کل نماهای صفحه

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

روز اول مدرسه

باورش برای خودم هم مشکل است: امروز پارسا رسما مدرسه را شروع کرد!! انگار همین دیروز بود که در دمای بیست و هفت هشت درجه زیر صفر رفتیم بیمارستان تا از یک خانواده دونفره رسما بشیم سه نفره. از آن تاریخ سه سال و نه ماه می گذرد. همه بهم گفتند که از لحظه لحظه و روز روز بودن با کودکت لذت ببر چرا که چشم بهم می گذاری و می بینی که زمان گذشته و بزرگ شده و فاصله تان بیشتر و بیشتر شده است. پارسا هنوز چهار سال هم ندارد اما چون متولد ماه دسامبر است باید امسال برود کودکستان. رفیقش "نیک آریا" با آنکه فقط حدود یک ماه از پارسا کوچکتر است اما چون ژانویه به دنیا آمده سال دیگه میره مدرسه
امروز صبح یک کم سخت بیدار شد و ده دقیقه به هشت رسیدیم مدرسه اش که حدود دو دقیقه با ماشین از خانه مان فاصله دارد. سمت شرقی که ورودی کودکستان است پر بود از جقله پقله هایی که با مادر و پدرهاشون آمده بودند. نفری یک کوله پشتی روی شانه هایشان داشتند. سه تا معلم دم در ایستاده بودند و اسم بچه ها را می پرسیدند و بعد هم دستشان را می گرفتند و می بردند توی صف. پارسا نرفت و پشت مامانش قایم شد. وقتی بهش گفتیم باید بره شروع کرد به لرزیدن که معلمش فکر کرد سردش است. بالاخره با اصرار معلم دستش را داد بهش و رفت در صف کنار دو سه تا دختر کوچولو ایستاد. ساکت، پشت به آفتاب ایستاده بود و به دخترها که هنوز نیامده با هم رفیق شده بودند و یک ضرب حرف می زدند نگاه می کرد. نوبت به رفتن به کلاس که شد خیلی خنده دار بود چون صف حرکت کرد اما پارسا که پشتش به صف بود متوجه نشد و حرکت نکرد. دختری که کنارش ایستده بود بهش گفت برو! اما پارسا بازهم تکان نخورد. دخترک پارسا را کنار زد و رفت. تازه اینجا بود که پارسا چرخید و متوجه حرکت صف شد و رفت داخل. رفتیم داخل مدرسه که از پنجره داخل مدرسه یک نگاهی بیندازیم به پارسا دیدیم که به نظر راحته و داره دنبال ماشین می گرده که بازی کنه. در همین لحظه معلم کلاس کناری پارسا بچه ای را که گریه می کرد برد به دفتر مدرسه و پشت سرش یک پسر تپل مپل از پشت سر معلم آمد بیرون و راهش را کشید و رفت طرف در خروجی. هیچکس توی راهرو نبود بنابراین من و ساناز دنبالش راه افتادیم که ببینیم کجا میره. دم در خروجی که رسید در را هم باز کرد که معلمش هراسان رسید و ازش پرسید که کجا میره؟ شروع کرد به گریه که مامانم را می خوام. معلم بیچاره با دو فینگیلی گریان برگشت به کلاس و ما هم برگشتیم خانه که بریم سر کار. ساناز تا نه و نیم شب سر کار و من تا هفت سر کارم. پرستار پارسا ساعت نه و نیم یک سری بهش زده بود و ساعت ده و نیم هم از مدرسه بردش خانه اش تا هفت و نیم شب که من برم برش دارم. ظاهرا مشکلی نداشته و بازی کرده. معلمش گفته که اصلا یک کلمه هم حرف نزده که تعجبی نداره چرا که خیلی خجالتی است و زمان میبرد تا با کسی اخت بشه و حرف بزنه

سعید

هیچ نظری موجود نیست: