ساعت هفت و ربع صبح است. هوا عالی است. تصمیم می گیرم تا سر خیابان بی ویو* را پیاده بروم. اتوبوس سر ساعت می آید و حدود هشت و پنج دقیقه می رسم به تورنتو. ایستگاه فینچ مملو است از آدمهایی که به هم تنه می زنند تا یک صندلی خالی پیدا کنند و باقی سفرشان را به سمت داون تاون دور از تنه زدن های بیشمار مسافران دیگر به موسیقی گوش داده یا روزنامه شان را بخوانند و یا مثل آدمهای مونگول سعی کنند که چشمشان به هم نیفتد و خیره به تبلیغات، آرام و بیصدا بنشینند. یک صندلی خالی کنار در خروجی پیدا می کنم و می نشینم. روزنامه ام را می خوانم. ایستگاه بعدی نورث یورک سنتر است. عده ای سوار می شوند و من هنوز روزنامه می خوانم. به ایستگاه شپرد که می رسیم آنقدر مسافر هست که عده ای حتی بیرون می مانند. من هنوز غرق در روزنامه ام هستم. هنوز درست و حسابی ایستگاه را رد نکرده ایم که اعلام می کنند که به دلیل اشکال فنی در ایستگاه یورک میلز همه باید پیاده شویم. همه مثل بچه های حرف گوش کن پیاده می شویم. به جمعیت که نگاه می کنم و یاد جمعیت ایستگاه شپرد که می افتم تصمیم می گیرم که یک ایستگاه برگردم عقب! به ساعتم نگاه می کنم، هنوز وقت دارم. برمی گردم ایستگاه شپرد. قطار که می آید خودم را جا می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا جا به جا شوم. ناگهان جوانی که کنارم ایستاده است توجهم را جلب می کند. حدودا بیست و سه چهار ساله است. ریش اصلاح کرده مرتبی دارد. کمی ناراحت به نظر می آید – شاید هم من اینطور به نظرم می آید – بدون دلیل نظرم را جلب می کند. کوله پشتی بزرگی بر دوشش دارد. قطار که شروع به حرکت می کند او هم شروع می کند به قرآن خواندن. از حفظ می خواند. صدای خوبی هم دارد. کمی صدایش بلند می شود. دو سه نفری که پهلوی من ایستاده اند سرشان را بلند می کنند. نگاهی به او می اندازند و دوباره مشغول کتاب و روزنامه شان می شوند. یکدفعه یاد مطلبی که درباره تجربه خانمی در متروی لندن بعد از بمب گذاری ها خواندم می افتم. تسلط خوب به قرآن دارد. تا به ایستگاه یورک میلز برسیم دو سه بار بر می گردد و پشت سرش را با نگرانی نگاه می کند. نمی توانم روی متنم تمرکز کنم. تصمیم می گیرم تا در ایستگاه یورک میلز بزنم بیرون. ایده ای که یک کمی به نظرم خنده دار می آید. آنقدر شلوغ است که نمی توانم بزنم بیرون! همینکه از ایستگاه خارج می شویم دوباره می ترسم. یک لحظه به خودم میگم شاید یکی از همون دسته ای است که چند ماه پیش دستگیر شدند و اعتراف کردند که می خواستند به چند مرکز دولتی و مترو در تورنتو حمله کنند. سعی می کنم به خودم آرامش بدهم. با خودم فکر می کنم که منم دارم می شم مثل کانادایی ها. یک بعدی و همه را سیاه و سفید می بینم. به ساعتم نگاه می کنم هنوز وقت دارم پس جدی جدی تصمیم می گیرم که ایستگاه بعدی که ایستگاه لورنس است پیاده شوم. تصویر ساناز و پارسا میاد توی ذهنم. به خودم میگم اگر این بابا خودشو منفجر کنه حتی تکه ای هم از من باقی نمی مونه که یک گوشه ای خاکش کنند. صدای قرآن خواندنش بلندتر می شود و عرق سردی به تن من می نشیند. در باز می شود سر جایم میخکوب شده ام. حتی نمی توانم پیاده شوم. می بینم که ایستگاه لورنس را بدون آنکه متوجه شوم رد کرده ام و الان در ایستگاه اگلینتون هستم. فقط یک ایستگاه دیگه مانده. با صدای نسبتا بلند همچنان قرآن می خواند. همه به نظر آرام می آیند. شاید فکر می کنند که دارد آوازی را زمزمه می کند. اگر چه هیچکس متوجه تشویش من نشده است از خودم خجالت می کشم. با صدای دینگ به خودم می آیم. در باز شده است. از در می زنم بیرون و نفس راحتی می کشم. اولین چیزی که به نظرم می رسد این است که تا حالا نمی دانستم که اینقدر از مرگ می ترسم. ساعت هشت و چهل دقیقه است و سی دقیقه گذشته مثل یک عمر گذشت
*Bayview
سعید
*Bayview
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر