چهارشنبه: ششم سپتامبر
ساعت: ده صبح
تصمیم گرفته ام که هر روزی که فرصت کنم درباره تجربه روزانه ام با مشتری های کج و کوله – ببخشید! اصطلاحی مودبانه تر و بی معنی تر پیدا نکردم – بنویسم. شاید برای شما هم جالب باشد. خصوصا آن دسته ای که اصلا با مشتری سر و کار ندارند
ساعت: یازده و بیست دقیقه
خانمی ایرانی آمد که کفش طبی را که از دفتر مرکزی شرکتمان سفارش داده بودند را بگیرد. قیمت کفش 255 دلار بود که با بیست درصد تخفیف آخر فصل میشد 204 دلار و بعد از اضافه کردن مالیات باید 232 دلار میداد. شروع کرد به بحث کردن که اولا قیمت این کفش در مغازه دیگه ای 155 دلاره و یک رسید هم به من نشان داد که اصلا هیچ اشاره ای به مدل کفش و غیره نمی کرد. دوما چرا بیست درصد تخفیف؟ ادعا می کرد که دفتر مرکزی بهش قول چهل درصد داده است. نگاهش کردم و گفتم: خانم محترم! – توی دلم بلا نسبت! – قیمتش اینه و من هم نمی تونم تغییری در آن بدهم و نمی دونم چطور بهش یک همچی قولی داده اند!!!! فکر می کنید چی شد؟ هیچی 232 دلار شمرد و گذاشت روی میز و رفت. حالا شما باشید چی فکر می کنید؟ با آنکه قیمت 155 دلاری از یک فروشگاه دیگه داره و از دفتر مرکزی ما هم قول چهل درصد تخفیف گرفته هنوز هم کفش را به قیمت 255 دلار و با تخفیف بیست درصدی از من میخره!! یک جای این معادله اشکال داره که به عقل من نمی رسه
پنجشنبه هفتم سپتامبر
ساعت یازده و نیم
امروزهم اولین کسی که سر ساعت نه آمد داخل مغازه آقای "آیر" بود که شاکی بود "مهدی" نرفته که اسکوترش را درست کنه! با خودم گفتم که اینهم از امروز! به نوعی ...ده شد توش! هنوز جمله را در ذهنم تمام نکرده بودم که تلفن زنگ زد! خانمی پیر – اقلا سیصد و پنجاه ساله – پشت خط پرسید که آیا دستکش مخصوص آرتروز داریم. گفتم بله. گفت یک جفت بفرست مرکز خرید "ایتن". بهش گفتم که ما مغازه ای در این مرکز خرید نداریم! شروع کرد به داد و هوار که منظورت چیه؟ - در کانادا معتقدند که هرچی دهانت گشادتر باشه بهتر به نتیجه می رسی حالا می خواد حق با تو باشه یا نباشه – توضیح دادم که یعنی فروشگاهی در "ایتن سنتر" نداریم!! هوار زد که من یک فلایر از شما دارم! گفتم روی فلایر چی نوشته؟ گفت "شاپرز"!! گفتم خوب ساده است ما "شاپرز" نیستیم ما "سیمز" هستیم. متوجه نشد یعنی چی!!! بهش گفتم که یعنی این فروشگاهی که ایشان از من می خواد جنس را بفرستم آنجا، رقیب ماست و من نمی توانم از ایشان بخواهم که برای من جنس بفروشند!! بازهم متوجه نشد! شروع کرد به زبان اسپانیایی یه چیزایی گفتن که من فکر کنم فحش یا یه چیزی توی این مایه ها بود. دگمه انتظار را فشار دادم و باقیش را نشنیدم. ده دقیقه بعد زنگ زد و دوباره از اول شروع کرد و من با حوصله دوباره رفتم و رفتم تا رسیدم به بخش اسپانیایی داستان و دوباره گذاشتمش روی حالت انتظار. ده دقیقه بعد برای سومین بار زنگ زد. گفت شما از این چیزا دارید؟ گفتم نه! گفت چطوری می دونی من چی می خوام من که نگفتم چی می خوام؟ گفتم این دفعه سومی است که زنگ می زنی فکر می کنی اگر دوباره و دوباره زنگ بزنی من نظرم را عوض می کنم و یک فروشگاه در "ایتن" برات باز میکنم؟ منتظر جواب نشدم و قطع کردم. فورا زنگ زد! فکر کنم از این مردم آزاری لذت می برد! دوباره از اول شروع کرد و من دوباره توضیح دادم اما متوجه نمی شد. دوباره از استراتژی دگمه انتظار استفاده کردم. شاید باور نکنید اما ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد. اما اینبار مودبانه پرسید که آدرستون را بدید می خوام بیام! آدرس را دادم!! خدا به داد برسه
بدون شک این خانمه شامل حال این اصطلاح میشه
God was creating human and announced: “Brain” and some people heard “Train” and they missed it
سعید
ساعت: ده صبح
تصمیم گرفته ام که هر روزی که فرصت کنم درباره تجربه روزانه ام با مشتری های کج و کوله – ببخشید! اصطلاحی مودبانه تر و بی معنی تر پیدا نکردم – بنویسم. شاید برای شما هم جالب باشد. خصوصا آن دسته ای که اصلا با مشتری سر و کار ندارند
ساعت: یازده و بیست دقیقه
خانمی ایرانی آمد که کفش طبی را که از دفتر مرکزی شرکتمان سفارش داده بودند را بگیرد. قیمت کفش 255 دلار بود که با بیست درصد تخفیف آخر فصل میشد 204 دلار و بعد از اضافه کردن مالیات باید 232 دلار میداد. شروع کرد به بحث کردن که اولا قیمت این کفش در مغازه دیگه ای 155 دلاره و یک رسید هم به من نشان داد که اصلا هیچ اشاره ای به مدل کفش و غیره نمی کرد. دوما چرا بیست درصد تخفیف؟ ادعا می کرد که دفتر مرکزی بهش قول چهل درصد داده است. نگاهش کردم و گفتم: خانم محترم! – توی دلم بلا نسبت! – قیمتش اینه و من هم نمی تونم تغییری در آن بدهم و نمی دونم چطور بهش یک همچی قولی داده اند!!!! فکر می کنید چی شد؟ هیچی 232 دلار شمرد و گذاشت روی میز و رفت. حالا شما باشید چی فکر می کنید؟ با آنکه قیمت 155 دلاری از یک فروشگاه دیگه داره و از دفتر مرکزی ما هم قول چهل درصد تخفیف گرفته هنوز هم کفش را به قیمت 255 دلار و با تخفیف بیست درصدی از من میخره!! یک جای این معادله اشکال داره که به عقل من نمی رسه
پنجشنبه هفتم سپتامبر
ساعت یازده و نیم
امروزهم اولین کسی که سر ساعت نه آمد داخل مغازه آقای "آیر" بود که شاکی بود "مهدی" نرفته که اسکوترش را درست کنه! با خودم گفتم که اینهم از امروز! به نوعی ...ده شد توش! هنوز جمله را در ذهنم تمام نکرده بودم که تلفن زنگ زد! خانمی پیر – اقلا سیصد و پنجاه ساله – پشت خط پرسید که آیا دستکش مخصوص آرتروز داریم. گفتم بله. گفت یک جفت بفرست مرکز خرید "ایتن". بهش گفتم که ما مغازه ای در این مرکز خرید نداریم! شروع کرد به داد و هوار که منظورت چیه؟ - در کانادا معتقدند که هرچی دهانت گشادتر باشه بهتر به نتیجه می رسی حالا می خواد حق با تو باشه یا نباشه – توضیح دادم که یعنی فروشگاهی در "ایتن سنتر" نداریم!! هوار زد که من یک فلایر از شما دارم! گفتم روی فلایر چی نوشته؟ گفت "شاپرز"!! گفتم خوب ساده است ما "شاپرز" نیستیم ما "سیمز" هستیم. متوجه نشد یعنی چی!!! بهش گفتم که یعنی این فروشگاهی که ایشان از من می خواد جنس را بفرستم آنجا، رقیب ماست و من نمی توانم از ایشان بخواهم که برای من جنس بفروشند!! بازهم متوجه نشد! شروع کرد به زبان اسپانیایی یه چیزایی گفتن که من فکر کنم فحش یا یه چیزی توی این مایه ها بود. دگمه انتظار را فشار دادم و باقیش را نشنیدم. ده دقیقه بعد زنگ زد و دوباره از اول شروع کرد و من با حوصله دوباره رفتم و رفتم تا رسیدم به بخش اسپانیایی داستان و دوباره گذاشتمش روی حالت انتظار. ده دقیقه بعد برای سومین بار زنگ زد. گفت شما از این چیزا دارید؟ گفتم نه! گفت چطوری می دونی من چی می خوام من که نگفتم چی می خوام؟ گفتم این دفعه سومی است که زنگ می زنی فکر می کنی اگر دوباره و دوباره زنگ بزنی من نظرم را عوض می کنم و یک فروشگاه در "ایتن" برات باز میکنم؟ منتظر جواب نشدم و قطع کردم. فورا زنگ زد! فکر کنم از این مردم آزاری لذت می برد! دوباره از اول شروع کرد و من دوباره توضیح دادم اما متوجه نمی شد. دوباره از استراتژی دگمه انتظار استفاده کردم. شاید باور نکنید اما ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد. اما اینبار مودبانه پرسید که آدرستون را بدید می خوام بیام! آدرس را دادم!! خدا به داد برسه
بدون شک این خانمه شامل حال این اصطلاح میشه
God was creating human and announced: “Brain” and some people heard “Train” and they missed it
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر