کل نماهای صفحه

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵

تبریک

وحید جان دهم شهریور برابر با اول سپتامبر و هفتم ماه شعبان
تولدت را تبریک میگم با این امید که قله های موفقیت را به زیر
پا داشته باشی و به قولی ـ با یک نفس مرگ هزارمین شمع تولدت
را به نظاره بنشینی.
ناهید

خبرهای اتمی مخملی فضایی

امروز صبح علی الطلوع مثل تمام روزهای دیگه داشتم صبحانه ام را آرام آرام می خوردم و اخبار صبحگاهی را می دیدم که سه خبر پیاپی درباره ایران نظرم را جلب کرد. خبر اول درباره آخرین روز مهلت ایران برای تصمیم گیری درباره تعلیق غنی سازی اورانیوم بود و اینکه ایران گفته به هیچ وجه کوتاه نمی آید. در هنگاه پخش این خبر تصاویری از سخنرانی رئیس جمهور عزیز در ارومیه و مردم همیشه در صحنه در حالی که شعار مرگ بر فلان و بهمان سر داده بودند، پخش شد. خبر بعدی درباره رامین جهانبگلو بود که در خبر به عنوان کانادایی ایرانی تبار معرفی شد و در خبر اشاره شد که ایشان فیلسوف هستند و استاد دانشگاه تورنتو بوده اند و محقق هستند و به جرم جاسوسی به زندان رفته اند. در انتها هم اشاره کردند که ایشان از زندانی ترخیص شده اند که زهرا کاظمی در آن کشته شد!! در خبر بعدی البته اسمی از ایران برده نشد و گفته شد که خانمی آمریکایی به عنوان اولین زن توریست به فضا می رود. اسم این خانم انوشه انصاری است. البته من نمی دانم شاید این خانم دوست ندارد که از اینکه ایرانی تبار است صحبتی بکند که البته به نظر من عاقلانه هم هست. با افتخاراتی که این روزها گریبانگیر ملت ماست بهتر است که اهل هر ناکجا آبادی باشی الا ایران
و اما سوال من اینجاست: شما کدام خبر را می پسندید؟ یعنی دوست دارید اسم کشورتان در چه جور خبرهایی مطرح بشه؟ اولی، دومی یا سومی؟ راستی می دانید چند ایرانی در ناسا پست های مهمی دارند؟ فکر می کنید که اگر از مدیران ایشان بپرسند که این کارمندانشان کجایی هستند چه جواب می دهند؟ خوب معلومه: آمریکایی!! همانطوری که روزنامه ای در تورنتو امروز تیتر زده بود که یک کانادایی که در ایران زندانی بود، آزاد شد! البته منظورش همین آقای جهانبگلو است که تابعیت کانادایی دارد. از طرفی اگر به خاطر بیاورید هیچ کس نگفت عامل بمب های انتحاری در حملات سال گذشته در لندن انگلیسی بودند. همه گفتند که ایشان در انگلیس به دنیا آمده بودند اما پاکستانی الاصل هستند!! حالا اینکه ما چرا اینقدر اصرار داریم خودمان را به جنبش امل و پمل و حزب الله و شورشیان فلانجا و بهمان جا بچسبانیم من یکی که متوجه نمی شوم. اگر نمی توانیم در جهت مثبت خبر ساز باشیم آیا بهتر نیست که اصلا در خبرها نباشیم؟

خبر سفر انوشه انصاری را می توانید اینجا بخوانید

سعید

بدون شرح

وحيد 9/6/85

وارن جفز: پیامبری که از نو باید شناخت

شما وقتی که می شنوید که اسم کسی در لیست سیاه اف بی آی است چی در موردش فکر می کنید؟ من که فکر می کنم حتما قتل کرده یا در سرقت میلیونی شرکت داشته است و یا یک چیزی توی این مایه ها!! شاید بیشتر مواقع آدمهایی که در لیست سیاه هستند اینطور باشند اما همیشه اینطور نیست!! روز دوشنبه "وارن جفز"* که در لیست سیاه اف بی آی بود به طور تصادفی در یکی از بزرگراه های نوادا دستگیر شد! علت دستگیری این کشیش پنجاه ساله در نوع خود بی نظیر است. ایشان خود را پیامبر مذهبی جدید و من درآوردی که خود شاخه ای از مسیحیت است می داند. به گزارش پلیس این پیامبر عظیم الشان در هنگام دستگیری کلاه گیس و موبایل و لپتاپ و مبلغ ناچیزی حدود پنجاه هزار دلار همراه داشته است. خوب بالاخره پیامبرها هم خرج دارند دیگه تازه اگر بیست قرن بعد از پسر خدا ظهور کرده باشند احتیاج به تکنولوژی هم صد البته دارند. به هر حال ایشان جرم اصلی اش این نیست که مذهب جدیدی را تبلیغ می کند که در آمریکا تا حد زیادی آزادی مذهب وجود دارد. این پیامبر عزیز که قبلا مدعی شده بود اگر دستگیرش کنند آخر زمان خواهد شد و از این داستانها، مشکلش این است که در محدوده زندگی اش تبلیغ چند همسری می کند و گزارش شده است که بسیاری از فرزندان پسری که در منطقه ایشان زندگی می کردند را وادار به ترک وطن کرده و به جای آنها دخترهای جوان وارد کرده تا همه دوستان و اطرافیان بتوانند هر چندتا که می خواهند زن بگیرند آنهم از نوع دختران سیزده چهارده ساله! اینجای داستان است که مشکل پیدا می کند! یعنی رابطه جنسی با کودکان است که مشکل این پیامبر عزیز است و مهمتر اینکه چند همسری در آمریکا قانونی نیست. اگر دوست داشتید بیشتر درباره ایشان بدانید کافیست نامش را گوگل کنید، آنقدر مطلب جالب خواهید دید که حد ندارد. یکی دو سال پیش تلویزیون سی بی سی در کانادا یک گزارش تهیه کرده بود درباره شاخه کانادایی این مذهب که در بنتیفول** جنوب بریتیش کلمبیا زندگی می کنند. در این گزارش به خوبی تهدید اهالی را می دیدید و اینکه حتی پلیس محلی آمد سراغ خبرنگار و مجبورش کرد به ترک منطقه و گفت که در غیر اینصورت او به عنوان پلیس نمی تواند جانش را حفظ کند

* Warren Jeffs
** Bountiful

یک مطلب جالب در همین زمینه از شاخه کانادایی این مذهب

سعید

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵

I'll sue them all!!

در خبرها آمده است که حدود سیصد چهارصد تن از برادران غیور کلیمی در فرانسه تصمیم گرفته اند که دولت فرانسه و راه آهن دولتی آن را به دادگاه ببرند. دلیلشان هم این است که راه آهن دولتی فرانسه در زمان جنگ جهانی دوم به نازی های ناز نازی کمک می کرده است که جهودها را ببرند به کوره آدم سوزی!! این عزیزان از دولت فرانسه خواسته اند که به ایشان به عنوان بازماندگان اوشان، غرامت بپردازند واگرنه هرچه دیده اند از چشم مبارک خودشان دیده اند. به نظر من حالا که غرامت و غرامت کشی مد روز شده ما به عنوان ملت غیور ایران چی چی مون از باقی ملل دنیا کمتره در غرامت گرفتن!؟ هیچی مون!! پس شاید ما هم باید یک کاری بکنیم ها؟ از آنجاییکه پدر بزرگهای ما در جنگ جهانی دوم شرکت نکرده اند و به اردوگاه های کار اجباری هم نرفته اند پس از این نمد کلاهی برای سر ما دوخته نخواهد شد! در همین راستا من خیلی فکر کردم و در تاریخ ایران دنده عقب رفتم تا رسیدم به حدود هزار و سیصد چهارصد سال قبل یعنی زمان حمله سپاه اسلام به امپراطوری پارس! خوب اینهم برای خودش یک موقعیتی است دیگه!! به نظر من باید همگی جمع بشیم و بریم دادگاه شکایت کنیم و درخواست غرامت کنیم از عربستان، چرا که در زمان عمر ابن خطاب به کشور ما حمله کرده اند و پدر آبا و اجداد ما را درآورده اند و به زور شمشیر ما را از دین آبا و اجدادیمان یعنی زرتشتی به اسلام مشرف کرده اند!! ای آقا پس حقوق بشر ما چی میشه؟ ها؟ از آنجاییکه دولت عربستان پول باد آورده از نفت دارد احتمال اینکه ما هم به یک نان و نوایی برسیم هست! به نظر شما اینطور نیست؟ به هر حال به عقل من بیشتر از این نرسید اگر شما پیشنهاد بهتر دارید این گوی و این میدان، بسم الله

سعید

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

انشا

امروز آخرین یکشنبه ماه آگوست بود. هوا کم کمک داره سرد میشه! تصمیم داشتیم که بریم یک طرفی اما از آنجاییکه هوا بارانی بود هیچ جا نشد که بریم الا همین کتابخانه نزدیک خانه که پارسا هم کتاب گرفت و هم کمی بازی کرد. بعد هم رفتیم پلازای ایرانی ها و در غذاخوری آنوش جاتون خالی به قول صمد آقا پلو کفاف کوفیده نوش جان کردیم و بعد هم برای اینکه پلوکبابه هضم بشه رفتیم پیاده روی توی یک پارک زیبا. شباهنگام هم جاتون خالی بنده یک استیک درست کردم که عکس آن را در کنار سالاد یونانی می بینید. نوش جان ما و جای شما هم دوباره خالی. عکس های امروز را می توانید اینجا ببینید
این بود انشای ما درباره اینکه یکشنبه خود را چگونه گذراندید

سعید

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

بی معرفت ها


آدم اینهمه رفیق شفیق گیلانی داشته باشه و اینهمه گیلان رفته باشه و از این قلعه چیزی نشنیده باشه نشانگر چیه؟ خوب معلومه! یا رفیق هاش هیچ اطلاعی از محل زندگی شان ندارند یا خیلی بی معرفتند
سعید

خانه دوست كجاست؟



مسافر از كره جنوبي آمده بود توي قطار مترو كرج با او آشنا شديم من و چند همسفر كه هيچ يك ديگري را نمي شناخت مسافر از آن جوان هايي بود كه به نظر مي رسيد دل پرشور و سر سودايي دارند با كوله پشتي و كمي پول راه مي افتند تا دنيا راببينند و زندگي را بشناسند مي رفت تا بابك احمدپور را پيدا كند بازيگر خردسال فيلم خانه دوست كجاست كه بي ترديد حالا ديگر خردسال نيست همان پسرك آرام و صبور رستم آبادي را مي گويم كه دنبال خانه دوست مي گشت تا دفترچه مشق شب را به او برساند مسافر غريب اهل كره جنوبي هم به راستي دنبال خانه دوست مي گشت و مي پرسيد
Where is the friend's home?
با شيفتگي صميمانه اي نام عباس كيارستمي و اين فيلم را تكرار مي كرد مي گفت: قرقيزستان و تاجيكستان و جمهوري آذربايجان و تركيه را دور زده حالا آمده ايران را ببيند بعد هم مي رود عراق و افغانستان مي خواست هر طور شده بابك احمد پور را پيدا كند اول رفته بود رودبار و رستم آباد گفته بودند خانه بابك احمد پور سرآسياب{حوالي كرج و شهريار} است مي پرسيد چه جوري بايد بروم وديگران راهنمايي اش مي كردند
راستش باور نداشتم عباس كيارستمي توانسته باشد چنين تاثيري بر يك جوان اهل كره جنوبي بگذارد شايد روي كره زمين هم ديگر شيفتگان سينماي كيارستمي بسيار پيدا شوند دريغا كه قدر و منزلت عباس كيا رستمي در وطن خودش ناشناخته باقي مانده است هنوز هستند كساني كه مي كوشند فيلم هايش را تقلبي جلوه دهند و خودش را وطن فروش بنامند و جشنواره هاي جهاني را ستاد عمليات جاسوسي بشمارند چه بايد گفت؟ به اصطلاح معروف (اينم يه جورشه) از زاويه نگاه مخالفان كيارستمي به آن جوان بيست و چند ساله اهل كره جنوبي بايد شك برد و فرض كرد ماموريت دارد عليه سينماي ملي دسيسه بچيند و لابد حالا مي رود سرآسياب سراغ بابك احمدپور كه با هم زير آب سينماي ملي و مملكت ما را بزنند! خانه دوست كجاست؟
تهماسب صلح جو
وحيد 5/6/85

پسرخاله ازون برون

خبرگزاری فارس به نقل از مسئول دفتر نمايندگی رهبر ايران در سازمان دامپزشکی اين کشور خبر داده که برای پرورش تمساح در ايران مجوز شرعی صادر شده است
آقای سلطانی، مسئول دفتر نمايندگی رهبر جمهوری اسلامی در سازمان دامپزشکی ايران گفته افرادی که علاقمند به سرمايه ‌گذاری در پروش تمساح هستند بايد از سازمان دامپزشکی مجوز بگيرند و علاوه بر آن، کشتار تمساح را به گونه ای انجام دهند که بتوان به مردم اطمينان داد که پوستی که از تمساح به دست می آيد، از نظر شرعی پاک است و استفاده از آن منعی ندارد. به گفته آقای سلطانی، در هنگام ذبح تمساح بايد همچون جانور حلال گوشت، چهار رگ او را بزنند اما گوشت اين حيوان بايد فقط به مصارف صنعتی همچون تهيه غذا برای حيواناتی همچون سگ و گربه برسد
آيت الله سيد فاضل ميلانی که نمايندگی آيت الله سيدعلی سيستانی مرجع بزرگ شيعه را در لندن به عهده دارد می گويد از آنجا که اغلب فقهای شيعه تمساح را حيوان حلال گوشت نمی دانند، سخن گفتن از ذبح شرعی آن بی معنی است اما کاربرد پوست اين حيوان در پوشاک به شرطی که هنگام نماز از آن استفاده نشود و در ساير مواقع نيز از طريق عرق بدن يا چيزهايی همچون آب باران تر نشود که احتمال نجاست آن مطرح گردد از لحاظ شرعی منعی ندارد
پی نوشت: راستی با ازون برون یک چیزی می خوردند که قدیمها حلال نبود! بالاخره حلال شد یا هنوز یک چند سالی کار داره؟
سعید

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

بنی آدم اعضای یکدیگرند

جمعه عصر در حالی که خسته ام و دارم میروم خانه

من یک بار دیگر هم گفتم اما به نظر می آید که یادتون رفت. بابا جان! جنگ رحم و انصاف و بزرگ و کوچک و پیر زن و جوان نمی شناسد! در جنگ به اندازه توان دفاعی طرف مقابل نمی جنگی! و این که غیر نظامی ها و کودکان و نمی دونم غیره و غیره را نباید کشت و از این حرف های آرمانی همه اش کشک است! چرا هنوز سعی می کنید با معیارهای انسانی یک عمل غیر انسانی مثل جنگ را تشریح و توجیه کنید؟ جنگ یعنی توحش! جنگ یعنی بی رحمی. از کسی که به کمین نشسته تا با گلوله ای انسانی را در طرف مقابل از زندگی محروم کند توقع دارید که انصاف داشته باشد و بمبش را فقط بر سر سربازهای طرف مقابل بیندازد؟ راستی می شه یکی منو توجیه کنه که در یک جنگ نامنظم پارتیزانی که خط مقدم و پقدم نداره چطوری میشه سربازهای طرف مقابل را کشت و به مردم صدمه ای نزد؟ جنگ یعنی تنفر و این تنفر سن نمی شناسد! هرکس که با من نیست و آنطرف خط ایستاده است دشمن من است. کودک امروز به منطق جنگجویان، دشمن فرداست! پس چه بهتر که امروز از شرش خلاص شوند. عزیز برادر! من که ازاین گوشه دنیا دارم به داستان نگاه می کنم بهت اطمینان می دهم که نویسنده مجله نسیم تا به حال در عمرش یکبار هم نگاهش به اخبار سی بی سی و سی بی اس و کوفت و زهر مار نیفتاده واگرنه همین طور کتره ای نمی پروند که "در لابلای خبرهاشون ..." عزیزم! اینجا آنقدر از کشته شدگان جنگ و خرابی های به جا مانده از جنگ عکس و خبر بود که جهودهای تندرو شاکی شده بودند که پس عکس خرابه های ما کو؟ باور کن من یک عکس ناقابل هم از خرابی های اسرائیل ندیدم! باور کن اینجا تمام ابعاد زشت جنگ را به خوبی نشان دادند و خبرگزاری ها تا حد معقولی با اخلاق حرفه ای و به دور از سیاست عمل کردند. این اراجیفی که در طول بیست و اندی سال به خورد همه مان داده اند ذهن همه را مسموم کرده! راستی از ملت ما نژادپرست تر هم خبر داری؟ رفتار ما با اقلیت مسیحی و کلیمی چطور است؟ کدامشان منصبی دارند؟ عزیز برادر! من معتقدم که ما تا وقتی که دستمان را بعد از دست دادن با یک کلیمی آب می کشیم حق نداریم برای کودکان لبنانی اشک بریزیم! و اما نژاد پرستی مدرن

شنبه صبح بعد از یک خواب عمیق

کجا بودیم؟ آها یادم آمد! اینکه نژاد پرستی مدرن چیست؟ به نظر من ما هم مثل تمام ملت دنیا اعم از سیاه و سفید و زرد و قرمز و آبی و سبز و بنفش و غیره فقط و فقط درگیر واژه ایم. آیا می دانید که هر ساله چند تا سمینار و کنگره و سمپوزیم و قمپوزیم در موضوعات مختلف اجتماعی برگزار می شود؟ همه آدمهای متشخص و با سواد و نخبه و پخمه ای که در آنها شرکت می کنند فقط و فقط درگیر تعاریف مانده اند! اگر به طور جدی نگاه کنیم می بینیم که واژه و تعریف کم نداریم اما عمل به آنها در حد زیر صفر است. من به شما قول می دهم که اگر از امروز به جای تعریف واژه جدید فقط به آنچه که در چهل پنجاه سال گذشته تعریف کرده ایم عمل کنیم خدا هم از آسمان به زمین می آید و با ما زندگی می کند چرا که زندگی هامان از نوع بهشت وعده داده شده هم زیبا تر خواهد شد! من با واژه نژاد پرستی مدرن مشکلی ندارم اما به قول سیّد: "ساده بگویمت" شما هر چه دوست دارید آن را بنامید، نژاد پرستی حقیقتی تلخ است که در وجود تمامی آدمیان سر به هوا نهادینه شده است و مشکل با تعبیر جدید حل نخواهد شد! حقوق بشر هم یکی از همین موضوعات است که سیاستبازان از آن تا به آنجاییکه توانسته اند در جهت منافعشان استفاده کرده و کنند. حالا بیایید یک واژه جدید برای آن انتخاب کنیم و به جای حقوق بشر بگوییم "نیازهای اجتماعی بنی آدم" فکر می کنید مساله حقوق بشر حل می شود؟ به عقیده من: خیر! نژاد پرستی هم که نویسنده مجله نسیم به آن اشاره می کند وجود دارد و من آن را انکار نمی کنم اما این بخش را که سعی در اثبات اینکه فقط غربی ها به آن مبتلا هستند می کند را قبول ندارم! نظر مردمان مرکز نشین را درباره کردها و بلوچ ها و عربها و ... بپرس! می بینی که برای دیدن گونه های نژاد پرست احتیاجی به گرفتن ویزا و رفتن به ینگه دنیا نیست و با یک بلیط اتوبوس واحد هم می توان به هر گوشه شهر سر زد و آن را دید! به قول سید:" از نو بگویمت" من منکر نژاد پرستی موجود در جوامع غربی نیستم که خودم آن را گهگاهی تجربه می کنم، من می گویم که داستان فقط منحصر به مغرب زمین نیست

پی نوشت: این متن را در دو روز مختلف که اشاره کرده ام نوشته ام پس به همین دلیل ممکن است که لحن و انسجام دو بخش آن متفاوت از هم باشند

سعید
د ر تحلیل شرایط جنگ اخیر میتوان به هدفها، روشها وپیامدهااشاره کرد
هدفها
اسراییل نتوانست به دو هدف اصلی خودکه همانا آزادی بی قید وشرط سربازانش،نابودی توان رزمی حزب الله بود، دست یابد.درارتباط با دوهدف دیگریعنی ایجادنوار امنیتی واجرای کامل قطعنامه 1559ابتکارعمل دردست نیروهای بین المللی است.چرا که استقرار15هزارنفری ارتش لبنان وچند هزار نفری نیروی صلح نمی تواند حاشیه امنیتی برای هیچکدام از دوطرف بوجود بیاورد.همینطور خلع سلاح رزمندگان حزب الله جزو وظایف دولت لبنان قرار داده شده است،فواد سینیوره نیز این کار را به خروج کامل نیروهای اسراییلی از مزارع شبعا موکول
کرده است.از طرف دیگر حزب الله نیز به دو هدف خودش،آزادی اسرای لبنانی دربند اسراییل وخروج از مزارع شبعا دست نيافت،چرا که هر دوی این هدفها در صورت اجرای کامل بندهای قطعنامه 1559شد نی است.
روشها
اسراییل بر خلاف تمامی تجربیات خودش را درگیر جنگ با نیروی چریکی کرد،بنابراین طبیعی بود که نتواند به پیروزی برسد.تاریخ جنگهای ویتنام با آمریکا،افغانستان با شوروی ،طالبان با آمریکا نشان میدهد که نبا ید ارتشهای کلاسیک هر چند که مجهز باشند خودشان رادرگیر جنگ با نیروهای چریکی بکنند.اصولا در بین چریکها سازماندهی بر اساس عدم تمرکز وسلسله مراتب می باشد،هر واحد چریکی با وجود آنکه توان رزمی بالایی ندارند تحرک بسیار بالاتری نسبت به ارتش کلاسیک دارد در نتیجه ضربه پذیری کمتری دارند،حتی اگر
این واحد نابود شود گروههای دیگر میتوانند خلا را بسرعت پر کرده وضربه های شدیدتری به هدف ثابت ارتش
بزنند.ارتش نیزبه تلافی تاسیسات شهری را منهدم میکند واین خواسته چریکهاست چون میتوانند نیروهای جدید
را وارد صفوف خود بکنند .ضمن آنکه از نظر اخلاقی،ارتش منظم نبرد راواگذار میکند.ازسوی دیگر حزب الله
توان رزمی خودش را در برابر یکی از قویترین ارتشهای دنیا نشان داد،بایستی در نظربگیریم که حزب الله بر
خلاف اسراییل دولت نیست بنابراین هیچگونه فشاری برای ترمیم خرابیها را تحمل نمی کند.
پیامدها
نه تنهاخاورمیانه جدید بوجود نیامده بلکه تشنج بیشتری را در منطقه دامن زده است.چالش بین رژیمهای عربی و
نیروهای رادیکال بیشتر شده است،در طرح خاورمیانه بوش قرار بود رژیمهای دمکراتیک جایگزین حکومتهای مطلقه شوند.هیچ ضمانتی وجود ندارد که دولتهای آینده سر سازگاری بیشتری با سرمایه داری جهانی داشته باشند
بلکه برعکس همانند عراق ویا ترکیه شود .در واقع این جنگ هدیه ای به تمام نیروهای جنگ طلب بود وزخم کهنه را بازتر کرده وبه آنها فرصت داده تا بار دیگر راه حلهای دوره جنگ سردرامطرح کنند.سوریه که تا پیش ازجنگ کاملا منزوی شده بود وهر روزدربدر دنبال واسطه ای بود تا خودش را از مخمصه نجات دهد.دیالوگ تهاجمی راپیش گرفته،حزب لیکود که در اسراییل در ضعیف ترین موقعیت قرار داشت،با استفاده از ناکامی دو حزب ائتلافی کادیما وکارگر به تقویت مواضع خود پرداخته است.دولت سینیوره که در واقع دمکراتیکترین دولت لبنان است شدیدترین فشارها را از جانب اسراییل،حزب الله تحمل می کند،تازه انهدام وسیع کشور نیز عملا دست
دولت را برای هرگونه اصلاحات ریشه های بسته است.اگر لبنان بتواند به شکوفائی دست یابد وراه پیشرفت اجتما عی اش هموارشود، دولتهای سوریه واسراییل دو بازنده اصلی خواهند بود.
نتیجه
این جنگ هیچ برنده ای نداشت ولی بازنده داشت،دولت ومردم لبنان،نیروهای صلح طلب منطقه بازنده اصلی هستند.حزب الله فقط یک نیروی نظامی گوش به فرمان نیست که بتوان با عملیات نظامی آنرانابود کرد.این حزب توانسته خودش را تا حد یک جنبش اجتماعی ارتقا دهد،صرف نظر اینکه آنرا قبول یاردکنیم،نابودی جنبش اجتماعی در هیچ کجا امکان پذیر نیست وگرنه دولتهای ترکیه با آنهمه پشتیبانی ناتومی بایست تکلیف کردها را یکسره می کردند.زمینه زایش ورشدجنبش اجتماعی را بایستی شناخت وآنها را دگرگون کرد.در دهه 70بریگادسرخ ومافیای ایتالیا،ارتش سرخ ژاپن،گروه بادر ماینهوف آلمان،اقدام مستقیم فرانسه وارتش جمهوری خواه ایرلند جولان میدادند.از تمام گروههای چریکی اروپا تنها اتا دراسپانیا باقی مانده که با توجه به رویکرد دولت ساپاترو به شکل فعلیش عمر چندانی نخواهد داشت.در آنها اقتصاد صنعتی سراسر کشورگسترانده شده،که نتیجه آن بهبود سطح معیشتی زندگی وتوزیع مناسب فرصتهای شغلی وکاهش شکاف طبقاتی میان مردم بوده است در تمام سرزمین لبنان چقدر زمینه اشتغال فراهم شده؟احساس محرومیت عمیق ونبود آینده روشن پیش روی هر انسانی میتواند او را رادیکال کند.طبیعی است که انتخابش مبارزه باشد،حال اگر گروهی ساز وکار را دراختیارش بگذارد ،به آن می پیوندد.خواه این گروه القاعده باشد یا طالبان ویا زرقاوی وغيره
هادی

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

دریغا سیبستان سبز زیبا

روز جمعه 13 مرداد اسرائیل روستایی در دره بقاع نزدیک مرز سوریه را بمباران کرد و بنا بر اخبار مختلف بین 30 و 42 نفر را کشت درست است که قربانیان حملات اسرائیل به لبنان در این سه هفته عمدتا مردم فقیر جنوب لبنان بودند اما مرگ در دره بقاع ویژگی خاصی داشت: 30 -40 نفر عمدتا اقلیت سرکوب شده کرد همه کارگر پاره وقت و فصلی فقیر و مهاجر موقت با هم زیر بمب ها جان دادند آن ها انواع مظلومیت های انسان های بی حق عصر ما را یکجا به نمایش می گذاشتند
نویسنده لبنانی فوق الذکر در سایت خود کنار عکس قربانیان دره بقاع یادداشت فرستنده عکس را به این مضمون درج کرده بود: بفرمایید حدود 30 کارگر امروز در دره بقاع نزدیک مرز سوریه کشته شدند آنها تازه کار جمع کردن چیدن سیب ها را تمام کرده و می خواستند آنها را بسته بندی کنند و توی کامیون بگذارند وقت ناهارشان بود اسرائیلی ها دو بمب صرف آنها کردند اولی تعدادی از آنها را کشت بقیه جمع شدند و سعی می کردند کمک کرده زخمی ها را بیرون بکشند و مرده ها را ببرند اسرائیل عاشق آن است که کسانی را بکشد که به دیگران کمک می کنند اسرائیل عاشق آن است که مردم فقیر را بکشد آنها هدف مورد علاقه اسرائیل هستند اگر کودکان را هم به شمار آورید ردیف دوم لیست هدف های مورد علاقه اسرائیل
اسرائیل هر کاری بخواهد می تواند بکند و اگر لازم بداند همه را از بمب و توپ وبولدوزر نصیب می دهد فقیر غنی کودک و پیر {در قانا جوان ترین 10 ماه و پیرترین قربانی 90 ساله بود} زن و مرد نظامی و غیر نظامی حتی اروپایی و آمریکایی {راشل کوری آمریکایی و تام هرندال انگلیسی را به خاطر بیاورید}
اما رسانه های خبری با مرگ کارگران مزد بگیر فصلی و فقیر کرد یا لبنانی زیر بمباران همسان برخورد کردند که سربازهای آمریکایی یا عراقی های آفتاب خورده موقع استراحت سگ هاشان در لابلای اخبار یک خط هم نوشتند تعدادی سی و اندی یا چیزی مشابه این نیز نزدیک مرز سوریه تلف شدند تعطیلی آخر هفته در پی بود و لازم نبود عیش مردم را منقص کرد

نژاد پرستی مدرن چیز غریبی است و ابداعات خود را دارد در حالی که در دانشگاه ها محققان وجود نژادهای متمایز را رد می کنند و معتقدند بشر دیگر نه فقط به لحاظ اخلاقی بلکه به لحاظ فیزیکی نیز تنها یک نژاد دارد که از اختلاط اقوام به وجود آمده که آن هم خود ناشی از تحرک شگفت انگیز انسان و خصلت شدیدا اجتماعی اوست اما زورمندان و زوائدشان دایما معیارهای جدیدی پیدا می کنند تا بر اساس آنها بین انسان ها دیوار بکشند برای دولت اسرائیل نژاد با مذهب مشخص می شود و اعتقاد به تورات و گرنه ظاهرا عرب و یهودی باید از یک تبار یا نژاد باشند ... برای دولت های غربی و رسانه های بزرگ خبری نیز نژاد با این معیار تعیین می شود که در جهان اول زندگی می کنی یا در جهان سوم به همین جهت به گفته رابرت فیسک روزنامه نگار انگلیسی با آغاز جنگ لبنان کشورهای بزرگ با سرعت شهروندان خود را تخلیه کردند تا لبنان برای بمباران حاضر و آماده باشد و فواد سنیوره ساده لوحانه پرسید مگر جان شهروندان شما از جان لبنانی ها عزیزتر است
بعد از حمله وحشیانه صدام حسین به کردها و شیعه ها پس از تهاجم اول به عراق تلویزیون های غربی صحنه های تکان دهنده ای را نشان می دادند و گویندگان با صورت سنگی خبری را می خواندند ستون آوارگان کرد پای پیاده با کودکان و بقچه بر دوش در صحرای خشک به سوی هیچ جا می رفتند نه کسی به فکر تخلیه آنها بود نه کسی به فکر تحویل گرفتن آنها آدم از خود می پرسد به کجا می روند ؟ هیچکدام از آن گویندگان با صورت های سنگی شان به شنوندگان خبر نداند بر سر آنها چه آمد عجیب نیست اگر حالا بعضی از آنها به دامان ظلمی از {نژاد} برتر پناه برده باشند تا از طریق همکاری با ظالمی دیگر مکانی زیر آفتاب پیدا کنند بیماری قدرتمندان به سرعت واگیردار می شود
نژاد پرستی مدرن هیولایی می سازد که فرانکشتین مری شل پیش آن رنگ می بازد کسی مثل بریژیت بار دو ستاره دهه های پیش او و شریک زندگی اش برناردلمار سیاستمدار راست فرانسوی سال هاست که برای پاکسازی فرانسه از ننگ وجود مهاجران عمدتا مسلمان خود مبارزه می کنند او در عین حال درست مانند سربازان آمریکایی در ایستگاه بازرسی بغداد از حقوق حیوانات دفاع می کند و حتی اخیرا به شدت از دست دولت فرانسه عصبانی شده که به پیشنهاد سوئد در اتحادیه اروپا مبنی بر این که مزارع پرورش مینک {سمور} وسیله شنا داشته باشد مخالفت کرده است او طی نامه به آقای نیکلاس سارکوزی نوشت:شرم می کند که فرانسوی است و تهدید کرد که سن تروپه را ترک کرده و به سوئد مهاجرت خواهد کرد ... دنیای عجیبی است شگفت آور و غم انگیز اگر انسان باشیم
منبع مجله نسیم
وحید 3/6/85

چند تا لینک

وحید 3/6/85

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۵

What's Up?

خانمی به اسم کلا بوف که شاعر و داستان نویس است مدعی است که زمانی کنیز اسامه بن لادن بوده است!! او در کتاب خاطراتش* مدعی شده است که اسامه ویتنی هوستون را دوست دارد و الی آخر. اگر از این تیپ شایعات و اینکه بریتنی اسپیرز امروز چی خورد و کجا رفت و به شوهرش هنگام دعوا چی گفت، خوشتان می آید می توانید به سایت های زیر سر بزنید
Pagesix.com
Imbd.com
People.com

*خاطرات یک دختر گمشده

سعید

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۵

همه زنان رئیس جمهور

ظریفی می گفت میدانی اگر قرار باشد که در مملکت ما هم از این کارها بشود و پلیس دخالت کند چه می شود؟
گفتم نمی دانم اما همینقدر می دانم که شاعری سالها پیش گفته است که
گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هر آنکه هست گیرند

سعید

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

اعرابي‌ در روز عيد شتري‌ قرباني‌ كرده‌ بود و در هر مجلسي‌ كه‌ مي‌رسيد مي‌گفت‌ كه‌ من‌ شتري‌ در راه‌ خدا قرباني‌ كرده‌ام‌. به‌ او گفتند: چه‌ معني‌ دارد كه‌ هر جا مي‌رسي‌ ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر مي‌كني‌؟ قرباني‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ اين‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!اعرابي‌ گفت‌: سبحان‌ الله! خداي‌ تعالي‌ خودش‌ يك‌ گوسفند فداي‌ اسماعيل‌ كرد، در چند جاي‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتري‌ به‌ اين‌ بزرگي‌ قرباني‌ كردم‌ هيچ‌ جا نگويم‌؟

منبع: دوم دام دات کام

سعید

شعبان بی مخ معروف به شعبان جعفری درگذشت


سعید

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

درباره جنگ بین رژیم اسرائیل وحزب ا لله لبنان
الف ) وضعیت ا سرائیل درسرزمینهای اشغالی :
بعد ازامضای قراردادصلح اسلو بین دولت اسرائیل وسازمان آزادیبخش فلسطین بارها طرفین یکدیگر را به کارشکنی در روند صلح خاور میانه
متهم کردند.طرف اسرائیلی، ساف ودر راس آن عرفات را به دوروئی وعدم پایبندی به مفاد صلح(به ویژه یکی از بند های آن که شناسائی دولت اسرائیل وکنار گذاری مبارزات مسلحانه است) متهم میکرد.ودولت خود گردان وشخص عرفات رامسئول مماشات با حماس وراه اندازی یا آزاد گذاشتن سازمانهای رادیکال فلسطینی همچون گردان الاقصی ، تقویت گرایشهای
مبارزه جویانه ضد اسرائیلی در فتح برهبری مروان البرغوثی می دانستند.بنابراین حذف حماس با ترور وسرکوب ،بازداشت رهبری مقاومت
انتفاضه داخل سرزمینهای اشغالی(برغوثی)البته با حمایت ضمنی آمریکا سیاست مرحله ای آنهاشد.مشت آهنین در برخورد با نیروهای ضداسرائیلی در دستور کار قرار گرفت،آنها امیدوار بودند باحذف رهبری کاریزماتیک عرفات وترورشیخ احمد یاسین(رهبر معنوی حماس)فلسطینی ها دربحران خلاء رهبری، توان تشکیلاتی وسازماندهی مبارزه ضد اسرائیلی شان تا حدزیادی کم میشودوبه موازات آن درخواستهای مدنی وصنفی مردم فلسطین
آنچنان دولت خودگردان را چنان درگیر مسائل داخلی میکند که می توان از ساف ضمانت های امنیتی با ضریب اطمینان بالا گرفت.در مرحله بعد انزوای بین المللی سوریه وپرونده هسته ای ایران عملا حزب الله راضربه پذیرتر از قبل کرده،بنابراین تکلیف قویترین جبهه خارجی ضد اسرائیلی هم معلوم میشودواسرائیل برای نخستین بار میتواند همه طرفهای درگیر رابه صلح وادار کند.ولی انتخابات پارلمانی فلسطین وپیروزی حماس یکبار دیگر نشان داد که فرمول دموکراسی لیبرالی غرب برای کشور های خاور میانه منجر به روی کار آمدن بنیاد گرایانه ای می شود که برخی شان گرایش ضد سرمایه داری بین المللی دارند{قضیه انتخابات الجزایر وپیروزی جبهه نجات مدنی عباس مدنی،انتخابات در مصر وشورش گسترده ای که پس از ابطال آنها صورت گرفت(در دهه80) ،پیروزی نجم لدین اربکان رهبر حزب رفاه در ترکیه(در دهه90)،قدرت گیری شیعیان طرفدار ایران درعراق،همه وهمه مثالهای چنین وضعیتی هستند}
دولت اسرائیل دراين وضعیت خواهان شناسائی رسمی موجودیتش از طرف حما س ،وبدنبال آن تغییر در اساسنامه حماس که درآن از حاکمیت فلسطینی یکپارچه بر تمامی سرزمینهای اشغالی اشاره شده، گردید.در صحنه بین المللی با ابزارهای دیپلماتیک والبته کمک آمریکا روند کمکهای دولتهای غربی را متوقف کرد.حماس برای خارج شدن از زیر این فشارها دست بسوی ایران دراز کردوبرای آنکه دولت اسرائیل رابیشتر تحت فشار بگذاردیک سرباز اسرائیلی گروگان گرفت.تحلیل حماس این بود که دولت اسرائیل شماری از نمایندگان پارلمان فلسطین و وزیران را بازداشت کرده است،تنها زمانی آنها را رها میکند که خودش گروگانی در دست نیروهای حماس داشته باشد،ازطرف دیگر با این گروگانگیری توجه بین المللی را بخود جلب کرده تا به یاری سازمانهای بین المللی از زیر فشار گسترده اسرائیل خارج شوند.
اسرائیل نیز در شرایط جدید با عملیات گسترده نظامی فشار خود را بر حماس بیشتر کرد.از اینجا بود که حزب الله برای جلوگیری از سقوط دولت حماس وارد معرکه شدوباحمله به یکی از یگانهای نظامی اسرائیل که در مزارع شبعا وظیفه مین روبی داشتند حمله ور شد 8تن از آنانرا کشته و2سرباز را به گروگان گرفت.
ب) زمینه های بروز درگیری میان اسرائیل و حزب الله:
اسرائیل:
1)اهود اولمرت همیشه در سایه آریل شارون قرار داشت.در جریان مذاکره صلح با فلسطینی ها شارون که خودبنیان گذار حزب لیکود بود ناچار شد از یاران حزبی اش جدا شود وحزب جدید کادیما را بوجود بیاورد،در این حزب علاوه بر شارون، شائول موفاز وزیر دفاع وشیمون پرزرهبرحزب کارگر که از عمیر پرتز در جریان انتخابات درون حزبی شکست خورده بود،
اولمرت که معاونت کابینه شارون را بعهده داشت وپس از سکته مغزی شارون سرپرست دولت شده بود ،نیز از موسسان حزب کادیما است.در انتخابات پارلمانی اسرائیل هیچکدام از دو حزب قدیمی کارگر ولیکود دارای اکثریت نشدند،بنابراین کادیما در ائتلاف باکارگر قدرت را بدست گرفت و اولمرت تنهانخست وزیری شد که درجه ژنرالی نداشت(ناپلئونی ودر آخرین لحظات این سمت را در اختیار گرفت همانطور که بوش در دوره اول انتخاب شد) .موقعیت نا پایدار اولمرت وحزبش وتلاش برای ارتقای آن در میان راست گرایان یکی از دلایل آغاز در گیریها می باشد.
2)انزوای بین المللی سوریه وخروج تحقیر آمیزشان از لبنان وفشاربرای پرونده ای هسته ای ایران فرصت مناسبی بود تا اسرائیل کار حزب الله را یکسره کند،بخصوص آنکه نگران افزایش توان رزمی آنها بود.
3) این عملیات نوعی اقدام پیشگیرانه در برابر حزب الله بود تا آنهانتواننددر آینده بر اسرائیل ضربه وارد کنند.
4) سکوت ضمنی دولتهای عربی که نگران قدرت یابی شیعیان وتشکیل هلال شیعی در منطقه بودند.
حزب الله:
1) ترور رفیق حریری و خروج سوریه از لبنان منجر به افزایش تحرک نیروهای طرفدار غرب گردید.حزب الله که در روند قدرت لبنان 20 درصد عایدش شده بود در صورتیکه شیعیان40 درصدترکیب جمعیتی راتشکیل میدهند،مجاب می کرد تا نقشش را در لبنان ارتقا دهدآنهم به مثابه حزبی تمام عیار واجتماعی که فلسفه وجودیش ربطی به حضور نظامی سوریه ندارد.
2) قدرت یابی حماس وافزایش تنش آنها با اسرائیل بتدریج کار رابجائی کشانده بود،که احتمال سقوط دولت حماس بیشتر وبیشتر میشد.حزب الله میدانست که فارغ شدن خیال اسرائیل از سرزمینهای اشغالی به معنای فشار بیشتر بر روی حزب در آینده خواهد بود فرصت را غنیمت شمرد تا هم ابتکار اولیه را از آن خود کند وهم حماس را از فشارخارج کند.
هدفهای اعلام شده اسرائیل:
_ اجرای کامل قطعنامه 1559برای همه گروههای نظامی
_ ایجاد نوار امنیتی بطول 24کیلومتر از نوار آبی واستقرار نیروهای چند
ملیتی با قدرت اجرائی _ آزادی بی قید وشرط دوسربازاسیراسرائیلی
_ نابودی توان عملیاتی حزب الله
هدفهای مطرح شده حزب الله:
_ آزادی اسرای لبنانی که در بند اسرائیل هستند
_ خروج اسرائیل از مزارع شبعا
خسارتهای لبنان
تقریبا 80درصد جاده های لبنان تخریب شد،تنها فرودگاه بین المللی لبنان با درآمد ماهانه 15 میلیون دلار برای حداقل 3ماه از چرخه اقتصاد خارج شده
95درصد کارخانه های صنعتی منهدم شده و در کل خسارات جنگی را بین4تا6میلیارد دلاربرآورد کرده اند.بدهی های 37.7میلیارد دلاری لبنان تا پیش از درگیری اخیروآمادگی اتحادیه عرب برای 900میلیون دلار خود گویای وضعیت وخیم مردم لبنان است.یک اقتصاددان لبنان گفته این کشور نیازمند 3میلیارددلار کمک بلاعوض فوری هست.بفرض ارائه وامهای جدید برا ی ترمیم خرابیهای گسترده، دست کم به 3سال وقت نیاز است تا این اقتصاد به وضعیت قبل از جنگ برسد.به این منظومه رنج، دیر کرد وامهای پیشین،آوارگی وخانه خرابی یک چهارم
لبنانی ها،کشته شدن1045نفرکه دوسوم آن کودکان،زنان وپیران را باید افزود.
ابعاد نظامي عمليات:
ارتش اسرائيل در 25روز نخست جنگ 8700سورتي پرواز عملياتي داشته كه معادل تعداد عمليات هوائي عراق در8سال جنگ با ايران است.
هاي اسرائيل 126نظامي وخسارت اقتصاديش 1.6ميليارد دلار برآورد شده است.آماركشته هاي اسرائيل 126نظامي وخسارت اقتصاديش 1.6ميليارد ذلار برآورد گرديده است.در قسمت ديگر به تحليل سياسي اين رويداد ميپردازم.هادي

فیلم


سعید
پی نوشت: راستی یک سری هم به اینجا بزنید بد نیست، یک کم می خندید

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

ایران -آنگولا پایان یک تراژدی

چهار شنبه 31 خرداد
ورزشگاه جدید و مدرن لایپزیک درست در دل ورزشگاه صد هزار نفری قبلی بنا شده ایرانی ها باز هم با تمام وجود خودشان را به شرق آلمان رسانده اند بعضی ها دنبال بلیط هستند و راحت هم پیدا می کنند توی ورزشگاه که غوغایی است ایرانی ها که باز هم اکثریت هستند استادیوم را روی سرشان گذاشته اند آنگولایی ها شانس صعود دارند اما ایران نه... این را می شود از گرم کردن ها هم حدس زد فقط سهراب و آندو هستند میدوند انگیزه زیادی وجود ندارد اما پای آبرو هم در میان است نیمه اول و دوم پایاپای پیش می رود و گل آنگولایی ها را سهراب با سر جواب می دهد بین دو نیمه بود که دادکان به سهراب گفت : جوری بازی می کنی که انگار تو تیم حریفی ... سهراب هم اینجوری جبران کرد او می گوید : اگر تند باهام حرف می زد می گفتم ببخشید و می رفتم روی نیمکت
دویست و هفتاد دقیقه بازی در جام جهانی تمام می شود و ایران آرزوهایش را می سپارد به چهار سال بعد
--------------------------------------------------------
این چند تا مطلب خلاصه ای بود ازیادداشت های آرش راهبر در مجله نسیم امیدوارم که براتون جالب بوده باشه
وحید 28/5/85
کریمی پر غرور توی زمین راه میرود نمی داند که چه خوابی برایش دیده اند ... باز هم یک نیمه رویایی صفر – صفر در مقابل نایب قهرمان اروپا چراغ امید را روشن نگه داشته اما 45 دقیقه دیگر باقی است برانکو در رختکن بلند بلند می گوید: توی محوطه جریمه نزنید زیر توپ ...آقارحمان مثل بازی با مکزیک نشه ... حسین کعبی خیلی خوبه ... نذار نفس بکشه آنطرف هم اسکولاری سر بازیکنانش فریاد می زند بعد از استراحت دوباره دادکان پله ها را به سمت صندلی بالا می رود توصیه ها این دفعه جدی و محکم بوده و حتما تعویض صورت می گیرد برانکو هم به قولش عمل می کند رسول جای معدنچی به بازی می آید و فریدون به جای علی کریمی البته باز هم دیر می شود دو دقیقه قبل دکو گل اول را برای پرتغال زده و حملات پرتغال همچنان ادامه دارد
کریمی به کنار نیمکت که می رسد یک لگد جانانه به یکی از ساک ها می زند و این مساوی است با بازی نکردن در بازی بعد از این به بعد است که کریمی می زند به سیم آخر یک ربع بعد رونالدو پنالتی را گل می کند 0-2 یحیی روی برانکارد درد می کشد بیست دقیقه بعد زمین از بازیکنان خالی می شود اسکولاری دادکان و برانکو را در راهروگیر انداخته و با انها حرف می زند از بازی تعریف می کند و دست هایش را به هم می مالد از پشت سرش فیگو با صورت خراشیده رد می شود حسین کعبی آن طرف در رختکن ایران گریه می کند برانکو که وارد رختکن می شود کریمی دهانش باز می شود مستقیم و بی واسطه هر چه دلش می خواهد می گوید فکر نکنید برانکو فارسی بلد نیست نه او همه حرفها را می شنود هاشمیان و رضا عنایتی هم به پر وپای هم می پیچند هاشمیان به مهاجم استقلال می گوید اینجا باشگاهش نیست و شرایط تیم ملی را رعایت کند از آن روحیه فداکارانه اول بازی خبری نیست آرزوها بر باد رفته و همه چیز دارد همانطور پیش می رود که رئیس سازمان می خواست پیش بینی های علی آبادی در مورد نتایج مسابقات کاملا اشتباه بود او تنها مقام ورزشی در جام جهانی است که نتایج بازیهای ایران را به تفکیک و با ذکر تعداد گل پیش بینی کرده ... بازیکنان دوباره باید به اتوبوس برگردند دم در اتوبوس باز هم مشکل جاهست مسئولان باز هم دوست دارند در اتوبوس باشند اما در نهایت دادکان اجازه نمی دهد حالا همه به فکر بازگشت هستند برگشت به فردریش هافن و حتی در تهران مهدی مهدوی کیا می گوید : دیگر انگیزه ای ندارم بقیه هم مثل من هستند بازی با آنگولا هم دیگر فرقی نمی کند
اتوبوس سبز راه می افتد و موبایل ها در لیموزین ها روشن می شود بحث دادکان دوباره اوج گرفته بحث برکناری توی اتوبوس اما همه از رئیس حمایت می کنند رسول به یکی از اعضای کادر فنی می گوید : ناراحت دادکان هستم ... خیلی برای این تیم زحمت کشیده ... یحیی هم جملا ت مشابه را در گوش فراهانی می خواند : سازمان برای ما چه کار کرده ... این بنده خدا که خیلی زحمت کشید ... برانکو آن جلو نشسته به این فکر می کند که عقب تر پشت سرش چه ها که نمی گویند


وحید 27/5/85
این لینک رو طبق معمول شهاب برام فرستاده من که نتونستم به سوالاش جواب درست بدم امیدوارم شما بتونین
وحید 27/5/85

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

ایران و پرتغال قسمت اول

شنبه 27 تیرماه
مکزیک نتوانسته از پس آنگولا بربیاید وهیچ توپی از خط دروازه ها نگذشته خبر خوبی است البته نه آنقدر خوب اینجوری باید حتما ایران یقه پرتقال را بگیرد و حداقل یک مساوی ناقابل دشت کند آن وقت یک برد مقابل آنگولا شاید بشود رویای صعود را باور کرد بازیکنان صبح اول وقت از خواب بیدار شده اند و دارن روی بازی تمرکز می کنند ایرانی های حاضر در آلمان هم از اوایل صبح در مرکز شهر و ایستگاه قطار سر و صدا راه انداخته اند برعکس هواداران پر سر و صدای مکزیک پرتغالی ها آرام و خاموش هستند و فقط در مواقع لازم یک کلمه را بلند می گویند :<<پور...تو..گال>>دم در هتل اینترکنتیننتال فرانکفورت هم کلی ایرانی ایستاده اند تا شاید موقع خروج بازیکنان آنها را ببینند
تدارکاتچی ها دارند وسایل را جمع می کنند روحیه بازیکنان ظاهرا خیلی خوب است و برای بازی مرگ و زندگی آماده شده اند آنها واقعا با روحیه برد وارد زمین می شوند دیگر چیزی برای از دست دادن نیست یکی داد می زند:<<می ریم که پرتغال رو بزنیم>> ادعای گزافی است اما غیر ممکن نیست دادکان دوباره می گوید: بچه ها من سر قولم هستم به ازای هر برد 10 میلیون پاداش می گیرید پاداش گل هم 50 میلیون ... بازیکنان انگار زیاد به پول فکر نمی کنند
اتوبوس دم در حاضر است و باید دوباره فکری به حال کسانی کرد که دوست دارند کنار ملی پوشان بنشینند چه کار طاقت فرسایی است تذکر دادن های متوالی به بعضی از مسئولان رده بالا که همیشه برای بازیکنان تیم ملی حرف دارند دادکان اشاره می کند که هیچ کس را به اتوبوس راه ندهند و این فرمان به سختی اجرا می شود چند دقیقه بعد ستارگان پارس در خیابان های شهر هستند از هیچ کس صدایی در نمی آید انگار نفس نمی کشند به آینده فکر می کنند یعنی می شود این بازی را برد علی دایی خودش را راحت نشان می دهد کریمی به افق خیره شده و کاظمیان هم موسیقی گوش می دهد اصلی ها صورت بازیکنان حریف را در ذهنشان مرور می کنند ابر خیال تا دم در استادیوم روی سر بازیکنان نشسته و کنار نمی رود
معدنچی آرام از پله ها پایین می آید مچ پایش خوب شده و با خوش شانسی از آن تکل وحشتناک علی کریمی در تمرین جان به در برده همان تکلی که همه می گفتند به عمد بوده اگر به عمد نبود کریمی می توانست بیاید و معذرت خواهی کند و حالش را بپرسد اما نه آن موقع که هیچ وقت نیامد
نیم ساعت بعد همه بازیکنان روی چمن می دوند همه چیز عالی است هواداران ایران تلافی بازی مقابل مکزیک را در آورده اند و بیشتر صندلی ها را اشغال کرده اند اسامی دو تیم آمده و دایی جزو ذخیره هاست علی کریمی اما بازی می کند برانکو روی آن خط قرمز کشیده بود اما جملات یک نفر نظر سر مربی را عوض کرده : اگر کریمی رو تو زمین نذاری و بازی رو ببازیم آن وقت کریمی برنده شده بذار توی باخت شریک باشه نیمه دوم عوضش کن
وحید 26/5/85

خنگی مزمن

این روزها احساس می کنم که دچار یک نوع خنگی مزمن شده ام یا شایدم آلزایمر زودرس یا یک چیزی توی همین مایه ها! چرا؟ خوب ساده است به راحتی همه چیز را فراموش می کنم. مثلا شنبه گذشته دو دقیقه قبل از اینکه برسم به فروشگاه و خریدم را بکنم ساناز زنگ زد و گفت که یک دستکش ظرفشویی هم بخر! باور کنید با آنکه دو سه دقیقه بعد از آن داخل مغازه بودم بازهم فراموش کردم دستکش بگیرم و این اتفاق چند بار در هفته می افتد و خیلی عصبی ام کرده است. البته همکارم معتقد است که این به دلیل این است همزمان چیزهای زیادی را در ذهنم دارم و سعی می کنم که همه را همزمان حل کنم یا یه چیزی توی این مایه ها! به هر حال هر چی هست گاهی عصبی ام می کند! مثلا امروز داشتم مطلبی درباره برتولت برشت می خواندم و هر چی فکر کردم یادم نیامد کدام نمایشنامه اش را دیده ام. باور کنید خودم را کشتم یادم نیامد تا آنکه به آخر مقاله رسیدم و نمایشنامه "دایره گچی قفقازی" به نظرم آشنا آمد اما بازهم هرچه کردم یادم نیامد که داستان آن چی بود!! خوب پیری است و هزار درد بی درمان از جمله فراموشی. به زودی سی و پنج ساله خواهم شد و سرازیر در آنسوی تپه
سانسور نشده ها می توانند مطلب را اینجا بخوانند
سانسور شده ها هم اینجا کلیک کنند و مطلب را بخوانند

سعید

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

...بد نیست بدانیم که

دیشب با اخوی آمریکایی یک گپ کوتاه چهل و پنج دقیقه ای داشتیم و بر عکس من، ایشون معتقد بودند که احتمال حمله به ایران خیلی کم است. امروز به این مطلب برخوردم که بد ندیدم شما هم آن را بخوانید. البته فراموش نکنیم که سیمور هرش خدا نیست اما تا به حال ادعاهایی که کرده است چندان هم کشکی نبوده اند
سعید
DJ

از طرف شهاب

وحید 24/5/85

Visa

ناهید جان پرسیده بود که جایگاه پاسپورت کانادایی کجاست؟ داشتم دنبال جواب می گشتم که به این لیست بلند بالا برخوردم که شامل صد و چهل و هشت کشور می شود که شهروندانش نیاز به گرفتن ویزا برای آمدن به کانادا دارند!! پس دلیلی نمی بینم که اقلا نیمی از آنها مقابل به مثل نکنند. البته مطمئن نیستم که اینطوری است یا نه! چون آمریکا هم تقریبا همین سیاست را دارد. به هر حال از صد و نود و سه کشور دنیا فقط شهروندان چهل و پنج تای آنها بدون ویزا اجازه ورود به کانادا را دارند پس تعجب نمی کنم که اگر دولتهای دیگر کشورها بگویند چیزی که عوض داره گله نداره. البته اگر توانستم لیست عکس این داستان را پیدا کنم حتما آن را برایتان می گذارم در وبلاگ

سعید

!!!!این مرکز نشینان

چرا عکس هلیکوپترتوی وبلاگ؟ اینجا کلیک کنید و خبر را بخوانید

دنده عقب

یادم هست که وقتی از حرم امام رضا می خواستی بری بیرون عده ای را می دیدی که عقب عقب می روند به این دلیل که نمی خواهند که پشتشان را به ضریح امام کرده باشند و خدایی نکرده بی حرمتی را سبب شده باشند. این آقا را اما به شدت جوّ گرفته است اگرچه سوراخ دعا را اشتباه گرفته است و مسیر را اشتباهی می رود
سعید

آسمان آبی

به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است
این اولین جمله ای بود که در بدو ورودم به کانادا به عنوان خوش آمد از پسر دایی عزیزم شنیدم. برای اینکه خیلی دوستش داشته ام و خواهم داشت این جمله را به خودم نگرفتم اما زودتر از آنکه فکر می کردم بهش رسیدم! حالا دلیل اینکه چرا امروز دوباره یاد این جمله افتادم این است که امروز صبح در حالی می آمدم سر کار داشتم با خودم فکر می کردم که چرا ما بیشتر اوقات دوست داریم از وضعیت موجود شکایت کنیم؟ چرا بلد نیستیم که از آنچه پیرامون ماست لذت ببریم؟
یکی از دوستان خوبمون که خواهرش باردار بود و مادرش مریض احوال و نمی توانست کمکش کند، به مدت یک ماهی در تیر ماه برای زایمان خواهرش رفته بود ایران. وقتی برگشت من و ساناز به رسم ایران باستان رفتیم به دیدن ایشان!! خلاصه بگویم آنقدر از ایران و اینکه مردم خوش هستند و هر روز پول روی پولشون می آید و سفرهایی آنچنانی و اینچنانی می روند گفت و گفت که من را به شک انداخت که نکنه ما مثل اصحاب کهف یک سیصدسالی خواب بوده ایم و ایشان سکه دقیانوس به بازار برده اند!! متاسفانه از آنجایی که شوهرش هم تازه کارش را از دست داده بود، همه چیز دست به دست هم داده بود که بیش از پیش از همه چیز کانادا دلخور باشند. تنها چیزی که من متوجه نشدم این بود که چرا این آدمیان سرخوش و پولدار جلوی سفارتخانه های کشورهای مختلف صف بسته اند؟ به راستی چه چیزی باعث شده است که ایرانی های مقیم مرکز حسرت زندگی ما و ما حسرت زندگی آنها را داشته باشیم؟ آخه مشکلات زندگی در تورنتو هم دست کمی از تهران ندارد البته به فرمی دیگر. شما در تهران دغدغه هایتان متفاوت از است از دغدغه های خارج نشین ها اما به ایده من دغدغه دغدغه است فرمش خیلی هم فرقی نمی کند!! به هر حال من یکی که دارم سعی می کنم از آنچه که پیرامونم هست لذت ببرم اگر چه گاهی مشکلات خسته ام می کنند اما به نظرم می شود چون گل به نرمک خنده ای واشد هنوز/ رهسپار کوچه باغ سبز رویا شد هنوز

سعید

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

وبلاگ یک روستا زاده

سعید

بی ارزش ترین گذرنامه های جهان

به گزارش خبرگزاری سوید در یک بررسی جالب توجه که توسط یک موسسه سوییسی به انجام رسیده
با ارزش ترین و بی ارزش ترین گذر نامه های جهان مشخص شدنددر این بررسی با ارزش ترین دسته ای
هستند که شهروندان و اتباع دارنده آن بتوانند بدون نیاز به ویزا به بیشترین کشورهای جهان مسافرت کنند
و بی ارزشترین آنها نیز در این بررسی گذرنامه هایی هستندکه اتباع دارنده آن بدون نیاز به ویزا قادر به
مسافرت به کمترین کشورهای جهان هستند
نتیجه این بررسی نشان میدهد که گذرنامه های پنج کشور دانمارک فنلاند آمریکا سويد و آلمان دارای بیشترین
ارزش در جهان بوده و اتباع آن میتوانند بدون نیاز به ویزا به 130 کشور سفر کنند و اما گذرنامه های کشورهای
افغانستان ایران عراق بورما و سومالی میتوانند بدون نیاز به ویزا به حد اکثر 12 کشور جهان مسافرت کنند
که البته به نظر من خیلی هم کم نیست فقط یک صفر از بالائی کم دارد اما جای چند کشور مهم در میان با ارزشترین
خالی است وبرای من جای تعجب داشت چون انگلستان و کانادا؟؟؟؟؟
مجله نسیم
ناهید

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

زيستن در اين خانه

خوش بين(مي ايستد و مي خواند) : شادي
بدبين (مي نشيند و مي گريد ) : رنج
واقع بين (زانو ميزند وآه مي كشد) : اين هم مي گذرد
استنلي بوبين
وحيد 21/5/85
داستاني از پائو لو كوئيلو

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسائی نمی خواهد، هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت: این کار شما تروریسم خالص است! پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را بهم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند... هم را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام کرد اب مهربانی به من نگریست و گفت: « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند»
هادي
جنگ ودرگيري هاي خشونت بار هميشه وجود داشته منتهي بدليل رشد ارتباطي وفراگيري رسانه ها ،امروزه بيشتر با زشتي هاي آن آشنا ميشويم.من هم ازآنچه ميگذرد متاثر ورنجورم ،مشتي سوداگر انسان به جان بشريت افتادندوهمانند قصابان وسلاخان به نابودي انسانيت مي پردازند؛تمامي قوانين بين المللي رابه سخره گرفتندوبه چالش كشيدند.بعد از چند روزي كه شمال رفته بودم؛ديدم مطالب زيادي در باره اين جنگ نوشته شده،فعلا شعر شاملو كه بنظرم ترجمان حال روز كنوني است مي نويسم وتا چند روز آينده نظر تحليلي خودم را در صورت نياز مطرح ميكنم.هادي
*** صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است ***


از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
رن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجيرحتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم درجهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

احمد شاملو

بدون عنوان

راه دور می روی برادر! همین همسایه ساکت و صبور که گونه به سیلی سرخ نگاه می دارد، خود تندیس عدالت اجتماعی است که وعده اش را سالها پیش داده اند
سعید

جشنواره تابستانی

معمولا در ايران نام هايی شبيه کارناوال شادی، جشن خيابانی، جشنواره فصلی چندان آشنا نيستند و کمتر پيش آمده بر ديوار شهر تبليغی ببينيم که شهروندان را به فلان جشن خيابانی يا چيزی شبيه آن دعوت می کند. و معمولا بيشتر تيلبغ برنامه ها مربوط است به دعوت عزاداری به مناسبتهای مختلف و يا راهپيمايی هايی که چندين بار در سال برگزار می شود. برای همين است که وقتی بيلبوردهای تبليغاتی با عنوان "جشنواره تابستانی و خيابان هنر" را در تهران می بينيم تعجب می کنيم
سعید

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

یکی نیست به من بگه آخه تو رو سننه

چند دقیقه پیش داشتم به خبرهای لبنان گوش می دادم که ساناز آمد بالا و پرسید که خسته نشدی از این لبنان و خبرهاش؟ چقدر خبرهای لبنان را دنبال میکنی؟ خوب که چی؟ به ما چه؟ عکس العمل من که چه عرض کنم واکنش انفعالی من این بود: آینده تمام آبا و اجداد و بستگان ما بستگی به همین جنگ لعنتی لبنان داره !! فردا که یک بمب اتم وسط تهران منفجر کردند آنوقته که متوجه ارتباطش میشی! گفت هیچوقت امکان نداره یک همچین اتفاقی بیفته! و رفت پایین! البته می دونم که اغراق کردم اما یک حس غریبی به من میگه عاقبت شعله های این جنگ احمقانه دامن مردمان مرا هم خواهد گرفت. همان مردمانی که سر در برف مثل کبکی کوچک فکر می کنند که دشمن آنها را نمی بیند. همان مردمانی که با انشاء الله و ماشاالله کارشان را پیش می برند. همون مردمانی که دعای نادعلی گره گشای مشکلات روزمره شان است و نه تدبیر و عقل. همان مردمان کوچه و بازار که وان یکاد می خوانند و به دور و برشان فوت می کنند تا شیطان را از خودشان دور کنند. همانهایی که هنوز بر این باورند که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و با مشتهای گره کرده در خیال خود به غرب تو دهانی میزنند! دلم می گیرد از اینهمه سادگی! از اینهمه بیخیالی! بازی با دم شیر. اما شاید هم به راستی ساناز درست می گوید! به من چه دهان کودک لبنانی که به امید شیشه شیری باز شده بود به ترکش بمبی پر خون شد. اصلا به من چه مربوط است که کودک لبنانی به جای آنکه فردا در زمین خاکی سر کوچه فوتبال بازی کند امروز به جای خالی پاهایش زیر ملافه سپید خیره شده است. منکه دارم نان و پنیرم را می خورم. اصلا نهایتا یک بیست سی سنتی قیمت بنزین توی تورنتو بیشتر میشه! سر و تهش در ماه بیست دلار بیشتر پول بنزین میدیم! مگه غیر از اینه؟ گور بابای عربهای سوسمار خور هم کرده! خاک برسرشون می خواستند عرب به دنیا نیان! اصلا اینها اگر لیاقت داشتند که فارس می شدند نه عرب. عرب یعنی بی تمدن! من با سابقه بیست و پنج قرن تمدن چرا باید دلم به حال این خاک برسرهای سوسمارخور بسوزه! بهتر که برم سالاد و جوجه کبابم را بخورم! راست میگه! من دلم به حال اینها نباید بسوزه. باید فکر خودم باشم. مهم اینه که وزنی را که کم کرده ام باید یکجورایی کنترل کنم. اصلا به من چه که آن لبنانی خیکی شکم گنده زیر آوار ماند! می خواست رژیم غذایی سواحل جنوبی را رعایت کنه تا در موقع حمله بتونه به موقع فرار کنه. اصلا علت اینکه اینها دارند می میرند اینه که وزنشون زیاده و تحرک ندارند
بهتره که خفه شم. میدونم که وقتی که جوش میارم فقط دری وری میگم. شرمنده

سعید

لبنان به روایت من

با اینکه دکترای علوم سیاسی ندارم و هیچ گاه مدرسه سیاست نرفته ام سالهاست که درباره سیاست مطالعه می کنم و چند صباحی هم از گذر سیاسی نویسی امرار معاش کرده ام شاید تمام دوستان هم ندانند که پدربزرگ من از خانواده پدری از عراق به ایران مهاجرت کرده ونیمی از خانواده پدری من فارسی نمی دانند فلذا حقیر از کودکی با داستانهای فلسطین بزرگ شده ام و در طول این مدت هم داستان رااز زبان دو طرف دنبال کرده ام خصوصا از دیدگاه سیاست نویسان عرب زبان نظیر حسام الدین خلف و عاتف مظهرو همینطوردکتر علیرضا نوری زاده را در این زمینه خوانده ام وحید جان تحلیلی که به نقل از آن آقای دکتر نوشته بودی یک اشکال بزرگ دارد و آن بحث زمانبندی این حمله است توافقی که تو در باره اش نوشتی به چند سال قبل بازمی گردد و حتی در زمان عقب نشینی اسراییل از لبنان هم همه می دانستند که اسرائیل دو سه هزار تروریست لبنانی یکجا آزاد نخواهد کرد تا امنیتش به خطر بیافتد تابستان امسال بهترین تابستانی بود که لبنان پس از پانزده سال جنگ داخلی پشت سر گذاشته بود بیروت و نابلس مملو از توریستهای اروپایی و آمریکایی بود و اقتصاد رنجور لبنان تازه داشت نفسی می کشید و پیش بینی میشد امسال لبنان درآمدی حدود پنج بیلیون دلار از توریسم داشته باشد هیچ عقل سلیمی در چنین زمانی با توجه به بهبود نسبی معیشتی مردمش جنگ تازه ای را آغاز نمی کند اما کمی دورتر در تهران سران جمهوری اسلامی آخرین تلاشهایشان را برای اجتناب از فرستادن به پرونده شان به شورای امنیت به کار گرفته بودند تاریخ نشان می دهد که جمهوری اسلامی هرگاه که در مذاکرات به بن بست می رسد کمی تا قسمتی به عملیات تروریستی دست می زند تا طرف مقابل را سر جایش بنشاند همانند دهه هشتاد که بازار گروگانگیری در خاورمیانه گرم بود از طرفی هم اربابان تهرانی می دانستند که در اسراییل برای جان شهروندانشان ارزش قائلند نمونه بارزش هم همین داستان رون آراد بود پس دستور صادر شد تا فرمولی را که یک بار جواب داده بود را دوباره به کار ببندند با این تصور که یا غرب و اسراییل مانند بیست سال پیش دست به دامنمان می شوند ازآنان امتیاز می گیریم و یا اینکه با خروش توده های عرب منطقه را تبدیل به جهنم می کنیم و بدینگونه مزدوران حزب الله لبنانی که تازه بازسازی شده بود را وارد جنگی کردند که تنها برنده اش جمهوری اسلامی است که توانست به جهانیان ثابت کند که از قدرت بالایی برای ایجاد آشوب از منطقه برخوردار است اسراییل هم از فرصت استفاده کرد تا همه را از شر حزب الله راحت کند و اگر دقت کرده باشید تا زمانیکه اسراییل وارد خاک لبنان نشده بود رسانه های لبنانی هیچ عکس العملی از خودشان نشان نداده بودند و حتی در سه روز اول جنگ ال بی سی و ام بی سی حاظر به پخش اخبار جنگ نشدند و آنچه پس از آن مردم لبنان بر علیه اسراییل و به نفع حزب الله بسیج کرد نه حب حزب االه که حب وطن و بغض اسراییل بود و متاسفانه این داستان غمبار ادامه می یابد تا آقایان بتوانند هسته اتم را هر چه بیشتر با خون زنان و کودکان بیگناه غنی سازند راستی در این باره هم که گفته بودی صلح بین اسراییل و فلسطین امکان ندارد هم با تو هم عقیده نیستم زمانی که عرفات و شیمون پرز بر سر میز مصالحه بودند این کار امکانپذیر بود اگر تندروها در دمشق و تل آویوو و تهران امانشان می داند که متاسفانه چنین نش آری برادر ریشه جنگ را باید در جای دیگری یافت
رامتین

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۵

من یک عادت بدی دارم و آنهم این است که بلد نیستم کوتاه بنویسم بنابراین کامنت هایم را به صورت یک مطلب به وبلاگ اضافه می کنم. مطلب زیر هم کامنت من برای مطلب وحید درباره "اسرائيل يا حزب الله مسئله اينست" می باشد
اول از همه باید بگم که مطلب جالب و کوتاه اما مفیدی بود که به قول معروف زد وسط خال. و اما من هم معتقدم که همانطوری که وحید می گوید مساله پیچیده تر از این حرفها است. من تا حالا با زبان شوخی و جدی چند تا مطلب در اینباره نوشته ام که در حد اطلاعات سیاسی خودم است که با توجه به وقت کم برای مطالعه، خیلی هم نمی تواند دقیق باشد. از طرفی یک تناقض کوچکی در نگاه اول بین بعضی از جملات این مطالب به نظر می آید که فکر کنم با یک توضیح کوچک این مشکل حل بشود – اقلا از دید من! – و آن این است که من سعی کردم از زبان خودم در واقع دید آدمهای مختلف درگیر را خصوصا اسرائیلی ها که کم و بیش صدایی در ایران ندارند و مطالبشان همیشه با تفسیر و تحلیل مطرح می شود را مطرح کنم، پس به این دلیل کمی تناقض طبیعی است
به اعتقاد من اگر این جنگ را بخواهیم به زبان ساده و نه پیچیده سیاسی تعریف کنیم جنگی است بین دو گروه عمده: حزب الله که وجودش و منابع مالی اش در راستای ایجاد نا امنی در اسرائیل است و اگر خلع سلاح بشود به مهره ای سوخته می ماند و منابع مالی اش را از دست می دهد و ارتش اسرائیل. به زبان ساده تر به نظر من شیخ حسن نصرالله یک تاجراست. ایشان تجارت ترور و آدمکشی می کند! حزب الله اگر خلع سلاح بشود به چه دردی می خورد؟ سرباز بدون اسلحه ای که هنری ندارد!! اینطور نیست؟ ایشان پول می گیرد که بجنگد و باور کنید اگر تمام اسرائیل را هم دو دستی تقدیم ایشان کنند به نظر من از فردای آن روز می رود با مصر می جنگد! چون هنری جز جنگیدن ندارد. از طرفی اسرائیل به بهانه اینکه امنیت ندارد مناطق اشغالی را پس نمی دهد و متاسفانه یا خوشبختانه حماس و حزب الله و ... هم با کارهایشان به ایشان کمک می کنند! ببینید اگر انتفاضه و بمب انتحاری و ... نباشد اسرائیل چه بهانه ای خواهد داشت برای اینکه سی کیلومتر در عمق خاک لبنان پیش برود و بگوید که آقا ما اینجاییم تا شهروندانمان را از شر موشک پرانی خلاص کنیم! البته من نمی گویم که اگر صلح بر پا بشه و همه اسلحه هاشون را به فرض محال زمین بگذارند فردای آنروز اسرائیل زمینهای اشغالی را باز پس خواهد داد! حرف من اینجاست که به نظر من تا وقتی که حزب الله وجود دارد و تا وقتی که جهود ها و فلسطینی ها از بدو تولد به جای لالایی در گوش فرزندانشان "تنفر" زمزمه می کنند این تکه خاک خدا که به روایت تورات به فرزندان بنی اسرائیل وعده داده شده است روی صلح را نخواهد دید
حزب الله و حماس و... به نظر من بیش از آنکه به نفع مردمان خسته از جنگ خودشان کمک کنند به اسرائیل کمک می کنند تا کمک های مالی بیشتری از دنیا بگیرد. راستی این روزها خانواده سرباز اسرائیلی در تورنتو و نیویورک و دیگر شهرهای بزرگ آمریکای شمالی هستند و حرفهایشان تاثیر زیادی در دید مردم این مناطق داشته است و کمکهای مالی زیادی هم برای آنهایی که به دلیل جنگ مجبور به ترک خانه هایشان شده اند جمع کرده اند

سعید

اسرائيل يا حزب اله مسئله اينست

دعوای یک بچه و آدم بزرگ فرق می کند که نباید تمام زورت را جمع کنی و تو سری به بچه بدبخت بزنی! این یک جنگ تمام عیار است و به نظر من ساده سیاست ندان: حزب الله اگر جدا ناراحت است که مردم دارند کشته می شوند نباید از اول جنگ را با یک قلدر زبان نفهم تا بن دندان مسلح شروع می کرد یا به عبارتی چوب توی لانه زنبور کردن این عواقب را هم دارد
چند وقت پيش خونه يكي از بستگان بودم كسي كه دكتراي سياسي داره كه تخصصش اوضاع خاورميانه ست درگير درست كردن كامپيوترش بودم اونم داشت تو ماهواره با دقت به اخبار (ويس آو آمريكا) گوش مي كرد اخبار درمورد سفر رايس به لبنان و اسرائيل بود تموم كه شد ازش دقيقا سوال سعيد رو پرسيدم گفتم اينا كه اسرائليا رو خوب مي شناسن مي دونن طرف پايبند هيچي نيست چرا سربه سرش مي ذارن كه حالا اينجوري مثله خر تو گل گير كنن
گفت : جريان برمي گرده به چند سال پيش وتعهدي كه اسرائيل به برگردوندن اسراي حزب اله داشت واسطه اين جريان هم آلماني ها بودن بعد از چند وقت كه اسرائيلي ها مطمئن شدن كه آراد مرده ديگه به تعهدشون عمل نكردن حزب اله هم هرچقدر به آلمان فشار آوردن كه تو واسطه بودي يه كاري بكن اونا هم كاري نكردن كه اين اتفاق افتاد بعدش هم اينه كه به هر حال رو حماس خيلي فشار بود با اين جنگ خيلي فشار از روي اونا كم شد
با اين تحليل آدم تقصير رو گردن اسرائيليا مي ندازه ولي وقتي مقاله هاي مربوط به جنگ رو مي خوني مي بينه يكي از مفاد قرارداد خلع سلاح حزب اله بوده اخبار رو كه گوش مي كني ميبيني تقريبا روزي 300 تا موشك توسط حزب اله به سمت اسرائيل شليك ميشه خب اين چه جور خلع سلاحيه؟ اينا كه تا خرخره پر از موشك و مهمات واسلحه هستن ! چرا اسرائيل نبايد نگران باشه؟ چرا بايد به تعهداتش عمل كنه وقتي طرف مقابل اينكارو نمي كنه؟
چيزي كه مشخصه مسئله صرفا همين چيزايي نيست كه اينجا نوشته شده مطمئنا پيچيده تر از اين حرفاست هر دو طرف جنگ حرفايي براي گفتن دارن كه به نظر صحيح مياد در هر صورت چيزي كه مشخصه اينه كه بنده هيچگونه سواد سياسي ندارم و لزومي به اظهار نظر از خودم نميبينم فقط ارزو مي كنم هر چه زودتر مشكل دو طرف حل بشه هر چند كه فكر مي كنم حل شدن مشكل اسرائيل به چندين قرن زمان احتياج داشته باشه كه به عمر من و شما قد نميده

وحيد 19/5/85

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

کلمات قصار

جنوب لبنان اکنون دروازه اي گشوده است به بهشت که به هنگام رد شدن از آن مي توانيد لگدي هم به دشمن ترين دشمنان خداوند بزنيد... جنوب لبنان بايد تبديل به يک جبهه بين المللي براي همه کساني شود که خواهان پاکيزه شدن زمين از بدکارترين مردم آنند؛ تا دير نشده بايد جنبيد – روزنامه کیهان

چیزی که من متوجه نمی شوم این است که ما بعد از دوهزار و پانصد سال تمدن درخشان شاهنشاهی و هزار و چهارصد سال مسلمانی همین قدر پیشرفت کرده ایم که در راه رسیدن به خدا باید لگدی هم به دشمن بزنیم!!!؟؟؟ تا جایی که من روستایی متوجه می شوم قدیم ترها راه رسیدن به خدا عبادت بود! حالا اینکه لگدپرانی هم عبادت به حساب بیاید یا نه من نمی دانم اما اگر بیاید من دلم می خواهد جایگاه خر را در بهشت بدانم

ما در جاي جاي خاورميانه اسلامي طرف حساب آمريکا و اسراييل هستيم... صورت مساله خيلي روشن است! به روشني رويارويي موسي با فرعون و ... بازي بزرگ در راه است – روزنامه کیهان

آقا من هر چی فکر کردم دیدم بین مسلمانها و جهودها، این جهود ها هستند که به موسی نزدیکترند و بیشترین اعتقاد را به او دارند پس این جمله مثل تف سربالا می ماند و ما را در ردیف فرعون قرار داده است! اینطور نیست؟!؟!؟!؟؟!؟ آخه احمقانه نیست که ما طرف موسی باشیم و جهودها فرعونی؟

منبع: روز آنلاین

سعید


!!اینهم جواب سوال دیروز

پسر دایی جان بنده داشت دسرها را آماده خوردن می کرد و همگی آنطوری که دیدید بهش خیره شده بودند و به نظر می رسد که می خواستند که مطمئن شوند که کارش را به خوبی انجام می دهد

من اسمشون را می گذارم: مهندسین ناظر

سعید

انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی

یک - در انقلاب مشروطه مردم عوام افتادند دنبال روشنفکرانی که حرف های تازه ای می زدند، در انقلاب اسلامی روشنفکران افتادند دنبال مردم عوامی که هیچ حرف خاصی نمی زدند
دو - روشنفکران انقلاب مشروطه بیست سال بعد از انقلاب وزیر و وکیل شدند، اما روشنفکران انقلاب اسلامی بعد از ده سال یا رفتند قبرستان، یا رفتند زندان، یا رفتند خانه و یا رفتند خارج
سه - انقلاب مشروطه فرزندانش را به یک جایی رساند، اما انقلاب اسلامی فرزندان خودش و فرزندان مردم را خورد
چهار - در انقلاب مشروطه مردم می خواستند بعد از صد سال زندگی در گند و کثافت، به یک وضع منظم برسند، در انقلاب اسلامی مردم که از یک وضع منظم خسته شده بودند جمعا تصمیم گرفتند سی چهل سالی بروند توی گند و کثافت زندگی کنند
پنج - در انقلاب مشروطه مردم آزادی، تجدد و پیشرفت می خواستند، بعد از بیست سال به تجدد و پیشرفت رسیدند، در انقلاب اسلامی مردم آزادی و استقلال و حکومت اسلامی می خواستند، بعد از یک سال به استقلال و حکومت اسلامی رسیدند
شش - در انقلاب مشروطه عده ای با مسلسل و تفنگ و سوار اسب و با توپ انقلاب را به پیش بردند، در نتیجه در بیست سال بعد از انقلاب مشروطه سی چهل نفر به دلایل سیاسی کشته شدند، در انقلاب اسلامی ایران، انقلابیون با شاخه های گل جلوی توپ و تانک رفتند، در نتیجه تا ده سال بعد از انقلاب اسلامی حداقل ده هزار نفر کشته شدند
هفت - در انقلاب مشروطه زنان برای اولین بار وارد انقلاب شدند تا برای سایر زنان آزادی به دست بیاورند، در انقلاب اسلامی زنان وارد انقلاب شدند، در نتیجه جلوی آزادی سایر زنان گرفته شد
هشت - در انقلاب مشروطه چندین رهبر وجود داشت، که همه شان با هم همکاری می کردند، در انقلاب اسلامی یک رهبر واحد وجود داشت که باعث شده بود هیچ کس با هیچ کس همکاری نکند
نه - در انقلاب مشروطه روس و انگلیس در ایران دخالت جدی داشتند و حتی با ایران در جنگ نظامی هم قرار می گرفتند، اما وقتی انقلاب شد، مردم به سفارتخانه های خارجی پناهنده می شدند. اما در انقلاب اسلامی دولت های خارجی بعد از پیروزی انقلاب، انقلاب را به رسمیت شناختند و در نتیجه انقلابیون سفارتخانه آمریکا را اشغال کردند
ده - در انقلاب مشروطه علمای اسلام دست به دست هم دادند و شیخ فضل الله نوری را اعدام کردند، در انقلاب اسلامی علمای اسلام دست به دست انقلابیون دادند و بقیه را اعدام کردند
یازده - در انقلاب مشروطه انقلابیون می خواستند به یک چیزهایی برسند که تا آن زمان نداشتند، اما در انقلاب اسلامی انقلابیون می خواستند به همان چیزهایی برسند که صد سال قبل هم می خواستند به همان چیزها برسند
دوازده - تا چهل سال بعد از انقلاب مشروطه کسانی که در انقلاب نبودند هم می خواستند ثابت کنند که جزو انقلابیون بودند، اما ده سال بعد از انقلاب اسلامی کسانی که در انقلاب شرکت کرده بودند، می خواستند ثابت کنند جزو انقلابیون نبودند و در تمام مدت انقلاب در خانه خوابیده بودند
سیزده - انقلاب مشروطه یک انقلاب ضد مردمی بود، به همین دلیل همه رهبرانش مثل طباطبایی و بهبهانی و تقی زاده و ستارخان و باقرخان کسانی بودند که سالها در مملکت زندگی می کردند، اما انقلاب اسلامی یک انقلاب مردمی بود، به همین دلیل اکثر رهبرانش مانند آیت الله خمینی و بنی صدر و یزدی و قطب زاده که سالها دور از ایران زندگی می کردند توانستند دردهای مردم را تشخیص دهند و انقلاب کنند
چهارده - در انقلاب مشروطه عوامل استبداد مجلس شورای ملی را به توپ بستند، اما در انقلاب اسلامی مجلس شورای اسلامی بقیه را به توپ بست
نتیجه گیری اخلاقی: بیله دیگ، بیله چغندر
سعید

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

خورش بامیه، استخوان لای زخم و جنگ اسرائیل

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم قبول کنیم، اسرائیل یک واقعیت است. حالا اینکه ما از اسرائیل و جهودها خوشمان می آید یا نه این داستانی کلا متفاوت است! به عنوان مثال تنها به دلیل اینکه من خورش بامیه دوست ندارم نمی شود استدلال کرد که این خورش چیز بدمزه بی خاصیتی است – شاید هم باشد ها – درست میگم؟ ببینید شاید این یک مدل استدلال آخوندی یا همون مغلطه به نظر بیاید اما شما خودتان مثال مناسب را پیدا کنید و جایگزین آن کنید. بحث من این است که این دوستان حزب الله می گویند اسرائیل باید از بین برود اما آیا این امکان پذیر است؟ مقاله ای می خواندم که در آن جمله جالبی بود به این مضمون:" آنها – حزب الله لبنان – به فکر آباد ساختن مملکتشان نیستند و تمام تلاششان را بکار می برند تا مملکت ما را تخریب کنند." باور کنید این یک حقیقت تلخ است! طی تمام این سالها به جای آنکه از همان امکاناتی که دارند استفاده کنند و جامعه شان را بسازند بیشتر تلاششان این بود که زمین به اشغال گرفته شده را باز پس بگیرند. ساده تر بگویم فکر کنید ببینید چه می شد اگر ایرانیان در طول تاریخ از زمانی که شروع کردند به از دست دادن بخش هایی از سرزمینشان تمام تلاششان را می گذاشتند به بازپس گیری آنها! مگه افغانستان و آذربایجان – بخشی که روسیه اشغال کرد – و ارمنستان و تاجیکستان و ... بخشی از امپراطوری پارس نبودند؟
فراموش نکنیم که سرزمینی به نام فلسطین که بعضی ها برای آن یقه پاره می کنند چندان هم وجود خارجی نداشته است و مستعمره ای بوده تحت اشغال انگلیس! منهم می دانم که به این سادگی نیست اما فکر نمی کنید که این دوستان باید بعد پنجاه شصت سال تا به حال حساب دستشان آمده باشد که نمی توانند به مرزهای بعد از جنگ جهانی دوم برگردند؟!؟!؟!؟ البته من طور دیگری به این داستان نگاه می کنم و نگاه من – که به انتظار نقد آن از طرف دوستانم نشسته ام – از این دریچه است که عده ای از این داستان نان می خورند و استخوان لای زخم نگه داشته اند. نمی دانم داستان این ضرب المثل را می دانید یا نه اما به طور خلاصه اگر بخواهم آن را برایتان بگویم این است که طبیبی به مسافرت می رود و پسرش را به جای خود می گمارد تا از مریض ها مراقبت کند. در این میان قصابی برای تجدید پانسمان هفتگی می آید و پسر طبیب متوجه استخوانی لای زخم می شود و آن را در می آورد و قصاب می رود و دیگر بر نمی گردد. وقتی طبیب بر می گردد پسرش داستان را می گوید و طبیب دلخور شده و می گوید که منهم آن استخوان را دیده بودم اما دستش نزدم که زخم خوب نشده ومن نانی در بیاورم. اگر اینطور نیست خوشحال می شوم که یکی برای من توضیح بدهد چرا هنوز باید این عزیزان برای بازپس گیری زمینهایشان بجنگند. با همه این احوال من هنوز هم معتقدم که جهودها هم دارند از این داستان جهودستیزی و ... خوب نان در می آورند

سعید

!!!لانه زنبور زبان نفهم قلدر مشنگ

اخوی ایرانی من یک کامنتی گذاشته که خیلی جالبه! یعنی به نظر من یک جورایی حاصل یک طرفه دیدن داستان جنگ اسرائیل و حزب الله است. و اما کامنت این است که می گوید "به جای اینکه خودتون رو ناراحت کنید بهتره از نظرات سیاسی آقا رامتین در مورد مسئله لبنان استفاده کنید با خودتون بگید اگه اینا هم قدرت داشتن حتما همین بلا رو سر رهبران جمهوری اسلامی می آوردن پس فرقی نمی کنه چه اینا بمیرن چه اونا" فراموش نکنیم که لبنان رسما نقشی در این درگیری نداشته بلکه حزب الله بوده که جرقه را زده است بنا بر این من جنگ را بین حزب الله و اسرائیل می دانم. منظورم از یک طرفه دیدن این است که تمام اخباری که شما روی اینترنت و تلویزیون و ماهواره و ... این روزها می بینید، درباره کشته شدن لبنانی ها - که البته دروغ هم نیست - می باشد. اما این داستان یک طرف دیگر هم دارد و آن طرف اسرائیلی آن است. اسرائیل با یک ارتش طرف نیست چه بسا اگر طرف بود مثل جنگ شش روزه ظرف یک هفته آنها را برای بیست سی سال سر جایشان می نشاند. مشکل ارتش اسرائیل"که البته از آن خیلی هم ناراحت نیست" این است که حزب الله پشت سپر انسانی مردم لبنان پنهان شده است. البته می گویند که تا به حال مردم ناخواسته در این شرایط قرار گرفته بودند و ... اما آنچه که آمار امروزه نشان می دهد این است که نه تنهاحملات اسرائیل مردم لبنان را بر ضد حزب الله تحریک نکرد تا آنها را به نوعی طرد کنند بلکه دقیقا برعکس شد و آنها را به طرفداری از نیروهای حزب الله سوق داده است!! اگر واقعیت این باشد که خیلی جالب است. به هر حال به نظر من اینهم درست نیست که بگوییم که چون حزب الله در میان مردم پنهان شده است پس اسرائیل باید کوتاه بیاید. یعنی جنگ به صورت چریکی درآمده است و متاسفانه چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم قربانی آن، کودکان و شهروندان عادی خواهند بود. من نظرم را درباره کشته شدن کودکان قبلا هم گفته ام پس آن را تکرار نمی کنم. کلا چیزی که می خواستم بگویم این است که کاش چند تا وبلاگ هم از بچه های لبنانی و اسرائیلی می خواندید! من این روزها هر وقت فرصت داشته باشم این کار را می کنم. راستی الان فرصت ندارم چون یک کمی سرم شلوغ شد – الان سر کارم و هر دو سه تا جمله که می نویسم یک مشتری جواب میدم – اما در اولین فرصت سعی می کنم آدرس چندتا شون را براتون بگذارم اینجا. در مجموع منهم معتقدم که حزب الله در حد امکاناتش دارد می جنگد و اگر مثلا امکان داشت که بمب قویتر منفجر کند ابایی نداشت یعنی اگر تلفات لبنانی ها بیشتر است علتش این است که طرفشان قویتر است و فراموش نکنیم که جنگ معنی اش این نیست که خوب ما به اندازه ای با دشمن درگیر می شویم که امکاناتشان اجازه جواب دادن می دهد. این جنگ با دعوای یک بچه و آدم بزرگ فرق می کند که نباید تمام زورت را جمع کنی و تو سری به بچه بدبخت بزنی! این یک جنگ تمام عیار است و به نظر من ساده سیاست ندان: حزب الله اگر جدا ناراحت است که مردم دارند کشته می شوند نباید از اول جنگ را با یک قلدر زبان نفهم تا بن دندان مسلح شروع می کرد یا به عبارتی چوب توی لانه زنبور کردن این عواقب را هم دارد

سعید

می تونید حدس بزنید که این جماعت به چه چیزی اینقدر دقیق شده اند؟
جواب را فردا براتون می گذارم توی وبلاگ
تا فردا سعی کنید ازقوه تخیل تون استفاده کنید و یه چی بگید
سعید

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

نامه های بچه ها به خدا

امروز داشتم میز نیلگون را مرتب میکردم که چشمم به کتاب نامه های بچه ها به خدا افتاد


برام جالب بود چندتایی از آنها را براتون مینویسم اگر خوشتون اومد ادامه میدم
بخش معما ها و تضادها و ناشناخته ها


تو چطور تونستی بدونی که خدا هستی؟
کی جای تو کار میکنه وقتی که تو میری مرخصی؟
خدای عزیز چرا به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمهای تازه دیگه ای
بسازی همین آدمهایی رو که وجود دارند نگه نمی داری؟
خدای عزیز بابا بزرگم میگه که وقتی اون پسر کوچیکی بوده تو هم وجود داشتی مگه تو
چند سال قبل از اون بودی؟
خدای عزیز من آمریکایی هستم تو کجایی هستی؟
آیا تو خدای حیونها هم هستی یا خدای اونا یکی دیگه س؟
اشکال نداره که تو مذهبهای مختلفی ساختی اما گاهی وقتها اونا رو با هم قاطی نمی کنی؟
ناهید
هر جمله و سوال از یک بچه است.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

ايران و مكزيك قسمت دوم

دادكان دوباره در صندلي مخصوص نشسته ويكنفر از همراهان تيم ملي را هم كنار خود آورده است او نگران است كه مبادا برانكو در تعويض كردن تاخير كند قرار بر اين است كه از دقيقه 60 يواش يواش مقدمات تعويض دايي فراهم شود و آرش برهاني يا رسول جاي او را بگيرند اصلا رسول به همين خاطر به آلمان اومده تا سرعتش بلاي جان مكزيك باشد دقايق مي گذرد اما هنوز برانكو اقدامي نكرده دقيقه 70 كه مي رسد دادكان نمي تواند خودش را كنترل كند به بغل دستي اش مي گويد كه تا 5 دقيقه ديگر اگر تعويض صورت نگرفت برود پايين و به برانكو قول و قرار قبلي را يادآوري كند 5 دقيقه بعد مامور ابلاغ پله ها را به سمت پايين به سرعت طي مي كند و درست در وسط راه است كه سريال اشتباهات كعبي ميرزاپور و رحمان براوو را به گل مي رساند مكزيكي ها از خوشحالي ورزشگاه را روي سرشان گذاشته اند و بر عكس در اردوي ايران همه چيز به هم ريخته به جاي دايي كريمي چند دقيقه پيش بيرون آمد و معدنچي وارد بازي شد حالا بودن دايي براي كنترل بازي مهمترين عنصر استراتژيك برانكو است و همين اتفاق هم مي افتد 5 دقيقه بعد زينيا سومين گل را هم مي زند و كار را تمام مي كند
يك ربع بعد از بازي برانكو آشفته و ناراحت در كنفرانس خبري شركت كرد و اولين تركش هاي ناشي از باخت را به جان خريد بعضي از خبرنگاران تمام عصبانيتشان را در قالب سوال بيرون مي ريختند يكي پرسيد آيا بر تصميم خودتان مبني بر استعفا بعد از جام جهاني جدي هستيد؟ و برانكو هم با ناراحتي گفت فعلا زمان مناسب نيست گر چه ته دلش آرزو مي كرد كه زودتر اين لحظات جهنمي تمام شود
نيم ساعت بعد اتوبوس سبز رنگ ماتم سراست دادكان با سرو وضع آشفته وسط اتوبوس ايستاده و داد مي زند غريبه اي هم نيست كه نگران بالا رفتن صدايش باشد اول از همه بايد بگم كه من خودم اشتباه كردم ... اشتباه كردم كه ... ؟؟ ... دوم كادر فني مقصر است و سوم شماها ... به خاطر مردم ناراحت باشيد و بريد تو اتاقاتون
شب هنگام اوضاع بدتر مي شود تعدادي از ايرانيان سرخورده و ناراحت از نتيجه بازي ميريزند جلوي هتل هيلتون و از فرط عصبانيت به همه بد و بيراه مي گويند متهم رديف اول دايي است و بيشترين ناسزاها به سمت او شليك مي شود دايي البته از همه ناراحت تر است رفته به اتاقش و به بقيه گفته كه اورا به حال خودش بگذارند و حتي براي شام هم صدايش نكنند سر و صدا تمام نمي شود و حتي در يك لحظه سهراب بختياري زاده مي خواهد برود بيرون و با يكي از هوچي ها درگير شود او را آرام مي كنند و برش مي گردانند به اتاق كلا اوضاع به هم ريخته اي است و همه منتظر يك اتفاق آر امش بخش هستند شايد بيش از هر وقت ياد سكوت و آرامش فردريش هافن مي كنند اي كاش زودتر به جنوب برگردند

وحيد 15/5/85

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

...می دانم که می دانی اما

داستان "باطبی" را امروز برای همکار جوانم به خلاصه گفتم. گفت که آن را اصلا نمی فهمد! گفتمش منهم که آن فضا را زیسته ام و در حجم آن غوطه خورده ام در فهم آن مشکل دارم چه برسد به تو که تا خاطرت مانده چشمانت را زیر آسمانی آبی گشوده ای. گفت اما یک چیز را به خوبی حس می کند و آنهم درخواست عاجزانه همسر جوانش برای رهایی اوست

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم

سعید

ما مردمان اهل مرثیه

بعد از این جای دل و عقل جدا خواهم کرد
عقده های دل خود پیش تو وا خواهم کرد
ترک سجاده و تسبیح و ردا خواهم کرد
بعد از این جای وفا چون تو جفا خواهم کرد
شکوه زآیین بدت پیش خدا خواهم کرد
و الی آخر
علت اینکه ادامه این شعر را نمی نویسم، آنهایی که ده پانزده سال پیش آن را برایشان خوانده ام می دانند. ابیات بعدی به قدری تند و بی پروا سروده شده است که جای شک برای کسی در تکفیر شاعر و خواننده آن نمی گذارد. حالا اینکه چرا من امروز یکدفعه گیر دادم به این شعر خودم هم مطمئن نیستم. آخه این روزها در حال گذار از یک باریکه راهم که حسابی گیجم کرده است. دارم تکلیفم را با بسیاری باورهای گذشته ام روشن می کنم و باور کنید که کار ساده ای نیست. بگذریم
امروز دلم می خواهد از "اکبر" بنویسم. البته نه اکبر گنجی که هر چه بود با حرکتش از گذشته خودش تبری جست اما مردمان ایران زمین گناهش را نابخشودنی می دانستند و عوض شدنش را هم بخشی از استراتژی تزویر. بسیاری از دوستانش هم انتظار مرگش را می کشیدند تا برایش سوگنامه بنویسند. به قول ابراهیم نبوی این دوستان کلی شعر و رنجنامه و سوگنامه روی دستشان باد کرد و از زنده ماندن او رنجیدند. من می خواهم درباره اکبر محمدی بنویسم، جوانی که خواسته یا ناخواسته در جریانات اصلاحات و این دری وری های نو روشنفکری و نمی دونم چی چی افتاد. سعی کرد به آنچه می گوید وفادار بماند چرا که مردمان کج فهم زمانه اش نمی توانستند هضم کنند که می تواند به نحوی بیرون بیاید و زنده ماندنش مفید تر از مردن و اسطوره شدنش می باشد. از طرفی هم اشعار و مرثیه هایی که برای اکبر گنجی سروده بودند و روی دستشان مانده بود را به دلیل همنام بودن این دو می توانستند قالب کنند!! او مرد همانند تمام دیگر جوانانی که هر روزه در گوشه گوشه آن سرزمین پهناور می میرند. شاید با یک کم تفاوت البته، یعنی چطوری بگم؟ با یک کم کبودی و شکستگی استخوان و ... به یادگار از رافت اسلامی بر بدنش به دیار فراموشی رفت. باطبی هم در همان مسیر دارد قدم میزند. امیدوارم به سر عقل بیاید! مردن هیچ ثمره ای به بار نخواهد داشت. باید زنده بماند و کودکان فردای این سرزمین فقر زده خرافاتی را با داستان آرش کمانگیر و کاوه آهنگر آشنا کند. من نمی گویم که بروید تظاهرات کنید – قابل توجه دوستانی که فکر میکنند من از دور دستی بر آتش دارم و در کناره میدان نشسته می گویم لنگش کن – نه اصلا چنین ایده ای ندارم. می گویم تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم. این فرهنگ احمقانه مرده پرستی را دور بیندازیم. از زندگان تقدیر کنیم! اگر نشد زبانی اقلا به رفتاری متفاوت از گذشته! اکبر مرد! خوب مرد که مرد! ها؟ هر روزه چند جوان در تصادفات رانندگی می میرند؟ چند خانواده داغدار می شوند؟ اینهم یکی از آنها! اصلا باطبی هم بمیرد. چه فرقی می کند؟ مگر نیم ملیون نفر در جنگ نمردند؟ مردن بخشی از مسیر زندگی است! بیایید زندگی کنیم نه مردگی! می دانم که عده ای حتی اگر به زبان نیاورند اقلا فکر می کنند که در این هوای آلوده چطور نفس باید کشید؟ منهم نمی دانم اما یک چیز را به خوبی می دانم و آنهم این است که از خودمان شروع کنیم. به ما چه که دیگران درباره ما چه فکر می کنند! شاید اینطوری یک اتفاقی بیفتد!! البته منظورم اتفاق خوب است

پر کن پیاله را
کین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
وین جامها که از پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزد به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
آن بی ستاره ام که سرابم نمی برد
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را

سعید
پی نوشت: برای دیدن مرثیه های سوزناکی که برای اکبر محمدی نوشته شده به اینجا سر بزنید
از ابتداي الکن آدم
تا همين جاي
اشرف انسان قابيل هميشه قاتل
و
هابيل هميشه مقتول است
نه
آدم انسان نمي شود
نگرد
نگرد
گشته ايم ما
پيدا نمي شود
چراغ را بياويز به شاخه ي شوخي


شاعر: رضا مولوی
منبع: روز آنلاین
سعید

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

جویای کار

قبل از آنکه ساکن تورنتو بشوم از آنجاییکه تجربه سفر به خارج مرزهای ایران را نداشتم، بیشتر اطلاعاتم درباره غرب و آدمهای آن در حد آن چیزی بود که در فیلم ها دیده بودم و یا از این و آن شنیده بودم. مثلا اینکه مردم آشغال روی زمین نمی ریزند و یا اینکه دروغ نمی گویند و یا اینکه خیلی بهم کمک می کنند و ... چیزهایی از این دست. وقتی که برای اولین بار کوچه های پر از آشغال که بوی ادرار می داد را در داون تان تورنتو دیدم کمی شوکه شدم. بعد ها البته برام دیدن این صحنه ها عادی شد! دیدم که مردم به همان راحتی که در تهران و مانیل و پکن و کیپ تاون و ... دروغ می گویند در تورنتو هم ابایی از دروغگویی ندارند. بارها دیدم که مردم از ترس اینکه بعدا ازشون شکایتی نشود خیلی خونسرد از کنار کسی که زمین خورده و احتیاج به دستی داره که بلند شه می گذرند و یا اگر طرف جدا شرایطش بد باشه نهایتا به اورژانس زنگ می زنند!! البته مثل همیشه برای این داستان استثناهایی هم وجود دارد. تنها چیزی که تجربه کردم و خیلی متفاوت از شهر بزرگی مثل تهران بود این بود که مردم در بسیاری مواقع به هم لبخند می زنند و روزبخیری می گویند هرچند که یکدیگر را نمی شناسند. معمولا اگر دری را باز می کنند و می بینند که شما با فاصله کمی پشت سر آنها هستید حتما منتظر می مانند تا شما برسید و در را رها نمی کنند که بخورد توی صورت شما – چیزی که به گفته بسیاری در آمریکا متداول نیست – در رانندگی هم درصد بالایی از مردم کم و بیش رعایت حال هم را می کنند. یادم نمی یاد آخرین باری که از بوق ماشینم استفاده کردم کی بود اما یادم می یاد که یکدفعه که می خواستم راننده ای را خبر کنم که فرض کرد چراغش سبز شده و چراغ قرمز را رد کرد و داشت می زد به ماشین در حال گردش به چپ من ، بوق ماشینم را پیدا نکردم!! و چیزهایی از این دست
حالا دلیل اینکه چرا اینهمه روده درازی کردم این است که برای من که فکر می کردم این آدمها یک جورایی متفاوت از ما فکر می کنند و چون انگلیسی را روان صحبت می کنند پس نمی توانند بیسواد باشند!!!!! دیدن آگهی های زیر که توسط جویندگان کار در روزنامه های آمریکا چاپ می شود خیلی جالب بود. لازم به توضیح نیست که این دوستان می خواهند توسط شرکتهای خصوصی که بادیگارد استخدام می کنند و این روزها کار و بارشان در عراق سکه است به کار گماشته شوند


سابقا ملوان بوده ام در جستجوی شغلی مناسبم. مخصوصا برای حفاظت از احمق هایی که قصد بد برای کارفرمای من داشته باشند. پی. کی. وارینگتون
تفنگ کوچک و بزرگ فرقی نمی کند، با دست خالی هم می توانم آدم بکشم! در این چند سال اخیر خاورمیانه دیگر گندش را درآورده... دوست دارم چندتایی از آنها را لت و پار کنم. اس. اچ. سالت اسپرینگ
هفده نسل گذشته من آمریکایی بوده اند. سرباز ویتنام هم بودم... مدال دارم. هرجا که بگویید می روم. هر موقع هر فرمانی را کاملا عملی می کنم. عین پولاد هستم. اهل دود و مواد مخدر هم نیستم. آر. آر. اچ. لودردال
من متعصبانه باور دارم که کار قضاوت برای اعمالمان را به دیگران بسپاریم. به ما ربطی ندارد که آیا کسی را که می کشیم صحیح است یا نه. ما باید بدون تردید دشمنان را بکشیم. با دقت تمام. عیسی مسیح قاضی نهایی است. دی. پی. هایروم. یوتا
هرجا لازم باشد می روم و هرکاری که بخواهید انجام می دهم. هیکلم حرف ندارد و در کتک زدن و دعوا هیچکس به گرد من نمی رسد. هرکسی را که شما بخواهید از روی زمین محو می کنم. (قانونا). یو. اس. ام. سی.

راستی فرق اینها و بچه حزب الهی های ما در چیست؟ فکر کنم هر دو بابت زحماتشان پول می گیرند نه؟
سعید

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۵

Just 4 u


وحید 12/5/85

Who is colored?

Dear white man,
Couple things you should know:
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in sun, I black
When I cold, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black.
> > > >
You white man,
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you gray.
And you call me colored?

Source: Sorry! I don't remember

Saeed

اگر شما بخواهید یک عنوان برای این عکس انتخاب کنید چه عنوانی به آن می دهید؟
عکس از احمد علی نیا است. محل دقیقش یادم نیست اما خاطرم مانده که نزدیکی های برج ایفل بود
سعید

استریپ کلاب

قبل از آنکه داستان جدی تر بشه باید به این نکته اشاره کنم که این دوست عزیز را هیچکدامتان نمی شناسید چون از دوستان دوره دبیرستان منه و چند هفته پیش به طور کاملا تصادفی آنلاین پیداش کردم و بهش گفتم که می تونه به جمع خوانندگان وبلاگ ما که به تعبیر قشنگ رامتین "خانوادگی" است بپیونده! اونهم استقبال کرد! از آنجاییکه ما همیشه با هم شوخی داشتیم و به شدت سر به سر هم می گذاشتیم وقتی که ایمیلش را گرفتم اول فکر کردم که داره سر به سرم می گذاره اما بعد از یکی دوبار مرور کردن آن به این نتیجه رسیدم که شوخی موخی تو کار نیست و داستان جدی است. از آنجاییکه خودش بچه مذهبی نیست من فکر کنم که بیشتر از این چرخش صد و هشتاد درجه ای من در نگاه به مذهب تعجب کرده است. آخه من از کلاس دوم دبستان بلد بودم قرآن را تقریبا بدون غلط و با صوت بخوانم! به سرگذشت اساطیر صدر اسلام مثل ابوذر و سلمان و علی و ... بسیار علاقه داشتم و ... و حالا این دوست عزیزم یکدفعه بعد از حدود پانزده سال دوباره منو دیده و تصویری که از سعید پانزده سال پیش در ذهنش داره خیلی متفاوته با آنچه که امروز می بینه پس بهش حق میدم که اینطوری دچار شوک بشه. اصلا تصور کنید من به طور اتفاقی یکی از دختر خانم های مومنه هم دانشکده ای که عضو انجمن اسلامی هم بوده و دائما به امربه معروف و نهی از منکر مشغول بوده را به طور ناگهانی توی یک استریپ کلاب مشغول به کار ببینم!!! خوب معلومه که دچار شوک می شوم! شما باشید شوکه نمی شید؟

سعید

آزادی بیان

امیدوارم که نوشته سعید شوخی باشد و الا جدا باید به حال خودمون گریه کنیم در وبلاگی که همانند یک مهمانی خانوادگی است و تنها ده نفر خواننده ثابت دارد که شکر خدا هیچکدامشان هم سنتی فکر نمی کنند سعید عقایدش را بی پرده بیان کرده صد البته من هیچ اشکالی در آن نمی بینم که با او بحث کنیم و یا حتی با بیان دلایل خود در صدد رد کردن نظرات او بر آییم اما این که بیاییم برای یکدیگر خط قرمز تعیین بکنیم کمی بی انصافی است دوستان حتی اگر نمی خواهید آزادانه نظراتتان را در یک جمع خصوصی بیان کنید و یا میترسید که با بیان آن از بهشت موعود رانده شوید حداقل به آزادی دیگران احترام بگذارید تا آنجایی که من می دانم هیچ یک از خدایان موجود اعم از موسی عیسی و یا محمد شما را به جرم نوشته های سعید به دوزخ نخواهد فرستاد
رامتین

Picture of the day

Saeed

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۵

بچه محل سابق ما

بعضی ها شاید بدانند شاید هم ندانند پس بهتر است آنهایی که نمی دانند به آنهایی که می دانند مراجعه کرده و کل داستان را بپرسند! و اما خلاصه داستان این است که آقایی به نام مل گیبسن – بچه محل سابق ما در کوچه دکتر سنگ – این روزها در حال رانندگی بوده که به دلیل اینکه خیلی خوش خوشانش بوده پلیس جلوی ماشینش را می گیرد – فکر کنم به سبک گشت های بسیج در تهران – و وقتی می خواسته اند دستگیرش کنند چون درصد مواد خوش خوشان خونش بالا بوده شروع می کنه به فحاشی! از آنجایی که پلیس در ممالک عقب افتاده ای مثل آمریکا با پول خریدنی نیست و کاری هم نداره که شما کی هستید – این را جدی میگم چرا که اینجا حتی شده که پسر نخست وزیر را هم جریمه می کنند و به دادگاه می برند – آقا پلیسه به کارش ادامه میده در عین حال فحش ها را هم یادداشت می کنه تا به آنجایی که مل آقا میگه که اصلا هرچی جنگ در دنیا است زیر سر جهود هاست. حالا اینکه چه ربطی بین رانندگی در حال خوش خوشان و مقصر بودن جهودها در تمامی جنگهای دنیاست را شما باید از خود ایشان بپرسید یا بگذارید به پای فرمایشات الکل! ایشان علیرغم اینکه بعد از اینکه خوش خوشان از سرش پریده رسما عذرخواهی کرده است اما فقط و فقط به دلیل جمله ای که درباره جهودها گفته به شدت تحت حمله قرار گرفته است. من اصلا معتقد نیستم که باید به جهودها دری وری گفت اما برام جالبه که بدونم اگر ایشان می گفت که هرچی دردسر در دنیاست زیر سر این مسلمانهای تروریست است بازهم مورد حمله قرار می گرفت یا بهش جایزه هم می دادند؟ اشتباه نشه من با جهودها مشکلی ندارم اما این جهت دار بودن وسایل ارتباط جمعی و خصوصا جهت جهودیش منو آزار میده. این روزها هرکسی می تونه من را تروریست بدونه چون اهل خاور میانه هستم و مسلمان و هیچ مشکلی هم بوجود نمی آید اما جهودها مصونیت قضایی دارند!! به هر حال آقا "مل" برای ساخت فیلم آینده اش دچار مشکل شده و نمی داند که چکارش بکند. البته ایشان با فیلم رنج مسیح – امیدوارم که درست ترجمه کرده باشم– کلی دردسر درست کرده بود اما چون مستقیما جهودها را نشانه نرفته بود خیلی مشکل آفرین نشد اما اینبار مثل این است که به قول معروف "دیگه از خودش صدای مشکوک درآورده است" و کاریش هم نمیشه کرد

پی نوشت: اگر می خواهید بدونید که من چرا اینقدر فعال شده ام! دلیلش گرمای شدید – حدود چهل تا چهل و پنج شش درجه – است که باعث شده که سرمون خلوت بشه. راستی شایدم دلیل تکانش مخ من همین گرمای بی سابقه باشه

سعید

تکانش مخچه

رفیقی برام ایمیل زده که بعد از خواندن یکی دو تا از جدیدترین پست های من توی وبلاگ به این نتیجه رسیده که مخم تکون خورده و چون نگران حالم بوده برام ایمیل زده است. ازم پرسیده بود که چه بلایی سرم آمده و خیلی صریح و بی پروا نوشته بود که این دری وری ها را از من انتظار نداشته!! خوب به دلیل احترامی که من برای این دوست قدیمی قائلم یک کمی با خودم فکر کردم ببینم چم شده؟
با توجه به اینکه تابستونها استخر نمی روم – چون معمولا خیلی شلوغ پلوغه و جای شنا کردن نیست – پس فرضیه اینکه اشتباها در قسمت کم عمق شیرجه زده ام و کله ام خورده کف استخر و مخم تکان خورده است منتفی است!! از طرفی چون روزنامه نگار و عکاس نیستم و تا حالا هم گذارم به هتل اوین نیفتاده تا جسم سختی به آن برخورد کند پس این فرضیه هم خود به خود بی ارزش است. از طرفی ما ملاقه نداریم و به دلیل رژیم غذایی جدید بیشتر وقتها من غذا درست می کنم پس فرضیه اینکه عیال در هنگام غذا پختن عصبانی شده و با ملاقه یا ماهیتابه زده توی سر من هم به خودی خود رد می شود. باور کنید که به مخم خیلی فشار آوردم که ببینم چه بلایی سر مخ بنده آمده اما دلیلی پیدا نکردم. از طرفی به دلیل اینکه این دوست عزیز همینطوری یک چیزی نمی پرونه!! من بعد از ساعتها تحقیق و تفحص به این نتیجه رسیدم که این اتفاق باید یکجورایی در یک گوشه ای از این کره خاکی اتفاق افتاده باشد و من به دلیل همان تکانش مخ آن را به خاطر نمی آورم. آقا شرمنده! از این به بعد سعی میکنم که فقط شعر بنویسم! اما صبر کن ببینم شعر هم که طرفداری نداره! پس شایدم فقط باید خفه شم و مثل بچه آدم افکار روشنفکری خنثی از خودم در وکنم از اونهایی که حتی به خواجه حافظ شیرازی هم بر نمی خورد. راستی من اگر یک کم تند و رک و تلخ نوشتم یک کمی تقصیر اخوی است که وقتی ازش پرسیدم خط قرمز کجاست؟ گفت هر چه می خواهد دل تنگت بگو! خوب فکر نکرد که من بی عقل جدی جدی هر چی می خواهد دل تنگم میگم؟ البته فکر کنم که اخوی بگه آقا ما حالا یه چی کفتیم یه چی گفته باشیم شما خودت عقل نداری؟ فکر کنم جدی جدی مخم تکان تکان خورده
سعید

هیچگاه آب از آب تکان نخواهد خورد

اکبر محمدی را نه می شناختم و نه دیده بودم و این جوری که پیداست هرگز نخواهم دید! اما هنوز منتظر روزی هستم که سعید عسگر را ببینم و بپرسم که به چه میزان قند توی دلش آب شد وقتی که شنید می توان گلوله ای توی فک کسی کاشت و یکی دو ماهی در گوشه ای از نظرها غایب شد و وانمود کرد که در زندان هستی و آب از آب هم تکان نخورد! و همزمان زیر همان آسمان همیشه خاکستری شاهد بود که جوانی اکبر نام به جرم آنکه متفاوت از ما می اندیشد زیر خروارها خاک می خوابد و باز هم آب از آب تکان نخورد
سعید

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

پارمیس دختر دوستان عزیزمون پرتو و مهسا است. کلا دختر خیلی جدی و سنگینی است!! و من نمی دونم چطور شد که تونستم این عکس را بگیرم
سعید

گلاب به روتون!! این روزها از خدا هم حالم بهم می خوره

رامتین عزیزم! با جمله جمله نوشته ات که نه بهتر است که بگویم با کلمه کلمه و حرف حرف آن کاملا موافقم! من هم از شیخ حسن نصرالله متنفرم همانقدر هم از سیاستبازان اسرائیلی و آمریکایی و آلمانی و ایرانی و بورکینافاسویی!! من کلا از سیاست حالم بهم می خوره چون انسانیت در لغتنامه اش تعریف نشده است. من شاید یک کم در مورد جهودها بیشتر نوشتم اما جهت فکری و احساسی ام را در همان یکی دو جمله اول مشخص کردم که من از هر دو گروه متنفرم و هر دو را جدای مشی سیاسیشان حقه باز و کثیف می دانم. آن کودک تکه تکه شده در حمله اسرائیل همانقدر دل من نازکدل را به درد می آورد که بدن نیم سوخته سرباز هجده نوزده ساله اسرائیلی که با اعتقاد و ایمان به این حادثه کشانده شده. اما چه کنم که من هنوز هم معتقدم که جنگ های دنیا تماما بین کسانی که یکدیگر را نمی شناسند و به نفع آنانی که هم را می شناسند می باشد. هدف و آرزوی شیخ حسن نصرالله به راستی چیست؟ آزادی مردم لبنان و فلسطین؟ نه عزیز برادر! ایشان هم مثل تمام سیاستمداران دیگر اعم از تایر به سر یا کلاه به سر به فکر پر کردن جیب خودشانند اما این هنوز هم مرا مانع نمی شود که با دیدن بدنهای سوخته کودکان پنج و شش ساله اشکهایم را به سر آستین غصه پاک نکنم! که من خودم پسری سه و نیم ساله در خانه دارم که از غم دنیا فقط و فقط از دست دادن یک ماشین کوچولوی یک دلاری را تجربه کرده! برادر عزیزم! من هم می دانم که سکوت عربهای شکم گنده برای چیست! من هم می دانم که همه منتظرند که در این وقت تلف شده، اسرائیل باقیمانده حزب الله – برعکس نهند نام زنگی کافور- را تار و مار کند اما من هر چه می کنم نمی فهمم که گناه کودکان سه سال و چهار ساله چیست که بازیچه این سیاست کثیف شده اند. با دوستی مسیحی صحبت می کردم می گفت چطور آیات ترور را توجیه می کنی؟ گفتم منظورت را نمی فهمم؟ گفت یعنی چی که فقاتلوهم حتی لا تکون فتنه!!؟ گفتم یعنی خدا اینقدر خاک بر سر شده که از پس این کفار بر نمی آید پس دست به دامن مسلمونها شده که ترتیب کفار را بدهند! از خدای به این بی عرضه ای هم حالم بهم می خوره! اصلا راستش را بگم مدتهاست که از خدا حالم بهم می خوره چون خدایی که من بر اساس کتاب آسمانیم می شناسم خیلی بی اراده است. من خدای موسی و نوح و ابراهیم را بیشتر دوست دارم چرا که تصمیم گیرنده وبا اراده است وبرای تنبیه نافرمانان، محتاج جندالله و حزب الله نیست. برادر عزیزم جدا شرمنده ام که اینقدر رک و پوست کنده نوشتم! اما نوشته ات باعث شد که سر درد و دلم باز بشه! امیدوارم که به اعتقادات کسی توهین نکرده باشم و دوباره تاکید میکنم که با تمام عشقی که به تمام دوستانم و اعتقاداتشون دارم از خدای بی عرضه ای که بهش معتقدند بدم می آید و متنفرم
دوست دار شما: سعید

Who cares?

سعید عزیز مطلبی درباره جنگ حزب الله و اسراییل نوشته بود علی رغم تمامی احترامی که برای دانش سیاسی سعید عزیز قائل هستم یک جورهایی با نقد جنگی که نوشته بود مخالفم به نظر من حزب آلله و اسراییل دو روی یک سکه اند و اگر می بینید لبنانی ها بیشتر خسارت دیده اند دلیلش برتری نظامی ارتش اسراییل است و مطمن باشید اگر حزب الله هم از امکانات نظامی مشابه سود می برد چشم بشریت را به فجایعی می گشودند که سالیان سال در حافظه تاریخ باقی بماند سعید جان دولت و ملت لبنان(اکثریت مسیحی)سالهاست که می خواهند از دست نصر الله و مردانش راحت شوند جنگ سالارانی که تاریخ مصرفشان پنج شش سالی است که منقضی شده است ضمن اینکه من اینجا یاد گرفته ام تا برای کسانی دل بسوزانم که برای مردم من دل بسوزانند بی تعارف مرگ اکبر محمدی بیشتر از فاجعه قانا دلم را به درد آورد در و به یاد داشته باشیدکه در قتل عام قانا سهم عروسک گردانان حزب الله در تهران و دمشق کمتر از اسراییلیها نیست راستی پیش نویس قطعنامع شورای امنیت برای تحریم ایران هم تصویب شد بهتر است دلمان به حال خودمان بسوزد فاجعه بد تری در انتظار ماست
رامتین

این جنگ لعنتی

آقا این جنگ لعنتی بین یک مشت آدم احمق و زیاده خواه که آخرین چیزی که در لیست اولویت هاشون هست جان آدمهای دور و برشون است، مرا شدیدا کلافه کرده است. اینها اگرچه ادعا می کنند که آقا ما داریم برای دفاع از خودمون می جنگیم – صرف نظر از طرف مناقشه – آخرین چیزی که شما توی این جنگ می بینید دفاع است!! علاوه بر آن هم عکس العمل همکار جهودم است و ننه من غریبم بازی هاش که:"آقا همه از جهودها متنفرند!" واگرنه چه دلیلی دارد که تلویزیون فقط از تلفات لبنانی ها بگوید! جالب است که این خانم مثل اینکه آمار خود دولت اسرائیل را هم قبول ندارد. هر روز هم از مغازه زنگ می زند به پدر و مادرش در اسرائیل که حالشون را بپرسد و آنها هم یک میلیون شایعه درست می کنند و بهش تحویل می دهند و ایشون هم سریعا زنگ می زنند به الباقی دوستانشون – البته فقط جهودها – واین شایعات را پخش می کنند! فکر کنم که کم کم دارم به هولوکاست و این داستان ها و شش میلیون جهود و غیره شدیدا شک می کنم. یعنی نه اینکه هیتلر آدم نسوزونده اما شش میلیون یک کمی هم یعنی می دونید شایدم یعنی هیتلر یه چیزی می دونست ... آقا ببخشید من یک کمی بلند بلند فکر کردم! الانه است که یک برچسب لایتچسبک انتی سامی – ضد جهود – به ما بزنند و آنوقت است که باید خر بیاریم باقالی بخوره یا بخره یا نمی دونم ببره
همکارم امروز بعد از تلفنش گفت که داداش جونم اینا گفتند که اینکه ارتش اسرائیل زده یک ساختمان را خراب کرده و سی چهل تا بچه مرده اند همه اش دروغه و از پشت بام این ساختمان بچه حزب اللهی ها داشتند موشک شلیک می کردند و یک مشت بچه را هم آورده اند که وقتی هدف قرار گرفتند ننه من غریبم بازی در بیاورند!!!!! که یکدفعه موشکهاشون در محل منفجر می شود. میگه داداشم گفته که داشتند یک فیلمی نشان می دادند از تشییع جنازه یکی که یکدفعه تابوت بر می گرده و مردهه می افته بیرون اما در برابر چشمان از حدقه در آمده همه! مردهه پا میشه و میره توی تابوت یا به عبارت دیگه این عربها الکی می گویند که آدمها دارند می میرند. تازه داداش جونشون اضافه کرده اند که اخیرا تحقیقاتی انجام شده است که نشان می دهد این عربهای سوسمار خور معمولا اعلام می کنند که مثلا پنجاه نفر مرده اند ولی یک دهم آنهم کشته نمی شوند!! حالا اگر فقط تصاویر نشان داده شده از سی ان ان که تحت سلطه جهودهاست را در نظر بگیریم باید به یا به عقل خودمون یا به عقل این داداش جونش شک بکنیم! آقا اصلا می دونید چیه؟ یعنی چه جوری بگم! روم به دیوار گلاب به روتون! می تونید یه نتیجه فلسفی عشقی اخلاقی غیر منطقی سیاسی عبادی از این جهودها بگیرید؟ نه؟ به نظر من اگر این فلسطینی ها و عربها یک ترلیونیم "روی" این جهودها را داشتند الان وضعشان به مراتب بهتر بود. حالا بعضی ها شاید بپرسند چرا می گویم "رو" و نمی گویم "اتحاد"!؟!؟ باور کنید من به واسطه این همکار جهودم بسیاری از آنها را می شناسم و می دانم که بیشترشان چشم دیدن هم را ندارند اما از این ننه من غریبم و آنتی سامیسم و غیره، نان در می آورند، پس بهتر است که این نوندونی را حفظ کنند. بنده هم بهتره که محترمانه خفه شوم و برم سر کارم تا بلا ملایی سرم نیومده چرا که فراموش نشه که اقتصاد که بعضی ها معتقدند مال خره، اینجا دست جهودهاست و اگر می خواهید زنده بمانید و زندگی کنید پس بهتره که مراقب حرفاتون باشید
سعید