صبح در فروشگاه را که باز می کنم خانم پیری کاغذ آزمایشش را نشانم میده و آدرس آزمایشگاه را می پرسد. راهنماییش میکنم و بر می گردم پشت کامپیوترم که آقای آیر با کت و شلوار معروفش که منو یاد اورکت های اول انقلاب می اندازه – البته از لحاظ چرکی و نه مدل – وارد می شود. علیرغم بوی بدی که میده آدم خیلی مودبی است و میگه که اسکوترش دوباره خراب شده. با آنکه بهش میگم که آدرس و تلفنش را دارم بازهم اصرار میکنه که یادداشت کنم. منم بحث نمی کنم و در حالی که سعی میکنم نفسم را حبس کنم سریعا می نویسم شماره هزار و چهارصد و چهل و هفت خیابان کینگ غربی آپارتمان صد و دوازده. بعد از رفتنش یاد آقا مهدی می افتم. بیچاره دفعه پیش که رفته بود برای تعمیر حالش بهم خورده بود. نمی دونم چطوری بهش بگم که آقای آیر دوباره احتیاج به سرویس داره؟!؟!؟ رفتم در را باز کردم که یک کم هوای تازه بیاد تو. درست در همین موقع جوانی حدودا بیست و هفت هشت ساله با واکر وارد فروشگاه شد. دنبال ویلچر می گرده چرا که ام اس داره و میگه که سرعت پیشرفت بیماریش بالاست و سعی می کنه که تا سر پاست تحقیقاتش را بکنه. کمکش می کنم. تلفن سر و صداش بلند میشه. پرستار آقا و خانم هافمن است. برعکس بسیاری از این پرستارهای خصوصی که می شناسم خیلی منطقی و مودب و مهربان است. سفارش پوشک بزرگسالان می دهد. درست مثل همیشه یک کارتن از نوعی که برای مصرف روز است و یک کارتن برای مدلی که قدرت جذب بیشتری داره و برای شب استفاده میشه. خواهش میکنه که اگر میشه یک بسته را اقلا امروز تحویل بدم. بهش میگم که رانندمون فردا میاد اما سعی میکنم که یک بسته مخصوص مصرف شب را بهش برسونم. وقت ناهاری میرم به خانه سالمندانی که خانم و آقای هافمن آنجا هستند. نزدیک مغازه است و یکی از آن گران قیمت ها!! جلوی در میگم که بسته ای برای اتاق چهارصد و یازده دارم و میرم سمت آسانسور. در آسانسور باز میشه و خانمی که داخل آسانسوره پیاده نمیشه و من هم سوال نمی کنم. همینکه راه می افتیم می پرسه که بالا میریم یا پایین میگم بالا چطور مگه؟ میگه که من می خواستم برم پایین. میگم حالا دیگه دیره و موقع پیاده شدن دگمه همکف را میزنم. بسته را به استر – پرستار هافمن ها – می دهم و سراغ آقای هافمن را میگیرم. آخه هفته پیش وقتی که رفتیم تخت بیمارستانی براش ببریم، توی توالت حالش بهم خورد و بیهوش افتاد و من مجبور شدم که به پرستارش کمک کنم تا که پرستار کمکی بیاد. بر میگردم و در آسانسور که باز میشود، در کمال ناباوری خانمی را که موقع بالا آمدن دیده بودم دوباره میبینم. هنوز نتونسته بود خودشو به طبقه همکف برسونه. کمکش میکنم که بره سالن غذاخوری و میزنم بیرون. نفسی عمیق در هوای تازه پاییزی می کشم و قدم زنان بر میگردم مغازه. سالادی درست می کنم و تازه شروع کرده ام به خوردن که آقا مهدی سر و کله اش پیدا میشه. بهش میگم که آقای آیر التماس دعا داره! میگه آیر دیگه کیه؟ آدرسشو که میدم میگه آها!! همونی که همیشه بوی گه میده؟ به غذام اشاره میکنم! میگه شرمنده و میره! و من اشتهامو از دست داده ام اما گرسنه ام و باید یه چیزی بخورم. بر میگردم سر کار. نوبت همکارمه که بره غذا بخوره. همینکه میره آقای ربلو میاد تو که جوراب واریسی که براش سفارش داده بودم را بگیره. به نظرم نوع حرف زدنش یک کمی مشکوکه. ازم میپرسه که آیا جورابی داریم برای کسی که مشکل واریس ندارد اما در زمان پرواز طولانی بتواند آن را بپوشد تا پاهایش ورم نکند؟ میگم آره داریم و میره رفیقشو صدا میکنه که یک جفت بخره. بعد هم وقتی متوجه میشوند که من ایرانی هستم کلی صحبت از این طرف و آنطرف میکنند و میروند. از نوع نگاه هایشان به هم و تکمیل صحبتهای همدیگه به وضوح میبینم که بیشتر از دوتا دوست هستند یعنی زوج اند و نه رفیق! تعجب نمی کنم! آخه تورنتو و مخصوصا منطقه ای که من در آن کار میکنم پر است از از این نوع آدمها! و به نوعی دیدنشون برام عادی شده. هنوز از در نرفته اند بیرون که یکی دوتا مشتری نرمال از در می آیند تو و خریدی می کنند و می روند. فرصتی برای ما که نفسی بکشیم!! تلفن صداش بلند میشود و اینبار آقای کلیفورد است. سوالی که با جوابش می تونست حداکثر سه دقیقه طول بکشد را به یک گفتگوی بیست دقیقه ای کش میدهد. تنهاست و گوش مفت پیدا کرده است. من بنا به موقعیتم به عنوان فروشنده مجبورم با احترام تمام به تمام شرو ورهایی که میگه گوش بدم و در آخر ازم اسمم را می پرسه میگم سعید، میگه که اهل پاکستانی؟ میگم ایرانی ام و شروع میکنه از با ادب بودن و فلان و بهمان بودن ایرانی ها صحبت کردن. من که دیگه حوصله ام سر رفته مودبانه صحبتش را قطع میکنم و مکالمه تمام میشود. الباقی روز هم به خوبی و خوشی می گذره! یک چندتایی پیرزن و پیرمرد دیگه می آیند و بدون آنکه چیزی بخرند میروند. یکی از مشکلات عمده شان قیمت است. خیلی هاشان هنوز تو حال و هوای چهل پنجاه سال پیش زندگی می کنند و با قیمتهای صد دلاری و دویست دلاری مشکل دارند. خوب چه میشه کرد اینهم یک جورشه دیگه. یعنی مشتری های هفتاد هشتاد سال به بالا که گاهی زنگ میزنند و اما یادشان میرود برای چه زنگ زده اند و قطع میکنند و دوباره بعد از ده دقیقه زنگ میزنند. به هرحال چاره ای نیست جز تحمل برای درآوردن یک لقمه نان
پی نوشت: این داستان نیست بلکه شرح یک روز کاملا روتین در محل کارم است. تمام آنچه نوشته ام بدون اغراق امروز برام اتفاق افتاد
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر