کل نماهای صفحه

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۵

خانم هدایتی

از در که میاد تو لبخندش را به یاد میارم. میگه سلام سعید آقا. سلام می کنم. میگه خدا خدا می کردم باشید. می دونم که نمی تونه انگلیسی صحبت کنه و می خواد که من کمکش کنم تا از همکارم سوالهاشو بپرسه. به علت سرطان مجبور شده اند که سینه هاشو بردارند و از همکارم پروتز می خواد. هر دوسال یکبار می تونه از دولت بخشی از هزینه اش را بگیره و بهم میگه که الان وقتشه که اقدام کنه. کمکش می کنم با همکارم که خانم است و این جور کیس ها را انجام می دهد صحبت کنه و سفارش بده. کارش که تمام می شه میگه دوستانش بهش می گویند که چرا حتی بخشی از هزینه را می دهد. آنها هیچ پولی بابت این جور چیزها و یا حتی دارو و دندان پزشکی نمی دهند. می دونم که فقط حقوق بازنشستگی می گیره که مقدارش زیاد نیست. بهش می گم که راه داره اما غیر قانونی است و باید تقاضای کمک دولتی بکنه و از این داستان ها. لبخندی میزنه و میگه من حاضرم همیشه نون و پنیر بخورم و پول این جور چیزها را خودم بدهم اما از این کارها نکنم. لبخندش پایان ناپذیر است. میگه بیست و هشت سال است که از ایران زده بیرون و همه خانواده اش اینجا هستند. میگه تازگی ها یکی از نوه های خواهرش دانشگاه اصفهان قبول شده اما راهش نداده اند. میگم قبول شده و راهش نمی دهند!! چرا؟ با همون لبخند زیبایی که داره میگه آخه ما بهایی هستیم. میگم آها! حالا متوجه شدم!؟!؟!؟ عجله داره که بره. خدانگهداری می گویم و میگم که جمعه که میاد سفارشش را بگیره بیشتر صحبت می کنیم. تصویر روزنامه کیهان و اطلاعات و ... میاد توی ذهنم با آن آگهی هایی که اینطور شروع می شد: اینجانب ---- معتقد به فرقه ضاله بهایی و الی آخر. دلم می خواد یک کمی ازش بیشتر بپرسم. اینهم یکی از خوبی های زندگی در کشور هفتاد و دوملت است که میشه بی هیچ دغدغه ای بگی کی هستی و به چی اعتقاد داری

سعید

هیچ نظری موجود نیست: