شاعری شیرین سخن گفته است که: عیب "می" جمله بگفتی هنرش نیز بگو
حالا نه اینکه ما اینجا بخواهیم اندر محاسن "می" ناب و شراب شیراز و غیره بحث کنیم* که به قول مادربزرگ قلی: ننه قلی! این یه ضرب المثله. منظورم این بود که اینهمه از مشتری های کج و کوله نوشتم یک کم هم از درست و حسابی هاش بگم بد نیست. آنهایی که یک جورایی اون کج و کوله ها را برای ما قابل تحمل می کنند. بعد از آنکه یکی از مشتری های خیلی خوبم که دکتر کایروپراکتور بوده و الان به خاطر آنکه ام اس گرفته مجبور به استفاده از اسکوتر است برام دو تا بلیط تئاتر موزیکالی که قبلا به آن اشاره کردم را گرفت دیروز یک آقایی آمد توی فروشگاه و سلام و علیک کرد. گفت من را یادت میاد؟ گفتم آره. قبلا برای مادرش که آمده بود ببیندش یک ویلچر اجاره کرده بود و دو سه ماه پیش هم آمد و گفت که می خواد یک کار تحقیقاتی بکنه و احتیاج به یک نفر داره که یک سری اطلاعات درباره ویلچر ازش بگیره. گفتم که مشکلی نیست و بهش گفتم که چه ساعتی بیاد که کمترین ترافیک را داریم. آمد و یک گفتگوی نیم ساعته داشتیم که هر از گاهی با آمدن مشتری قطع شد اما از آنجایی که من اولویتم فروشگاه است و نه کار تحقیقاتی ایشان، هر بار با صبر منتظر شد. بالاخره مصاحبه اش تمام شد و رفت. دیروز آمده بود که بگوید با کمک اطلاعاتی که از من گرفته توانسته است که مصاحبه کاری اش را با موفقیت پشت سر بگذارد و کار خوبی بگیرد. آمده بود که تشکر کنه و یک کارت خرید از کتاب فروشی چپترز ایندیگو به عنوان تشکر بهم بده. برام جالب بود که هنوز آدمهایی هستند که متوجه می شوند که اگر کمکشان کردی وظیفه ات نبوده و ارزش آن را می فهمند
حالا نه اینکه ما اینجا بخواهیم اندر محاسن "می" ناب و شراب شیراز و غیره بحث کنیم* که به قول مادربزرگ قلی: ننه قلی! این یه ضرب المثله. منظورم این بود که اینهمه از مشتری های کج و کوله نوشتم یک کم هم از درست و حسابی هاش بگم بد نیست. آنهایی که یک جورایی اون کج و کوله ها را برای ما قابل تحمل می کنند. بعد از آنکه یکی از مشتری های خیلی خوبم که دکتر کایروپراکتور بوده و الان به خاطر آنکه ام اس گرفته مجبور به استفاده از اسکوتر است برام دو تا بلیط تئاتر موزیکالی که قبلا به آن اشاره کردم را گرفت دیروز یک آقایی آمد توی فروشگاه و سلام و علیک کرد. گفت من را یادت میاد؟ گفتم آره. قبلا برای مادرش که آمده بود ببیندش یک ویلچر اجاره کرده بود و دو سه ماه پیش هم آمد و گفت که می خواد یک کار تحقیقاتی بکنه و احتیاج به یک نفر داره که یک سری اطلاعات درباره ویلچر ازش بگیره. گفتم که مشکلی نیست و بهش گفتم که چه ساعتی بیاد که کمترین ترافیک را داریم. آمد و یک گفتگوی نیم ساعته داشتیم که هر از گاهی با آمدن مشتری قطع شد اما از آنجایی که من اولویتم فروشگاه است و نه کار تحقیقاتی ایشان، هر بار با صبر منتظر شد. بالاخره مصاحبه اش تمام شد و رفت. دیروز آمده بود که بگوید با کمک اطلاعاتی که از من گرفته توانسته است که مصاحبه کاری اش را با موفقیت پشت سر بگذارد و کار خوبی بگیرد. آمده بود که تشکر کنه و یک کارت خرید از کتاب فروشی چپترز ایندیگو به عنوان تشکر بهم بده. برام جالب بود که هنوز آدمهایی هستند که متوجه می شوند که اگر کمکشان کردی وظیفه ات نبوده و ارزش آن را می فهمند
اگر اطلاعاتی در این زمینه خواستید باید یک توک پا تشریف بیارید فستیوال شراب که هرساله در نیاگارا برگزار می شود *
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر