کل نماهای صفحه

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

همه ما احمقیم اما به بعضی ها باید توضیح داد

"احمق هاي سال 2006 " نام جايزه اي است که هر سال به جملات احمقانه، موضع گيري هاي احمقانه، فيلم هاي احمقانه، مدهاي احمقانه و رهبران سياسي که در "حماقت" درخشيده اند، تعلق مي گيرد. گفته مي شود که آمريکا سرزمين موقعيت هاست، و هيچ فرصتي از کسي گرفته نمي شود. حتي اگر احمق و بي شعور باشد. به همين دليل "جايزه احمق جهاني حماقت" هر سال به عده اي اهدا مي شود که هميشه چند برنده مشخص دارد. چطور مي توان ملاقات بوش با رئيس جمهور برزيل، اينياسيو لولا دا سيلوا، را فراموش کرد که بوش با ديدن نقشه برزيل با تعجب گفت: "واي برزیل چقدر بزرگ است" حماقت بوش فقط به اين کار محدود نمي شود و ما به لطف فيلم فارنهايت 11/9 با صحنه ديگري از او مواجهه شده بوديم که در لحظه برخورد هواپيما ها با برج هاي دوقلو، براي بچه هاي دبستاني شعر "ببعي من!" را مي خواند. در ضمن در اين رقابت، حتي براي ايدئولوژي ها و مناطق جغرافيايي که از لحاظ حماقت درخشيده اند هم، جايي درنظر گرفته شده است. برنده اين مسابقه توسط کاربران اينترنتي که در سايت رسمي اين جايزه راي داده اند، تعيين مي شود. مورون اسپنس، سخنگوي اين سايت مي گويد: "براي تعيين جايزه احمق ترين ها، گروهي از کارشناسان نظر داده اند. آغاز کار اين سايت در سال 2003 است که به احمق ها و بي شعور ها اعتباري را که شايسته اش هستند، به لطف عصرانتقال آزاد اطلاعات، اعطا مي شود. آکادمي اعتقاد دارد که همه ما احمق هستيم، اما براي بعضي ها بايد توضيح داد." به برندگان جايزه سال 2006 برگرديم. مثل مراسم اسکار، براي هر قسمت، پنج نفر کانديدا مي شوند و بلافاصله نام برنده اصلي اعلام مي شود. جايزه "احمق ترين مرد سال" به قاضي اهل اوکلاهما تعلق گرفت که اين فکر بکر به ذهنش رسيده بود: استفاده از دستگاه "پمپ آلت تناسلي" در جريان برگزاري محاکمه. اين قاضي بازداشت و متهم به نقض قوانين شد. در اين گروه مايکل براون، مدير سابق کمک رساني آمريکا، کيم جونگ ايل ديکتاتور کره شمالي که بعد از شليک آزمايشي هفت موشک، اعلام کرد: "ما کاملا براي جنگ آماده ايم"، و رئيس جمهور ايران، محمود احمدي نژاد و ديک چني، معاون بوش هم قرار داشتند. معاون بوش در گروه "احمقانه ترين اظهارات" هم حضور داشت. اما دوستش هري ويتينگتن گوي سبقت را از او ربود. بعد از اينکه ديک چني در جريان شکار، به صورتش تير شليک کرده بود گفت: "من و خانواده ام عميقا از اينکه شما و خانواده تان را درطول هفته گذشته به دردسر انداختيم، متاسفيم" در اين قسمت هيلاري کلينتون با جمله "جوانان فکر مي کنند که «کار» فقط يک کلمه چهار حرفي است" (اغلب الفاظ رکيک در زبان انگليسي چهار حرفي هستند و به جاي بکار بردن آنها مي گويند کلمه چهار حرفي)، با سايرين رقابت مي کرد. بار ديگر ديک چني و اين بار برنده قسمت "آفريننده احمقانه ترين لحظات" شد که همان شليک کردن به صورت بهترين دوستش بود. در اين قسمت زيدان با ضربه سري که به ماتراتزي زد و بريتني اسپيرز براي نحوه بغل گرفتن فرزندش، روزنامه دانمارکي که کاريکاتور هاي محمد را چاپ کرد و کاريکاتوريستي که اين کاريکاتور ها را کشيده بود، کانديدا بودند. دولت بوش بخاطر اعمالي که در عراق انجام داده بود، در بخش "احمقانه ترين موقعيت ها" حضور داشت. برنده اين بخش نيک فلين بود که در موزه اي با صورت به زمين خورد و چند گلدان چيني آنتيک را شکست و بعد، از مديريت موزه براي عدم مراقبت صحيح از اشياي موزه، انتقاد کرد. احمقانه ترين فيلم سال، غريزه اصلي 2 بود که کد داوينچي را پشت سر گذاشت. در رسانه هاي گروهي هم فاکس نيوز برنده شد. جايزه "احمقانه ترين روش" هم به روش "کشتن در راه خدا" اعطا شد. و اما جايزه مهم اين مراسم، جايزه براي فردي که "با واقعيت ها فاصله دارد" به جورج بوش رسيد که رقابيش در اين بخش، هيلاري کلينتون، مايکل جکسون، تام کروز و احمدي نژاد بودند.به اول بحثمان برگرديم. بعني آقاي رئيس جمهور. که تمام بخش "جملات احمقانه" به او اختصاص داشت. جملاتي مثل: "من کسي هستم که تصميم مي گيرد و من تصميم مي گيرم چه چيزي بهتر است"، يا جمله "به نفع کشور ماست که کساني را که ممکن است به ما ضرري بزنند پيدا کنيم و به نقطه امني بفرستيم"؛ اما اين جمله يکي از بهترين عبارت هايش است: "واي! برزيل چقدر بزرگ است
برگرفته از روز آنلاین
سعید

جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵

یه کامنت تصویری برای مطلب بهترین مامان دنیا


وحید 7/7/85

راز لبخند تابلوی مونالیزا

مونالیزا احتمالا آبستن بوده است
بنا به تحقیقات تازه لبخندی که بر لبان مونالیزا نشسته ممکن است به خاطر آن باشد که او باردار
است و یا اینکه به تازگی بچه ای به دتیا آورده است.
دانشمندان کانادایی به کمک اشعه لیزر موفق شده اند تصویری سه بعدی از تابلوی معروف لیوناردوداوینچی
تهیه کنند.با مطالعه دقیق تابلو و کشف لایه های زیرین آن گفته شده است مونالیزا جامه ای به تن دارد
که زنان حامله و یا فارغ از زایمان به تن میکردند. این تحقیق همچنین نشان میدهد که تابلو در طول 500 سال
آسیب چندانی ندیده است.به مطالعه دقیق لیزری بخش های تیره و ناشناخته تابلو کشف شده است مانند
مد لباس مونالیزا و فرم گیسوی او. با تحقیقات اخیر روشن شده نوع بالاتنه ای که مونالیزا به تن دارد
در قرن 16 میلادی مخصوص زنان حامله یا زنانی که تازه از بستر زایمان بر خاسته اند بوده. در
باره هویت زن گفته شده است که او همسر بازرگانی از اهالی فلورانس به نام فرانچسکو بوده.
منبع سایت بی بی سی بخش فرهنگ و هنر
ناهید

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

درددسرهاي يك وصيت نامه

نوشتن وصيت نامه در كانادا خيلي جدي است چون بدون آن دولت تقريبا تمام اموال شخص در گذشته را مصادره مي كند و خانواده وشركا بدون وصيت نامه خيلي به زحمت مي افتند موضوع هم مهم نيست كه از اموال به جامانده سهمي نبرند بلكه حتي ممكن است چيزي هم بدهكار شوند مثلا دولت سهام به جا مانده در يك شركت را كه متعلق به متوفي بوده مبلغي برآورد مي كند و براي بازماندگان معادل آن مبلغ به عنوان درآمد آنها در آن سال تعيين مي شود وبايد مالتش را پرداخت كنند حتي اگر نتوانند سهام را بفروشند
تنها راه جلوگيري از اين ماجراها هم تنظيم يك وصيت نامه خيلي دقيق است و به همين خاطر نه تنها مجلات خانواده وزندگي راجع به مرگ مي نويسند بلكه روزنامه هاي اقتصادي و حقوقي هم در اين مورد مطلب زياد دارند
اما يكي از بامزه ترين مواردي كه پيش آمده است: يك مومن مسيحي بسيار معتقد وصيت كرده است كه 26000 دلار از پولش را كه در يك شركت مالي سرمايه گذاري كنند تا هشتاد سال بعد از مرگش در همان حساب نگه دارند و اگر مسيح ظرف آن مدت ظهور كرد براي پيشبرد اهدافش در اختيار وي قرار دهند !تا به حال چندين نفر تحت عنوان مسيح به دادگاه مراجعه كرده اند و ادعا كرده اند كه كاملا شرايط ذكر شده در وصيت نامه را دارند و پول بايد به آنها پرداخت شود !حالا وراث بيچاره ناچارند هر دم پول وكيل بدهند كه ثابت كنند هيچ كدام از اينها آن مسيحي نيستند كه مورد نظر متوفي بوده است و بايد باز هم صبر كنند تا اگر مسيحي كه مورد نظر متوفي بوده ظهور نكرد و هشتاد سال گذشت احتمالا پول به نوه و نتيجه ها, برسد !البته چه مسيح و چه نوه و نتيجه ها پول به هر كس برسد بايد مالياتش را به نرخ روز پرداخت كنند
مجله نسيم
وحيد 4/7/85

ماهر احرار دوباره در راس اخبار کانادا

چندی پیش درباره ماهر احرار و داستان شکنجه شدنش در سوریه برایتان نوشتم. اگر خاطرتان باشد گفتم که درخواست یک تحقیقات در سطح ملی شد که مورد قبول واقع شد. هفته پیش قاضی اوکانر در پایان این تحقیقات گفت که ایشان از تمام اتهامات وارده مبراست و فقط به علت اطلاعات اشتباهی که پلیس کانادا به همکارهای آمریکایی شان داده بودند دچار این گرفتاری شده است و باید از ایشان اعاده حیثیت بشه. آقای احرار از پلیس هم ادعای غرامت کرده است که حالا باید صبر کرد و دید چه می شود. نکته جالب اینجاست که ایشان به همین هم بسنده نکرده و دیروز در مصاحبه تلویزیونی اش گفت که به دلیل اینکه نخست وزیر هنوز رسما از ایشان عذرخواهی نکرده است شدیدا دلخور است. راستی اینجوری که بوش میاد ممکنه که رئیس پلیس هم برکنار بشه. البته این موضوع هنوز هم در حد یک شایعه است و غر و لند سیاستبازان مخالف دولت بلند است که این آقا چطور تا حالا خودش استعفا نداده است؟

سعید

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

بهترین مامان دنیا

بعد از نامه های بچه ها به خدا از کتاب بهترین مامان دنیا براتون مینویسم
همیشه قبل از اینکه بخوام از خونه برم بیرون از مامانم میپرسم سر و وضعم
چطوره و اون همیشه راستش رو میگه بر عکس بابا که همیشه میگه تو خیلی
جذابی حتی اگر به نظر نفرت انگیز بیام.
چه میشه کرد دیگه دختر عشق باباس دیگه و رقیب مامان
مامان من بهترین مامانه چون همیشه موزهای له شده رو میخوره تا ما تازه ها
را بخوریم
اون میگه وقتی من و برادرم تو ماشینیم خیلی بیشتر در رانندگی دقت میکنه چون
ما محموله های با ارزشی هستیم
من رو به فرزندی قبول کردند ولی اشکالی نداره چون مامانم میگه اونها من رو
از بین تمام بچه های دنیا انتخاب کردن
مامانم همونقدر من رو دوست داره که بابام دوستم داره ولی نه اونقدر زبر
من امیدوارم مامانم به آرزوش یعنی یک خواننده اپرا شدن برسه چون اون میگه
که احتیاج داره احساساتش رو بیشتر بیان کنه شاید اون وقت بتونه بگه که چرا
از آشپزی متنفره
من اصلا دوست ندارم که مامانم بگه من دختر مورد علاقه اون هستم من تنها دختر
اون هستم ولی عاشق وقتهایی هستم که بهم میگه تو خسته تر از اونی که بخوای
تکالیفت رو تموم کنی
وقتی که من مادر بشم هیچوقت همراه رادیو نمیخونم مخصوصا وقتی که کلمات
درستش رو هم نمیدونم اون هم جلوی همه دوستای دخترم
وقتی که ما برای غذا خوردن بیرون میریم اگه من غذایی رو که سفارش دادم دوست
نداشته باشم اون غذایش رو با من عوض میکنه این خوش شانسیه که اون مادر منه
وگر نه من هر دفعه از گرسنگی میمردم
با حقيقت كنار بياييم
همه دارند نرگس مي بينند .همه, همه. همين رفقاي دور و بر خودمان كه ظاهرا به طبقه فرهيخته و روشنفكر جامعه تعلق دارند ,بنشينيد و ازشان بپرسيد ديشب چي سر نرگس وشوكت و بهروز و مادرش و خواهرش آمد. اگر جواب ندادند؟ كار به جايي رسيده كه پ‍ژمان راهبر تعريف مي كرد در يك جلسه مهم كه بسياري از شخصيت هاي شناخته شده كشور در آن حضور داشتند ,يك ربع به يازده جلسه را تعطيل كرده اند تا همه بروند نرگس ببينند و برگردند. اين اولين بار نيست كه يك مجموعه تلويزيوني در مملكت ما گل كرده است. مسئله اصلي اين است كه به دليل هر شبانه بودن اين سريال, نرگس و شخصيت هايش ,به بخشي از زندگي عمومي جامعه تبديل شده اند. سريال نرگس ستاره ندارد. از هيچ خط قرمزي هم كه تقريبا عبور نكرده است. لوكيشن غريب و ديده نشده اي هم در كار نيست .اين وسط آنچه مهم است و تماشاگرها را جذب مي كند, فقط و فقط داستان است. يك داستان عامه پسند. داستان عامه پسندي كه با توجه به استانداردهاي تلويزيون ما بد اجرا نشده است. اين در شرايطي است كه با توجه به جمعيت بالقوه كتاب خوان ما ,سال هاي سال است كه داستان كاغذي خيلي پرفروش نداريم. داستان هاي پرفروش تك و توك هستند و تبديل به موج و جريان نمي شوند. حداقل اين كه نويسنده استار نداريم. نويسنده اي كه مثل نمونه هاي خارجي اسم اش روي جلد از اسم كتاب هم بزرگ تر نوشته شود. درست مثل ستاره سينمايي كه اسمش را روي پوستر از اسم فيلم هم بزرگ تر مي نويسند
هر داستان عامه پسندي, حالا هر چقدر پوچ و سطحي و شل و ول و اينها, بازتاب بخشي از فرهنگي است كه در چارچوب آن توليد شده است .چون پديد آورندگان اش مي كوشند تا آنرا مطابق پسند و سليقه آن دوره مخاطبش از آب در آورند. نرگس داستاني است متعلق به اين دوره .زمانه اي كه اغلب مردمش سطح سواد و سليقه چندان بالايي ندارند. آن قدر گرفتاري دارند كه سرگرمي هاي مصرفي شان را در قالب ساده ترين چيزها صرف كنند. اما در عين حال هنوز در اين سرگرمي يك شبه مصرفي قابل فراموشي, دنبال پيام و ارزش اخلاقي سطحي و اين جور چيزها بگردند. قصه نرگس همه اين چيزها را به شان نشان مي دهد. اين ساده ترين داستاني كه بشود آنرا استعمال كرد .شخصيت ها همان هايي هستند كه انتظار داريم, اتفاق ها هم معمولي هستند. تماشاگر براي دنبال كردن داستان اصلا احتياج ندارد تا خودش را در فضاي آن قرار دهد, يا قاعده تازه اي بپذيرد. همه چيز همانطوري است كه انتظارش را دارد. غذاي فوري است. دم كشيدن احتياج ندارد. اصلا شخصيتي در كار نيست. قرار نيست زياد نگران انگيزه ها شويم يا براي وقوع حادثه اي زمينه چيني كنيم. همان طور كه ساندويچ هاي هايدا, آماده شده توي يخچال چيده شده اند و به طرفه العيني دست مشتري مي رسند, حوادث سريال نرگس هم به پختن و چيدن و قل خوردن و پاك كردن و تزيين و سر سفره آوردن و توي بشقاب كشيدن احتياجي ندارند. اين جا اتفاق ,محض اتفاق مهم است. اين يكي از ويژگي هاي اصلي سريال نرگس است. جماعت نشسته اند در كوتاهترين زمان هيجان زده شوند ,بخندند وگريه كنند و در عين حال لايه نازك و فاقد پيچيدگي از ارزش هاي پذيرفته شده اخلاقي و اجتماعي را روي غذاي سرگرم كننده فوري شان ببينند. خيال شان تخت است كه نرگس خوب و معصوم بر همه بدي ها غلبه خواهد كرد و حق به حق دار خواهد رسيد و مظلوم پيروز خواهد شد. پس با خيال راحت مي نشيند تا از نابكاري ها شوكت لذت ببرند و ازخانه فرار كردن بهروز. پشت شان گرم است كه عاقبت كار نيك خواهد بود پس مي توانند براي مدتي هم كه شده دمي به خمره بزنند و با شرارت هاي شوكت حال كنند
...
كاش مي شد از نرگس بيشتر دفاع كرد كاش به عنوان يك داستان عامه پسند, ساخت و پرداخت بهتري داشت داستان عامه پسند يعني همين .نمي شود گفت : زرد باش و در عين حال عميق تر و پيچيده تر باش
...
هيچ چيز بي دليل موفق نمي شود بيل گيتس چند هفته قبل رفته بود يك دبيرستان تا براي بچه هاي آن جا سخنراني كند, اولين فرمانش اين بود: در زندگي هيچ چيز عادلانه نيست, با اين حقيقت كنار بياييد
خب ما هم بايد با موفقيت نرگس كنار بياييم

خلاصه اي از مقاله امير قادري در مجله نسيم

وحيد 3/7/85

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

نرگس


سريال هشتاد قسمتي نرگس هفته گذشته به پايان رسيد اولين سريال ايراني كه هر شب از تلويزيون پخش مي شد طبق آمار صدا وسيما اين سريال با 80% بيننده يكي از پرطرفدارترين سريال هاي اين چند سال اخير بوده از اونجائيكه هيچ چيزي بي دليل موفق نمي شه علي رغم اينكه هيچ علاقه اي به اين سريال نداشتم ولي صحبت كردن درباره اش برام جالب بود اولين چيزي كه تو اين سريال منو جذب كرد آخرين حضور پوپك گلدره در اين سريال بود در هر صورت اون اتفاق تاسف باري كه براش روي داد از نيمه هاي سريال نقش نرگس به لاله اسكندري واگذار شد يادمه اون شبي كه قرار بود آخرين قسمتي كه پوپك گلدره بازي مي كنه رو نشون بدن از چند روز قبلش صدا و سيما و مطبوعات رويه اين موضوع مانور دادن يادمه روزنامه شرق اون روز چندين صفحه اش رو به اين مطلب اختصاص داده بود اون شب من براي ديدن سريال زودتر از وقت معمول خودم رو به خونه رسوندم فكر كنم اون شب بيننده هاي تلويزيون بيشتر از بيننده هاي بازي هاي تيم ملي بودن اينه مي شد از صحبت ها و برخوردهاي مردم در روز بعد كاملا متوجه شد
چيزي ديگه برام جالب بود بيشتر افرادي كه سريال رو مي ديدن از منتقدين جديش هم بودن شاكي از اينكه تو اين سريال داره به شعور تماشاچي توهين ميشه ولي بازم فرداش با علاقه بيشتر مي شستن نگاه مي كردن بعدش هم براي اونايي كه نتونسته بودن نگاه كنن با آب و تاب تعريف مي كردن تازه اگه وقت داشتن فرداش تكرار سريال رو هم دوباره مي ديدن البته موفقيت چنين سريال هايي منوط به ايران نيست تو كشورهاي پيشرفته هم سريال هاي به مراتب نازل تر از اين سريال چندين ساله كه با محبوبيت به مراتب بيشتر پخش ميشه در هر صورت تا دلتون بخواد اين سريال نقد شد تو جستجو گرهاي گوگل و ياهو كافيه سريال نرگس رو جستجو كنين هزاران مطلب در رد اين سرياال مي تونين بخونين ولي سوالي كه وجو داره اينه كه چرا اين سريال در جذب مخاطب موفق بود ؟ آيا هيچ چيزي بدون دليل مي تونه موفق بشه؟
مي دونم دوستاني كه اونور اب هستن اين سريال رو نديدن ولي مطمئنا اين سريال در پيتي در اونجا هم بازتاب خودش رو داشته چيزي كه باعث شد اين مطلب رو بنويسم يكي لينكي بود كه چند روز پيش شهاب برام فرستاده بود كه پايين صفحه مي تونين برين اون رو ببينين يكي هم مطلبي بود كه امير قادري تو مجله نسيم گذاشته بود با عنوان با حقيقت كنار بياييم كه يه جورايي جواب سوال هاي بالا رو داده
البته مطلب خيلي طولانيه من دوپاراگراف اولش رو انتخاب كردم كه تو اولين فرصت تو وبلاگ مي ذارم
وحيد 1/7/85
روزي روزگاري پيرمرد كشاورزي زندگي مي كرد. او يك پسر و يك اسب داشت. يك روز اسب كشاورز فرار كرد و همه ي همسايه ها براي دلداري دادن به خانه اش آمدند و گفتند: آه پيرمرد!‌چه بدشانسي بزرگي كه اسبت فرار كرد. پيرمرد گفت: كه مي داند كه بدشانسي بود يا خوش شانسي؟ همسايه ها گفتند: البته كه بدشانسي بود!
چند هفته گذشت. اسب پيرمرد با بيست اسب وحشي ديگر برگشت. همسايه ها آمدند تا برگشتن اسب ها را تبريك بگويند و جشن بگيرند. و گفتند: چه خوش شانسي بزرگي كه اسب تو برگشت، آن هم با بيست اسب ديگر! و پيرمرد جواب داد: كه مي داند كه خوش شانسي است يا بدشانسي؟
فرداي آن روز پسر پيرمرد بين اسب هاي وحشي سواري مي كرد كه پرت شد و هر دو پايش شكست. همسايه ها آمدند كه همدردي كنند: چه بدشانسي اي!
و پيرمرد گفت: كه مي داند كه بدشانسي است يا خوش شانسي؟ اين بار بعضي از همسايه ها عصباني شدند و گفتند: پيرمرد ِ ابله ِ خرفت! معلوم است كه بدشانسي است!
يك هفته گذشت و يك دسته نظامي وارد ده شدند و اسم همه ي مردان جوان را نوشتند كه براي جنگ آنها را به سرزمين هاي دور بفرستند. پسر پيرمرد كه پاهايش شكسته بود را ناديده گرفتند. همه ي همسايه ها شادي كنان آمدند و جان به در بردن پسر را تبريك گفتند.
و پيرمرد جواب داد: كه مي داند؟


ما مي توانيم تمام زندگي مان را با شمردن پيش آمدهاي خوب و بد بگذرانيم. اين خوب است،‌ آن بد است... اما اين كار بيهوده ست. بعضي از پيش آمدها را «فاجعه» مي ناميم، در حالي كه نگاه مان تنها به بخش بسيار جزئي و كوچكي از تمام تصوير دوخته شده است.
تا زماني كه باور داريم همه چيز اشتباه پيش مي رود، غلط پيش رفتن ها ادامه پيدا مي كنند. تا وقتي كه روزمان را با پس زدن و لگد پراني و لعنت فرستادن به درد و ديوار آغاز مي كنيم، هيچ چيز پيش نمي رود. همه چيز متوقف مي ماند.
اما درست آن لحظه اي كه مكث مي كنيم و زوايه ي ديدمان را عوض مي كنيم، همه چيز تغيير مي كند.
از پروازتان جا مي مانيد و به خود مي گوييد: اين ديگر وحشتناك است. من عجله دارم. مردم منتظر من هستند. من بايد به موقع مي رسيدم. وقتي با اين ذهنيت به عصبانيت و كلافگي خود دامن مي زنيد مردم پايتان را لگد مي زنند، قهوه شان را روي لباستان بر مي گردانند و چمدان هايتان گم مي شوند. وقتي با زندگي مي جنگيد، زندگي هميشه برنده است.
همه چيز آن لحظه اي شروع مي كند به پيش رفتن كه بگوييد: هيچ چيز اتفاقي نيست. حالا همان جايي هستم كه بايد باشم. و آن وقت دوست قديمي تان را بعد از سال ها در سالن انتظار مي بينيد. با پهلو دستي تان گپ مي زنيد و دوست تازه پيدا مي كنيد. با آسودگي چند ورق كتاب مي خوانيد، و... زندگي دارد پيش مي رود.
اصرار به داشتن نگاه منطقي به همه چيز هميشه جواب نمي دهد. براي شغلي تقاضا مي دهيد و آن كار را به شما نمي دهند. «آن شغل مالِ من بود! آن احمق ها كسي را پيدا نمي كنند كه كفايت و تحصيلات و تجربه ي مرا داشته باشد. حالا همه چيز به هم خورده!»
حالا شما مي توانيد يك كشتي‌شكسته باشيد؛ براي مدت يك هفته يا اگر بخواهيد يك عمر. مي توانيد منطقي ترين دلايل را به ماهرانه ترين شكل بياوريد و جالب ترين و قانع كننده ترين تحليل ها را داشته باشيد. استدلال هاي شما چقدر خوب دارند بيان مي شوند و چقدر خوب ادامه پيدا مي كنند و پيش مي روند اما، زندگي‌تان تعطيل شده است.

زندگي منطقي نيست.
هادي
ضمن محکوم نمودن اهانت "پاپ" به اسلام، هیات دولت اعلام کرد: بعد از این نام "موسیقی پاپ" به موسیقی گل محمدی تغییر می کند

منبع: بهتر است نپرسید چرا که سانسور است

سعید

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

داستان یک صعود



چهارشنبه پیش اتابک کاری تو شهرک صنعتی کرمانمشاه داشت پیشنهاد کرد که با هم بریم .کار که خبری نبود قبول کردم که بریم فقط پیشنهاد کردم موقع برگشتن یه سری به قله الوند بزنیم ;شنیده بودم مسیر ساده ای داره ارتفاع قله الوند 3450 متره با توجه به اینکه خوده شهر همدان تو ارتفاع حدود دو هزار متره مسیر صعود به قله خیلی طولانی نیست چیزی که قله الوند رو مشهور کرده صعود زمستانی به این قله برای حرفه ای هاست بد نیست اینو بدونین یکی از تمرینات تیم ایران که به اورست صعود کرد صعود زمستانی به همین قله الوند بود
مناسبترین زمان برای صعود برای کوهنوردای آماتور اردیبهشت ماهه که هنوز برف وجود داره و هوا از سرماش کم شده
در هر صورت با توجه به اینکه کار اتابک تو کرمانشاه طول کشید وقتی رسیدیم به همدان ساعت از هفت گذشته بود تعریف پناهگاه الوند رو شنیده بودیم می خواستیم شب رو اونجا باشیم و صبح زود صعود کنیم ولی با توجه به اینکه مسیر رو بلد نبودیم و در ضمن خیلی خسته بودیم ترجیح دادیم شب رو در هتل بگذرونیم و فردا صبح زود به سمت کوه حرکت کنیم
شب از اونجائیکه خیلی خسته بودیم زود خوابدیم وصبح ساعت 5:30 دقیقه پای کوه رسیدیم راننده آژانس دو مسیر رو به همون نشون داد اولی مسیر ساده ای مانند توچال و مسیر دوم که از کنار گنج نامه بود که از روی سنگها بود مسیر دوم رو انتخاب کردیم تو وسطهای راه چون مسیر رو درست بلد نبودیم ترجیح دادیم دنبال دو کوهنورد که از ما جلوتر بودن بریم مشکلی که پیش اومد ما نمی دونستیم این دوستان علاقه مند به مسیرهای صعب العبور هستن البته مسیر خیلی سخت نبود مشکل اصلی آبی بود که از اونجا می رفت ومسیر رو گل کرده بود در هر صورت اتابک طبق معمول جور منو کشید ساعت 7 رسیدیم به پناهگاه میشان در دشتی به همین نام
همانطوری که شنیده بودیم پناهگاه خیلی مجهزی بود تو یه دشت خیلی زیبا یکی از نکات جالب این بود که ایلیاتی ها با گاو و گوسفنداشون اومده بودن اونجا اطراق کرده بودن
نیم ساعتی تو پناهگاه استراحت کردیم بعدش به سمت قله حرکت کردیم 40 دقیقه بعد به یه دشت خیلی وسیعی رسیدیم که جون میده برای کمپینگ ;جای امیر رو خیلی خالی کردیم از اونجا دقیقا قله رو دیدیم دو مسیر پیش رومون بود یکی مسیر سنگی یکی هم مسیر راهی که مشخص بود و یه گروه داشتن می رفتن آندفعه ترجیح دادیم مسیر راه مشخص رو انتخاب کنیم که باز هم اشتباه کردیم چون مسیر صعود همون راه سنگی بود و این مسیر به سمت قله کلاغ لان به ارتفاع 3350 متر که پشت الوند بود می رفت
به هر حال از سمت شمال به قله صعود کردیم مسیر یکه اومدیم راه دشواری نیود ولی زمان بیشتری رو از ما گرفت دقیقا ساعت 9:30 دقیقه به قله رسیدیم باد خیلی شدیدی می اومد که این بادها تو تمامی قله ها کاملا طبیعیه علی رغم استفاده از بادگیرهامون نشستن خیلی سخت بود برای همین یه جای دنجی تو دل کوه پیدا کردیم که از گزند باد در امون باشیم بعد ازنیم ساعت استراحت ساعت 10 به سمت پایین حرکت کردیم دیگه مسیر تقریبا دستمون اومده بود حدود ساعت 12:30 پای کوه رسیدیم ساعت یک هم با پاهای ورم کرده و تاول زده تو هتل بودیم
وقتی صعود کردیم من عکسی ننداختم ولی وقتی رسیدیم قله و موقع برگشتن چند تا عکس انداختم که دقیقا مسیر رفت و برگشت و مناطقی که براتون تعریف کردم رو می تونید ببینید
الوند
وحید 31/6/85

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۵

اگر دوست دارید در انتخاب بهترین عکاس سال شرکت کنید اینجا کلیک کنید و رای بدهید. من یک جورایی از عکس فرشته دنیا - ظاهرا اهل افغانستان است - خوشم آمد و بهش رای دادم
سعید

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

این آدمیان پیچیده

نگرانی مردم از این است که
خدا را کرور کرور شکر که تمام دغدغه های ملت بزرگ ایران زمین حل شده است الا مشکل الگو سازی!! از دوستان عاجزانه تقاضا دارم چند تا از این گونه های نادر انسانی که نگران الگو سازی هستند – که ظاهرا نباید تعدادشان هم کم باشد – پیدا کنند و با ایشان عکس یادگاری گرفته و برای من بفرستند. دارم یک مجموعه عکس های هنری از نوادر روزگار جمع می کنم دلم می خواهد عکس این مردمان متعجب را هم داشته باشم. پیشاپیش از همکاری شما تشکر می کنم

قطعه شعری که پاپ خواند
آقا وقتی ما گفتیم پاپ ی که قبلا عضو ارتش نازی ها بوده انتخابش غلط است همه خندیدند که چی چی میگی خدا بخشنده است؟!؟! این بابا البته متوجه یک نکته نشده که با مسلمانها میشه شوخی ناموسی کرد و جان سالم به در برد اما در محضر جهودها اینطوری گو...ن یک کم اختلال ایجاد میکنه. حالا ببینید!! به نظر من جهودها برعکس مسلمانها از قسمتهای فوقانی بدنشون بیشتر از قسمتهای تحتانی استفاده می کنند پس جای تعجب نیست اگر همین روزها پاپ بندیکت شانزدهم یکجورایی کله پا بشه

سعید

فیلم

اینهم چند تا فیلم از پیک نیک روز یکشنبه هفدهم سپتامبر
سعید

!!!!نیک پیک

ما اینجا یعنی در تورنتو درجنوبی ترین نقطه کانادا و در نتیجه گرمترین منطقه زندگی می کنیم. دیروز در حالی که در نواحی مرکزی کانادا برف می آمد - بله درست خواندید: برف می آمد - ما در دمای بیست و هفت درجه رفتیم پیک نیک. جای شما هم خالی اینهم عکسهای پیک نیک ما در نیومارکت، شهری در نزدیکی خانه مان

سعید

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

سعید

سعید

با ارز معضرط

هر کار که ساده بود مشکل کردند
سررشـته کـار را سـپس ول کردند
بستنـد و شکستند و زدنـد و بردنـد
سهراب! بیا که آب را گِل کردند
************************** **
من فکر می کنم، پس من هستم – دکارت
اشتباه من هم همين بود – جهانبگلو
****************************
نخست از او ربودم دل، سپس جا دردلش کردم
سپس تر هم ز روی کنجکاوی "گوگلش" کردم
چه گويم با که گويم راز ِاين دلدار ِبی ناموس
که آن ساعت که رفتم "گوگلش" کردم، ولش کردم
***************************
منبع: وبلاگ با ارز معذرت

سعید

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

*سردار اصلاحات در هاروارد

این تیتر منو یاد یکی از کمدی کلاسیک های لورل و هاردی می اندازه!! اسمش چی بود؟*
سعید

آمریکایی ها و اسپانیایی ها

متن گفتگو واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی روی کانال 106 سواحل فینیسترا گالاچیا ميان اسپانيايي ها و آمريکایي ها در 16 اکتبر 1997 ضبط شده
اسپانیایی ها ( با سر و صدای متن): آ - 854 با شما صحبت ميکند. لطفا پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنيد. شما داريد مستقيما بطرف ما می آييد. فاصله 25 گره دريايي
آمریکایی ها( با سرو صدای متن): ما به شما پيشنهاد مي کنيم پانزده درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد
اسپانیایی ها : منفی. تکرار مي کنيم. پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد
آمریکایی ها( يک صدای ديگر) : کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت مي کند. به شما اخطار مي کنيم پانزده درجه به شمال بچرخيد تا تصادف نشود
اسپانیایی ها : اين پيشنهاد نه عملی است و نه ممکن. به شما پيشنهاد مي کنيم پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا باما تصادف نکنيد
آمریکایی ها (با صدای عصبانی) : کاپيتان ريچارد جمس هاوارد فرمانده ناو هواپيما بر يو اس اس لينکلن با شما صحبت مي کند . دو رزمناو، شش ناو منهدم کننده، پنج ناوشکن، چهار زير دريايي و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت مي کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور مي دهم راهتان را پانزده درجه به شمال عوض کنيد. در غير اين صورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم. لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار برويد
اسپانیایی ها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت مي کند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، دو وعده غذا، دو قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده است، ما را اسکورت مي کنند. پشتيبانی ما ايستگاه راديوئی زنجيره ديال ده لا کورونيا و کانال 106 اضطراری دريائی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم، زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی فینیسترا آ- 853 روی سواحل سنگی گاليچیا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايي در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريای اسپانيا قرار دارد. شما ميتوانيد هر تصمیمی که به صلاح تان باشد اتخاذ کنيد و هر غلطی که مي خواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافت تان را که بزودی روی صخره ها متلاشی مي شود تضمين کنيد. بنابراين بازهم اصرار مي کنيم و بشما پيشنهاد مي کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را پانزده درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد
آمریکایی ها : آهان، باشد. گرفتيم. ممنون
سعید

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

مدرسه یا دردسر

مدرسه رفتن آقا زاده شده دردسر!! لابد می پرسید چرا!؟!؟ این پسرک ما هنوز چهار سالشم نشده اما طبق سیستم کانادا باید بره مدرسه. در سیستم آموزشی کانادا معلم ها اکثرا این احساس بهشون دست میده که در حقشون اجحاف شده و ایشان باید دکتر می شدند نه معلم!! علتش هم این است که کارشون از صبح تا شب اینه که رفتار بچه ها را تجزیه و تحلیل کنند. حالا اگر یک چیزی سرشون میشد مشکلی نبود اما باور کنید گهگاهی یک چیزهایی می شنوید که مختون از لایه های داخلی شروع به خاریدن می کنه. اعصابتان بهم میریزه اما کاری نمی توانید بکنید. کسی را می شناسم که پسرش یک کم شلوغ پلوغه! معلمش گزارش کرده به دکتر و دکتر هم بهش قرص داده که حواسش جمع بشه. قرصها هم کاری نمی کنند جز اینکه پسرک ده یازده ساله را کرخت می کنند. پدر و مادرش هم نمی توانند کاری بکنند چرا که قانون به راحتی می تواند بچه را ازشون بگیره. باور کنید داستان به همین سادگی است!! و اما داستان پارسا: آقا زاده ما خیلی خجالتی و ساکت است. با آنکه تمام حروف الفبا را بلد است و از یک تا ده به انگلیسی می شمره و کلی توی خونه انگلیسی بلغور میکنه اما در مدرسه لام تا کام حرف نمیزنه و با کسی دوست نشده. البته تا حالا فقط چهار روز رفته مدرسه اما عین چهار روز را معلمش شکایت کرده که حرف نمی زنه و با کسی بازی نمی کنه و از این شر و ورا. امروز ساناز که از مدرسه آورده بودش زنگ زد محل کارم و گفت که احساس میکنه که این معلمه منظورش اینه که پسر یکی یدونه ما خدایی نکرده خل و چله یا یکجورایی مشکل داره. واقعا نمی دانم تا چه حد احساس ساناز درسته اما من فردا دارم میرم که با معلمش یک صحبتی بکنم ببینم حرف حسابش چیه!! آیا جدا داره کمک میکنه که پارسا از یک بچه خجالتی به بچه ای اجتماعی بدل بشه یا فقط داره دردسر درست میکنه. در صورتی که دنبال شر میگرده با یک کم گرد و خاک بشونمش سر جاش و بهش حالی کنم که احمق خودشه نه بچه من!!! نهایتا اگر نشد از مدرسه میاریمش بیرون چرا که مهد کودک اجباری نیست. اگر با مدرسه اش مشکل پیدا کنم شاید مجبور بشم مهاجرت کنم به یک جای دور مثل گینه بیسائو که بتونم خودم بهش درس بدم!!! اینم از یک کشور مثلا پیشرفته که همه را مثل ماشین می خواهند و توی یک قالب. چند وقت پیش با یک دکترداروساز صحبت بود می گفت که اگر به من بگوید چقدر نسخه در روز می گیرد که نه تنها برای مثلا بیمار فایده ای ندارند بلکه بسیار مضر هم هستند باور نخواهم کرد!!! می گفت که باور دارد که کارخانه های داروسازی شبکه ای مافیایی تشکیل داده اند و فقط می خواهند که دارو بفروشند و در این مسیر البته چیزی که برای ایشان مهم نیست آدمها هستند

سعید

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

"در باب هنر "می

شاعری شیرین سخن گفته است که: عیب "می" جمله بگفتی هنرش نیز بگو
حالا نه اینکه ما اینجا بخواهیم اندر محاسن "می" ناب و شراب شیراز و غیره بحث کنیم* که به قول مادربزرگ قلی: ننه قلی! این یه ضرب المثله. منظورم این بود که اینهمه از مشتری های کج و کوله نوشتم یک کم هم از درست و حسابی هاش بگم بد نیست. آنهایی که یک جورایی اون کج و کوله ها را برای ما قابل تحمل می کنند. بعد از آنکه یکی از مشتری های خیلی خوبم که دکتر کایروپراکتور بوده و الان به خاطر آنکه ام اس گرفته مجبور به استفاده از اسکوتر است برام دو تا بلیط تئاتر موزیکالی که قبلا به آن اشاره کردم را گرفت دیروز یک آقایی آمد توی فروشگاه و سلام و علیک کرد. گفت من را یادت میاد؟ گفتم آره. قبلا برای مادرش که آمده بود ببیندش یک ویلچر اجاره کرده بود و دو سه ماه پیش هم آمد و گفت که می خواد یک کار تحقیقاتی بکنه و احتیاج به یک نفر داره که یک سری اطلاعات درباره ویلچر ازش بگیره. گفتم که مشکلی نیست و بهش گفتم که چه ساعتی بیاد که کمترین ترافیک را داریم. آمد و یک گفتگوی نیم ساعته داشتیم که هر از گاهی با آمدن مشتری قطع شد اما از آنجایی که من اولویتم فروشگاه است و نه کار تحقیقاتی ایشان، هر بار با صبر منتظر شد. بالاخره مصاحبه اش تمام شد و رفت. دیروز آمده بود که بگوید با کمک اطلاعاتی که از من گرفته توانسته است که مصاحبه کاری اش را با موفقیت پشت سر بگذارد و کار خوبی بگیرد. آمده بود که تشکر کنه و یک کارت خرید از کتاب فروشی چپترز ایندیگو به عنوان تشکر بهم بده. برام جالب بود که هنوز آدمهایی هستند که متوجه می شوند که اگر کمکشان کردی وظیفه ات نبوده و ارزش آن را می فهمند

اگر اطلاعاتی در این زمینه خواستید باید یک توک پا تشریف بیارید فستیوال شراب که هرساله در نیاگارا برگزار می شود *
سعید

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

روز اول مدرسه

باورش برای خودم هم مشکل است: امروز پارسا رسما مدرسه را شروع کرد!! انگار همین دیروز بود که در دمای بیست و هفت هشت درجه زیر صفر رفتیم بیمارستان تا از یک خانواده دونفره رسما بشیم سه نفره. از آن تاریخ سه سال و نه ماه می گذرد. همه بهم گفتند که از لحظه لحظه و روز روز بودن با کودکت لذت ببر چرا که چشم بهم می گذاری و می بینی که زمان گذشته و بزرگ شده و فاصله تان بیشتر و بیشتر شده است. پارسا هنوز چهار سال هم ندارد اما چون متولد ماه دسامبر است باید امسال برود کودکستان. رفیقش "نیک آریا" با آنکه فقط حدود یک ماه از پارسا کوچکتر است اما چون ژانویه به دنیا آمده سال دیگه میره مدرسه
امروز صبح یک کم سخت بیدار شد و ده دقیقه به هشت رسیدیم مدرسه اش که حدود دو دقیقه با ماشین از خانه مان فاصله دارد. سمت شرقی که ورودی کودکستان است پر بود از جقله پقله هایی که با مادر و پدرهاشون آمده بودند. نفری یک کوله پشتی روی شانه هایشان داشتند. سه تا معلم دم در ایستاده بودند و اسم بچه ها را می پرسیدند و بعد هم دستشان را می گرفتند و می بردند توی صف. پارسا نرفت و پشت مامانش قایم شد. وقتی بهش گفتیم باید بره شروع کرد به لرزیدن که معلمش فکر کرد سردش است. بالاخره با اصرار معلم دستش را داد بهش و رفت در صف کنار دو سه تا دختر کوچولو ایستاد. ساکت، پشت به آفتاب ایستاده بود و به دخترها که هنوز نیامده با هم رفیق شده بودند و یک ضرب حرف می زدند نگاه می کرد. نوبت به رفتن به کلاس که شد خیلی خنده دار بود چون صف حرکت کرد اما پارسا که پشتش به صف بود متوجه نشد و حرکت نکرد. دختری که کنارش ایستده بود بهش گفت برو! اما پارسا بازهم تکان نخورد. دخترک پارسا را کنار زد و رفت. تازه اینجا بود که پارسا چرخید و متوجه حرکت صف شد و رفت داخل. رفتیم داخل مدرسه که از پنجره داخل مدرسه یک نگاهی بیندازیم به پارسا دیدیم که به نظر راحته و داره دنبال ماشین می گرده که بازی کنه. در همین لحظه معلم کلاس کناری پارسا بچه ای را که گریه می کرد برد به دفتر مدرسه و پشت سرش یک پسر تپل مپل از پشت سر معلم آمد بیرون و راهش را کشید و رفت طرف در خروجی. هیچکس توی راهرو نبود بنابراین من و ساناز دنبالش راه افتادیم که ببینیم کجا میره. دم در خروجی که رسید در را هم باز کرد که معلمش هراسان رسید و ازش پرسید که کجا میره؟ شروع کرد به گریه که مامانم را می خوام. معلم بیچاره با دو فینگیلی گریان برگشت به کلاس و ما هم برگشتیم خانه که بریم سر کار. ساناز تا نه و نیم شب سر کار و من تا هفت سر کارم. پرستار پارسا ساعت نه و نیم یک سری بهش زده بود و ساعت ده و نیم هم از مدرسه بردش خانه اش تا هفت و نیم شب که من برم برش دارم. ظاهرا مشکلی نداشته و بازی کرده. معلمش گفته که اصلا یک کلمه هم حرف نزده که تعجبی نداره چرا که خیلی خجالتی است و زمان میبرد تا با کسی اخت بشه و حرف بزنه

سعید

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

Spamalot

جای همگی خالی دیروز رفتیم تئاتر موزیکال اسپملوت را دیدیم. دکور و نورپردازی آن بی نظیر بود. جای همتون خالی کلی خندیدیم. البته ساناز از لهجه بریتیش بازیگران دلخور بود اما برای من که اقلا سی درصد مشتری هایی که باهاشون سر و کار دارم با این لهجه صحبت می کنند مشکل نبود. از آنجایی که مستقیما از سر کار رفتیم داون تاون یکی دو ساعتی وقت داشتیم تا شروع تئاتر که آن را صرف گشت در داون تاون تورنتو کردیم. نتیجه را میتوانید اینجا ببینید. در مجموع شبی به یاد ماندنی داشتیم

سعید

امروز تغيير هم تغيير كرده است

...
بعضي از انسانها را مي بينيم ,همچنان خميازه مي كشند و در صدد فراموش كردن خودشان اند ,خاطره شان تكراري است و قلب هايشان براي هيچكس نمي تپد و هيچ آينده مدرني را تجسم نمي كنند و هيچ پنجره اي را باز نگه نمي دارند .چمداني دارند پر از درماندگي و روزنامه و اخبار قديمي را چندين باره مي خوانند و از ابتداي زندگي شان هيچ رفت و آمدي احساسات و تفكري ناب را تاب نياورده اند و هيچ نگاه ظريفي را نكاشته اند
...

امروزه روانشناسي تغيير هم تغيير كرده است, امروز تغيير با لحظه ها و ثانيه ها هم آغوش است. روزگاران ديروز, تو بايستي منتظر زمين لرزه ايي, مي بودي تا تغييري شكل مي گرفت, اما امروز تغيير در قالب ميل و ماهواره ها صورت مي گيرد, تو ديگر نمي تواني دلخوش به داده اي لحظه پيشت باشي و خود را در حماقت ايدوئولو‍ژي ها ,گرفتار بكني كه از تعصب سخن مي راند. باران مي آيد و شستشوي طبيعت لازم است و طبيعت به روان شناسي تغيير اعتقاد دارد و تو نداري .حلقه مفقود ذهن تو اعتقاد به تغيير پي در پي است, تو زماني كه پلك بر هم مي گذاري شكلي از تغييري ,ديگر آن انسان لحظه پيشي نيستي ,چرا منتظر كسي هستي تا تورا هل بدهد. علم يعني تغيير و بايد با آن جلو رفت و تكان خورد

...

مكاتب علمي, هنري, فلسفي پي در پي تغيير مي كنند و انسان هاي مدرن مجبورند لحظه به لحظه ارزش هايشان را شناور نگه دارند. گاهي مجبوري معلق كلمه يا فلسفه اي بماني تا لحظه ديگر سقراطي حكيم, بوعلي پزشك و يا داوينچي هنرمند ظهور كند. تو ديگر نمي تواني به فلسفه ايي به صورت مطلق قسم بخوري

....

بيا در مفاهيم تغيير, تمركز كن و تكليف خود را روشن كن و حتي دست از تظاهر به تغيير بردار و بدان كه تغيير هم براي خود قوانيني دارد, تغيير همان هرج و مرج نيست ,از تخيل خويش كمك بخواه و اينقدر خود را به دست واژه هاي سرگردان و بي اصل و نسب و شيادان و استاد نما نسپار

خلاصه اي از سرمقاله مجله روان شناسي جامعه نوشته علي شميسا

وحيد 19/6/85

666

آب دستتان است بدون شوخی بگذارید زمین وداستان این کشف بزرگ را بخوانید
سعید

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

جشنواره فیلم تورنتو

دیروز یک خانم امریکایی که پارسال هم موقع فستیوال فیلم آمده بود کانادا و از ما هم کلی خرید کرده بود دوباره سر و کله اش پیدا شد برای خرید جوراب واریس. ایشان شش ماه از سال را جایی جنوب اسپانیا و شش ماه دیگر را در جزایر کارائیب زندگی می کند. از آنجایی که یک ساعتی توی مغازه بود تا خرید هزار و پانصد دلاری اش را انجام بدهد و ما هم خیلی سرمان شلوغ نبود تونستم یک کمی درباره جشنواره باهاش گپ بزنم. درباره فیلم "آفساید" مطلب خوانده بود و خوشش آمده بود و می خواست که بره آن را ببینه. از فیلم نیکی کریمی به اسم "چند روز بعد" چیزی نشنیده بود. سریعا خلاصه فیلم را براش دانلود و پرینت کردم یک نگاهی انداخت و گفت جالبه اما وقت ندارم که ببینمش – فکر کنم خوشش نیامد – می گفت که تعجب می کنه چرا امسال از ایران اینقدر کم فیلم به جشنواره آمده!! گفتم من هم نمی دانم چرا که چند سالی هست که از اخبار فیلم و سینمای ایران دورم البته اگر اخوی بود حتما تا ته داستان را برات توضیح می داد اما من اینکاره نیستم من فقط فیلم سازها را دوست دارم!! به نکته جالبی اشاره کرد که فکر کنم برای شما هم جالب باشد که بدانید. گفت که حدود هفتاد و پنج درصد بلیط هایی که آمریکایی ها سفارش داده بودند در گمرک گیر کرده و به دست متقاضیان آنها نرسیده است. گفت که این داستان اولین بار است که اتفاق می افتد و همه معتقدند که دلیل آن این است که امسال سه فیلم ضد آمریکایی در فستیوال هست!! خصوصا فیلم مرگ یک رئیس جمهور. بهش گفتم این همان دولتی نیست که رفته آنطرف دنیا تا در عراق و افغانستان به مردم دمکراسی هدیه بده؟ آزادی بیان را جا بیندازه؟ مشکل مردم خاورمیانه با دمکراسی به سبک آمریکایی همین جاست!! هیچی نگفت و فقط سرش را به علامت تایید تکان داد. برگشتیم سر موضوع فیلم ها و یک بیست دقیقه ای درباره فیلم های مورد علاقه اش توضیح داد و راهنمایی کرد کجا برم که بلیط بگیرم. البته با توجه به اینکه باید سه چهارساعت توی صف بایستم فکر کنم که فیلمی از جشنواره امسال نبینم. شاید سال دیگه زودتر اقدام کنم و بلیطم را آنلاین بگیرم

سعید

شنبه صبح با رادیو سی بی سی

امروز برعکس شنبه های گذشته، وقتی رادیو را روشن کردم تا به برنامه "پارلمان در هفته ای که گذشت" گوش بدم متوجه شدم که بی هیچ دلیل خاصی برنامه را با یک استند آپ کمدی جایگزین کرده اند!! البته من بدم نیامد چرا که به جای اخبار احمقانه سیاسی، اول صبحی کلی خندیدم. یکی از چیزهایی که یکی از کمدین ها مطرح کرد و جالب بود این بود که چطور یک موضع منفی را به مثبت تبدیل کنیم؟
گفت اینکه نخست وزیر کانادا به رئیس جمهور آمریکا زنگ زده و گفته که: ببین ما توی جنگ عراق شرکت نمی کنیم خیلی بده!! چون بوش کلی زحمت کشیده تا یک همچی جنگی راه انداخته!! گفت: من اگر جای ایشان بودم می گفتم: ببین جانم! ما دلمون می خواد که در جنگ عراق شرکت کنیم اما به دلیل گندی که در افغانستان زده ایم نمی توانیم کمکتون کنیم اما در عوض امیدواریم که در جنگ با ایران از خجالتتون در بیاییم
اگرچه خیلی از داستانهای جدی امروز همان جوکهای دیروزی هستند اما من امیدوارم که این یکی در حد جوک برای همیشه باقی بماند

سعید

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

لذت فروشنده بودن در ینگه دنیا

چهارشنبه: ششم سپتامبر
ساعت: ده صبح
تصمیم گرفته ام که هر روزی که فرصت کنم درباره تجربه روزانه ام با مشتری های کج و کوله – ببخشید! اصطلاحی مودبانه تر و بی معنی تر پیدا نکردم – بنویسم. شاید برای شما هم جالب باشد. خصوصا آن دسته ای که اصلا با مشتری سر و کار ندارند
ساعت: یازده و بیست دقیقه
خانمی ایرانی آمد که کفش طبی را که از دفتر مرکزی شرکتمان سفارش داده بودند را بگیرد. قیمت کفش 255 دلار بود که با بیست درصد تخفیف آخر فصل میشد 204 دلار و بعد از اضافه کردن مالیات باید 232 دلار میداد. شروع کرد به بحث کردن که اولا قیمت این کفش در مغازه دیگه ای 155 دلاره و یک رسید هم به من نشان داد که اصلا هیچ اشاره ای به مدل کفش و غیره نمی کرد. دوما چرا بیست درصد تخفیف؟ ادعا می کرد که دفتر مرکزی بهش قول چهل درصد داده است. نگاهش کردم و گفتم: خانم محترم! – توی دلم بلا نسبت! – قیمتش اینه و من هم نمی تونم تغییری در آن بدهم و نمی دونم چطور بهش یک همچی قولی داده اند!!!! فکر می کنید چی شد؟ هیچی 232 دلار شمرد و گذاشت روی میز و رفت. حالا شما باشید چی فکر می کنید؟ با آنکه قیمت 155 دلاری از یک فروشگاه دیگه داره و از دفتر مرکزی ما هم قول چهل درصد تخفیف گرفته هنوز هم کفش را به قیمت 255 دلار و با تخفیف بیست درصدی از من میخره!! یک جای این معادله اشکال داره که به عقل من نمی رسه

پنجشنبه هفتم سپتامبر
ساعت یازده و نیم
امروزهم اولین کسی که سر ساعت نه آمد داخل مغازه آقای "آیر" بود که شاکی بود "مهدی" نرفته که اسکوترش را درست کنه! با خودم گفتم که اینهم از امروز! به نوعی ...ده شد توش! هنوز جمله را در ذهنم تمام نکرده بودم که تلفن زنگ زد! خانمی پیر – اقلا سیصد و پنجاه ساله – پشت خط پرسید که آیا دستکش مخصوص آرتروز داریم. گفتم بله. گفت یک جفت بفرست مرکز خرید "ایتن". بهش گفتم که ما مغازه ای در این مرکز خرید نداریم! شروع کرد به داد و هوار که منظورت چیه؟ - در کانادا معتقدند که هرچی دهانت گشادتر باشه بهتر به نتیجه می رسی حالا می خواد حق با تو باشه یا نباشه – توضیح دادم که یعنی فروشگاهی در "ایتن سنتر" نداریم!! هوار زد که من یک فلایر از شما دارم! گفتم روی فلایر چی نوشته؟ گفت "شاپرز"!! گفتم خوب ساده است ما "شاپرز" نیستیم ما "سیمز" هستیم. متوجه نشد یعنی چی!!! بهش گفتم که یعنی این فروشگاهی که ایشان از من می خواد جنس را بفرستم آنجا، رقیب ماست و من نمی توانم از ایشان بخواهم که برای من جنس بفروشند!! بازهم متوجه نشد! شروع کرد به زبان اسپانیایی یه چیزایی گفتن که من فکر کنم فحش یا یه چیزی توی این مایه ها بود. دگمه انتظار را فشار دادم و باقیش را نشنیدم. ده دقیقه بعد زنگ زد و دوباره از اول شروع کرد و من با حوصله دوباره رفتم و رفتم تا رسیدم به بخش اسپانیایی داستان و دوباره گذاشتمش روی حالت انتظار. ده دقیقه بعد برای سومین بار زنگ زد. گفت شما از این چیزا دارید؟ گفتم نه! گفت چطوری می دونی من چی می خوام من که نگفتم چی می خوام؟ گفتم این دفعه سومی است که زنگ می زنی فکر می کنی اگر دوباره و دوباره زنگ بزنی من نظرم را عوض می کنم و یک فروشگاه در "ایتن" برات باز میکنم؟ منتظر جواب نشدم و قطع کردم. فورا زنگ زد! فکر کنم از این مردم آزاری لذت می برد! دوباره از اول شروع کرد و من دوباره توضیح دادم اما متوجه نمی شد. دوباره از استراتژی دگمه انتظار استفاده کردم. شاید باور نکنید اما ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد. اما اینبار مودبانه پرسید که آدرستون را بدید می خوام بیام! آدرس را دادم!! خدا به داد برسه

بدون شک این خانمه شامل حال این اصطلاح میشه
God was creating human and announced: “Brain” and some people heard “Train” and they missed it

سعید

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

هفته پاسداشت هنر

این روزها بازار فیلم و سینما در تورنتو داغ داغ است. ما هم اگر خداوند متعال لطف کنند و امام رضا بطلبه انشاء الله میریم یکی دوتا فیلم میبینیم. البته اگر بلیط گیرمون بیاد. امسال از ایران طبق معمول جعفر پناهی فیلم داره که ما دیدیمش پس این یکی از لیست ما خارجه. دوستان اهل بخیه اگریک نگاهی به لیست فیلمها بیندازند و ما را راهنمایی کنند ممنون میشیم. ضمنا این شنبه داریم میریم یک تئاتر ببینیم. البته بلیطشو یکی از مشتری هام بهم داده چون دوتاش در مجموع دویست و بیست دلار آب خورده و خداییش ما از این پولا خرج نمی کنیم یعنی نه اینکه خسیس باشیم، پولشو نداریم اما اگر مفت باشه بدمون نمیاد یک سرکی بکشیم ببینیم چه خبره
سعید

CIMS Home Health Care*

صبح در فروشگاه را که باز می کنم خانم پیری کاغذ آزمایشش را نشانم میده و آدرس آزمایشگاه را می پرسد. راهنماییش میکنم و بر می گردم پشت کامپیوترم که آقای آیر با کت و شلوار معروفش که منو یاد اورکت های اول انقلاب می اندازه – البته از لحاظ چرکی و نه مدل – وارد می شود. علیرغم بوی بدی که میده آدم خیلی مودبی است و میگه که اسکوترش دوباره خراب شده. با آنکه بهش میگم که آدرس و تلفنش را دارم بازهم اصرار میکنه که یادداشت کنم. منم بحث نمی کنم و در حالی که سعی میکنم نفسم را حبس کنم سریعا می نویسم شماره هزار و چهارصد و چهل و هفت خیابان کینگ غربی آپارتمان صد و دوازده. بعد از رفتنش یاد آقا مهدی می افتم. بیچاره دفعه پیش که رفته بود برای تعمیر حالش بهم خورده بود. نمی دونم چطوری بهش بگم که آقای آیر دوباره احتیاج به سرویس داره؟!؟!؟ رفتم در را باز کردم که یک کم هوای تازه بیاد تو. درست در همین موقع جوانی حدودا بیست و هفت هشت ساله با واکر وارد فروشگاه شد. دنبال ویلچر می گرده چرا که ام اس داره و میگه که سرعت پیشرفت بیماریش بالاست و سعی می کنه که تا سر پاست تحقیقاتش را بکنه. کمکش می کنم. تلفن سر و صداش بلند میشه. پرستار آقا و خانم هافمن است. برعکس بسیاری از این پرستارهای خصوصی که می شناسم خیلی منطقی و مودب و مهربان است. سفارش پوشک بزرگسالان می دهد. درست مثل همیشه یک کارتن از نوعی که برای مصرف روز است و یک کارتن برای مدلی که قدرت جذب بیشتری داره و برای شب استفاده میشه. خواهش میکنه که اگر میشه یک بسته را اقلا امروز تحویل بدم. بهش میگم که رانندمون فردا میاد اما سعی میکنم که یک بسته مخصوص مصرف شب را بهش برسونم. وقت ناهاری میرم به خانه سالمندانی که خانم و آقای هافمن آنجا هستند. نزدیک مغازه است و یکی از آن گران قیمت ها!! جلوی در میگم که بسته ای برای اتاق چهارصد و یازده دارم و میرم سمت آسانسور. در آسانسور باز میشه و خانمی که داخل آسانسوره پیاده نمیشه و من هم سوال نمی کنم. همینکه راه می افتیم می پرسه که بالا میریم یا پایین میگم بالا چطور مگه؟ میگه که من می خواستم برم پایین. میگم حالا دیگه دیره و موقع پیاده شدن دگمه همکف را میزنم. بسته را به استر – پرستار هافمن ها – می دهم و سراغ آقای هافمن را میگیرم. آخه هفته پیش وقتی که رفتیم تخت بیمارستانی براش ببریم، توی توالت حالش بهم خورد و بیهوش افتاد و من مجبور شدم که به پرستارش کمک کنم تا که پرستار کمکی بیاد. بر میگردم و در آسانسور که باز میشود، در کمال ناباوری خانمی را که موقع بالا آمدن دیده بودم دوباره میبینم. هنوز نتونسته بود خودشو به طبقه همکف برسونه. کمکش میکنم که بره سالن غذاخوری و میزنم بیرون. نفسی عمیق در هوای تازه پاییزی می کشم و قدم زنان بر میگردم مغازه. سالادی درست می کنم و تازه شروع کرده ام به خوردن که آقا مهدی سر و کله اش پیدا میشه. بهش میگم که آقای آیر التماس دعا داره! میگه آیر دیگه کیه؟ آدرسشو که میدم میگه آها!! همونی که همیشه بوی گه میده؟ به غذام اشاره میکنم! میگه شرمنده و میره! و من اشتهامو از دست داده ام اما گرسنه ام و باید یه چیزی بخورم. بر میگردم سر کار. نوبت همکارمه که بره غذا بخوره. همینکه میره آقای ربلو میاد تو که جوراب واریسی که براش سفارش داده بودم را بگیره. به نظرم نوع حرف زدنش یک کمی مشکوکه. ازم میپرسه که آیا جورابی داریم برای کسی که مشکل واریس ندارد اما در زمان پرواز طولانی بتواند آن را بپوشد تا پاهایش ورم نکند؟ میگم آره داریم و میره رفیقشو صدا میکنه که یک جفت بخره. بعد هم وقتی متوجه میشوند که من ایرانی هستم کلی صحبت از این طرف و آنطرف میکنند و میروند. از نوع نگاه هایشان به هم و تکمیل صحبتهای همدیگه به وضوح میبینم که بیشتر از دوتا دوست هستند یعنی زوج اند و نه رفیق! تعجب نمی کنم! آخه تورنتو و مخصوصا منطقه ای که من در آن کار میکنم پر است از از این نوع آدمها! و به نوعی دیدنشون برام عادی شده. هنوز از در نرفته اند بیرون که یکی دوتا مشتری نرمال از در می آیند تو و خریدی می کنند و می روند. فرصتی برای ما که نفسی بکشیم!! تلفن صداش بلند میشود و اینبار آقای کلیفورد است. سوالی که با جوابش می تونست حداکثر سه دقیقه طول بکشد را به یک گفتگوی بیست دقیقه ای کش میدهد. تنهاست و گوش مفت پیدا کرده است. من بنا به موقعیتم به عنوان فروشنده مجبورم با احترام تمام به تمام شرو ورهایی که میگه گوش بدم و در آخر ازم اسمم را می پرسه میگم سعید، میگه که اهل پاکستانی؟ میگم ایرانی ام و شروع میکنه از با ادب بودن و فلان و بهمان بودن ایرانی ها صحبت کردن. من که دیگه حوصله ام سر رفته مودبانه صحبتش را قطع میکنم و مکالمه تمام میشود. الباقی روز هم به خوبی و خوشی می گذره! یک چندتایی پیرزن و پیرمرد دیگه می آیند و بدون آنکه چیزی بخرند میروند. یکی از مشکلات عمده شان قیمت است. خیلی هاشان هنوز تو حال و هوای چهل پنجاه سال پیش زندگی می کنند و با قیمتهای صد دلاری و دویست دلاری مشکل دارند. خوب چه میشه کرد اینهم یک جورشه دیگه. یعنی مشتری های هفتاد هشتاد سال به بالا که گاهی زنگ میزنند و اما یادشان میرود برای چه زنگ زده اند و قطع میکنند و دوباره بعد از ده دقیقه زنگ میزنند. به هرحال چاره ای نیست جز تحمل برای درآوردن یک لقمه نان

پی نوشت: این داستان نیست بلکه شرح یک روز کاملا روتین در محل کارم است. تمام آنچه نوشته ام بدون اغراق امروز برام اتفاق افتاد

سعید