستی دلیلش چیه؟ دلیلش هر چی هست باشه من یکی هنوز هم اگر یک مجسمه زیبا ببینم میخرم و می گذارمش یک گوشه ای اما این دلیل نمی شود که به این موضوع فکر نکنم
سعید
سعید
غذا خوردن ما و غذا خوردن بعضی ها
وقتی رفتن به پاریس قطعی شد، دو ماهی وقت داشتم تا یک کم از جهت ابعاد عرضی خودم را درست کنم که خانواده ام را بعد از پنج سال که می بینم دچار شوکشان نکنم. رژیم من درآوردی کمی تا قسمتی کمک کرد اما مشکل بیشتر از این حرفها بود. یعنی فقط دو کیلو از ده دوازده کیلویی که در این پنج سال با مشقت به دست آورده و کلی براش سرمایه گذاری کرده بودم را از دست دادم. وقتی رسیدم پاریس کسی به روم نیاورد و فقط گفتند که یک کمی آب زیر پوستم رفته!!!!!! حالا تصور کنید اگر فقط کمی آب زیر پوستم نرفته بود و چاق شده بودم چه شکلی شده بودم. آقا من که ادعا کرده بودم این چاقی مفرط به دلیل خوردن زیاد نیست و به دلیل هورمونی بودن غذاها در کانادا است همون روز اول کلی خیط شدم. چرا؟ ساده است جانم چون بنا به یک رسم قدیمی شما در سفر اقلا دو برابر محل سکونت خودتان می خورید. اما در پایان سفر وقتی آمدم خانه دیدم که سه کیلو لاغر شده ام! بله! خودم هم تعجب کردم اما هفتاد و پنج کیلو خیلی بهتر از هفتاد و هشت کیلو هفته قبل از آن و هشتاد کیلوی دو ماه قبل تر بود. حالا بماند که خیلی زود یعنی در کمتر از یک ماه بنده برگشتم سرجای اول یعنی هشتاد کیلو. راستش یک کم حالم گرفته شد چرا که وجدانا من زیاد نمی خورم اما مشکل کجاست؟ بخشی از مشکل ورزش نکردن است اما بخش دیگر؟ امروز یکی از اساتید دانشگاه برکلی در مصاحبه ای که در رادیو داشت می گفت که رژیم غذایی فرانسوی ها با آنکه مثل سم می ماند اما باعث چاقی آنها نمی شود چرا که اولا غذا را در اندازه کم می خورند ثانیا بین وعده های غذاشون قاقا لی لی نمی خورند و ثالثا تنها غذا نمی خورند. از نظر علمی ثابت شده است که با دیگران غذا خوردن باعث کمتر خوردن می شود!!! اما نکته دیگر این است که مشکل آدمها در آمریکای شمالی غذاهای معروف به فست فود هستند. یک تحقیق علمی نشان می دهد که غذاهای فست فود دارای مواد معدنی و ویتامینهای لازم برای بدن نیستند پس مهم نیست که چقدر غذا می خورید در هر حال بدن شما هنوز هم طلب غذای بیشتر می کند. این آقای دکتر اضافه کرد که متوجه نمی شود که با آنکه همه ما می گوییم که وقت برای غذا پختن نداریم اما با آمدن اینترنت در زندگی هامان یک جورایی دو سه ساعت در روز وقت برای آن اختصاص داده ایم. بنابراین شاید بهتر است که کمی هم وقت برای غذا پختن که گاهی بیست دقیقه بیشتر نیست اختصاص دهیم. بنابراین از این انشا نتیجه می گیریم که بهتر است که از تورنتو به پاریس رفته و آنجا زندگی کنیم تا وقتی که خانواده مان به دیدنمان می آیند از سایزمان خجالت نکشیم. این بود خاطره ما از عید سعید باستانی
سعید
سعید
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۵
گفتگوی الف و ب
الف - راستی تا حالا شده که توی کوچه پس کوچه های پیچ پیچ ذهنت گم بشی؟ ها!!؟ داری یواشکی می خندی؟
ب – نه ؟ اما تو هم بعد از یک ماه غیبت، چه سوالهایی از آدم می پرسی ها
الف – راستی یادم رفت بگم که یک چند روزی است که مچ دست راستم درد می کنه
ب – ای وای ! آخیش! چرا اینطوری شدی؟ حتما بری دکتر
الف – راستی چرا؟
ب – چرا چی؟
الف – خوب معلومه دیگه! چرا بیشتر آدما آماده همدردی اند تا شریک شدن در حس غریب چرایی یک سوال ساده همین نمی دانم تا به کجای دلتنگی؟
ب – (با لهجه برره ای بخوانید) حالا این که گفتی یعنی چه؟
الف – خودم هم نمی دانم. همین طوری آمد به دهنم
ب – منظورت چیه؟
الف – گفتم که نمی دونم! گیر دادی ها
ب – آخه یه حس غریب شاعرانه ای توی این جمله بود
الف – منم که همین را گفتم
ب – اصلا بیا بار و بندیلمون را ببندیم و بریم
الف – خیره انشاء الله ! حالا کجا؟
ب – پشت خیال سبز چلچله ها که خواب بهار می بینند، کوچه باغی است پر از طراوت آواز قناری های عاشق. روی نیمکتی می نشینیم و قهوه مان را کم کمک می نوشیم و بی خیال قهقهه مستانه دیوها، یواشکی خواب خوش خیال خوب دوست می بینیم
الف – حالا شد! مثل اینکه کم کمک داریم زبان هم رو می فهمیم
سعید
ب – نه ؟ اما تو هم بعد از یک ماه غیبت، چه سوالهایی از آدم می پرسی ها
الف – راستی یادم رفت بگم که یک چند روزی است که مچ دست راستم درد می کنه
ب – ای وای ! آخیش! چرا اینطوری شدی؟ حتما بری دکتر
الف – راستی چرا؟
ب – چرا چی؟
الف – خوب معلومه دیگه! چرا بیشتر آدما آماده همدردی اند تا شریک شدن در حس غریب چرایی یک سوال ساده همین نمی دانم تا به کجای دلتنگی؟
ب – (با لهجه برره ای بخوانید) حالا این که گفتی یعنی چه؟
الف – خودم هم نمی دانم. همین طوری آمد به دهنم
ب – منظورت چیه؟
الف – گفتم که نمی دونم! گیر دادی ها
ب – آخه یه حس غریب شاعرانه ای توی این جمله بود
الف – منم که همین را گفتم
ب – اصلا بیا بار و بندیلمون را ببندیم و بریم
الف – خیره انشاء الله ! حالا کجا؟
ب – پشت خیال سبز چلچله ها که خواب بهار می بینند، کوچه باغی است پر از طراوت آواز قناری های عاشق. روی نیمکتی می نشینیم و قهوه مان را کم کمک می نوشیم و بی خیال قهقهه مستانه دیوها، یواشکی خواب خوش خیال خوب دوست می بینیم
الف – حالا شد! مثل اینکه کم کمک داریم زبان هم رو می فهمیم
سعید
دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵
مژده به سوئدی های ورزش دوست
سوئدی ها را که می شناسید , اهل حالند و برای خوشگذرانی , جان می دهند! نمونه اش را در زمین لرزه اقیانوس هند , مشاهده کردید پیش از همین زلزله مسافرت به کشور تایلند و لذت بردن در کنار تایلندی ها , یکی از دلخوشیهای سوئدی های خوش گذران بود حالا که تایلند و لذتهایش دستخوش دگرگونی هایی شده است , سوئدی ها برای لذت بردن و خوش گذرانی به دنبال <<جا >> می گردند
در همین رابطه, روزنامه معروف سوئد <افتون بلادت>دست به ابتکار خوبی زده و مسافرت به کشور ایران را به شهروندان تنوع خواه سوئدی معرفی کرده است ! در حال حاضر پروازهای شرکت های مختلف هواپیمایی – به بهانه اسکی – به ایران در حال افزایش است این شرکتها با پررویی و چرب زبانی در کاتالوگهایی که به این منظور در اختیار شهروندان سوئدی قرار می گیرد نوشته اند که در پیستهای اسکی دیزین و شمشک در اطراف تهران, با تجهیزات قدیمی اسکی , زمان دردهه 1970 ایستاده است
محمد رضا پوریان – سوئد
مجله گل آقا
وحید 10/2/85
در همین رابطه, روزنامه معروف سوئد <افتون بلادت>دست به ابتکار خوبی زده و مسافرت به کشور ایران را به شهروندان تنوع خواه سوئدی معرفی کرده است ! در حال حاضر پروازهای شرکت های مختلف هواپیمایی – به بهانه اسکی – به ایران در حال افزایش است این شرکتها با پررویی و چرب زبانی در کاتالوگهایی که به این منظور در اختیار شهروندان سوئدی قرار می گیرد نوشته اند که در پیستهای اسکی دیزین و شمشک در اطراف تهران, با تجهیزات قدیمی اسکی , زمان دردهه 1970 ایستاده است
محمد رضا پوریان – سوئد
مجله گل آقا
وحید 10/2/85
اشتراک در:
پستها (Atom)
