کل نماهای صفحه

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۵

گفتگوی الف و ب

الف - راستی تا حالا شده که توی کوچه پس کوچه های پیچ پیچ ذهنت گم بشی؟ ها!!؟ داری یواشکی می خندی؟
ب – نه ؟ اما تو هم بعد از یک ماه غیبت، چه سوالهایی از آدم می پرسی ها
الف – راستی یادم رفت بگم که یک چند روزی است که مچ دست راستم درد می کنه
ب – ای وای ! آخیش! چرا اینطوری شدی؟ حتما بری دکتر
الف – راستی چرا؟
ب – چرا چی؟
الف – خوب معلومه دیگه! چرا بیشتر آدما آماده همدردی اند تا شریک شدن در حس غریب چرایی یک سوال ساده همین نمی دانم تا به کجای دلتنگی؟
ب – (با لهجه برره ای بخوانید) حالا این که گفتی یعنی چه؟
الف – خودم هم نمی دانم. همین طوری آمد به دهنم
ب – منظورت چیه؟
الف – گفتم که نمی دونم! گیر دادی ها
ب – آخه یه حس غریب شاعرانه ای توی این جمله بود
الف – منم که همین را گفتم
ب – اصلا بیا بار و بندیلمون را ببندیم و بریم
الف – خیره انشاء الله ! حالا کجا؟
ب – پشت خیال سبز چلچله ها که خواب بهار می بینند، کوچه باغی است پر از طراوت آواز قناری های عاشق. روی نیمکتی می نشینیم و قهوه مان را کم کمک می نوشیم و بی خیال قهقهه مستانه دیوها، یواشکی خواب خوش خیال خوب دوست می بینیم
الف – حالا شد! مثل اینکه کم کمک داریم زبان هم رو می فهمیم

سعید

هیچ نظری موجود نیست: