کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

صبح اول صبح

الان که دارم این مطلب را می نویسم ساعت نه و نیم صبح است. یک صبح سرد پاییزی و هوا حدودا سه درجه بالای صفر است و حداکثر به هفت درجه خواهد رسید. کامپیوترم را روشن کردم که یکی دو خط درباره تجربه من و سانازبا پسر یکی از دوستانمون که هفده هجده روزاست که خانه ماست و تا آخر هفته هم که مادرش از ایران بر می گرده پیش ما خواهد بود بنویسم که ساناز زنگ زد. بهش گفتم که زنگ زدم که عید را به مامان تبریک بگم اما خانه نبود. میگه منم زنگ زدم و پیغام گذاشتم. خوب! می پرسم دیگه چه خبر؟ میگه نوه یکی از دوستامون که هشت نه ساله بوده دیشب توی خواب مرده. با آنکه اصلا ندیدمش اما ته دلم خالی میشه. سعی می کنم خونسرد باقی بمانم. میگم قبلا شنیده بودم که یک نوع مرگ ناگهانی بین کودکان معموله که الان یادم نیست بهش چیچی می گویند اما تا جایی که من یادم هست بین کودکان تازه به دنیا آمده تا حداکثر یک یا دو ساله شایع است. یادم هست که پارسال که درباره اش شنیدم تا مدتها شبها ناخودآگاه بیدار می شدم و می رفتم ببینم که پارسا نفس می کشه یا نه؟ می دونم که احمقانه است اما یک حس غریبی باعث شده بود که تا یکی دو ماه اینطوری باشم. البته به ساناز نگفتم که به همان یک ذره عقلی هم که باور داره من دارم شک بکنه اما آن حس غریب محافظت یا هر اسمی که می خواهید بهش بدهید کم و بیش با من بود تا این داستان از ذهنم رفت. تلفن را که قطع کردم با خودم فکر کردم که چقدر در برابر طبیعت ضعیف هستیم اما در عین حال مغرور از توانایی هایمان
به هر حال الان که حالشو ندارم بعدا درباره تجربه سه هفته ای با این پسر بچه دوازده ساله حساس و داستان سرا می نویسم. تجربه جالبی بود که هنوز ادامه داره. هر روز یک داستان جدید که نشانگر ذهن خلاق و فعال او دارد

سعید

هیچ نظری موجود نیست: