به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است
این اولین جمله ای بود که در بدو ورودم به کانادا به عنوان خوش آمد از پسر دایی عزیزم شنیدم. برای اینکه خیلی دوستش داشته ام و خواهم داشت این جمله را به خودم نگرفتم اما زودتر از آنکه فکر می کردم بهش رسیدم! حالا دلیل اینکه چرا امروز دوباره یاد این جمله افتادم این است که امروز صبح در حالی می آمدم سر کار داشتم با خودم فکر می کردم که چرا ما بیشتر اوقات دوست داریم از وضعیت موجود شکایت کنیم؟ چرا بلد نیستیم که از آنچه پیرامون ماست لذت ببریم؟
یکی از دوستان خوبمون که خواهرش باردار بود و مادرش مریض احوال و نمی توانست کمکش کند، به مدت یک ماهی در تیر ماه برای زایمان خواهرش رفته بود ایران. وقتی برگشت من و ساناز به رسم ایران باستان رفتیم به دیدن ایشان!! خلاصه بگویم آنقدر از ایران و اینکه مردم خوش هستند و هر روز پول روی پولشون می آید و سفرهایی آنچنانی و اینچنانی می روند گفت و گفت که من را به شک انداخت که نکنه ما مثل اصحاب کهف یک سیصدسالی خواب بوده ایم و ایشان سکه دقیانوس به بازار برده اند!! متاسفانه از آنجایی که شوهرش هم تازه کارش را از دست داده بود، همه چیز دست به دست هم داده بود که بیش از پیش از همه چیز کانادا دلخور باشند. تنها چیزی که من متوجه نشدم این بود که چرا این آدمیان سرخوش و پولدار جلوی سفارتخانه های کشورهای مختلف صف بسته اند؟ به راستی چه چیزی باعث شده است که ایرانی های مقیم مرکز حسرت زندگی ما و ما حسرت زندگی آنها را داشته باشیم؟ آخه مشکلات زندگی در تورنتو هم دست کمی از تهران ندارد البته به فرمی دیگر. شما در تهران دغدغه هایتان متفاوت از است از دغدغه های خارج نشین ها اما به ایده من دغدغه دغدغه است فرمش خیلی هم فرقی نمی کند!! به هر حال من یکی که دارم سعی می کنم از آنچه که پیرامونم هست لذت ببرم اگر چه گاهی مشکلات خسته ام می کنند اما به نظرم می شود چون گل به نرمک خنده ای واشد هنوز/ رهسپار کوچه باغ سبز رویا شد هنوز
سعید
این اولین جمله ای بود که در بدو ورودم به کانادا به عنوان خوش آمد از پسر دایی عزیزم شنیدم. برای اینکه خیلی دوستش داشته ام و خواهم داشت این جمله را به خودم نگرفتم اما زودتر از آنکه فکر می کردم بهش رسیدم! حالا دلیل اینکه چرا امروز دوباره یاد این جمله افتادم این است که امروز صبح در حالی می آمدم سر کار داشتم با خودم فکر می کردم که چرا ما بیشتر اوقات دوست داریم از وضعیت موجود شکایت کنیم؟ چرا بلد نیستیم که از آنچه پیرامون ماست لذت ببریم؟
یکی از دوستان خوبمون که خواهرش باردار بود و مادرش مریض احوال و نمی توانست کمکش کند، به مدت یک ماهی در تیر ماه برای زایمان خواهرش رفته بود ایران. وقتی برگشت من و ساناز به رسم ایران باستان رفتیم به دیدن ایشان!! خلاصه بگویم آنقدر از ایران و اینکه مردم خوش هستند و هر روز پول روی پولشون می آید و سفرهایی آنچنانی و اینچنانی می روند گفت و گفت که من را به شک انداخت که نکنه ما مثل اصحاب کهف یک سیصدسالی خواب بوده ایم و ایشان سکه دقیانوس به بازار برده اند!! متاسفانه از آنجایی که شوهرش هم تازه کارش را از دست داده بود، همه چیز دست به دست هم داده بود که بیش از پیش از همه چیز کانادا دلخور باشند. تنها چیزی که من متوجه نشدم این بود که چرا این آدمیان سرخوش و پولدار جلوی سفارتخانه های کشورهای مختلف صف بسته اند؟ به راستی چه چیزی باعث شده است که ایرانی های مقیم مرکز حسرت زندگی ما و ما حسرت زندگی آنها را داشته باشیم؟ آخه مشکلات زندگی در تورنتو هم دست کمی از تهران ندارد البته به فرمی دیگر. شما در تهران دغدغه هایتان متفاوت از است از دغدغه های خارج نشین ها اما به ایده من دغدغه دغدغه است فرمش خیلی هم فرقی نمی کند!! به هر حال من یکی که دارم سعی می کنم از آنچه که پیرامونم هست لذت ببرم اگر چه گاهی مشکلات خسته ام می کنند اما به نظرم می شود چون گل به نرمک خنده ای واشد هنوز/ رهسپار کوچه باغ سبز رویا شد هنوز
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر