کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

خورش بامیه، استخوان لای زخم و جنگ اسرائیل

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم قبول کنیم، اسرائیل یک واقعیت است. حالا اینکه ما از اسرائیل و جهودها خوشمان می آید یا نه این داستانی کلا متفاوت است! به عنوان مثال تنها به دلیل اینکه من خورش بامیه دوست ندارم نمی شود استدلال کرد که این خورش چیز بدمزه بی خاصیتی است – شاید هم باشد ها – درست میگم؟ ببینید شاید این یک مدل استدلال آخوندی یا همون مغلطه به نظر بیاید اما شما خودتان مثال مناسب را پیدا کنید و جایگزین آن کنید. بحث من این است که این دوستان حزب الله می گویند اسرائیل باید از بین برود اما آیا این امکان پذیر است؟ مقاله ای می خواندم که در آن جمله جالبی بود به این مضمون:" آنها – حزب الله لبنان – به فکر آباد ساختن مملکتشان نیستند و تمام تلاششان را بکار می برند تا مملکت ما را تخریب کنند." باور کنید این یک حقیقت تلخ است! طی تمام این سالها به جای آنکه از همان امکاناتی که دارند استفاده کنند و جامعه شان را بسازند بیشتر تلاششان این بود که زمین به اشغال گرفته شده را باز پس بگیرند. ساده تر بگویم فکر کنید ببینید چه می شد اگر ایرانیان در طول تاریخ از زمانی که شروع کردند به از دست دادن بخش هایی از سرزمینشان تمام تلاششان را می گذاشتند به بازپس گیری آنها! مگه افغانستان و آذربایجان – بخشی که روسیه اشغال کرد – و ارمنستان و تاجیکستان و ... بخشی از امپراطوری پارس نبودند؟
فراموش نکنیم که سرزمینی به نام فلسطین که بعضی ها برای آن یقه پاره می کنند چندان هم وجود خارجی نداشته است و مستعمره ای بوده تحت اشغال انگلیس! منهم می دانم که به این سادگی نیست اما فکر نمی کنید که این دوستان باید بعد پنجاه شصت سال تا به حال حساب دستشان آمده باشد که نمی توانند به مرزهای بعد از جنگ جهانی دوم برگردند؟!؟!؟!؟ البته من طور دیگری به این داستان نگاه می کنم و نگاه من – که به انتظار نقد آن از طرف دوستانم نشسته ام – از این دریچه است که عده ای از این داستان نان می خورند و استخوان لای زخم نگه داشته اند. نمی دانم داستان این ضرب المثل را می دانید یا نه اما به طور خلاصه اگر بخواهم آن را برایتان بگویم این است که طبیبی به مسافرت می رود و پسرش را به جای خود می گمارد تا از مریض ها مراقبت کند. در این میان قصابی برای تجدید پانسمان هفتگی می آید و پسر طبیب متوجه استخوانی لای زخم می شود و آن را در می آورد و قصاب می رود و دیگر بر نمی گردد. وقتی طبیب بر می گردد پسرش داستان را می گوید و طبیب دلخور شده و می گوید که منهم آن استخوان را دیده بودم اما دستش نزدم که زخم خوب نشده ومن نانی در بیاورم. اگر اینطور نیست خوشحال می شوم که یکی برای من توضیح بدهد چرا هنوز باید این عزیزان برای بازپس گیری زمینهایشان بجنگند. با همه این احوال من هنوز هم معتقدم که جهودها هم دارند از این داستان جهودستیزی و ... خوب نان در می آورند

سعید

هیچ نظری موجود نیست: